۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

جلسه نقد داستان عصر آدینه 30/2/1390 جلسه: (75)

آنتون پاولوویچ چخوف در ۲۹ جنوری ۱۸۶۰ در شهر تاگانروک، در جنوب روسیه، شمال قفقاز، در ساحل دریای آزوف به دنیا آمد. آنتوان در ۱۸۶۷ در هفت سالگی تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه‌ٔ دینی یونانی آغاز کرد اما دو سال بعد در کلاس اول مدرسهٔ عادی به تحصیل خود ادامه داد. در ۱۸۷۹ تحصیلات ابتدایی را تمام کرد و به مسکو رفت و در رشتهٔ پزشکی در دانشگاه مسکو مشغول تحصیل شد. نخستین مجموعه داستان‌اش را دو سال پس از دریافت درجهٔ دکترای پزشکی به چاپ رساند. سال بعد انتشار مجموعه داستان "هنگام شام "جایزه پوشکین را که فرهنگستان روسیه اهدا می‌کرد، برایش به ارمغان آورد. چخوف بیش از هفتصد داستان کوتاه نوشته‌است. در داستان‌های او معمولاً رویدادها از خلال وجدان یکی از آدم‌های داستان، که کمابیش با زندگی خانوادگی «معمول» بیگانه‌است، تعریف می‌شود. چخوف با خودداری از شرح و بسط داستان مفهوم طرح را نیز در داستان‌نویسی تغییر داد. او در داستان‌های‌اش به جای ارائهٔ تغییر سعی می‌کند به نمایش زندگی بپردازد. در عین حال، در داستان‌های موفق او رویدادهای تراژیک جزئی از زندگی روزانهٔ آدم‌های داستان او را تشکیل می‌دهند. تسلط چخوف به نمایشنامه باعث افزایش توانائی وی در خلق دیالوگهای زیبا و جذاب شده بود. چخوف زندگی کوتاهی داشت و همین زندگی کوتاه همراه با بیماری بود. او را مهم‌ترین داستان کوتاه‌نویس برمی‌شمارند و در زمینهٔ نمایش‌نامه‌نویسی نیز آثار برجسته‌ای از خود به جا گذاشته‌است. چخوف در چهل و چهار سالگی بر اثر ابتلا به بیماری سل  درگذشت.

رسوایی
آنتون چخوف
برگردان: امید حق­بین

سرگئی کاپیتونیچ آهینیف استاد ادبیات بود و در آنروز مراسم ازدواج دختر وی همراه استاد تاریخ و جغرافیه جریان داشت . جشن عروسی تقریبا به خوبی در حال اختتام بود. ترانه خواندن، بازی کردن و رقصیدن در اتاق رسامی جریان داشت. خدمتکاران استخدام شده از کلوب، در حالیکه لباسهای سیاهی به تن داشتند که پشتشان مانند دم پرستو قیچی شده بود و پیشبندهای سفید پرچرک نیز به گردن آویخته بودند، با آشفتگی کامل از این اتاق به آن اتاق می رفتند. همهمه و هیاهوی ناشی از صحبت های پراکنده یکسره ادامه داشت. برروی کَوج استاد ریاضی، استاد زبان فرانسوی و مشاور تازه کار مالیات درست کنار یکدیگر نشسته بودند. آنها با عجله و شتاب سخن می گفتند و هنگامی که برای بقیه مهمانان قصه کسانی که زنده به گور شده بودند را تعریف می کردند مابین گپ های یکدیگر می پریدند. گاهی اوقات هم نظریاتشان را درباره فلسفه روح گرایی برای دیگران بیان می کردند. هیچ کدام از آنها به روح گرایی اعتقاد نداشتند، اما هر سه نفر خاطر نشان کردند که امکان دارد چیزهای بسیاری در این جهان اتفاق بی افتد و از تفکر بشر فراتر باشد. اینکه یک گارد در چه شرایط و مواردی می تواند به رهگذران شلیک نماید موضوعی بود که ماستر ادبیات در اتاق کناری برای حاضرین توضیح میداد. این موضوعات نوع بسیار خوش آیندی از هشدار دادن بودند. اشخاصی که جایگاه اجتماعی شان مانع ورود آنان می شد، در حویلی از طریق کلکین داخل ساختمان را نگاه می کردند.
دقیقا در نیمه شب بود که صاحب خانه به آشپزخانه رفت تا ببیند آیا همه چیز برای شام شب آماده است و یا خیر. تمام آشپزخانه از ترکیب بخار و بوی غذاهای لذیذی از قبیل گوشت غاز، گوشت مرغابی و انواع غذاهای دیگر پر شده بود. انواع نوشیدنی ها، خوراکی ها و دیگر لوازم مورد نیاز، بر روی دو میز به صورت نامنظم اما هنرمندانه ای چیده شده بودند. آشپز آنها، مارفا، زن سرخ چهره ای بود که هیکل اش بیشتر شبیه یک بشکه به همراه کمربندی به دور آن می نمود. وی با سروصدا در حال جنبیدن دور میزها بود.
آهینیف در حالی که دستانش را به یکدیگر می مالید و لبهای خود را لیس می زد، گفت: "سترجئون (نوعی ماهی خاویار) را به من نشان بده مارفا. عجب عطری پیچیده! من می توانم تمام آشپزخانه را یک لقمه کنم. زود باش، سترجئون را نشانم بده."
مارفا به سمت یکی از نیمکت ها رفت و با احتیاط توته اخبار روغن مالی شده ای را بلند کرد. آنجا و در زیر آن کاغذ، روی ظرف بسیار عظیمی، یک سترجئون بزرگ آرمیده بود. این ماهی را همراه ژلاتین ماسک زده و توسط برگهای گیاه کَبِر، شاخه زیتون و هویج تزئین اش نموده بودند. آهینیف مدتی به سترجئون خیره ماند و به نفس نفس افتاد. او چشمانش را بیشتر باز کرد، از چهره اش شعاعات نور صادر می شد. وی به پائین خم شد و با لبانش صدای چرخ زنگ زده و گریس مالی نشده ای را به وجود آورد. بعد از اینکه ایستاد، مدتی با شادمانی توسط انگشتان دستش بشکن زد و یک بار دیگر لبانش را ملچ ملوچ کنان لیسید.
از اتاق کناری صدایی آمد که می گفت: "آه-ها! صدای بوسه های آتشین و پر حرارتی می آید... مارفای خردترگ، تو در آنجا کی را می بوسی؟" و سپس در آستانه دروازه آشپزخانه سروکله شابالای داماد، وانکین، با آن موهای کوتاهش نمایان شد. وی ادامه داد: "کی آنجاست؟ آ-آه! ... از دیدن شما بسیار خوشحال شدم! سرگئی کاپیتونیچ! باید بگویم که شما یک پدرکلان عالی هستین!"
آهینیف با دستپاچگی گفت:"من کسی را نمی بوسم، کی به توی احمق چنین حرفی را زده؟ من فقط ... من لبان خودم را لیس می زدم ... از خاطر ... نشان دادن ... خوشحالی ... دیدن منظره ی این ماهی."
-" این را به موجودات بحری بگو!" مزاحم ناخوانده بعد از اینکه این جمله را گفت در حالیکه بی ادبانه نیشخند می زد ناپدید شد. آهینیف از سر خشم سرخ گشت و با خود فکر کرد :"بگذار ببینم! حالا این ملعون می رود و رسوایی را به همه کس خواهد گفت. او مرا در تمام شهر بدنام خواهد کرد، مردک احمق."
آهینیف با کمرویی به اتاق رسامی رفت و مخفیانه در آنجا برای یافتن وانکین نگاهی انداخت. وانکین کنار پیانو ایستاده بود و در حالی که خوشحال و سرمست رو به پائین خم شده بود، چیزهایی را در گوش خواهر زن بازرس پولیس نجوا می کرد. خواهر زن بازرس پولیس نیز می خندید.
آهینیف فکر کرد:"درباره من گپ می زند! درباره من، به او می گوید! و او نیز باور خواهد کرد... باور می کند! او می خندد! خدا به ما رحم کند! نه، من نمی توانم اجازه دهم که این اتفاق بی افتد... من نمی توانم. من باید کاری بکنم تا کسی حرفش را باور نکند... من با همه مردم صحبت خواهم کرد، و او را یک احمق و دروغگو جلوه خواهم داد."
آهینیف سرش را خاراند، و در حالیکه هنوز خجالت زده بود به طرف استاد زبان فرانسوی حرکت کرد. رو به استاد فرانسوی کرده و گفت :"من همین پیشتر در آشپزخانه بودم تا مقدمات شام شب را بچینم، من میدانم که تو به ماهی علاقه مند هستی دوست عزیز و گذشته از هر چیز دیگری من یک استراجئون دارم! تقریبا به درازای یک و نیم یارد! ها ها ها! و راستی ... نزدیک بود که فراموش کنم ... همین الان در آشپزخانه، به همراه این استرجئون، یک قصه کوچک نیز رخ داد! من پیشتر به آشپزخانه رفتم و میخواستم سری از شام شب بزنم. نکته جالب ماجرا اینجاست که ...  به استرجئون نگاه کردم و با اشتیاق لب هایم را لیس زدم. همان وقت وانکین احمق وارد شد و گفت 'ها ها ها! پس تو اینجا در حال بوسیدن هستی!' بوسیدن مارفای آشپز! واقعا احمقانه است که بخواهی این اتفاق را تصور بکنی! آن زن یک موجود کاملا ترسناک است، شبیه این می ماند که تمام دیوها را کنار هم بگذاری. و این پسر درباره بوسیدن او حرف می زند! ساده لوح دیوانه!"
-"چه کسی ساده لوحه دیوانه است؟" این سوال را استاد ریاضی در حالی که نزدیک می شد پرسید.
-"ای بابا او، همان که آنجاست. وانکین! من به آشپزخانه رفته بودم ... "
و ماجرای وانکین را قصه کرد. آهینیف در ادامه سخنانش افزود "... او مرا لوده فکر کرده، ساده لوحه دیوانه! اگر از من بپرسی، ترجیح میدهم که به جای مارفا یک سگ را ببوسم." او به اطرافش نگاهی انداخت و پشت سر خود مشاور تازه کار مالیات را دید.
آهینیف گفت:"ما در حال صحبت راجع به وانکین بودیم. پسرک ساده لوحه دیوانه! او به آشپزخانه آمد و مرا کنار مارفا دید. سپس پیش خود شروع کرد به در آوردن قصه های احمقانه. او گفت: 'تو چرا مارفا را می بوسی؟' باید سرش بد رقم به جایی خورده باشد که این حرف ها را می زند. من به او گفتم 'ترجیح می دهم که به جای مارفا یک بوقلمون نر را ببوسم و در ضمن پسرک احمق، من از خود زن دارم'. او مرا لوده فکر کرده!"
کشیشی که در مکتب کتاب مقدس (انجیل) را تدریس می کرد به طرف آهینیف نزدیک شد و پرسید:"کی تو را احمق فکر کرده؟"
-"وانکین. میدانی قضیه از این قرار است که من در آشپزخانه ایستاده بودم و به استرجئون نگاه می کردم ... "
و الا آخر. چیزی در حدود نیم ساعت بعد تمام مهمان ها از ماجرای استرجئون و وانکین باخبر شدند.
آهینیف در حالی که دستانش را به هم می مالید با خود فکر کرد: "حالا بگذار به هر کس که میخواهد بگوید! بگذار راحت باشد! او شروع خواهد کرد به گفتن داستان ساختگی خودش و همه یک صدا به وی خواهند گفت 'پسرک احمق، چرندیات دروغی ات را بس کن، ما از تمام ماجرا خبر داریم' ."
سپس آهینیف بسیار احساس راحتی و آرامش کرد و به همین خاطر از روی خوشی چهار گلاس بیشتر از حد معمول مشروب نوشید. بعد از اینکه جوانترها را به اتاقشان راهنمایی کرد، به اتاق خودش رفت و بر روی تخت همانند یک بچه معصوم خوابید. فردای آنشب دیگر به ماجرای استراجئون فکر نمی کرد. اما، افسوس! تصمیم را انسان می گیرد اما خدا اختیار دار است. نحسی زبان مقصد منحوسش را اجرا کرد و استراتژی آهینیف دیگر سودمندی نداشت. تنها یک هفته بعد از این ماجرا، دقیقا در روز چهارشنبه بعد از ساعت سوم درسی، هنگامی که آهینیف درست در وسط اتاق معلمین ایستاده بود و به عمل شرارت آمیز پسر بچه ای به نام ویزکین رسیدگی می کرد، مدیر مکتب به طرفش آمد و در حالیکه او را به کناری می کشید گفت:
-     شما باید از ما عذر خواهی کنید... این موضوع به من مربوط نمی شود، اما از طرف دیگر من باید به شما بفهمانم که این کار وظیفه من است... ببینید، شایعاتی مبنی برقراری قصه های عاشقانه بین شما و آن آشپزتان همه جا پیچیده است... به من زیاد مرتبط نیست، اما می گویند که شما با او لاس می زدید، از او بوسه می گرفتید و ... خواهش میکنم، لطفا نگذارید که این موضوع بیشتر از این عمومیت پیدا کند. من از شما تمنا دارم، فراموش نکنید که شما یک استاد مکتب هستید.
آهینف رنگ از رخش پرید و احساس ضعف کرد. او با حالتی آشفته ای به خانه برگشت، شبیه کسی که توسط دسته زنبوران گزیده شده باشد، شبیه کسی که با آب جوش سوزانده شده باشد. همانطور که به خانه می رفت، احساس کرد که تمام شهر به او به عنوان یک آدم رسوا نگاه می کنند. خبر نداشت که بدبختی تازه ای در خانه انتظارش را می کشد.
هنگام خوردن نان شب خانم اش از او پرسید:" چرا غذایت را مثل همیشه نمی خوری؟ به چه موضوعی تا این حد اندوهناک فکر می کنی؟ غصه رابطه عشقی ات را می خوری؟ غم مارفایت را می خوری؟ من همه چیز را در این باره می دانم. یا محمدا! دوستان مهربانم چشمانم را نسبت به این قضیه باز کردند! اوه، او، اوه...! ای آدم بی تمدن"
و بعد از گفتن این سخنان، با سیلی به رویش زد. او بدون اینکه زمین را زیر پایش احساس کند، از پشت میز بلند شد.  بدون پوشیدن کلاه و یا کت اش راهی خانه وانکین شد و او را در خانه یافت.
بدون گفتن مقدمه ای او را مخاطب قراره داده و گفت:" ای آدم پست فطرت! چرا پیش همه مردم شهر این بی آّبرویی را پشت سر من درست کردی؟ چرا به تهمت زدی؟"
-          کدام تهمت؟ درباره چی حرف می زنی؟
-          چه کسی رفته و راجیف را درباره من و بوسیدن مارفا گفته است؟ مگر تو نبودی؟ راستش را به من بگو، تو بودی نه؟ ای نامرد.
وانکین با شگفتی به او نگاه کرد و همزمان تمام قسمت های صورتش از تعجب کشیده شد. به طرف تصویر حضرت مریم نگریست و با بی ریایی قسم خورد که: " خدا مرا محکوم کند! به کمرم بزند و کورم کند اگر حتی یک کلمه درباره شما به کسی گفته باشم! خدا مرا از خانه و کاشانه بی نصیب گرداند و در فلاکت با بیماری بدتر از وبا بمیرم اگر دروغ بگویم!"
صداقت وانکین هیچ جای شکی برجای نمی گذاشت. از قرار معلوم این وانکین نبوده که آن رسوایی را به پایش درست کرده است.
آهینف شگفت زده گشته و تمام قوه فکری اش را جمع کرد. از روی سوابق و اطلاعاتی که داشت به فکر فرو رفت و در حالی که از شدت ناراحتی به سینه اش می کوبید مکررا تکرار می کرد:" پس چه کسی گفته است؟ چه کسی؟"

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر