علیعطا مهاجر دانشجو سال سوم دانشکده ادبیات دانشگاه کابل است. مدتی میشود به نوشتن رو آورده است. با بعضی از نشریهها از جمله هفته نامه راهیان دانش، فروغ و... همکاری قلمی دارد. این نخستین داستان ایشان است که به نقد گذاشته شده است.
در پشت کندی
علیعطا مهاجر
با قنداق تفنگاش محکم به تیب کوبید صدای میده شدنش برای ثانیهیی به تعقیب آهنگ ادامه داشت موسیقی قطع شد جرق جرق سیمهای برق تیب و به تعقیباش بوی پلاستیک فضای کوچک موتر را پرکرد. خودش را به آغوش مادرکلانش میفشرد آرام به تیب میده شده نگریست مانند یک گوسفند دریده شده که رودههایش بیرون زده باشد به چشمش خورد مسافرین را چند بار حساب کرده بود به شمول خودش هفت نفر؛ که نیم مرده افتیده بود. گفتگوی موتروان را که با یکی از آنها که تنها شکلک لنگیاش را میدید کمی میشنید از موتروان میپرسید صدای موتروان کمی بلندتر بود.
- کجا میروید.
- پاکستان
بعد دستهای آن مرد که شکلک لنگیاش معلوم میشد را دید که جیبهای موتروان را میپالد خوشحال شد فهمید که چیزی را پیدا کرده نمیتواند چون تمام پول و کاغذهایش را به مادر کلانش داده که قایم کند. به اطرافش نگاه کرد دید که همه مسافرین متوجه آن نقطه است انگار همه میخواهند با چشمانشان همه چیز را ببینند وهم بشنوند. آرام سرک کشید حالا میتوانست صورت آنمرد را ببییند. او با ریشهای دراز مانند دامن پیراهناش و بروتهای تراشیده و چشمان برامده با موتروان گپ میزد.
- چرا کسیتهای تلاوت و نعت را نمیشنوی؟
صدای موتروان را شینید که به لکنت زبان افتاده مولوی صاحب....مولو... محکم به صورتش زد چند قنداق به بازو و پشتش زد او به زمین افتیده بود به صورت مادرکلانش دید مادرکلانش او را به خودش فشرد غصه نخور به ما و شما کاری ندارد. میفهمید که مادرکلانش دورغ میگوید چون لرزش دستهایش را که به صورتش گرفته بود حس میکرد مسافرین لبهایشان را شور میداد انگار چیزی میخواند. کمی آنطرفتر زیر درخت چند داتسن را دید شیشههایش را با گل خاکی ساخته بود فقط یک دایره کوچکی باز مانده بود تا موتروان ببیند. نمیفهمید که دربین شان چند نفر نشسته اند کاشکی میدید که آیا آنها نیز مانند رفیق شان است حتما پیراهن هایشان دراز تر باشد. شعاع آفتاب از شیشه پیشروی از میان بازوی دو مسافر که در سیت پیشروی نشسته بود به صورتش میخورد چشمانش را اذیت میکرد.
- اینها کی هستند؟
- مسافرین که پاکستان می روند.
- جرم تو بخشدنی نیست تو باید محاکمه گردی.
آرام سرک کشید. به صورت آنمرد خیره شد. چشمانش سرخ بود. آن مرد که با موتروان گپ میزد بیسیم که در دست داشت چیزی را مخابره می کرد شاید چیزهایی را که دیده یا شینده به رفیقایش مخابره می کرد. یعنی تلفن است دست مادر کلانش را گرفت.
- چه شده چیزی میخواستی بگویی.
- تلفن؛ به دست آنمرد اشاره کرد مادرکلان از همین جا تلفن میکنیم به پدرم میگویم که پول حواله کند یک بایسکل گرفته خانه میرویم مه خیلی مانده شده ام.
- صبرداشته باش میگویند به زنها و بچه ها کاری ندارند.
بعد صدای مرد لنگی سر را شنید که چیزی به رفیقایش میگفت. صدای خیش خیشی از آنطرف بیسیم شنید که چیزی نفهید انگار آیه های قران را تلاوت می کنند. با خودش فکر کرد حتما قاری هستند قران را از حفظ خواهد داشت. بعد آنمرد دروازه را به شدت باز کرد با صدای خشکی گفت پایین بیاید.
همه پایین رفتند. آهسته با خود زمزمه کرد با زنان و بچهها کاری ندارند. متوجه تیب شد که مثل گوسفند شکم دریده که رودههایش بیرون زده باشد افتیده بود. متوجه مسافرین شد که دستهایش را به سرگرفته بود. دروازه موتر باز پایچه برزده گی و بدون جورابش را دید چند نفر از داتسن بیرون آمدند دامن پیراهن شان درازتر از رفیق شان بود.
- مادرکلان میگویی به زنها و بچهها کاری ندارند.
- آری پسرم نترس به بچهها کاری ندارند.
رفیقا با هم پیوستند. با خودش فکر کرد چقدر خوب به بچهها کاری ندارند. صورت مادرکلانش را زیر چادری نمی دید. پیاده شوید؟ یکی از آنها بود. آفتاب درحال فرود انگار سقوط میکند. همه مسافرین یکجا شدند. به طرف آن کندی حرکت کنید؟ دست مادرکلانش را میفشرد دستش عرق کرده بود بوی عرق مسافرین زیاد شده بود.
- مادرکلان پای مسافرین کشال میشود خاکباد می کند.
- از پشت سرمان می آیند زیاد گپ نزن فهمیدی.
- بلی مادرکلان پول که حواله کرد بایسکل می خری؟
- حتما.
- میگویی به زنها و بچهها کاری ندارندها! بعد آهستهتر زمزمه کرد به بچهها کاری ندارند.
قافله کوچکی به طرف کندی روان بود. او خوشحال بود گاهی خندهاش میگرفت. تیب میده مانند گوسفند دریده شده که رودههایش بیرون زده باشد افتیده بود. بعد با خودش زمزمه کرد با زنها و بچهها کاری ندارند. تازه به پشت کندی رسیده بودند....

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر