۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

نقد داستان پاکت ها


اعتراف

نگاهی به داستان پاکت­ها
داستانی از ریموند کارور

وجدان جمعی انسان غربی عادت به اعتراف دارد. چرا که او عادت کرده است آنچه را مرتکب شده است اعتراف کند. شاید به اینگونه تخلیه می­گردد. این، اعتراف پدر به پسر است. در حالی به شکل نهادینه شده آن، اعتراف به پدر مقدس بوده است.
اینجا در واقع قداست زدانی از پدر مقدس هم است. همانگونه که قبلا اصول اخلاقی پدر زیر سووال رفته است. این هنجارشکنی ناشی از دید نویسنده به جامعه هم است. آنجا که همه چیز با پرسشی به نام جایگاه پدر و پسر روبه­رو است. چرا که این جایگاه دیگر وضعیت گذشته را ندارد و کاملا وارونه شده است.
وقتی پدر به پسر اعتراف می­کند در می­یابیم که این دنیا به گدشته اش تعلق ندارد و از آن بریده است. همانگونه که پسر با پدر رابطه­ای ندارد و برعکس. نمی­گویم ماهیت جامعه غرب که کلی است. شاید امریکا که باز هم تعمیم آن روی یک جامعه درست نیست. اما حداقل واقعیت بخشی از این جامعه است.
شرق هم اینگونه است. در این جغرافیا هم ماهیتها و واقعیتها متفاوت اند. چرا که باورداشتها و ارزشهای پذیرفته اجتماعی در قالب فرهنگ و زبان و مذهب، متفاوت اند. اما غرب در این زمینه یک سر و گردن از ما بالاتر است. و آن، ماهیت لیبرال دموکراسی به عنوان یک ارزش پذیرفته شده اجتماعی و مسیحیت به عنوان یک فرهنگ است.
به هینگونه است که مسیحیت به عنوان یک فرهنگ در ادبیات غرب محسوس است. حالا حتا اگر این فرهنگ به نقد هم کشیده شده است باز هم صورتی دیگری از نمود این فرهنگ در ادبیات غرب است. روح فرهنگ مسیحی را می­توان در ادبیات غرب دید. گاه این روح خیلی خودش را آشکار می­کند و گاه آن را می­بایست در پشت کلمات احساس کرد.
در پشت کلمات این داستان هم روح فرهنگ مسیحیت را می­توان دید که در جسم جامعه حلول کرده است. جامعه­ای که دیگر رو از این روح برتابانده است. حالا می­شود گفت راه این دو از همدیگر جدا افتاده است. «از سر راه چند راهبه كه به طرف محل سوار شدن هواپیما می‏دویدند كنار رفتیم.» این کنار رفتن ناشی از فاصله میان جامعه و مردم هم است که در وضعیت جدیدی از دنیای مدرن هرکدام راه خودشان را می­روند.
پاکت­ها، نمادی از هدیه کرسمیس از سوی بانانوئل و در اینجا از سوی پدر به خانواده فرزندش هم است که چیزی فراموش شده و از مد افتاده­ای است که دیگر نیازی به آن نیست. و این عدم احساس نیاز با گذشت زمان، بیشتر می­شود. « باهم دست دادیم. این آخرین باری بود كه دیدم‌اش. به طرف شیكاگو كه می رفتم یادم آمد پاكت هدیه‌هاش را انگار توی كافه جا گذاشته‌ام. مثل بقیه­ی چیزها. البته مری به شیرینی نیاز نداشت، بادامی یا هر چیز دیگر. تازه این مربوط به سال گذشته است. حالاكه نیازش حتی كم‌تر هم شده است.»
رابطه انسان به سردی گراییده است زمانی­که پسر از وضعیت پدر و پدر از وضعیت پسر اطلاعی ندارد. این دنیای سرد با بزرگتر شدن شهرها سردتر شده است. «گفت: "مری و بچه ها چه طورند؟" گفتم: "همه خوب اند،" كه البته حقیقت نداشتل این ناشی از سردی در جامعه است که خودش را در قالب یک خانواده بروز داده است.
در این بین شاهد رابطه­ی از نوع دیگر، رابطه جنسی هستیم که بابرقراری آن، رابطه های پذیرفته شده اجتماعی از بین می­روند. همین رابطه است که در موجودیت آن زندگی مشترکی در دهه شصت زندگی از هم می­پاشد و سبب اعتراف پدر به پسر می­شود. چرا که این رابطه، رابطه متعارف نیست رابطه غیرمتعارف است که از نگاه اجتماعی پذیرفته شده نیست.  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر