۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

نگاهی به داستان دو روز قبل از مرگم

این دو اپیزود ناتمام

نگاهی به داستان دو روز قبل از مرگم
داستانی از علی عارفی
قاسم قاموس

اینجا با دو داستان ناتمام روز اول و روز دوم روبه­رو هستیم. چرا که این دو داستان ناتمام هیچ رابطه­ی موضوعی و محتوایی با هم ندارد. نویسنده شاید این دو داستان را به عنوان دو اپیزود در کنار هم قرار داده است. اما این، دو اپیزود نیست دو داستان مستقلی است که هر کدام با رعایت محتوایی و ساختاری داستان کوتاه است. به اینگونه از همان ابتدا این دو داستان ناتمام به نقد و بررسی جداگانه­ی نیاز دارد.
اما وقتی نویسنده این دو داستان را به عنوان دو اپیزود در کنار هم قرار داده است باید پاسخی منطقی برای آن د اشته باشد. چیزی که حداقل این دو داستان نگاه نویسنده را با یک چیز مشترکی پیوند داده باشد. در اینجا این نکته مشترک، شاید پانزده سال برگشت به گذشته است که در دو اپیزود از نگاه نویسنده و در دو داستان از نگاه ساختار داستان آمده است. به جز این، نکته مشترکی دیگری که این دو را باهم پیوند داده باشد وجود ندارد.  این، کار نقد را هم مشکل کرده است. چرا که وقتی به عنوان داستان سراغ آن می­روی با دو داستانی مواجه می­شوی که ناتمام است. این به کل ساختار و محتوای دو روز قبل از مرگم به عنوان داستان واحد ضربه زده است.
نویسنده اگر این موضوع را در نظر می­گرفت بی­شک داستان خوبی را برای مخاطب عرضه می­کرد. حال با این وضعیت اگر دو روز قبل از مرگم را داستانی با ساختاری یکدست و واحد در نظر بگیریم که اینگونه نیست و اگر دو داستان در نظر بگیریم این دو به تنهایی داستان کاملی نیستند.
گپ اساسی در مورد  دو روز قبل از مرگم این است که باران می­بایست این دو اپیزود را پیوند داده و با هم وصل می­کرد. اما متاسفانه که باران این توانایی را نداشته است تا این دو اپیزود را به عنوان یک داستان تکمیل و راوی را در دو اپیزود بارانی سازد.      
این دو داستان به شکل جداگانه­ هر کدام محتوای خودشان را دارند که تنها در قالب یک داستان می­توان به آن پرداخت. اما وقتی با چنین داستانی رو­به رو نیستیم چگونه می­توان دو اپیزود مستقل از هم را محتوا و ساختاری واحدی بخشید.
در اینجا با شروع و پایان خوبی روبه­ هستیم. این شروع و پایان، واقعا داستانی است. در این بین اما وسطی وجود دارد. آنچه داستان روی آن بنا شود و این شروع و پایان را کامل سازد. پس از هر زاویه­ی که نگاه کنیم مشکل اساسی همان استقلال این دو اپیزود از هم است و این به استقلال داستان ضربه زده است. اما اگر اینگونه نمی­بود و نویسنده در این زمینه سهل­انگارانه برخورد نمی­کرد، شخصیت باران این توانایی را داشت تا مدتی خواننده را درگیر خودش سازد. اما زمانی­که داستان تمام می­شود خواننده تازه درمی­یابد که سر کله­ی باران در این اپیزود از کجا پیدا شد. همین مساله است که داستان را ناتمام و خواننده را نامطمئن به قلم نویسنده می­سازد. این چیزی است که نویسنده می­بایست از پس آن برآمد. اما وقتی اینگونه نیست و به باور نویسنده این یک داستان است، این می­تواند به اعتبار نویسنده لطمه بزند. و این چیزی کوچکی نیست. شاید کار یا کارهای بعدی نویسنده بتواند این نقیصه را جبران و اعتبار او را برگرداند.  

جلسه نقد داستان عصر آدینه 10/4/1390 جلسه: (81)


علی عارفی: متولد سال 1368 ولایت غزنی می باشم. اما محل رشدم از لحاظ فزیکی و فکری شهر کابل بوده است. هم اکنون دانشجوی سال سوم ساینس می­باشم. از زمانی که فهمیده ام؛ زندگی می­کنم به داستان علاقه داشته ام. داستان هیچ وقت از زندگی­ام جدا نبوده. یا داستان­های مختلف را خوانده و یا گاهی نوشته­ام.
 هیچ نمی­دانم داستان نویسی را چه وقت شروع کرده­ام  زیرا اوایل که داستان می­نوشتم بعد از مدتی همه را پاره می­کردم. دو داستان کوتاه­ام بنام­های "زیر تاک انگور" و "خواب هم حادثه بود" در مجله­ای انگاره چاپ شده اند. داستان­های کوتاهی دیگری هم دارم که هنوز چاپ نشده اند.
سه نمایشنامه هم بنام های My broken world   , A flame in the wind Dear Wife, Dear Mother,  نوشته­ام که مقدار کارهای ویرایشی شان باقی مانده و نیز می­خواهم بخش­های از آنان را تغییر داده و به مرور زمان آنها را کامل­تر نمایم. این نمایشنامه­ها را بنا به علاقه­های مفرطم به زبان انگلیسی به این زبان نوشته­ام.


دو روز قبل از مرگم                                                       
علی عارفی                   


روز اول
روی بالکن خانه مان که با کتاره های فلزی طلایی رنگ احاطه شده است نشسته ام و به خانه های که با دیوار های کاه گلی، سیمنتی و ... دیوار شده اند نگاه می کنم. دوتا دیوار بزرگ طلایی رنگ که با شیشه های رنگ رنگی و سنگ های لشم  گران قیمت تزئین شده اند؛ هم در چشم اندازم قرار دارند. بالای سرم هم که تکه های ناهماهنگ ابرهای سرخ رنگ درحرکت اند؛ دوتا گدی پران؛ یکی ترکیب از رنگ های سیاه، سرخ و سبز و دیگری هم سفید می چرخند. ازاینکه خانه ای به این بزرگی دارم و می توانم به همه جا نگاه کنم، حس غروری در من ایجاد می شود، اما این حس خیلی دوام نمی کند و جار و جنجال کاکای کیله فروش در کوچه مان که به یخن مشتری اش چسپیده است پدرم را در می آورد.
خودم را یک طرفه کرده و نوشیدنی خنکم را که طعم شفتالو دارد سر می کشم، گیلاس را روی قلبم می گذارم،  سردی اش را که احساس می کنم حالم کمی بهترمی شود. دست کم درین بیست و دو سال عمری که کرده ام، یاد گرفته ام، چطور در بدترین شرایط خودم را راضی کنم. این طرف لم می دهم روی صندلی فلزی که  پدرم  همیشه روی آن نشسته، سیگار می کشید ، به ابری های تیره خیره می شوم، به چراغ های که با دیزاین کلاسیک طراحی شده اند و درون محوطه خانه های مدرن دور و برم آویزانند خیره می شوم، به گدی پران سرخ و سبز و سیاه که به زمین می افتد خیره می شوم و به طرز وحشتناک دلم می گیرد. می خواهم دوباره پدرم و دود سیگارش را که در عمق تاریکی شب ناپدید می شود نگاه کنم، می خواهم مادرم را با چادر سفید گلدارش  و چشم های ریزش که اندازه ای گل های روی چادرش است نگاه کنم.  گردنم را دراز می کنم و حسم را می برم روی بالکن رنگ و رورفته و آبریخته ای خاله فاطمه که تنها دو دیوار ازینجا فاصله دارد، حالا لم داده ام روی کتاره های زنگ گرفته ای  بالکن خاله فاطمه، شاید در حدود پانزده سال به عقب رفته ام، دیوار های سیمنتی و امروزی همسایه هایم به دیواری های کاه گیلی بدل می شوند. خاله فاطمه دوربین سنگین نظامی شوهرش را بدستم می دهد. حالا پدر و مادرم را در مدار های بسته ای شیشه ای به وضاحت می بینم، پدرم سیگار می کشد و مادرم به من دست تکان می دهد، پدرم سیگار می کشد و مادرم دستش را روی لبش برده و به آن بوسه می زند. پدرم آخرین پک به سیگارش می زند و آخرین دود سیگارش که شکل های دایره ای را ساخته اند در هوا گم می شوند. نمی دانم چند ساعت در گذشته گم شده ام، دانه های ریز و درشت عرق تمام بدنم را خیس نموده، یکبار پرت شده ام به امروز. صفحه های بی شکل و تیره رنگ شب، صندلی کج و معوج پدرم را پوشانیده، احساس می کنم؛  مدت پانزده سال گذشته پشت مدار های بسته  شیشه ای بوده ام.
دوباره به دیوارهای  امروزی خانه های همسایه هایم نگاه می کنم و به دیوار که بین امروز و پانزده سال گذشته قرار گرفته اند، خیره می شوم. بلند شده و خودم را می تکانم، با شمال خنک که می وزد گرد و خاک پانزده سال گذشته ای روی لباسم به هوا پراکنده شده ، ناپدید می شوند.

روز دوم
آفتاب بالا آمده و حس شعاع گرمش روی پوستم آرامشی خاصی به من میدهد. به خوابم که دو شب پیش  دیده بودم فکر می کنم و از  تعبیرش که عموی پیرم برایم گفته بود برعکس روز گذشته عصبانی نمی شوم و برعکس روز گذشته به تعبیرش باور می کنم، امروز آخرین روزی عمرم است.
برای آخرین بار خودم را در آیینه دیده و برای آخرین بار سراغ الماری کتابم را گرفته، دستی به کتاب های که در پانزده سال گذشته جمع نموده ام می کشم، مثل همیشه؛ حس خوشایندی به من دست می دهد، انگار نه انگار که یازده ساعت بعد می میرم. جعبه ای مستطیلی فلم هایم را در آورده و روی فلم که هنوز هم نو به نظر می رسد دستخط زیبای باران را می بینم نوشته است "دوستت دارم" روی این کلمه چند دقیقه ای مکث می کنم، هنوز هم که هنوز است منظورش را ازین کلمات که همیشه با آن آتشم میزد نمی دانم. آخر در زندگی باران که عشق دیگری بود، آخر باران نامرد! اگر دوستم داشتی چرا آنروزی که برای آخرین بار دیدمت دست نسیم را گرفتی و رفتی؟! فلم ها را می گذارم سرجایشان. تنها این یکی را با خود بر می دارم و دستگاه ویدویم را روشن می کنم. انگار که آنروز به یاد ماندنی را به با یک سویچ استارت بر می گردانم. صدای برخورد قطره های تند باران  روی سینه ای آب به فضای می پیچد که تنها منم و باران، منم و حومه ای شهر، منم و همه آدم های که امروز شناه نیامده اند و بلاخره منم و تنهایی.
صدا می زنم:
"باران، یک زمان غرق نشی، ماهی قرمز"
مثل اینکه عین خیالش نیست، لخت لخت نشسته روی سینه ای آب.
تمام نیرویم را جمع می کنم و می ریزم در گلویم ، با صدای بلند صدا میزنم:
"باران، باران باید بریم."
لبخند بارانی اش را تحویلم می دهد، از آن لبخند های که دل آدم را بارانی می کند، با اشاره بهش می فهمانم هرچی دوست دارد شنا کند، آخر در زندگی من که تنها همین باران وجود دارد.
صدای بلند زنگ در از گذشته به حالم می آورد، دکمه ای آف کنترل تلویزیون را فشار داده و تمام گذشته های عشقی ام را در صفحه بیست و چند انچی شیشه ای دفن می کنم.
زمانیکه به محوطه قدم می گذارم در حالیکه باران شدیدی کف موزائیکی پیش پنجره را می شوید، صدای زنگ در دوباره بلند می شود، دیگه یقین می کنم ،عزرائیل دم در منتظرم است و کارم تمام است. اما من که چیزی ندارم برای باختن. مرگ هم که آمد خوش آمد. دروازه را باز می کنم، دختری باریک اندام که دامن گلدار و شلوار آبی به تن دارد، زنگ در را میزند، دختری که اسمش باران است.
    31 مه 2011