۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

جلسه نقد داستان عصر آدینه 23/2/1390 جلسه: (74)

آينده ميان دو انگشت

عاقله شریفی

روبروي آيينه دكمه هايم رامي بستم و ميان موهايم دست ميكشيدم. لبخند زنان ميگفتم چقدر اين تيپ به من مي آيد. چ‍‍‍‍‍پن پايين تر از زانو، پتلون آبي راسته و شالي آويخته در گردن . ولي هوا آنقدر سرد نيست كه لباس زمستاني بپوشم.
اما من از پوشيدن اين لباسها سير نمي شوم چون ميانشان احساس ميكنم آدم بزرگي هستم. اعتماد به نفس پيدا ميكنم و ازخودم خوشم مي آيد.
اگرتا دو روز آينده كه نوروز است هوا خيلي گرم نشد همين لباسها رامي پوشم.
اما نه...
اين سال، سال متفاوت تري نسبت به سالهاي پيش خواهد بود. بايد لباس نو پوشيد و دنبال راه هايي گشت كه بتوانند، مرا به هدفهايم برسانند.
آخر كدام راه؟
آه كشيدم و مه صورتم را درآيينه فرا گرفت روي پيشانيم در آيينه بخار گرفته با انگشت نوشتم (استاد دانشگاه)
تكرار ميكردم حتي تلفظش در دهانم شيريني داشت، و كار جز اين نمي توانستم انجام دهم. چون نمرات سه سال گذشته ام معيار نمرات كه استاد دانشگاه بايد داشته باشد را پوره نميكند. آيا امسال مي توانم فيصدي مورد نظر را پوره كنم؟
شايد، اما خيلي مشكل است.
كسي هم نيست كه كمكم كند بغير از خودم و خدا.
به بازوهايم درآيينه تكيه دادم.
با دستم پيشاني و چشمانم را پوشاندم از ميان انگشتانم در آخر دهليز اتاقي پيدا بود. روبروي دروازه اش پنجره كلان پوشانده با پرده جالي، روي تاقچه اش گلدان  كه شاخه هاي سر برآورده از آن تانيم پنجره قد كشيده و آفتاب ميان برگهاي تيره اش  بند آمده بود.
دو طرف پنجره قفسه هاي بزرگ چوبي، طرف راست كتابهاي ادبي با سبك ها و غزل هاي نو و كهنه  از شاعران و اديبان مرده و زنده، طرف چب كتابهاي روانشناسي با خصوصيات متفاوت آدمها و دوسيه ها با پوش هاي آبي داخل الماري كنار دروازه قرار داشتند.
پيش پنجره ميز كامپيوتر و پشت ميز كسي نشسته بود، كه صداي انگشتانش روي  كيلد ها صداي باران شديد را بربام ميداد.
چند لحظه فقط به چشمان سياه و ريزش، ابروان باريك و شكسته اش و موهاي ريخته، ريخته روي پيشانيش خيره ماندم. چپن سياه و بلندش را پوشيد دكمه هايش را باز گذاشت، كتابي را از روي ميز برداشت  داخل اتاق روبرويش شد.
فقط دست اش را مي ديدم كه روي تخته حركت ميكرد و من به ادامه ي انگشتانش ميخواندم (بنام خداوند جان و خرد). بادي به شدت داخل دهليز شد پنجره ها و دروازه ها را كوبيد و من ازصداي دروازه جا خوردم.
اطرافم را نگاه كردم فقط آيينه شكسته بود و من درهر توته اش به خودم مي ديدم  و از هدف هاي بزرگتري حرف ميزدم و دلم براي لباسهاي تنم همچنان خوش است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر