۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

نگاهی به داستان روز موعود

پلی بین این دو آرمانشهر زردشت

نگاهی به داستان روز موعود
داستانی از یعقوب یسنا
قاسم قاموس


زندگی داستان نیمه تمامی است که همه­ی ما با آن سر و کار داریم. هر لحظه­ی زندگی ما می­تواند داستانی باشد برای دیگران و لحظه­های زندگی دیگران داستانی برای ما. داستان در واقع از همینجا شکل می­گیرد، رشد می­کند و به کمال می­رسد. روز موعود می­تواند اینگونه باشد. یسنا در دومین داستان­اش برای عصر آدینه خواسته است راه متفاوت از داستان نخست­اش در پیش گیرد. فضای داستان نخست، روستا و فضای داستان دوم، شهر است. این می­تواند یک دگردیسی برای نویسنده هم باشد.
اما اینکه تا کجا موفقیت با این متفاوت بوده به درستی روشن نیست. این روزها همه می­خواهند متفاوت باشند و متفاوت بنویسند که کاری خوبی است. اما این تفاوت از چه چیزی باید الگو و الهام گرفته باشد. شاید زندگی اینگونه از ما بخواهد که برای جلب توجه دیگران، متفاوت باشیم و متفاوت بنویسیم. اما این متفاوت بودن نباید بی­تفاوتی در برابر چیزی باشد که یک اصل در زندگی و نویسندگی است.
روز موعود چقدر داستان است و چقدر خاطره. چرا که این چیزی است که از همان آغاز داستان ذهن ما با آن درگیر می­شود. روز موعود جاهایی خاطره می­شود و جاهایی داستان. این افت خاطره و خیز داستان تا حدود زیادی از ارزش واقعی داستان کاسته است.    
 نویسنده به این چیزها توجه نداشته است. این باعث شده است تا داستان از یکدستی لازم برخوردار نباشد. این همه موضوع یکجا شده است تا داستانی به نام "روز موعود" ساخته شود. درحالی که برای نوشتن یک داستان این همه موضوع لازم نیست. داستان می­توانست با تمرکز روی یک موضوع پیش­رفته و پایان خوبی داشته باشد.
ملای مسجد، زردشت، فروغ فرخزاد، صادق هدایت، دکتر مصدق، گرشاسب، شهربانو، حضرت حسین، احمدی نژاد، مقام رهبری، یعقوب، اورانوس. این همه نام­های نامتجانس بار سنگینی است روی داستان و کمکی هم به پیشبرد داستان نکرده است. با زمان بازی شده است و اینگونه، زمان شکسته است. نامها و فضای داستان، برجسته شده است. نویسنده کوشیده است فضای داستان کابل باشد اما فضای داستان در خیلی جاها ایران است. چرا که ردیف شدن نامهای ایرانی فضای داستان را ایرانی کرده است. قرار گرفتن نامهای فروغ فرخزاد، صادق هدایت و دکتر مصدق فضای ایران را پیش­روی خواننده می­گذارد. و این ذهنیت را در خواننده تقویت می­کند که اوستا در جغرافیای ایران کنونی بر زردشت نازل شده است. این چیزی است که ایرانی­ها به آن اصرار می­ورزند.
و اینسو در این جغرافیا زادگاه زردشت را بلخ می­نامند. نویسنده این دو جغرافیای جدا افتاده از هم را اینگونه پیوند زده است. شاید خواسته است پلی زده باشد بین این دو آرمانشهر زردشت.
پایان داستان به گونه­ی دیگری است. تا حدودی غافلگیر کننده است. خواننده تا پایان داستان دنبال کلیدی است برای کشف که راوی را اورانوس از خواب بیدار می­کند. و اینجا در می­یابد که راوی کسی نیست جز نویسنده. پایان داستان، خاطره و کل داستان یک خواب است. این پایان هرچند غافلگیر کننده است اما داستانی نیست. چرا که شخصیت راوی لو می­رود.       
روز موعود به عنوان یک داستان از نگاه ساختاری در فضای کلاسیک و مدرن و پست مدرن در نوسان است. این وضعیت به عدم تعهد نویسنده به ساختار خاصی منجر شده است که افتی برای داستان شده است. این در نوع خود ایرادی به نویسنده نیست اما بررسی داستانی با این ساختار، کار منتقد را مشکل می­سازد. این مهمترین ضعف داستان این چنینی است.       

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر