۱۳۹۰ خرداد ۱۸, چهارشنبه

جلسه نقد داستان عصر آدینه 6/12/1389 جلسه: (63)

دو داستان کوتاهِ کوتاه (مینی مالیستی) از دِیو اِگِرز
دِيو اِگِـرز ( Dave Eggers ) يكي از مطرح­ترين نويسندگان حال حاضر ادبيات آمريكا است. دِیو اِگِرز، نویسنده، ویراستار و ناشر امریکایی، 12 مارس 1970 در بوستن و در خانواده­ای شش نفره به دنیا آمد. پدرش وکیل بود و مادرش معلم که هر دو در سال 1991 از دنیا رفتند و دیو برای سرپرستی از برادر کوچکترش مجبور به ترک دانشگاه و رشته روزنامه نگاری شد.
در بيست و يك سالگي پدرو مادر خود را از دست داد و سرپرستي برادر 8 ساله خود را به عهده گرفت. او خاطرات اين مرحله از زندگي خود را در كتابي با عنوان" داستان غم انگيز يك نابغه اعجاب انگيز" نوشته است كه با استقبال فراوان خوانندگان و منتقدان روبرو شد. اِگِرز صاحب يك رمان نيز هست. او هم اكنون مشغول نگاشتن رماني سياسي است كه آن را به طور دنباله دار در مجله اينترنتي «سالن» منتشر مي كند.
دیو کار ادبی­اش را با مجلات و نشریات شروع کرد و به عنوان نویسنده و ویراستار با آن­ها همکاری می­کرد. انتشار خاطراتی که از سرپرستی برادرش به یاد داشت، اولین کتابی بود که منتشر کرد. این کتاب که با بن مایه­های داستانی نوشته شده بود به سرعت به یکی از پرفروش ترین­ها تبدیل شد و به مرحله نهایی جایزه پولیتزر راه پیدا کرد.
در سال 2002 اولین رمانش منتشر شد و پس از آن در سال 2005 کتابی شامل مصاحبه با زندانی­های محکوم به مرگ را چاپ کرد. از او علاوه بر کتاب­های یاد شده، چندین کتاب داستانی و غیر داستانی و طنز هم منتشر شده است. اگرز در حال حاضر با همسرش - وندلا ویدا، نویسنده و دو فرزندش در سانفرانسیسکو زندگی می­کند.
به گزارش آسوشییتد پرس، دیو اگرز 40 ساله برای نوشتن رمان «زیتون» که داستان آن در نیو اورلینز پس از توفان معروف «کاترینا» رخ می­دهد، و امیری باراکا ی 76 ساله برای نوشتن کتاب «کند و کاو: روح آفریقایی - آمریکایی موسیقی کلاسیک آمریکا» برنده جایزه شدند
داستانی که خوانده شد در ادامه می­خوانید از روزنامه گاردین شماره 21 مه 2005 انتخاب شده است. این داستان بسیار کوتاه یکی از تجارب اگرز در این زمینه می­باشد که در مجموعه­ای با نام "داستان­های کوتاهِ کوتاه" در سال 2005 توسط انتشارات پنگوئن به چاپ رسیده است.



مردي كه بعد از ديدن زن به پرواز در آمد

دِیو اِگِرز
مترجم: فرشيد عطايي


وقتي مرد زن را ديد و از همديگر خيلي خوششان آمد، مرد گوشش بهتر شنيد و در نگاه او خطوط دنياي فيزيكي واضح­تر از قبل بودند. مرد تيز هوش­تر شد، چابك­تر شد، و هر روز در فكر انجام دادن كارهاي تازه بود. او اكنون به كارهايي توجه مي­كرد كه قبلاً برايش چندان جذاب نبودند ولي حالا انجام دادن شان ضروري بود، و مي­بايست در كنار همراه جديدش انجام مي­گرفت. مرد مي­خواست با دم و دستگاه­هايي سبك وزن به همراه زن پرواز كند. مرد هميشه از گلايدر و پاراشوت خوشش مي­آمد و اكنون فكر مي­كرد كه اين وجه تازه­اي از زندگي شان خواهد بود: اينكه آنها زوجي خواهند بود كه آخر هفته­ها و تعطيلات را با هواپيمايي كوچك به گردش خواهند رفت. اصطلاحات مربوط را ياد مي­گرفتند؛ عضو كلوپ­ها مي­شدند. يك تريلر يا يك وانت مي­گرفتند، و توي آن دستگاه­هاي جديد و بال­هاي تا شده را حمل مي­كردند، و با ماشين شان به مكان­هاي جديد مي­رفتند تا آنها را از بالا ببينند. پرواز مورد علاقه مرد پروازي بود كه نزديك به زمين باشد؛ كمتر از يك هزار پايي زمين. دوست داشت ببيند كه چيز­هاي روي زمين به سرعت زير پايش حركت مي­كنند، مي­خواست براي مردمي كه پايين بودند دست تكان بدهد، مي­خواست دويدن گوزن­ها را ببيند، و دلفين­هايي را كه از ساحل دور مي­شدند بشمرد. مرد اميد وار بود اين همان نوع پروازي باشد كه زن مي­خواست انجام بدهد. مرد چنان در اين فكر و اين شخص و اين پرواز غرق شد كه اصلاً به اين موضوع فكر نكرد كه اگر پرواز عملي نشود چه بايد بكند. مرد نمي­خواست پرواز را به تنهايي انجام بدهد؛ او ترجيح مي­داد اصلاً پرواز نكند تا اينكه بخواهد بدون زن پرواز كند. ولي اگر مرد از زن مي­خواست كه با او پرواز كند ولي زن خودداري مي­كرد يا آمادگي­اش را نداشت آيا مرد باز هم با او مي­ماند؟ آيا مرد مي­توانست باز هم با او بماند؟ مرد پاسخ منفي را انتخاب مي­كند. اگر زن در ماشيني كه بال­هاي تا شده به دقت در آن جا داده شده، سوار نشود، مرد مجبور مي­شود از پیش او برود، لبخندي بزند و برود، و سپس مرد بار ديگر در جستجوي يك همراه ديگر بر خواهد آمد. ولي او مي­داند كه اگر يك همراه ديگر بيابد اين بار فكر پرواز در ذهن نخواهد داشت. اين بار با همراه جديد خود فكر جديدي خواهد داشت، چون اگر نزديك به زمين پرواز كند به همراه زن قبلي خواهد بود.




داستان زندگی، کانزاس سیتی 2003 

دِیو اِگِرز


جیم: خواستم برم، خداحافظی می­کنم.
باب: خوب همین حالا خداحافظی می­کنیم. تو صبح زود می­ری و اون موقع من خوابم.
- باشه. یه لحظه بیدارت می­کنم و خداحافظی می­کنیم. این که کاری نداره.
- می­دونی، رفتنت حالمو می­گیره ولی نمی­تونی بیدارم کنی، باور کن. الان نصفه شبه و من تازه دارم می­رم بخوابم. پس همین حالا خداحافظی می­کنم. خوب کاری کردی اومدی پیشم. دفعه بعد که بیام شهر می­بینمت. امیدوارم تخت اذیتت نکرده باشه.
- نه نه رفیق. صبح می­بینمت. یه مشت کوچیک می­کوبم تو بازوتو  و خداحافظی می­کنم. بعدش اگه خواستی می­تونی باز بخوابی.
- به پسر، معرکه است. واسه خداحافظی با مشت می­کوبی تو بازوم ولی می­دونی که  اصلاً خوش ندارم کسی خوابمو به هم بزنه. از این گذشته تازه واکسن زدم و اگه مشت بزنی مثِ درد زایمان، وحشتناکه اونم توی نور مزاحم صبح. به هر حال به نظرم الان که هر دومون سرحالیم خداحافظی کنیم. خداحافظ، بدرود، حالا هرچی.
- نه نه نه. نمی­ذارم به این راحتی تمومش کنی. من بیشتر از اینا دوسِت دارم. تازه به عنوان یه مهمون خوب باید درست و حسابی ازت تشکر کنم. فقط زمزمه می­کنم ...
- گوش کن کثافت. فقط اگه جرات داری یه تقه کوچیک به در اتاقم بزن، تا بزنمت واسه مردن و با استخونات تبر بسازم و ...
- باشه باشه. شب به خیرپدر.
- حالا شد. شب به خیرپسرم. بازم اینجا بیا. خیلی زود. دیگه گورتو گم کن.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر