دو داستان کوتاهِ کوتاه (مینی مالیستی) از دِیو اِگِرز
دِيو اِگِـرز ( Dave Eggers ) يكي از مطرحترين نويسندگان حال حاضر ادبيات آمريكا است. دِیو اِگِرز، نویسنده، ویراستار و ناشر امریکایی، 12 مارس 1970 در بوستن و در خانوادهای شش نفره به دنیا آمد. پدرش وکیل بود و مادرش معلم که هر دو در سال 1991 از دنیا رفتند و دیو برای سرپرستی از برادر کوچکترش مجبور به ترک دانشگاه و رشته روزنامه نگاری شد.
در بيست و يك سالگي پدرو مادر خود را از دست داد و سرپرستي برادر 8 ساله خود را به عهده گرفت. او خاطرات اين مرحله از زندگي خود را در كتابي با عنوان" داستان غم انگيز يك نابغه اعجاب انگيز" نوشته است كه با استقبال فراوان خوانندگان و منتقدان روبرو شد. اِگِرز صاحب يك رمان نيز هست. او هم اكنون مشغول نگاشتن رماني سياسي است كه آن را به طور دنباله دار در مجله اينترنتي «سالن» منتشر مي كند.
دیو کار ادبیاش را با مجلات و نشریات شروع کرد و به عنوان نویسنده و ویراستار با آنها همکاری میکرد. انتشار خاطراتی که از سرپرستی برادرش به یاد داشت، اولین کتابی بود که منتشر کرد. این کتاب که با بن مایههای داستانی نوشته شده بود به سرعت به یکی از پرفروش ترینها تبدیل شد و به مرحله نهایی جایزه پولیتزر راه پیدا کرد.
در سال 2002 اولین رمانش منتشر شد و پس از آن در سال 2005 کتابی شامل مصاحبه با زندانیهای محکوم به مرگ را چاپ کرد. از او علاوه بر کتابهای یاد شده، چندین کتاب داستانی و غیر داستانی و طنز هم منتشر شده است. اگرز در حال حاضر با همسرش - وندلا ویدا، نویسنده – و دو فرزندش در سانفرانسیسکو زندگی میکند.
به گزارش آسوشییتد پرس، دیو اگرز 40 ساله برای نوشتن رمان «زیتون» که داستان آن در نیو اورلینز پس از توفان معروف «کاترینا» رخ میدهد، و امیری باراکا ی 76 ساله برای نوشتن کتاب «کند و کاو: روح آفریقایی - آمریکایی موسیقی کلاسیک آمریکا» برنده جایزه شدند.
داستانی که خوانده شد در ادامه میخوانید از روزنامه گاردین شماره 21 مه 2005 انتخاب شده است. این داستان بسیار کوتاه یکی از تجارب اگرز در این زمینه میباشد که در مجموعهای با نام "داستانهای کوتاهِ کوتاه" در سال 2005 توسط انتشارات پنگوئن به چاپ رسیده است.
مردي كه بعد از ديدن زن به پرواز در آمد
دِیو اِگِرز
مترجم: فرشيد عطايي
وقتي مرد زن را ديد و از همديگر خيلي خوششان آمد، مرد گوشش بهتر شنيد و در نگاه او خطوط دنياي فيزيكي واضحتر از قبل بودند. مرد تيز هوشتر شد، چابكتر شد، و هر روز در فكر انجام دادن كارهاي تازه بود. او اكنون به كارهايي توجه ميكرد كه قبلاً برايش چندان جذاب نبودند ولي حالا انجام دادن شان ضروري بود، و ميبايست در كنار همراه جديدش انجام ميگرفت. مرد ميخواست با دم و دستگاههايي سبك وزن به همراه زن پرواز كند. مرد هميشه از گلايدر و پاراشوت خوشش ميآمد و اكنون فكر ميكرد كه اين وجه تازهاي از زندگي شان خواهد بود: اينكه آنها زوجي خواهند بود كه آخر هفتهها و تعطيلات را با هواپيمايي كوچك به گردش خواهند رفت. اصطلاحات مربوط را ياد ميگرفتند؛ عضو كلوپها ميشدند. يك تريلر يا يك وانت ميگرفتند، و توي آن دستگاههاي جديد و بالهاي تا شده را حمل ميكردند، و با ماشين شان به مكانهاي جديد ميرفتند تا آنها را از بالا ببينند. پرواز مورد علاقه مرد پروازي بود كه نزديك به زمين باشد؛ كمتر از يك هزار پايي زمين. دوست داشت ببيند كه چيزهاي روي زمين به سرعت زير پايش حركت ميكنند، ميخواست براي مردمي كه پايين بودند دست تكان بدهد، ميخواست دويدن گوزنها را ببيند، و دلفينهايي را كه از ساحل دور ميشدند بشمرد. مرد اميد وار بود اين همان نوع پروازي باشد كه زن ميخواست انجام بدهد. مرد چنان در اين فكر و اين شخص و اين پرواز غرق شد كه اصلاً به اين موضوع فكر نكرد كه اگر پرواز عملي نشود چه بايد بكند. مرد نميخواست پرواز را به تنهايي انجام بدهد؛ او ترجيح ميداد اصلاً پرواز نكند تا اينكه بخواهد بدون زن پرواز كند. ولي اگر مرد از زن ميخواست كه با او پرواز كند ولي زن خودداري ميكرد يا آمادگياش را نداشت آيا مرد باز هم با او ميماند؟ آيا مرد ميتوانست باز هم با او بماند؟ مرد پاسخ منفي را انتخاب ميكند. اگر زن در ماشيني كه بالهاي تا شده به دقت در آن جا داده شده، سوار نشود، مرد مجبور ميشود از پیش او برود، لبخندي بزند و برود، و سپس مرد بار ديگر در جستجوي يك همراه ديگر بر خواهد آمد. ولي او ميداند كه اگر يك همراه ديگر بيابد اين بار فكر پرواز در ذهن نخواهد داشت. اين بار با همراه جديد خود فكر جديدي خواهد داشت، چون اگر نزديك به زمين پرواز كند به همراه زن قبلي خواهد بود.
داستان زندگی، کانزاس سیتی 2003
دِیو اِگِرز
جیم: خواستم برم، خداحافظی میکنم.
باب: خوب همین حالا خداحافظی میکنیم. تو صبح زود میری و اون موقع من خوابم.
- باشه. یه لحظه بیدارت میکنم و خداحافظی میکنیم. این که کاری نداره.
- میدونی، رفتنت حالمو میگیره ولی نمیتونی بیدارم کنی، باور کن. الان نصفه شبه و من تازه دارم میرم بخوابم. پس همین حالا خداحافظی میکنم. خوب کاری کردی اومدی پیشم. دفعه بعد که بیام شهر میبینمت. امیدوارم تخت اذیتت نکرده باشه.
- نه نه رفیق. صبح میبینمت. یه مشت کوچیک میکوبم تو بازوتو و خداحافظی میکنم. بعدش اگه خواستی میتونی باز بخوابی.
- به پسر، معرکه است. واسه خداحافظی با مشت میکوبی تو بازوم ولی میدونی که اصلاً خوش ندارم کسی خوابمو به هم بزنه. از این گذشته تازه واکسن زدم و اگه مشت بزنی مثِ درد زایمان، وحشتناکه اونم توی نور مزاحم صبح. به هر حال به نظرم الان که هر دومون سرحالیم خداحافظی کنیم. خداحافظ، بدرود، حالا هرچی.
- نه نه نه. نمیذارم به این راحتی تمومش کنی. من بیشتر از اینا دوسِت دارم. تازه به عنوان یه مهمون خوب باید درست و حسابی ازت تشکر کنم. فقط زمزمه میکنم ...
- گوش کن کثافت. فقط اگه جرات داری یه تقه کوچیک به در اتاقم بزن، تا بزنمت واسه مردن و با استخونات تبر بسازم و ...
- باشه باشه. شب به خیرپدر.
- حالا شد. شب به خیرپسرم. بازم اینجا بیا. خیلی زود. دیگه گورتو گم کن.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر