۱۳۹۴ آبان ۱۶, شنبه

تحریف تاریخ و تاریخ نوین افغانستان و ایران


تحريف تاريخ

نوشته فاضل كياني
گزينش و وبرايش سام قاموس

خواندن تاريخ آسان است اما فهمیدن آن بسیار دشوار است. درک ارتباط رخدادهای تاريخي و تشخيص جو حاكم بر مورخ و درك تمايلات سياسي مورخان هر دوره و زمان و تأثیر آن بر سرنوشت حقايق و سر انجام فهم و درک حقايق، هنر بزرگي است. کتاب تاریخ مثل هر کتابی دیگر، نویسنده مشخص و تاریخ ویژه دارد. هر کتابی که در هر دوره­ای نوشته می­شود، نشان دهنده اوضاع همان دوره است. تا جو حاکم و تاریخِ نوشتنِ کتاب و تمایل سیاسی مورخ، شناخته و تحلیل نشود، صواب و ناصواب­بودن سخنان او نیز به طور کامل قابل تشخیص نخواهد بود. تواریخ، غالبا دو زبان متفاوت و دو روی رسمی و غیر رسمی دارد. فهمیدن زبان رسمی تاریخ و دیدن روی رسمی آن کار سختی نیست؛ اما فهمیدن مفاهیم ضمنی و فهميدن نکات ریز آن بسیار دشوار است. اگر نوشته­ها با شک و ریز بینی مطالعه شود، حقایق زیادی از لا بلای نوشته­ها  فهمیده می­شود.
بر کسی پوشیده نیست كه تواريخ سياسي غالبا در دربار شاهان و حاکمان نوشته شده‌اند که در آنها فقط نظریه­های رسمی طبقه حاکم منعکس گردیده است. متاسفانه این نکته در تاريخ بشر معمول و مرسوم است كه اغلب حاکمان، پس از اقتدار تلاش کرده­اند كه آثار گذشته را محو کرده و تاريخ را از نو و مطابق منافع و تمایلات خود بنويسند. بویژه حاکمان و مهاجمان خارجي سعي کرده­اند كه فرهنگ و تاريخ و ملیت جامعه محکوم و مغلوب را تحریف و يا به خود منتسب سازند. بدين شكل مردم مغلوب كم­كم از متن تاريخ و از متن زندگي به حاشيه رانده شده و یا به کلی محو شده­اند.
مورخان عوامل گوناگونی را برای تحریف تاریخ ذکر کرده­اند. حمزه اصفهاني (350ه.ق) مي­نويسد: «ابو مشعر منجّم [بلخی] گويد: بيشتر سنوات تاريخي مغشوش و نادرست است؛ زيرا قومي ساليان و روزگاران دراز زندگي مي‌کنند و چون تاريخ آنان را از کتابي به کتاب ديگر يا از زباني به زبان ديگر نقل مي‌کنند، کم یا بیش، غلط روي مي‌دهد.»[1]
ابن خلدون مي­نگارد: «مورخان بزرگ اسلام بطور جامع اخبار روزگار گذشته را گرد آورده و آنها را در صفحات تواريخ نگاشته و به يادگار گذاشته‏اند، ولى ريزه‏­خواران، آن اخبار را به نيرنگ­هاى باطل درآميخته و در مورد آنها يا دچار توهم شده يا به جعل پرداخته‏اند ... و بسيارى از آيندگان ايشان را پيروى كرده و همچنانكه آن اخبار را شنيده‏اند براى ما بجاى گذاشته‏اند بى‏آنكه به موجبات و علل وقايع و احوال در نگرند و اخبار ياوه و ترهات را فرو گذارند. از اين رو روش تحقيق اندك و نظر تنقيح اغلب كند و خسته است.[2] تاريخ­نويسان و مفسران و پيشوايان روايات، وقايع و حكايات را بصرف اعتماد به راوى يا ناقل خواه درست يا نادرست بى‏كم و كاست نقل كرده و مرتكب خبط­ها و لغزش‏ها شده­‏اند.»[3]
جامعه یهود تاریخ را از خروج بنی اسرایل از مصر محاسبه می­کنند. جوامع مسیحی، تاریخ را از میلاد مسیح آغاز کرده­اند. مسلمانان از هجرت پیغمبر اسلام آغاز کرده و پیش از آن را دوران جاهلیت می­خوانند. تاریخ­نویسان دوره­های غزنوی و سلجوقی و تیموری و معاصر، طوری تاریخ نوشته­اند که مخالفان­شان مسکوت مانده و یا کمرنگ دیده می­شوند. شماری از اروپائیان مغرور و خودخواه نیز در باره تاریخ جوامع شرقی، آنچه را که خودشان پس از قرن نوزده ساخته و پرداخته­اند، تاریخی و علمی می­خوانند و پیش از آن را افسانه قلمداد می­کنند. ایرانیان کنونی به تقلید از غربیان، تاریخ خود را از دوره ساسانیان آغاز کرده و پیش از آن را افسانه می­خوانند. 
اروپاییان در قرن نوزده به­منظور رهاندن خود از تاریخ صحراگردی و چادرنشینی، و به­منظور استحمار فکری دنیا و سلطه بر فرهنگ و اقتصاد و سیاست خاور میانه، به تاریخ و تمدن کهن آریا چنگ انداخته، و مساله مبهم و موهومی بنام نژاد و زبان هندو آرین را مطرح نمودند.
متأسفانه بیشتر تاریخ­نگاران معاصر در ایران و افغانستان عمدا یا سهوا سخنان غرض­آلود و بی­مدرک این­عده از غربیان را تکرار می­کنند. 

تاريخ نوین افغانستان و ایران
پس از طرح فرضیه استعماری نژاد و زبان مشترک هندوآرین و هندو اروپایی در اروپا و بعد از تشکیل انجمن تاریخ در تهران و کابل یک رستاخیز تاریخ­نویسی سیاسی به پا شد. درین غوغای سیاسی که بر بنیاد آریاسازی و ترکی­زدایی در ایران و بر پایه افغان (پشتون)سازی و پارسی­زدائی در افغانستان استوار بود، تاریخ اقوام ساکن در این دو کشور جابجا شد. به تاریخ ترکان و مغولان اتهامات مبالغه­آمیز و بی­بنیاد وارد شده و تبلیغات لجام­گسیخته بر ضد آنان صورت گرفت و خدمات عظیم ادبی و مدنی و هنری و امپراطوری و سلطنت با شکوه حداقل یک هزارساله ترکان و مغولان در آسیای میانه و غربی و شبه قاره هند نادیده گرفته شد. در اثر این آریا­بازی و آریاسازی، تمام ترکان و مغولان ایران و هند را آریا و تمام ترکان و مغولان افغانستان را تاجیک و ایرانی می­خوانند. پروسه افغان­سازی در افغانستان و ترکی­زدائی در ایران باعث گردید که فرهنگ و تاریخ آریانا و ادبیات دری کاملا به طرف غرب رانده شود و همسایه خردمند ما نیز به آن محکم چسپید و امروزه تمام سرمایه­های معنوی و وحدت بخش و هویت­ساز مملکت ما را از خود می­خوانند.
نگارنده فریاد می­کند که در قرن اخیر بخشی از تاریخ­نویسان غربی و بسیاری از مورخان دربار  حاکمان کابل و تهران، آگاهانه و هوشمندانه بسیاری از نکات زیربنایی تاریخ و جغرافیای مملکت ما را تحریف نموده­اند و در واقع چشم تاریخ این سرزمین را کور و گوش آن را بریده و خوانندگان را به بیراهه برده اند. 
در قرن بیستم در عهد رضاشاه پهلوی (1305 تا 1320ش) و ظاهرشاه درانی، دو انجمن تاریخ به ترتیب در تهران و کابل تشکیل گردید. این دو انجمن بر اساس سیاست و رویکرد جدید تاریخی، تاریخ­نویسی را بنیاد نهادند. پس از این دو انجمن تاریخ که بیش از هفت هشت دهه از عمر آن نمی­گذرد، کتاب­ها و مجله­ها و ترجمه­ها و دائرة­المعارف­های بزرگ، نظیر دائرة­المعارف آریانا در افغانستان و دائرة المعارف ها و لغتنامه­های فراوان در ایران نوشته شده و به پيمانه وسيع چاپ و منتشر شده­اند و امروزه تنها همین منابع­اند که به بیشتر مردم ذهنیت تاریخی داده­اند.
پس از سقوط سلطنت ساسانی توسط اسلام، ایران کنونی در تمام منابع قرون میانه بنام عراق عجم و پارس یاد شده است. این سرزمین مثل همسایگانش در مدت بیش از هزار و چند صد سال در زیر سلطه تازیان و ترکان و مغولان قرار داشت. پس از انقراض قاجارها آخرین بقایای مغول در تهران، رضاخان پهلوی در سال 1314 ش، سرزمین پارس را رسما بنام ایران نام نهاد،[4] و استانها و گوشه­های دیگر قلمرو خود را نیز بنامهای زابل و سیستان و خراسان و ایرانشهر و البرز و ... تغییر نام داد. از این پس تاریخ بی­صاحب و معلق شده ایرانِ شاهنامه و تاریخ زابلستان و سیستان و خراسان تاریخی و تاریخ ادبیات دری، خود بخود به ایران نوین رانده شدند. حاکمان ابدالی­تبار و هندی­مشرب کابل نیز چون قبلا نام آریانای باستان و خراسان قرون میانه را به افغانستان تغییر داده بودند، و تنها دنبال زمین و چراگاه بیشتر بودند، لذا تغیر نام پارس به ایران را که در واقع به معنی گسست فرهنگی و مرگ هویتی کشور افغانستان بود، نادیده گرفته و در برابر آن سکوت نمودند.[5]
ميرزا حسن خان پيرنيا مشيرالدوله معروف به پدر تاریخ ایران (1309 ش) و دکتر ابراهيم پور داود (1305ش) از پيشگامان تاريخ نوین ايران پهلوی شمرده مي­شوند. پس از آنها نويسندگانی چون آقايان: علّامه ميرزا محمد قزويني (1310ش) محمد تقي بهار (1314ش) دكتر سعيد نفيسي،(1331)دكتر محمد معين،(1331) دکتر احسان یارشاطر(1332) دکتر محمود افشار یزدی و  فرزندش ایرج افشار(1345) جعفر شعار(1348) محمد دبیرسیاقی(1348) جواد مشكور(1352) عبدالحسين زرين­كوب (1353) عنايت­الله رضا، ذبيح الله صفا، و... بر اساس رویکرد جدید قلم زده اند[6]
کتاب «تاریخ افغانستان» نوشته آقای کهزاد و «افغانستان در مسیر تاریخ» نوشته مرحوم غبار و «افغانستان بعد از اسلام» نوشته پوهاند حبیبی و «افغانستان در پنج قرن اخیر» اثر فرهنگ و... نوعا با رویکرد جدید نوشته شده است.
مرحوم غبار مجموع تاریخ سه و نیم هزار سالة شاهان پیشدادی و کیانی کشور و مجموع تاریخ اَوِستا و شاهنامه­ها و ادبیات دری را، تنها با نوشتن دو صفحه بطور مبهم و کلی به پایان برده است و در عوض، از دولت موهوم هخامنشی و  از حکومت یونانو باختری ده صفحه شرح داده است.[7]  
مرحوم حبیبی در کتاب «تاریخ افغانستان بعد از اسلام» شاید به دستور دربار، با انواع بازی با الفاظ تلاش کرده است که گفته­های «پُته خزانه» موهوم را تاریخی کند و یا هپتالیان را زابلی و افغانان را غوری قلمداد نماید.
متأسفانه در دایرت­المعارف آریانا (چاپ کابل) در بخش حرف کاف در ذیل واژه ... (آلت تناسلی مرد) شانزده سطر توضیح داده شده؛ اما به «کَیان» و «کیانیان» (شاهان کیانی بلخ) هیچ اشاره­ای نشده است. در حالی که بدون شک، تاریخ و داستانهای کیانیان مربوط به سرزمین ما است، و در اوستای زردشت بلخی در یک سوره مستقل که به نام «کیان یشت» است، نام 350 نفر از شخصیتهای کشوری و لشکری کیانی و جغرافیای سرزمین آنها یاد شده است. هم چنین نام و داستانهای کیانیان و کیان زادگان ستون فقرات شاهنامه­ها و ادبیات دری را تشکیل می­دهند و نیز امروزه چندین طایفه کیانی در کشور ما زندگی می­کنند. آیا این سکوت آگاهانه دایرت­المعارف آریانا و تاریخ­نویسان هم وطن بسیار معنی­دار و شک­برانگیز نیست؟!   
در تاريخ جديد، نام بسياري از اماكن و سلسله­ها و شخصيت­هاي تاريخي و كليدي جابجا گرديده است.
مثلاً: 1) جغرافیای تاریخی زابل و البرز و ایرانشهر و سیستان و خراسان را عوض کردند. تاریخ سگستان و سیستان را باهم مخلوط نمودند. به­جای قوم آریان که ریشه در رِیگ بَید و اَوِستا دارد، سکاها و تخارها و کوشانیهای تورانی­تبار را آریا خوانده و به­جای کیانیان تاریخی هخامنشیان موهوم را گذاشته­اند. یعنی تاريخ سه و نيم هزار ساله دوران میترایی و زردشتی و تاریخ شاهان پیشدادی و کَیانی بلخ و باميان و زابل و کابل و تاریخ زردشت بلخی و دیگر پیامبران باستانی حوزه بلخ و زابلستان افسانه خوانده شده و از تاريخ كشور حذف گردیدند، و به­جاي آن كوشانو هیاطله و بودا و هخامنشیان برجسته شده­اند. در حالی که در هیچ تاریخ و لغت­نامه و انساب گاهینه (قدیمه) از هخامنشیان نام برده نشده و در هیچ منبعی سکاها و تخارها آریا خوانده نشده­اند.
2) در حالی که بامیان و بلخ و سیستان بدون هیچ شکی از مراکز اصلی ظهور و پیدایش تمدن و فرهنگ و هنر بوده، اما این تمدن و فرهنگ و هنر بومي باختر و زابل زمین را به هند يا چين و یونان و ایران نسبت مي دهند، در حالی که در آن دوره خود بلخ و بامیان و زابل و کابل و سیستان و هرات را ایران می­گفتند و نام ایران بجز این شهرها به جای دیگری اطلاق نمی­شده است.
3) تاريخ ادبيات دري و شاهان بلخ و زابل و شاهنامه­هاي آنان بيگانه قلمداد مي­شوند. پيشگامان علم و تمدن و فرهنگ و ادب پارسی حوزه بلخ و زابل و کابل را به مناطق دورتر مانند سمرقند و خوارزم و خُيون و شیراز و حتي هند و كشمير و... منسوب کردند.
آثار باستانی  دوره پیشدادی و کَیانی چون ویرانه کاخها و مزگتها و آتشکده­های باستانی از دوران میترایی و زردشتی و تندیسهای گوناگون و حیرت­انگیز بامیان و کاپیسا (پروان) و بگرام و بلخ و سرخ کوتل (بغلان) و سمنگان و غوربند و سنگنوشته­های کیانی در بیستون کرمانشاه و نقش رستم در شیراز و دیگر مناطق را به هخامنشیان موهوم نسبت می­دهند، و  نیز دو تندیس ایستاده سرخ بُد و خِنگ بُد (معروف به سلسال و شهمامه) بامیان را که احتمالا نماد خورشید و ماه و یا نماد پادشاه دوره پیشدادی بامیان و همسرش بوده باشد، بدون هیچ دلیل و تحلیل به بودا و به دوران بودایی نسبت می­دهند، گرچه تاریخ آیین­بودا در بامیان جایگاه ویژه خود را دارد.
4) آثار هنری و مدنی چند هزار ساله  شهر و حوزه بامیان به دوره 150 ساله کوشانیان (قرون نخست میلادی) و به دوره حکومت 40 ساله کنیشکا محدود شده است، در حالی که کوشانیان در قرون نخست میلادی تازه وارد و صحرا گرد بودند و بیشتر زندگی صحرا نشینی و سیال­گونه داشتند، و چگونه یک ملت چادرنشین و غیر ساکن، در مدت اندک یکنیم قرن، توانسته­اند تمدن و هنر و شهرهای زیرکوهی و دیگر شهرها و بناهای شگفت­انگیز بامیان را بوجود بیارند؟ 
5) زابل را به قلات غلجايي محدود کرده و تاریخ زابلستان تاريخي مسکوت گذاشته شد.
6) نام هجيرستان تاريخي به نام اجرستان و وجیرستان و حجرستان و... تحریف و به نقطه كوچك مهاجر نشين افغان در دايه محدود شد.
7) غرجستان تاريخي را که در تمام منابع عربی و پارسی قرون میانه بنام غرجستان و غرشستان یاد شده است، غرستان مي­نويسند، و تاريخ غوريان و شاهان غوري دري زبان را مربوط به قوم افغان و زبان شان را پشتو می­نویسند ووو...
بدين شكل در قرن اخیر، ظاهراً كار تمام شد. نه فقط جغرافیا و نامهای تاریخی تغيير كرد بلكه كل تاريخ كشور آريانای­کهن و خراسان قرون میانه، زير و رو و جابجا گرديد. تاریخِ تاريخ­سازان اصلي و نامورانِ بزرگ اَوِستا و شاهنامه­ها چون قابل تطبیق بر اماکن جدید نبودند، لذا افسانه خوانده شدند.
بنابر این اگر کسی در صدد حقایق باشد، بايد تواریخ رسمی را با نقادي و بدگماني بخواند. سخن بي­مدرك و بی­تحلیل و شاهد را از هيچ كسي نپذيرد ولو نويسنده آن عنوان مولونا، دكتر و پروفسور، و يا عنوان خاورشناس و ... را داشته باشد.



[1] حمزه اصفهاني. تاريخ پيامبران و شاهان، ترجمه دكتر شعار.  ص 7 و 8.
[2  تاريخ‏ابن‏خلدون/ترجمه‏، مقدمه،ج‏1 ص:3.
[3]  تاريخ‏ابن‏خلدون/ترجمه، ‏مقدمه،ج‏1،ص 13.
[4  نک: لغتنامه دهخدا، و دایرت­المعارف بزرگ نو، ذیل ایران پهلوی/ و دایرت­المعارف اسلامی از مصاحب / و ایران بین دو انقلاب، صفحات میانی کتاب/ مير غلام محمد غبار، جغرافياي تاريخي افغان، پيشگفتار، صفحة طدكتر محمود افشار يزدي، افغان نامه، ج1 ص133 و 134.
[5] رک: پوهاند دکتور محمد حسین یمین، افغانستان تاریخی، ص 21، انتشارات کتاب، رحمت مارکیت، 1382ش، چ 2.
 [6]راجع به فهرست اسامی نویسندگان پیشگام ایرانی، به فهرست آخر «التفهیم» بیرونی ترجمه همایی چ 1306 رجوع شود.
[7] ر.ک. افغانستان در مسیر تاریخ، ص 36 تا 41.

منبع

۱۳۹۴ آبان ۱۳, چهارشنبه

درنگی بر هویتِ هزاره‌های گمنام در افغانستان

درنگی بر هویتِ هزاره‌های گمنام در افغانستان

نوشته عبدالشهید ثاقب
گزينش و ويرايش سام قاموس

چند روز پیش در شهرستان خنجان استان بغلان، درگیری اتفاق افتاد که «نبرد هزاره‌ها و سالنگی‌ها» نام گرفت.
در این درگیری که میان مردم بومی خنجان (هزاره‌ها) و سالنگی‌ها اتفاق افتاده بود، دو نفر کشته و چندین تن دیگر زخمی شدند.
این درگیری، اگرچه از یک رویداد جزئی و حاشیه‌ای آغاز شد که در میان دانش‌آموزان لیسه خنجان پیوسته بود، اما در پشت سر آن عقده‌مندی‌های تاریخی نهفته است که برخاسته از مسئله هویت می‌باشد.
مردم خنجان که تا پیش از این خود را تاجیک پنداشته و در زد و بندهای سیاسی – قومی چند دهه پسین کشور، جانب آن‌ها را می‌گرفتند، تازه متوجه شده‌اند که برخورد تاجیک‌ها با ایشان، نه برادرانه بلکه تبعیض آمیز بوده و از گونه‌ی برخورد با «غیرخودی»ها می‌باشد.
هزاره‌های خنجان که اکثریت مردم آن‌جا را تشکیل می‌دهند، مدعی هستند که در چند دهه پسین کشور، ایشان توسط یک اقلیتی به نام «سالنگی» که در «دره باجگاه» و «سالنگ شمالی» زندگی می‌کنند و یک جمعیت تاجیک تبار می‌باشند، استثمار شده و از همه عرصه‌های سیاسی و اجتماعی کنار زده شده‌اند و از حوزه‌های تصمیم‌گیری طرد گردیده‌اند.
مردم خنجان بدین عقیده‌اند که در درازنای چند دهه گذشته، ایشان نه تنها از سوی مردم سالنگی استثمار شده‌اند، بلکه افزون بر آن حتا برخی جایدادها و زمین‌های شان نیز به زور غصب گردیده و در مجموع رفتار آن‌ها با ایشان، رفتار ستمگرانه بوده است.
حضور این عقده‌مندی‌های قومی و تاریخی، در کنار برخی مسایل جزئی و حاشیه‌ای دیگر، سرانجام، کار را بدان‍‌جا کشاند که این دو قوم به مصاف همدیگر برآمده و آهنگ خصومت و دشمنی با یکدیگر را نواختند.

هزاره‌های گمنام
چند روز پیش خنجان رفته بودم، تلاش کردم که با مردم گفتگو داشته و حرف‌ها و ادعاهای شان را از زبان خودشان بشنوم.
حرف‌هایی که از زبان مردم بومی خنجان شنیدم، مرا به یاد تشکل و جریانی انداخت که چند سال پیش در حال شکل گرفتن بود.
چند سال پیش، گروهی از بزرگان قومی هزاره‌های سنّی مذهب در کابل گردهم آمده بودند، تا تشکلی را ایجاد نمایند که مدافع حقوق این قوم در عرصه‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی باشد.
بزرگان فوق الذکر، عبارت بودند از مولوی محمد عثمان سالکزاده، وزیر مشاور رییس جمهور و والی پیشین بلخ، جنرال عبدالرشید شجاع از غوربند، استاد محمدیونس طغیان ساکایی، استاد دانشگاه و مولوی اسلام محمدی، عضو پیشین مجلس نمایندگان.
در نشست‌هایی که این گروه داشتند، هدف از تاسیس این نهاد، چنین عنوان می‌شد: انسجام و تشکل قومی، مبارزه علیه الیناسیون و از خودبیگانگی حاکم در میان هزاره‌های سنّی و دفاع از حقوق آن‌ها.
آن‌ها بدین عقیده بودند: هزاره‌های سنی که در افغانستان جمعیت قابل ملاحظه ای‌ را تشکیل می‌دهند، به جای آنکه در مسایل مهم ملی و محلی در کنار قوم هزاره بایستند و یا سیاست‌ها و برنامه‌های مستقل خود را داشته باشند، به دلایلی، دچار الیناسیون و از خودبیگانگی شده و «هویت هزارگی» شان را انکار می‌کنند و خودشان را تاجیک می‌پندارند و در صف‌بندی‌های سیاسی و قومی، جانب آن‌ها را گرفته و در انتخابات از نامزدی حمایت می‌کنند که تاجیک باشد.
این در حالی است که رفتار سران تاجیک با ایشان، برادرانه نه، بلکه برخاسته از تعصب قومی می‌باشد و آن‌ها تلاش می‌کنند تا به هر قیمتی که شود جلو رشد نخبگان این قوم را گرفته و از حضورشان در پست‌های مهم دولتی جلوگیری کنند.
آن‌ها، در این خصوص استشهاد می‌کردند به سرنوشت غم‌انگیز فرمانده عبدالحی حقجو و قاری صاحب رحمت الله که از جمله فرماندهان مهم جمعیت اسلامی بودند، اما سران جمعیت همواره تلاش می‌کردند تا از مطرح شدن و مشهورگردیدن آن‌ها جلوگیری کنند.
نخبگان هزاره‌های سنی بدین عقیده‌اند که این قوم در عصری که سیاست‌ها در افغانستان، قومی شده و پست‌های دولتی بر اساس معیارهای قومی توزیع می‌گردد، تا زمانی که دوباره هویت قومی شان را درنیابند، در استثمار قرار خواهند داشت و روز خوشی نخواهند دید.
راه حلی را که این‌ها برای این معضل پیشنهاد می‌کنند، آگاهی بخشی و روشنگری است. این‌ها بدین عقیده‌اند که هزاره‌های سنی برای خروج از الیناسیون و از خودبیگانگی، نیازمند فعالیت‌های آگاهی­بخش می‌باشند و این از جمله مسئولیت‌های روشنفکران آن قوم است که باید در این راستا اقدام کنند.

الیناسیون و ستم‌های تاریخی
چرا هزاره‌های سنی خودشان را تاجیک می‌پندارند؟ دلایل این پندار چیست؟
از خودبیگانگی هزاره‌های سنی، عوامل گوناگون دارد و من در این‌جا به یکی از آن‌ها اشاره می‌کنم:

محرومیت تاریخی هزاره؛
هزاره‌ها در تاریخ افغانستان، یکی از اقوامی بوده که همواره مورد ظلم و ستم قرار گرفته و طعم تلخ تبعیض و بی‌مهری را چشیده است.
زعمای پیشین افغانستان که بیشترشان برخاسته از میان قوم می‌باشد، اگرچه نسبت به سایر اقوام نیز نگاه‌های تبعیض‌آمیز داشته اند، اما برخوردشان با قوم هزاره، ناانسانی‌تر و ظالمانه‌تر از بقیه بوده است.
کافی است که در این‌جا به قتل عام هزاره‌ها توسط امیرعبدالرحمن خان اشاره کنیم که طی آن ۶۲ درصد هزاره‌ها به قتل رسیدند.
در یک نامه تاریخی که امیر عبدالرحمن خان، خطاب به قوم درانی، نگاشته است، نیات خود را در مورد هزاره‌ها چنین بیان می‌کند: «شکایت سردار عبدالقدوس خان از جایی است که مردم درانی صدهزار خانوارند و پنجصد الی ششصد تن از راه ایلیت و قومی در هزاره جات رفته باقی همه در خانه ی خود نشسته اند، و اگر چنانکه مرد می بودند و عزت قومی می داشتند از دو خانه یک نفر کمر نبرد به معاونت دولت می بستند، همانا پنجاه هزار مرد جرار می شدند که دمار از روزگار اشرار هزاره کشیده و ایشان را از مملکت افغانستان نیست و نابود می کردند و از امر مکنون خاطر والا که پیشنهاد ضمیر منیر دارد و می خواهد که اراضی و املاک هزاره را بر مردم درانی بدهد آگاه می شدند، زیرا دولت انگلیس قدم تصرف پیش نهاده و “جبلکوژکه” را شکافته موضع “چمن” را که خاک طائفه اچکزایی از مردم درانی است عمارت کرده محل اقامت قرار داده است، که این تصرف و تغاصب دولت مذکوره مر زمین مردم اچکزایی را باعث پایمالی مردم درانی است.
پس در وقتی از پایمالی مأمون و محفوظ خواهند گشت که املاک هزاره را صاحب و قابض شوند. و اکنون مردم دُرانی بر بستر غفلت خوابیده خیر و شر و نفع ضرر خود را نیک نمی‌دانند…»
حضور این ستمگری‌ها در افغانستان علیه قوم هزاره، باعث شد که عده‌ای برای فرار از این ناهنجاری و ستم‌ها، هویت شان را انکار نموده و با استفاده از هم‌مذهبی با تاجیک‌ها، خود را تاجیک بخوانند. این دسته، همان هزاره‌های سنی امروزند. در این مورد پروفیسور عنایت الله شهرانی در مقاله خود بنام “هزاره کیست؟“ می‌نویسد: «در زمان امیرعبدالرحمن خان بسیاری مردم هزاره از ترس کشتار و قتل عام‌ها نام و نسب خود را تغییر دادند و از آنست که در مرکز بامیان هنوز مردم به نام‌های ساختگی حیات به سر می‌برند».

هزاره‌های سنی و بازگشت به هویت          
لئون وایسلتیر، نظریه پرداز معروف، در جایی پیرامون هویت می‌نویسد: «هویت مانند یک اشتباه است: با وجود آنکه ممکن است با آن مخالفت کنیم، اما نمی‌توانیم از آن فرار کنیم».
حادثه خنجان، نشان داد که هزاره‌های سنی نیز به این امر پی برده و در صدد آن هستند که دوباره به هویت گمشده‌ شان برگردند و دیگر خودشان را تاجیک نخوانند.
شاید این امر، نتیجه‌ قومی شدن سیاست در افغانستان باشد.
 یکی از پیامدهای چند دهه جنگ در افغانستان این بود که سیاست در کشور، قومی شد.
امروزه مردم در افغانستان، اگر پشتون هستند از احزابی حمایت می‌کنند که متعلق به پشتون باشد و هزاره، از احزاب متعلق به هزاره و….
به نظر می‌رسد که اگر این فرایند در افغانستان ادامه پیدا کند، یک‌سری اقوام دیگر نیز دچار تجزیه شده و شاخه‌های قومی بی‌شماری سر بلند کنند.

منبع






۱۳۹۴ آبان ۱۲, سه‌شنبه

اهميتِ تاريخ

اهمیتِ تاریخ

نوشته فاضل كياني
گزينش و وبرايش سام قاموس

خواندن تاريخ پیشینگان چه فايده دارد؟ آیا تاریخ مثل هر نظام نظري ديگر، انسان را از واقعیتهای امروز و از عمل گرايي و آينده نگري كه اساس زندگي است باز نمي­دارد؟ آيا تاریخ نسلهای گذشته، دردهای نسل امروز را دوا میکند؟ آیا علم و فضل پدر دیروز به­درد پسر امروز میخورد؟ و آیا با حلواهای شیرین نسل دیروز، دهن نسل امروز شیرین می­شود؟
نيچه مي­گوید: تاریخ، انسان را از اقدام و عمل و از ساختن تاريخ عاجز میسازد. پُل والري شاعر و متفكر معاصر فرانسوي خاطر نشان مي كند كه تاريخ، ملتها را به رويارويي مي كشاند، زخمهای كهنه شان را تازه ميكند. آنها را در آرامشي كه دارند شكنجه مي دهد، آنها را به هذيان عظمت و تکبر و يا سرسام پيگيري خصومت و انتقام سوق مي­دهد.
اما با همة اين پرسشها و بد بيني هاي شاعرانه و برخورد اخلاقي نسبت به تاريخ، بايد گفت كه: آنچه تاريخ درس مي دهد غالباً با آنچه اخلاق تعليم مي دهد توافق ندارد.[1]
تاریخ جوامع بشری یک داستان ساده نیست، بلکه داستان تنازع بقا و تجربه کشمکش جوامع بشری برای زنده ماندن است. هر ملتي بايد دوست دار صلح باشد، ولي در عين حال باید باروت خود را خشك نگهداشته و بیدار و هوشیار باشد.[2]
بدون شک تاریخ درخشان یک ملت، سرمایه معنوی و پشتوانه روحی روانی و مایه خود باوری آن ملت است. يك فايدة عمدة تاريخ همين است كه به انسان كمك مي كند تا خود و دیگران را بشناسد و در ارتباط با ديگران آگاهانه عمل نموده و حق و مسئوليت خويش را بشناسد، و در برابر هر کنشی واکنش هوشیارانه و مناسب نشان دهد. 
علم تاریخ به انسان توانایی می بخشد که راست و دروغ را از هم تشخیص دهد. تاریخدان علاوه بر دریافت تجربه از کار پیشینیان، مثل آن است که با خردمندان عالم مشوره کرده باشد و این مشوره بالا تر از مشوره با معاصران و آشنایان است.[3]
آگاهی از تاریخ، باعث هوشیاری و مایه حصول معيار و شاخص و استراتژي است، تا آدم بتواند دوست و دشمن و موقعيت هاي زندگي خود را بهتر بشناسد و در زندگي، سنجيده تر موضع گيرد. جامعه ای که از تاریخ خود گُسسته، همانند کسی است که حافظة خود را از دست داده است. جامعه ای که حافظه تاریخی ندارد، چگونه میتواند شعور اجتماعی و استراتژی سیاسی داشته باشد؟ تاريخ ضبط تجربیات تلخ و شیرین یک ملت است، لذا دانستن تاریخ، آدم ها را از تكرار تلخ تاریخ بر حذر ميداردتاريخ مي خوانيم تا از پندهاي تاريخ بياموزيم و از تكرار خطا بر حذر باشيم.[4]
علم تاريخ  پُلي ميان ديروز و امروز و فردا است که حلقة ارتباط فرهنگ گذشته را با آينده وصل ميكند و نسل ها را از خطر انقطاع هویتی و فرهنگي مصونيت مي بخشد.
بي خبري از تاریخ منجر به از «خود بيگانگي» و «پراکندگی» و در پي آن احساس نا امیدی و پوچي و انزوا طلبي و گوشه گيري نا صواب مي گردد.
خود بيگانگي از آسيب هاي جدي اجتماعي است. فردي كه از تاريخ خويش گسسته، سوابق و افتخارات ملي خود را باور ندارد چگونه مي تواند از خود سخن بگويد و چگونه به موقع و بجا نسبت به رخدادهاي پيرامونش كه بر سرنوشت وي و سرزمين محل زندگی­اش اثر گذار است، واكنش مناسب نشان دهد؟
راست است يكي از شروط ترقي و رستگاري ما پذيرفتن دانش نوین و هنر دنياي متمدن كنوني است، در كمال فروتني از دست هر كه باشد بايد آن را بپذيريم. مدرنيزم و خردگرايي محترم است. اقتصاد و تكنولوژي از نيازمنديهاي جدي زندگي بشر است. اما مدرنیزم نبايد چشمان ما را خيره كند تا ديگر مليت و تاریخ وحدت بخش خود را نبينيم و از ميراث مقدّسي كه از نياكان پارسا و دلير ما بجا مانده روي گردانيم. ما به مدرنیسم و انسانیت باور و به دین و مذهب احترام داریم . اما ساده لوحی و سطحی نگری خواهد بود كه به نام مدرنيسم و انسانیت و يا بنام دين و مذهب، تمام داشته هاي تاريخي و سنّت‌ هاي كهن ملّي خود را كه جزء هويّت و بخشی از نياز زندگي روزانه ما است، به كلي از ياد ببریم. زدن چوب جفا بر تاريخ و فرهنگ ملّي شوم و نا ميمون است.
تاريخ مشترک به ایجاد درد مشترک، وجدان مشترک و خواست مشترك در میان افراد جامعه کمک می کند. افرادي كه خواست مشترك دارند اقدام و عمل مشترك نيز خواهند داشت و چنین جامعه ای شانس بهتری در زندگی خواهند یافت.
تاریخ درخشان گذشتگان مایه امید و اعتماد به نفس نسل امروز است، و به نسل امروز گوشزد میکند که خود را قبول و باور کنند. کسانی که خود را قبول و باور ندارند چگونه از دیگران انتظار دارند که او را قبول نمایند و  با او با برابری و عدالت رفتار کنند؟
البته جوامعی که تاریخ روشن ندارند میتوانند به تاریخ بی­توجه باشند، اما مردم ما که تاریخ بسیار درخشان دارند چرا در صدد شناخت آن نباشند و از آن بهره نگیرند؟
اگر ما خود، تاریخ و هویت خود را نشناسیم، دیگران مطابق دلخواه خود برای ما تاریخ خواهند ساخت.
به باور نگارنده، ندبه و تأسف بر ایام گذشته تنها تأسف برای گذشته های گذشته نیست، بلکه چاره اندیشی برای زندگی امروز و آینده است. به قول پاسكال در حقيقت، اقوام وحشي فقط كساني هستند كه از گذشتة خويش خبر ندارند.[5] بلی ديگر نمي­توان با جهل در باره گذشته به سوي آينده رفت، چون گذشته فقط گشته نيست، بلكه ريشه حال و آينده است.[6]
آينده از آن ملتي است كه گذشتة خودرا مي شناسد. انقراض یک قوم به مغلوبیت سیاسی و نظامی آن نیست، بلکه نابود شدن آداب ملی و تاریخ و اخلاق و عادات و یادگارهای باستانی و شکست روحی آن، مساوی با فنا و نابودی آن قوم است.
زندگی موهبت الهی و حق طبیعی همه است. لیکن در کشوری که متاسفانه تا کنون قانون تنازع بقا بر آن حاکم است، شانس زندگی از آن کسانی است که توان زنده ماندن و قدرت دفاع از خویش را در برابر خطرات داشته باشند. مردم ما اگر امروز هم تاريخ شعور بر انگیز و انسجام بخش گذشته خویش را زنده كنند، به بخشی از زندگي و توانائی خود كمك كرده­اند. بیا قوی شو اگر راحت جان طلبی- که در نظام طبیعت ضعیف پامال است.

پانويس
[1]  الهام و اقتباس از دکتر عبدالحسين زرين كوب، تاريخ در ترازو، چاپ 1354ش، صص10 تا 19
[2]  الهام از ویل دورانت، تاریخ تمدن، ، ج1، ص531
[3]  میر خواند بلخی، روضت الصفا، تلخیص دکتر عباس زریاب، ج1 ص7 تا 9.
[4]  به مقدمة كتاب «افغانستان» نوشتة لويس دوپري، ترجمة آقاي جعفر رسولي وَرسي نیز رجوع شود.
[5]  الهام و اقتباس از دکتر عبدالحسين زرين كوب، تاريخ در ترازو، چاپ 1354ش، صص10 تا 19
[6]  رک: عبدالرفيع حقيقت، تاريخ علوم و فلسفة ايراني از جاماسب تا سبزواري ، مقدمه كتاب، چ ت، 1372 ش

منبع