۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

نگاهی به داستان ریاست جمهوری شاهانه

زوال قدرت


نگاهی به داستان ریاست جمهوری شاهانه
داستانی از جویس کرول اوتس
قاسم قاموس


اینجا همه چیز به سخره گرفته شده است. این همه چیز مربوط دنیای مدرن و جامعه­ای مدرنی به نام امریکا است. جامعه­ی مدرن برای مدرن ماندن نیاز به گرداننده دارد که همه چیز در محور او مدرن شود. و این محور در اینجا، رییس جمهور است. کسی که می­تواند عاملی برای مدرنیزه شدن باشد.
اما این عامل، خود یک ابزار است در دست دیگران. راًس هرم قوه اجراییه، اما بی­ارداه. یک مترسک. سیاست اینگونه به سخره گرفته شده است. این به سخره گرفتن، قید زمانی ندارد. و می­تواند فرا زمانی باشد. زمانی­که تاریخی مشخصی آورده نشده است.
مکان اما امریکا است. جایی که داستان در آن اتفاق افتاده است و تم اصلی داستان، وضعیت سیاسی این کشور است. نویسندگان بزرگ، داستان این کشور را جهانی کرده اند. و جویس کرول اوتس، یکی از آنها است با نثر و زبان خاص خودش. با اینکه نام این نویسنده کمتر برده شده است. اما او جای خود را در بین نویسندگان این جغرافیا تثبیت کرده است.
داستان ِ ریاست جمهوری شاهانه از چند نگاه قابل تامل است. نخست اینکه وضعیت اجتماعی و سیاسی این جغرافیا یعنی امریکا را ِروایت کرده است. چیزی که در آثار بیشتر نویسندگان این کشور وجود دارد. یک موضوع اساسی در این بین که هر نویسنده­ای با روش و برداشت خود آنرا پرداخته است: انسان امریکایی و جایگاه او در ساختار اجتماعی و سیاسی این کشور.
این جایگاه مربوط به انسانهایی می­شود که کلکسیونی از رنگها اند. سرخ، سفید، سیاه، زرد و...
به نظر می­­آید مدتهاست این جایگاه که کدام یک از رنگها حق بیشتری بر این سرزمین دارد بهم خورده است. در این بین انسان سفید خود را مستحق­تر از هر کسی دیگری در این کشور در همه زمینه­ها می­داند. و این چیزی است که در این کشور وجود دارد. داستان امریکایی در مواردی هم به این پرداخته است.
ماریو بارگاس یوسای سرخ، سفید و یا دو رگه­ای سرخ و سفید، در داستان دوشیزه، وضعیت تاریخی و تاریخ انسان بومی سرخ امریکا را ِروایت می­کند که چه بر سر او آمده است. کسی­که دیگر به تاریخ پیوسته است. کسی­که دیگر تنها نام تمدنی از او مانده است.
جیمز لانگستون هیوز ِ سیاه، در همه و به صورت قطع در بیشتر داستانهایش وضعیت انسان سیاهِ امریکایی را روایت می­کند. کسی­که برای دستیابی به حق برابر، مبارزه می­کند. و این برابری چیزی نیست جز برابری با انسان سفید. کسی­که همواره داعیه­ی ریاست بر سر دارد. و به کتمر از این هم راضی نیست. اما ریاست جمهوری یک دو رگه­ی سیاه و سفید، باراک اوباما، داعیه­ی ریاست انسان سفید امریکایی را از بین برد. این زمانی بود که انسان امریکایی بدون در نظر گرفتن رنگ، رای به یک سیاه و یا تلفیقی از سیاه و سفید داد. این چیزی است که لانگستون هیوز در داستانهایش و انسان سیاه امریکایی در زندگی­اش می­خواهد.
و در این داستان، ریاست جمهوری شاهانه، جویس کرول اوتس که رنگ او برایم روشن نیست، همان دغدغه­ی بارگاس یوسا و لانگستون هیوز را در وضعیت انسان امریکایی و جایگاه او در این کشور دارد.   
"... هیكل‌ چند سرباز را با حال‌ و هوای‌ قهرمانانه‌ سنتی‌ نشان‌ می‌داد، دو سرباز سفید، یكی‌ سیاه‌ و دیگری‌ از نژادی‌ نامعلوم‌ بودند و همگی‌ سرباز پیاده. قرار بود بنای‌ یادبود را جایگزین‌ مجسمه‌ گرانیتی‌ ژنرالِ‌ اسب‌ سوارِ‌ جنگِ‌ انفصال‌ بكنند كه‌ فضله‌ كبوترها و باد و باران‌ آن‌ را از ریخت‌ انداخته‌ بود، ..."
دو سرباز سفید، یکی سیاه و دیگری از نژاد نامعلوم که این عدم شناخت می­تواند ناشی از فراموشی انسان بومی سرخ امریکایی هم باشد. در اینجا جایگاه و برتری انسان سفید و مرتبه پایین­تر ِ انسان سیاه و پایین­تر از او، انسان فراموش شده­ی سرخ را می­بینیم که یک حرکت مدرنیستی هم است و دادن جایگاه و حق به رنگهای دیگر. و این زمانی است که دیگر دوره قدرت جنرالهای سفید به آخر رسیده است.
اما سیاست هنوز در دست انسان سفید است. "... پوست‌ صورت‌ او چنان‌ سفید بود كه‌ ابتدا فكر كردیم‌ صورتكی‌ پلاستیكی‌ روی‌ سرش‌ كشیده، بعد با دیدن‌ پیشانی‌ چرب‌ به‌ عرق‌ نشسته‌ و دو چشمان‌ ریز و دهان‌ كوچک و لبهای‌ قیطانی‌اش‌ فهمیدیم‌ كه‌ صورت‌ واقعی‌اش‌ است. ولی‌ چه‌ جثه‌ ریزی‌ داشت، چه‌ قدر لاغر و رنگ‌ پریده‌ و نحیف‌ می‌نمود! خیلی‌ شكسته‌تر از سنی‌ كه‌ می‌گفتند، نشان‌ می‌داد!..."
انسان سفید در اینجا می­خواهد همچنان صاحب قدرت باشد حتا اگر توان اداره آنرا نداشته باشد. چرا که او عادت کرده است همواره اعمال قدرت کند. اما این ناتوانی، به اضمحلال قدرت سیاسی انسان سفید هم می­انجامد. و این انسان سفید ناتوان مجبور است ریاست را به نفع انسان سیاه رها کند. آنچه در آخرین انتخابات ریاست جهموری امریکا اتفاق افتاد.
اما لجنکاری­های او هنوز باقی است و به آسانی از صفحه­ی تاریخ پاک نمی­شود. "مأموران‌ آتش‌­نشانی‌ با شلنگ‌ آب‌ پرفشار میدان‌ را شستند، كه‌ تكه‌های‌ خلط‌ خون‌آلود روی‌ كف‌ سیمانی‌ چسبیده‌ بود. روزها و هفته‌ها حالا ماه‌ها بعد این‌ لكه‌ها هنوز دیده‌ می‌شود كه‌ توی‌ سیمان‌ نقش‌ بسته‌ بود، مثل‌ سكه‌های‌ قدیمی‌ به‌ خورد آن‌ رفته‌ بود."
زمانی­که اوباما در کاخ سفید آمد از جنگ و هزنیه­ی سرسام آور آن گفت که قدرت سیاسی با ریاست سفید برایش باقی مانده بود و او چاره­ی نداشت جز ادامه­ی آن. اوتس با زیرکی زیاد وضعیت امریکا و قدرت سیاسی و نظامی و اقتصادی آنرا به چالش می­گیرد.  
"... سخنرانی‌ او با گرامی‌ داشت‌ «هم‌ میهنان‌ دلاور به‌ خاک افتاده» كه‌ امروز در این‌ «اثر هنری‌ باشكوه‌ جاودانه‌ شده‌اند» آغاز شد و بعد از آن‌ به‌ تعهد مقدس‌ رئیس‌ جمهور برای‌ حفظ‌ «نقش‌ جهانی‌ كشور» در سراسر جهان‌ رسید، حالا از گسترش‌ فعال‌ آن‌ بگذریم."
کسی­که قدرت خودش رو به زوال است چگونه می­تواند نقشی برای اداره جهان داشته باشد. مگر اینکه نقش بازی کند. این چیزی است که امریکا انجام می­دهد. کسی­که در پس ماسک قدرت پنهان شده است. که با افتادن آن نه تنها امریکا که وضعیت جهان تغییر خواهد کرد. این چیزی است که ریاست جمهوری شاهانه از زوال حتمی این ریاست و این وضعیت می­گوید.  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر