پلی بین این دو آرمانشهر زردشت
نگاهی به داستان روز موعود
داستانی از یعقوب یسنا
قاسم قاموس
زندگی داستان نیمه تمامی است که همهی ما با آن سر و کار داریم. هر لحظهی زندگی ما میتواند داستانی باشد برای دیگران و لحظههای زندگی دیگران داستانی برای ما. داستان در واقع از همینجا شکل میگیرد، رشد میکند و به کمال میرسد. روز موعود میتواند اینگونه باشد. یسنا در دومین داستاناش برای عصر آدینه خواسته است راه متفاوت از داستان نخستاش در پیش گیرد. فضای داستان نخست، روستا و فضای داستان دوم، شهر است. این میتواند یک دگردیسی برای نویسنده هم باشد.
اما اینکه تا کجا موفقیت با این متفاوت بوده به درستی روشن نیست. این روزها همه میخواهند متفاوت باشند و متفاوت بنویسند که کاری خوبی است. اما این تفاوت از چه چیزی باید الگو و الهام گرفته باشد. شاید زندگی اینگونه از ما بخواهد که برای جلب توجه دیگران، متفاوت باشیم و متفاوت بنویسیم. اما این متفاوت بودن نباید بیتفاوتی در برابر چیزی باشد که یک اصل در زندگی و نویسندگی است.
روز موعود چقدر داستان است و چقدر خاطره. چرا که این چیزی است که از همان آغاز داستان ذهن ما با آن درگیر میشود. روز موعود جاهایی خاطره میشود و جاهایی داستان. این افت خاطره و خیز داستان تا حدود زیادی از ارزش واقعی داستان کاسته است.
نویسنده به این چیزها توجه نداشته است. این باعث شده است تا داستان از یکدستی لازم برخوردار نباشد. این همه موضوع یکجا شده است تا داستانی به نام "روز موعود" ساخته شود. درحالی که برای نوشتن یک داستان این همه موضوع لازم نیست. داستان میتوانست با تمرکز روی یک موضوع پیشرفته و پایان خوبی داشته باشد.
ملای مسجد، زردشت، فروغ فرخزاد، صادق هدایت، دکتر مصدق، گرشاسب، شهربانو، حضرت حسین، احمدی نژاد، مقام رهبری، یعقوب، اورانوس. این همه نامهای نامتجانس بار سنگینی است روی داستان و کمکی هم به پیشبرد داستان نکرده است. با زمان بازی شده است و اینگونه، زمان شکسته است. نامها و فضای داستان، برجسته شده است. نویسنده کوشیده است فضای داستان کابل باشد اما فضای داستان در خیلی جاها ایران است. چرا که ردیف شدن نامهای ایرانی فضای داستان را ایرانی کرده است. قرار گرفتن نامهای فروغ فرخزاد، صادق هدایت و دکتر مصدق فضای ایران را پیشروی خواننده میگذارد. و این ذهنیت را در خواننده تقویت میکند که اوستا در جغرافیای ایران کنونی بر زردشت نازل شده است. این چیزی است که ایرانیها به آن اصرار میورزند.
و اینسو در این جغرافیا زادگاه زردشت را بلخ مینامند. نویسنده این دو جغرافیای جدا افتاده از هم را اینگونه پیوند زده است. شاید خواسته است پلی زده باشد بین این دو آرمانشهر زردشت.
پایان داستان به گونهی دیگری است. تا حدودی غافلگیر کننده است. خواننده تا پایان داستان دنبال کلیدی است برای کشف که راوی را اورانوس از خواب بیدار میکند. و اینجا در مییابد که راوی کسی نیست جز نویسنده. پایان داستان، خاطره و کل داستان یک خواب است. این پایان هرچند غافلگیر کننده است اما داستانی نیست. چرا که شخصیت راوی لو میرود.
روز موعود به عنوان یک داستان از نگاه ساختاری در فضای کلاسیک و مدرن و پست مدرن در نوسان است. این وضعیت به عدم تعهد نویسنده به ساختار خاصی منجر شده است که افتی برای داستان شده است. این در نوع خود ایرادی به نویسنده نیست اما بررسی داستانی با این ساختار، کار منتقد را مشکل میسازد. این مهمترین ضعف داستان این چنینی است.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر