۱۳۹۰ خرداد ۱۹, پنجشنبه

جلسه نقد داستان عصر آدینه 20/12/1389 جلسه: (65)

علی­عطا مهاجر دانشجو سال سوم دانشکده ادبیات دانشگاه کابل است. مدتی می­شود به نوشتن رو آورده است. با بعضی از نشریه­ها از جمله هفته نامه راهیان دانش، فروغ و... همکاری قلمی دارد. این نخستین داستان ایشان است که به نقد گذاشته شده است.  


در پشت کندی

علی­عطا مهاجر


با قنداق تفنگ­اش محکم به تیب کوبید صدای میده شدنش برای ثانیه­یی به تعقیب آهنگ ادامه داشت موسیقی قطع شد جرق جرق سیم­های برق تیب و به تعقیب­اش بوی پلاستیک فضای کوچک موتر را پرکرد. خودش را به آغوش مادرکلانش می­فشرد آرام به تیب میده شده نگریست مانند یک گوسفند دریده شده که روده­هایش بیرون زده باشد به چشمش خورد مسافرین را چند بار حساب کرده بود به شمول خودش هفت نفر؛ که نیم مرده افتیده بود. گفتگوی موتروان را که با یکی از آنها که تنها شکلک لنگی­اش را می­دید کمی می­شنید از موتروان می­پرسید صدای موتروان کمی بلندتر بود.
-          کجا می­روید.
-          پاکستان
بعد دستهای آن مرد که شکلک لنگی­اش معلوم می­شد را دید که جیب­های موتروان را می­پالد خوشحال شد فهمید که چیزی را پیدا کرده نمی­تواند چون تمام پول و کاغذهایش را به مادر کلانش داده که قایم کند. به اطرافش نگاه کرد دید که همه مسافرین متوجه آن نقطه است انگار همه می­خواهند با چشمانشان همه چیز را ببینند وهم بشنوند. آرام سرک کشید حالا می­توانست صورت آن­مرد را ببییند. او با ریش­های دراز مانند دامن پیراهن­اش و بروت­های تراشیده و چشمان برامده با موتروان گپ می­زد.
- چرا کسیت­های تلاوت و نعت را نمی­شنوی؟
صدای موتروان را شینید که به لکنت زبان افتاده مولوی صاحب....مولو... محکم به صورتش زد چند قنداق به بازو و پشتش زد او به زمین افتیده بود به صورت مادرکلانش دید مادرکلانش او را به خودش فشرد غصه نخور به ما و شما کاری ندارد. می­فهمید که مادرکلانش دورغ می­گوید چون لرزش دستهایش را که به صورتش گرفته بود حس می­کرد مسافرین لبهایشان را شور می­داد انگار چیزی می­خواند. کمی آنطرفتر زیر درخت چند داتسن را دید شیشه­هایش را با گل خاکی ساخته بود فقط یک دایره کوچکی باز مانده بود تا موتروان ببیند. نمی­فهمید که دربین شان چند نفر نشسته اند کاشکی می­دید که آیا آنها نیز مانند رفیق شان است حتما پیراهن هایشان دراز تر باشد. شعاع آفتاب از شیشه پیشروی از میان بازوی دو مسافر که در سیت پیش­روی نشسته بود به صورتش می­خورد چشمانش را اذیت می­کرد.
-          اینها کی هستند؟
-          مسافرین که پاکستان می روند.
      -     جرم تو بخشدنی نیست تو باید محاکمه گردی.
آرام سرک کشید. به صورت آن­مرد خیره شد. چشمانش سرخ بود. آن مرد که با موتروان گپ می­زد بیسیم که در دست داشت چیزی را مخابره می کرد شاید چیزهایی را که دیده یا شینده به رفیقایش مخابره می کرد. یعنی تلفن است دست مادر کلانش را گرفت.
-          چه شده چیزی می­خواستی بگویی.
-          تلفن؛ به دست آنمرد اشاره کرد مادرکلان از همین جا تلفن می­کنیم به پدرم می­گویم که پول حواله کند یک بایسکل گرفته خانه می­رویم مه خیلی مانده شده ام.
-          صبرداشته باش می­گویند به زنها و بچه ها کاری ندارند.
بعد صدای مرد لنگی سر را شنید که چیزی به رفیقایش می­گفت. صدای خیش خیشی از آنطرف بیسیم شنید که چیزی نفهید انگار آیه های قران را تلاوت می کنند. با خودش فکر کرد حتما قاری هستند قران را از حفظ خواهد داشت. بعد آن­مرد دروازه را به شدت باز کرد با صدای خشکی گفت پایین بیاید.
همه پایین رفتند. آهسته با خود زمزمه کرد با زنان و بچه­ها کاری ندارند. متوجه تیب شد که مثل گوسفند شکم دریده که روده­هایش بیرون زده باشد افتیده بود. متوجه مسافرین شد که دستهایش را به سرگرفته بود. دروازه موتر باز پایچه برزده گی و بدون جورابش را دید چند نفر از داتسن بیرون آمدند دامن پیراهن شان درازتر از رفیق شان بود.
-          مادرکلان می­گویی به زنها و بچه­ها کاری ندارند.
-          آری پسرم نترس به بچه­ها کاری ندارند.
رفیقا با هم پیوستند. با خودش فکر کرد چقدر خوب به بچه­ها کاری ندارند. صورت مادرکلانش را زیر چادری نمی دید. پیاده شوید؟ یکی از آنها بود. آفتاب درحال فرود انگار سقوط می­کند. همه مسافرین یکجا شدند. به طرف آن کندی حرکت کنید؟ دست مادرکلانش را می­فشرد دستش عرق کرده بود بوی عرق مسافرین زیاد شده بود.  
-          مادرکلان پای مسافرین کشال می­شود خاکباد می کند.
-          از پشت سرمان می آیند زیاد گپ نزن فهمیدی.
-          بلی مادرکلان پول که حواله کرد بایسکل می خری؟
-          حتما.
-          می­گویی به زنها و بچه­ها کاری ندارندها! بعد آهسته­تر زمزمه کرد به بچه­ها کاری ندارند.
قافله کوچکی به طرف کندی روان بود. او خوشحال بود گاهی خنده­اش می­گرفت. تیب میده مانند  گوسفند دریده شده که روده­هایش بیرون زده باشد افتیده بود. بعد با خودش زمزمه کرد با زنها و بچه­ها کاری ندارند. تازه به پشت کندی رسیده بودند....

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر