اعتراف
نگاهی به داستان پاکتها
داستانی از ریموند کارور
وجدان جمعی انسان غربی عادت به اعتراف دارد. چرا که او عادت کرده است آنچه را مرتکب شده است اعتراف کند. شاید به اینگونه تخلیه میگردد. این، اعتراف پدر به پسر است. در حالی به شکل نهادینه شده آن، اعتراف به پدر مقدس بوده است.
اینجا در واقع قداست زدانی از پدر مقدس هم است. همانگونه که قبلا اصول اخلاقی پدر زیر سووال رفته است. این هنجارشکنی ناشی از دید نویسنده به جامعه هم است. آنجا که همه چیز با پرسشی به نام جایگاه پدر و پسر روبهرو است. چرا که این جایگاه دیگر وضعیت گذشته را ندارد و کاملا وارونه شده است.
وقتی پدر به پسر اعتراف میکند در مییابیم که این دنیا به گدشته اش تعلق ندارد و از آن بریده است. همانگونه که پسر با پدر رابطهای ندارد و برعکس. نمیگویم ماهیت جامعه غرب که کلی است. شاید امریکا که باز هم تعمیم آن روی یک جامعه درست نیست. اما حداقل واقعیت بخشی از این جامعه است.
شرق هم اینگونه است. در این جغرافیا هم ماهیتها و واقعیتها متفاوت اند. چرا که باورداشتها و ارزشهای پذیرفته اجتماعی در قالب فرهنگ و زبان و مذهب، متفاوت اند. اما غرب در این زمینه یک سر و گردن از ما بالاتر است. و آن، ماهیت لیبرال دموکراسی به عنوان یک ارزش پذیرفته شده اجتماعی و مسیحیت به عنوان یک فرهنگ است.
به هینگونه است که مسیحیت به عنوان یک فرهنگ در ادبیات غرب محسوس است. حالا حتا اگر این فرهنگ به نقد هم کشیده شده است باز هم صورتی دیگری از نمود این فرهنگ در ادبیات غرب است. روح فرهنگ مسیحی را میتوان در ادبیات غرب دید. گاه این روح خیلی خودش را آشکار میکند و گاه آن را میبایست در پشت کلمات احساس کرد.
در پشت کلمات این داستان هم روح فرهنگ مسیحیت را میتوان دید که در جسم جامعه حلول کرده است. جامعهای که دیگر رو از این روح برتابانده است. حالا میشود گفت راه این دو از همدیگر جدا افتاده است. «از سر راه چند راهبه كه به طرف محل سوار شدن هواپیما میدویدند كنار رفتیم.» این کنار رفتن ناشی از فاصله میان جامعه و مردم هم است که در وضعیت جدیدی از دنیای مدرن هرکدام راه خودشان را میروند.
پاکتها، نمادی از هدیه کرسمیس از سوی بانانوئل و در اینجا از سوی پدر به خانواده فرزندش هم است که چیزی فراموش شده و از مد افتادهای است که دیگر نیازی به آن نیست. و این عدم احساس نیاز با گذشت زمان، بیشتر میشود. « باهم دست دادیم. این آخرین باری بود كه دیدماش. به طرف شیكاگو كه می رفتم یادم آمد پاكت هدیههاش را انگار توی كافه جا گذاشتهام. مثل بقیهی چیزها. البته مری به شیرینی نیاز نداشت، بادامی یا هر چیز دیگر. تازه این مربوط به سال گذشته است. حالاكه نیازش حتی كمتر هم شده است.»
رابطه انسان به سردی گراییده است زمانیکه پسر از وضعیت پدر و پدر از وضعیت پسر اطلاعی ندارد. این دنیای سرد با بزرگتر شدن شهرها سردتر شده است. «گفت: "مری و بچه ها چه طورند؟" گفتم: "همه خوب اند،" كه البته حقیقت نداشتل این ناشی از سردی در جامعه است که خودش را در قالب یک خانواده بروز داده است.
در این بین شاهد رابطهی از نوع دیگر، رابطه جنسی هستیم که بابرقراری آن، رابطه های پذیرفته شده اجتماعی از بین میروند. همین رابطه است که در موجودیت آن زندگی مشترکی در دهه شصت زندگی از هم میپاشد و سبب اعتراف پدر به پسر میشود. چرا که این رابطه، رابطه متعارف نیست رابطه غیرمتعارف است که از نگاه اجتماعی پذیرفته شده نیست.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر