پلو دَم نکشیده
نگاهی به داستان بازنده
داستانی از سکینه محمدی
قاسم قاموس
داستان بازنده دچار ساختارگرایی مفرط شده است. و این سبب شده است تا محتوا قربانی این رویکرد نویسنده شود. به این صورت داستانی فاقد محتوا و خشکی شکل گرفته است که خواننده از آن لذتی نمیبرد. اما این رویکرد کلی نویسنده نیست. فکر میکردم داستانهای محمدی ساختارگرا است. اما اینگونه نیست. چند تا داستانی که از ایشان خواندم عنصر محتوا را در داستانهای ایشان برجسته یافتم. که به ِجد و یقین، داستانهای خوب و موفقی است. که به یقین میتوان دنیای داستانی محمدی را در آنها یافت.
در واقع میشود گفت داستانهای محمدی، بیشتر محتوا گرا است تا ساختارگرا. اما داستان بازنده اینگونه نیست. این داستان تا آنجا که توانسته است یک داستان ساختاری است. فن، تکنیک یا ساختار، زمانیکه بر محتوا چیره میشود جایی برای لذت بردن از متنی به نام داستان، برای خواننده باقی نمیگذارد.
محتوا، موضوع و هدف اصلی داستان و ساختار، چگونگی بیان این موضوع و هدف است. محتوا و ساختار، دو روی پیشبرد یک داستان است. این دو روی، گاه موازی هم پیش میروند گاه همدیگر را دور زده از هم پیشی میگیرند. هیچ داستان موفق و قویی نمیتواند یک روی داشته باشد. به این معنی که داستان روی محتوا و ساختار شکل گرفته است.
شکل اصلی یک داستان قوی، درآمیزیش محتوا و ساختار است، که این با تلفیق منطقی محتوا و ساختار به دست میآید. داستانی میتواند این شکل اصلیاش را تا انتها حفظ کند که از محتوا و ساختار به یک اندازه بهره برده باشد. این وضعیت، داستان را از رفتن به یک جهت باز میدارد. اگر خواسته باشیم یک داستان ِ برخوردار از محتوا و ساختار داشته باشیم، داستان مان میبایست ِپنجاه ِپنجاه از این دو عنصر را در خود داشته باشد.
گرایش به ساختار، داستان را ساختار گِرا میسازد. داستان فرمالیستی، داستان فنی و داستان ساختاری از جمله عناوینی است که در اینگونه موارد به کار میرود. فرمالیستها هم عنوانی است که روی ساختار گراها به کار رفته است. ساختارگرایی محض، داستان را غیر قابل انعطاف، خشک و فاقد موضوعیت میسازد.
در پیک قصه نویسی مرکز آفرینشهای ادبی آمده است: "در عمل کار ساختاری یا فنی بدون محتوا قابل تصور است و آن، هنگامی است که با یک اثر هنری خنثا روبهرو میشویم، یعنی هنری که بیش از یک فرم و صورت و بازی خیالانگیز ذهنی نیست. گاه آثاری از این دِست ما را به شدت متاثر میسازند و با این همه قادر به کشف محتوا و درونمایهی آن نیستیم."3
محتوا و ساختار داستان میبایست از انسجام لازم برخوردار باشد. این انسجام در داستان از اهمیت زیادی برخوردار است. چرا که داستان فاقد انسجام محتوا و ساختار، ناشی از ضعف آن است. قوت داستان در انسجام بخشیدن طبیعی به داستان است.
در این داستان همه چیز در ذهن راوی میگذرد. خواننده در جاهایی فکر میکند با سه شخصیت در داستان روبه است. مانند این گفت و گو:
"- گوشت نمی دهم ، وحشی می شود. یک تکه استخوان بده دستش.
- استخوان؟
- آره. یکی از این ها را بده سرش گرم شود."
اینجا سه نفر حضور دارد. کسی که میگوید گوشت نمیدهم. کسی که میگوید استخوان بده. و گیرنده استخوان.
داستان سعی در پیچ در پیچ شدن داشته است. داستانی با ساختار مرموز و مبهم، که در ذهن نویسنده بوده است. نویسنده به اینگونه اسیر ساختار مرموز و مبهم و گنگ داستان شده است. و این، خواننده را سر درگم و گیج از در درک داستان کرده است. در پایان خواننده با چند پرسش اساسی باقی میماند که در غایت، راوی اول شخص، کودکی است که سر اسباب بازی سرباز اش را در ابتدای داستان با دهان میکند. و او را با مادر اش مجسم میکنیم. و یا آدم بزرگی که بعدها میل به خوردن استخوان انسان سرباز دارد؟ این همه در ذهن او میگذرد؟ و یا در واقعیت هم وجود دارد؟ که این نوعی رآلیسم جادویی هم است.
این همه فضای رآلیسم جادویی در داستان اگر به خوبی از آن استفاده میشد میتوانست داستانی موفق بیافریند که این اینگونه نشده است. اما بیشک، سعی نویسنده این بوده است. این فضا، داستان را تا حدود زیادی وهمآلود ساخته است. اما این در حد یک طرح باقی مانده بدون اینکه دم بکشد و به پختگی برسد. مثل دیگ پلو دم نکشیده. شاید یکی از دیگهای پلو خودِ محمدی.
در داستانهای مدرن و پست مدرن، نویسنده نشانه یا کد میدهد و خواننده با پیگیری آن به کنه داستان میرسد. نویسندههای بیتجربه در این زمینه بیتوجه اند و همین موضوع به ضعف داستان و عدم دریافت داستان از سوی خواننده منجر میشود.
در داستانهای مدرن و پست مدرن، نویسنده نشانه یا کد میدهد و خواننده با پیگیری آن به کنه داستان میرسد. نویسندههای بیتجربه در این زمینه بیتوجه اند و همین موضوع به ضعف داستان و عدم دریافت داستان از سوی خواننده منجر میشود.
به نظر میآید نویسنده چیزهای زیادی برای ارایه در این داستان در سر داشته است. اما از پس هیچ یک برنیامده است. شاید به این خاطر که این تجربه نخست نویسنده از این دست بوده است. به این گونه خواسته است این تجربه را با خواننده شریک سازد. اصولا هر تجربه نوی ناموفق نیست. شاید سر سری و دست کم گرفتن اینگونه داستان از سوی نویسنده، عاملی دیگری بوده است بر ضعف داستان که در انتقال آن به خواننده ناموفق بوده است.
وقتی به سکینه محمدی ایمیل زدم تا داستانی را با انتخاب خودش برای نقد بفرستد، این داستان، "بازنده" بود. بیشک اگر محمدی این داستان را خودش برای عصر آدینهِ نقد داستان نمیفرستاد، انتخاب من برای به نقد گذاشتن داستانی از ایشان، غیر از این بود. و من به این انتخاب احترام گذاشتم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر