۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

جلسه نقد داستان عصر آدینه 26/1/1390 جلسه: (70)

سکینه محمدی: من متولد 1363 هستم. لیسانس مهندسی کشاورزی دارم. از سال 78 داستان نویسی را شروع کردم. تا الان دو مجموعه داستان دارم به نام های «هوا بوی خاک می دهد» که در سال 82 توسط انتشارات تعاون چاپ شد و مجموعه ی دومم به نام «زنی با حریر ابی در طبقه ی هفتم» توسط انتشارات شریعتی در تهران در سال 86 به چاپ رسید. در حال حاضر هم تلاش می کنم تا مجموعه ی سومم رو به چاپ برسانم.
سکینه که بیست و پنج سال دارد، ده سال است که داستان‌نویسی را آغاز کرده. او  می‌گوید، ذوق شعری پدر که گه‌گاه گل می‌کرد و کتاب‌هایی که او با خودش به منزل می‌آورد، جرقۀ اصلی گرایشش به ادبیات بوده‌است.
او اکنون فارغ‌التحصیل رشتۀ مهندسی کشاورزی از دانشگاه رفسنجان است و در دانشگاه هم مدیر مسئول بخش ادبی نشریۀ "ندای میهن" بوده‌است. خانم  محمدی فیلم‌نامه هم می‌نویسد. دو  فیلم‌نامه‌اش را که برای نقد به دوستان اهل سینمایش فرستاده، تبدیل به فیلم شده‌است. سکینه محمدی اکنون یک مجموعۀ بیست و دو داستانی دیگر هم در دست چاپ دارد، اما تا آن زمان باید منتظر بمانیم تا بدانیم نام آن چیست. او  نویسندۀ وبلاگ "یک فنجان چای تلخ" است که برخی از داستان‌هایش را در آن  قرار می‌دهد.


بازنده

سکینه محمدی


-  ِا، باز سرش رو کندی؟
پس برای چه اسمش سرباز است؟ باید پایش کنده شود؛ باید دستش کنده شود؛ حتی سرش.
- اگر یک دفعه ی دیگر سرش را بکنی یا پایش را، هیچ وقت برایت اسباب بازی نمی خرم.
و سر سرباز را از دهانم می گیرد و وصل می کند به تنش.
از بس استخوان خورده ام ، دندان هایم شده مثل سنگ. همین که استخوان  را می برم طرفش ، آن را له می کند. سنگ اسیاب.
دندان های نیشم مثل چاقوی نوک تیز فرو می رود توی استخوان . 
مغز استخوان خوشمزه است یا خود استخوان؟
بوی گند لاشه های سربازها تمام فضای غار را پر کرده است. چند روز طول کشید تا آن ها را به غار آوردم؟ یادم نمی آید. دو روز؟ سه روز؟
- گوشت نمی دهم ، وحشی می شود. یک تکه استخوان بده دستش.
- استخوان؟
- آره. یکی از این ها را بده سرش گرم شود.
سرم که گرم شود ، بوی تعفن این لاشه ها آزارم نمی دهد. استخوان پای این سرباز چه قدر سفت است. دندان هایم را هر چه فرو می کنم ترق صدا می دهد و لیز می خورد از روی استخوان.
- باز پای این سرباز بیچاره را کندی؟ بزنمت؟
- استخوان چی بدهم؟
- گردن.
- گردن که گوشت ندارد.
- گوشت دوست ندارد. تف می کند. قورت داده نمی تواند.
یک چیزی توی گلویم گیر کرده. یک چیز تیز.
می زند پشتم ، محکم . درد می گیرد پشتم . سرفه می کنم . استخوان از توی گلویم می پرد بیرون.
- بی ادب!
- اشکال ندارد؛ بچه است.
با دست می زنم پشتم، نه خیلی محکم. استخوان این سرباز لعنتی چه قدر تیز است .توی گلویم گیر کرده . سرفه می کنم. گیر کرده وسط گلویم .  نه پایین می رود، نه بالا می آید.
می زنم پشتم. محکم تر. هیچ چیز نمی پرد بیرون.
تیزی استخوان گلویم را خراش می دهد . مثل تیری که لای استخوان گلوی آن سرباز مو بور گیر کرده بود. گوشت ها را پاره کرده بود. لهیده شده بود. گوشت لهیده حالم را به هم می زند.
.                                          لعنتی . چه قدر تیز است.
- خون!
- چی شده؟
- استخوان گیر کرده توی گلویش.
- یا خدا.
- بزن پشتش.
می زنم پشتم. خون از توی گلویم می زند بیرون.
 سرباز لعنتی. از همان اول که دیدمش باید می فهمیدم؛ از همان ریش بلندش.
- چرا ریش ندارد؟
- در نمی آورد.
- کوسه است !
- نباید بیرون برود.
بیرون نمی روم. توی خانه هستم. هی راه می روم. از یک گوشه ی اتاق تا گوشه ی دیگر اتاق فقط سه قدم است. می روم و می آیم. سه در سه.
.                                                                                                                                  سرم درد می کند. گلویم می سوزد. اشکم در می آید.
- خانه به خانه می گردند.
- حالا چه باید بکند؟
- فرار! بزند به کوه.
فرار می کنم. می زنم به کوه. توی غار تاریکی پنهان می شوم.
گلویم می سوزد. خون از توی دهانم می زند بیرون. استخوان بیشتر و بیشتر توی گلویم فرو می رود.
خون فواره می زند از گلویم. بوی تعفن لاشه ها آزارم نمی دهد. بوی خون! سرم درد می کند. دستم را می گیرم روی گلویم. خون از زیر دستم می جهد بیرون. تیزی استخوان فرو می رود توی دستم.
 سرباز لعنتی!
 خون فواره می زند و می پاشد روی لاشه های متعفن سربازها.
چشم هایم سیاهی می رود و غار تاریک هر لحظه تاریک تر می شود.


7/12/88

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر