عذاب وجدان
نگاهی به داستان در ایستگاه راهآهن
داستانی از هرتا مولر
قاسم قاموس
به نظر میآید با داستانی ساده و رو راست روبهرو هستیم. که ِروایتی از جنگی است، که حالا برای خواننده بازگو میشود. مثل همهی جنگها. که اگر اینگونه بود، دیگر جذابیتی برای خواننده نداشت. نویسندههای زیادی جنگ را ِروایت کرده و راوی جنگ بوده اند. و از زاویههای مختلف، جنگ صورت گرفته در جغرافیاهای مختلف ِروایت شده است.
به همین خاطر، "در ایستگاه راهآهن"، خواسته است ِروایت دیگرگونهی از جنگ داشته باشد. این ِروایتِ دیگرگونه، به پیچیدهگویی داستان انجامیده است. و به همین خاطر است که، داستان تا حدودی پیچیده و چند لایه به نظر میآید.
در داستان، چهره راوی بیش از هر چیزی دیگری برجسته است. شاید به این خاطر که کلیدی برای کشف اگر وجود داشته باشد، این کلید، راوی است. شاید به همین خاطر است که جنسیت او روشن ناشده مانده است. لباسی نازک و مِشکی، تنها مشخصهی ظاهری راوی است که در جایی، با مادر اش همانند شده است. این میتواند از مشخصه مونت راوی باشد.
در داستان چند چیز است که خواننده میپندارد با پیگیری آن به نتیجهی میرسد. که یکی از این چیزها، گل سفید پژمردهای است که مرد جوان به سینهاش میفشارد. و در جایی که مادر با این گل، عکس انداخته است. در جایی هم، یک گلدان با دستهای گل سفید پژمرده آمده است. و در جایی دیگر، که راوی در حلقهای از گلهای سفید دراز کشیده است. اما در غایت، گلی با این مشخصه، کمکی به درک خواننده از داستان نمیکند.
مشخصهای دیگر این داستان، زن روسی و مزرعهی شلغم است. آنجا که مرد کوتاه قد در باره پدر راوی، در خاکسپاری او میگوید: "او حتی به زنی که در یک مزرعهی شلغم بود هم رحم نکرد و او را آزار داد. ما با هم بودیم. به همراه چهار سرباز دیگر. وقتی که دیگر میخواستیم اونجا را ترک کنیم آن زن که اهل روسیه هم بود خونین و مالین شده بود. و تا هفتهها بعد از آن ماجرا ما نتونستیم فراموشش کنیم و هنوز توی ذهن همهی ما مونده بود."
و در جایی مادر راوی در مورد خود میگوید: "در روسیه آنها موهایم را تراشیدند و این کمترین مجازاتشان بود. من از گرسنگی تلو تلو میخوردم. وقتی که شب شد من به مزرعهی شلغم رسیده بودم. سینه خیز پیش میرفتم. نگهبانی تفنگ به ِدست آنجا بود که اگر مرا میدید به طرفم شلیک میکرد و مرا میکشت. مزرعه خشک خشک بود. اواخر پاییز بود و برگ شلغمها از سرما سیاه و پژمرده شده بود."
مادر مولر "پس از جنگ جهانی دوم، توسط نیروهای نظامی شوروی به اردوگاه کار اجباری اعزام شد. پدرش نیز زمان جنگ جهانی دوم از اعضای گروه اس اس وافن بود و در دوره حکومت کمونیستها، از طریق رانندگی کامیون امرار معاش میکرد. پدربزرگش زمانی کشاورز و تاجر ثروتمندی بود، که داراییاش به دِست حکومت کمونیستی رومانی ضبظ شد."
چه رابطهای بین زن روسی مزرعه شلغم که مورد تجاوز جمعی قرار گرفته، و مادر راوی که زمانی از مزرعهی شلغم در روسیه گذر کرده است، وجود دارد؟ و چه رابطهای میتواند وجود داشته باشد، بین پدر نویسنده که راننده کامیون است و پدر راوی که در جایی او هم راننده کامیون است. آنجا که راوی میگوید: "در عکس دیگری پدر پشت فرمان یک کامیون نشسته بود. کامیون پر از گاو بود. پدر هر هفته گاوها را به کشتارگاهی در شهر میبرد." این کشتارگاه، حسی را در خواننده ایجاد میکند که همخوانی خوبی با فضای داستان دارد.
داستان، نوعی اعتراض به جنگ و انتقامجویی است که میتواند منشاءی باشد برای جنگ. که در وجود راوی نِهفته است و به اینگونه، آنرا فریاد زده است. میتوان گفت داستان، باز پرداخت زندگی خود نویسنده هم است که در بهبوحهی جنگ دوم جهانی، این جنگ را تجربه کرده است.
داستان، ِروایت جنگی است که فاجعهی آن پایان ناپذیر است. روای، جنایتی را ِروایت میکند که یک پای آن پدر اش است. این اعتراف به گناه، ناشی از عذاب وجدانی است که راوی از آن رنج میبرد. این عذاب وجدان ناشی از جنایتی است که پدر راوی مرتکب شده است، و حالا فرزند او از آن رنج میبرد.
هر اندازه به پیش میرویم داستان، چند لایه و پیچیدهتر میشود. این پیچیدهگی اما در حد یک طرح، باقی مانده است، و داستان را در چند لایهی جدا، پیش نبرده است. در حالیکه طرح داستان در چند لایه، این انتظار را در خواننده بوجود میآورد، که این لایهها، هر کدام به سرانجامی برسد، که نمیرسد.
پیش نرفتن داستان در چند لایه، ناشی از چیزی است که نمیتواند پاسخی قانع کنندهی، برای خواننده باشد. چرا که این کار ناشی از ضعف داستان است، نه از شگرد داستان. داستان اما فاجعه جنگ را به خوبی بازتاب داده است. حالا در پس از جنگ، روح زخم خورده انسان قربانی این جنگ را میتوان به راحتی درک کرد. اینجا در پس از جنگ، همه بازنده اند و برندهای در این بین، وجود ندارد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر