۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

نگاهی به داستان بازنده

پلو دَم نکشیده

نگاهی به داستان بازنده
داستانی از سکینه محمدی
قاسم قاموس

داستان بازنده دچار ساختارگرایی مفرط شده است. و این سبب شده است تا محتوا قربانی این رویکرد نویسنده شود. به این صورت داستانی فاقد محتوا و خشکی شکل گرفته است که خواننده از آن لذتی نمی­برد. اما این رویکرد کلی نویسنده نیست. فکر می­کردم داستان­های محمدی ساختارگرا است. اما اینگونه نیست. چند تا داستانی که از ایشان خواندم عنصر محتوا را در داستان­های ایشان برجسته یافتم. که به ِجد و یقین، داستان­های خوب و موفقی است. که به یقین می­توان دنیای داستانی محمدی را در آنها یافت.
در واقع می­شود گفت داستان­های محمدی، بیشتر محتوا گرا است تا ساختارگرا. اما داستان بازنده اینگونه نیست. این داستان تا آنجا که توانسته است یک داستان ساختاری است. فن، تکنیک یا ساختار، زمانی­که بر محتوا چیره می­شود جایی برای لذت بردن از متنی به نام داستان، برای خواننده باقی نمی­گذارد.
محتوا، موضوع و هدف اصلی داستان و ساختار، چگونگی بیان این موضوع و هدف است. محتوا و ساختار، دو روی پیشبرد یک داستان است. این دو روی، گاه موازی هم پیش می­روند گاه همدیگر را دور زده از هم پیشی می­گیرند. هیچ داستان موفق و قویی نمی­تواند یک روی داشته باشد. به این معنی که داستان روی محتوا و ساختار شکل گرفته است.
شکل اصلی یک داستان قوی، درآمیزیش محتوا و ساختار است، که این با تلفیق منطقی محتوا و ساختار به دست می­آید. داستانی می­تواند این شکل اصلی­اش را تا انتها حفظ کند که از محتوا و ساختار به یک اندازه بهره برده باشد. این وضعیت، داستان را از رفتن به یک جهت باز می­دارد. اگر خواسته باشیم یک داستان ِ برخوردار از محتوا و ساختار داشته باشیم، داستان مان می­بایست ِپنجاه ِپنجاه از این دو عنصر را در خود داشته باشد.   
گرایش به ساختار، داستان را ساختار گِرا می­سازد. داستان فرمالیستی، داستان فنی و داستان ساختاری از جمله عناوینی است که در اینگونه موارد به کار می­رود. فرمالیست­ها هم عنوانی است که روی ساختار گراها به کار رفته است. ساختارگرایی محض، داستان را غیر قابل انعطاف، خشک و فاقد موضوعیت می­سازد.
در پیک قصه نویسی مرکز آفرینشهای ادبی آمده است: "در عمل کار ساختاری یا فنی بدون محتوا قابل تصور است و آن، هنگامی است که با یک اثر هنری خنثا روبه­رو می­شویم، یعنی هنری که بیش از یک فرم و صورت و بازی خیال­انگیز ذهنی نیست. گاه آثاری از این دِست ما را به شدت متاثر می­سازند و با این همه قادر به کشف محتوا و درونمایه­ی آن نیستیم."3
محتوا و ساختار داستان می­بایست از انسجام لازم برخوردار باشد. این انسجام در داستان از اهمیت زیادی برخوردار است. چرا که داستان فاقد انسجام محتوا و ساختار، ناشی از ضعف آن است. قوت داستان در انسجام بخشیدن طبیعی به داستان است. 
در این داستان همه چیز در ذهن راوی می­گذرد. خواننده در جاهایی فکر می­کند با سه شخصیت در داستان روبه است. مانند این گفت و گو:
"- گوشت نمی دهم ، وحشی می شود. یک تکه استخوان بده دستش.
- استخوان؟
- آره. یکی از این ها را بده سرش گرم شود."
اینجا سه نفر حضور دارد. کسی که می­گوید گوشت  نمی­دهم. کسی که می­گوید استخوان بده. و گیرنده استخوان.
داستان سعی در پیچ در پیچ شدن داشته است. داستانی با ساختار مرموز و مبهم، که در ذهن نویسنده بوده است. نویسنده به اینگونه اسیر ساختار مرموز و مبهم و گنگ داستان شده است. و این، خواننده را سر درگم و گیج از در درک داستان کرده است. در پایان خواننده با چند پرسش اساسی باقی می­ماند که در غایت، راوی اول شخص، کودکی است که سر اسباب بازی سرباز اش را در ابتدای داستان با دهان می­کند. و او را با مادر اش مجسم می­کنیم. و یا آدم بزرگی که بعدها میل به خوردن استخوان انسان سرباز دارد؟ این همه در ذهن او می­گذرد؟ و یا در واقعیت هم وجود دارد؟ که این نوعی رآلیسم جادویی هم است.
این همه فضای رآلیسم جادویی در داستان اگر به خوبی از آن استفاده می­شد می­توانست داستانی موفق بیافریند که این اینگونه نشده است. اما بی­شک، سعی نویسنده این بوده است. این فضا، داستان را تا حدود زیادی وهم­آلود ساخته است. اما این در حد یک طرح باقی مانده بدون اینکه دم بکشد و به پختگی برسد. مثل دیگ پلو دم نکشیده. شاید یکی از دیگ­های پلو خودِ محمدی. 
در داستانهای مدرن و پست مدرن، نویسنده نشانه یا کد می­دهد و خواننده با پی­گیری آن به کنه داستان می­رسد. نویسنده­های بی­تجربه در این زمینه بی­توجه اند و همین موضوع به ضعف داستان و عدم دریافت داستان از سوی خواننده منجر می­شود.         
به نظر می­آید نویسنده چیزهای زیادی برای ارایه در این داستان در سر داشته است. اما از پس هیچ یک برنیامده است. شاید به این خاطر که این تجربه نخست نویسنده از این دست بوده است. به این گونه خواسته است این تجربه را با خواننده شریک سازد. اصولا هر تجربه نوی ناموفق نیست. شاید سر سری و دست کم گرفتن اینگونه داستان از سوی نویسنده، عاملی دیگری بوده است بر ضعف داستان که در انتقال آن به خواننده ناموفق بوده است.
وقتی به سکینه محمدی ایمیل زدم تا داستانی را با انتخاب خودش برای نقد بفرستد، این داستان، "بازنده" بود. بی­شک اگر محمدی این داستان را خودش برای عصر آدینهِ نقد داستان نمی­فرستاد، انتخاب من برای به نقد گذاشتن داستانی از ایشان، غیر از این بود. و من به این انتخاب احترام گذاشتم. 
   

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر