۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه

نقد داستان عشق بازی

عشق و تراژدی انسان روستایی

نگاهی به داستان عشق بازی
داستانی از جواد خاوری
قاسم قاموس

عشق بازی، روایت سادگی انسان روستا است. سادگی آدمها در ساده زیستن، عشق­ورزیدن و کنار هم بودن. اینجا همه چیز ساده است و بی­آلایش. و آرامشی بی­نهایت تا مرز بی­خبری و چشم بستن به واقعیت های موجود.
این ساده­گی و آرامش را اما پدیده­ای به نام کوچی به هم می­زند. مردمانی ­که مشخصه شان سیاه خیمه است و با آمدن­شان در دل روستا وحشت می­کارند. و مردمانی که رنج می­کارند خون درو می­کنند. در حالی که پاداشی هر رنجی گنج است. سرنوشت انسان روستا اینگونه رقم خورده است.  هستی روستا را به تاراج می­برند و روح آنرا می کشند. اینجا است که کسی جرئت عاشق شدن هم ندارد. 
انسان روستایی برای سرگرمی به بازی روآورده است. به اینگونه تبدیل به بازیچه شده است. شاید همین بی­خبری از وضعیت موجود است که کوچی چون بلا بر او نازل می­شود. و این آغاز دربدری او است. تراژدی این انسان از همین جا رقم می­خورد. جایی که دیگر خود او هم هیچ تضمینی برای ادامه حیات ندارد. چرا که او حالا در سرزمین خودش هم امینت جانی و مالی ندارد. او حتا حق عاشق شدن هم ندارد. 
نویسنده در این داستان به خوبی و ظرافت تمام وضعیت یک جامعه را روایت کرده است. این در واقع یک داستان سیاسی هم است. آنجا که حاکمیت از این وضعیت سود می­برد. اینجا کوچی یعنی متعلق به یک قوم خاص. این قوم خاص، افغان است که بعدها روی همه اقوام به کار می­رود. در حالی­که کوچی در این جغرافیا متعلق به قوم خاصی نیست. اما می­بینیم که اینجا ابزاری است به نفع یک قوم. آنها ده تا نماینده در پارلمان دارند و همه ساله به نام آنها زمین های مسکونی توزیع می­گردد. اما با آغاز سال نو باز هم کوچی به قوت خود باقی است. یا بهتر است گفته شود به قوت حاکمیت باقی است. تا از رای آنها برای ریاست یک پشتون در پارلمان و رای اعتماد به وزیران پشتون و تصویبی قانونی به نفع حاکمیت استفاده گردد.
اینها واقعیت­های جامعه است. همانگونه که رمان روایت واقعیت­ها است. داستان کوتاه هم می­تواند اینگونه باشد. چرا که یک داستان کوتاه می­تواند برشی از یک رمان و یا فصلی از آن باشد.
در اسلام آباد پنجاه ساله، ورود ریکشا، گاری، رمه­های دام ممنوع است. در لوکس­ترین منطقه کابل پنج هزار ساله، کوچی­ها ساکن اند و رمه­های دام شان در تمام نقاط شهر اگر شهری به معنی واقعی وجود داشته باشد شبانه روز در تردد است. اما وقتی دولت پاکستان مواردی از اینها را من­باب نمونه به غرب یادآوری می­کند و افغانستان را فاقد استعداد پذیرش مدرنیته و دموکراسی مدرن غربی می­خواند و به آنها تفهیم می­کند که از طریق ما وارد این کشور شوید چون ما آنها را بهتر از شما می­شناسیم و از افغانستان به عنوان عمق استراتژیک پاکستان نام می­برد به ما برمی­خورد که پاکستان و از این غلطها.
داستان این جغرافیا سر دراز دارد و هر لحظه­ی آن می تواند یک داستان باشد. عشق بازی یکی از این داستان­هاست. این تراژدی انسان روستایی این سرزمین هم است که می­تواند قابل تعمیم به کل جامعه باشد.
اما یک چیزی که در بعضی از داستان­های افغانی است و در این داستان هم است جمع بستن و اتهام بستن کلی به یک جامعه است. مانند: «هيچ به اوغان نمي‌مانست جوانمرگ‌! اوغان‌مردم بيني بلند و چشمان درشت دارند; ولي يخ‌چهره‌اند. اما او هم چشمان درشت و بيني بلند دارد و هم گرم‌چهره است‌.» مگر مشخصه ظاهری همه افغانها اینگونه است؟   
یا جمله­هایی مانند اینها: «اوغان بد بود; ولي تورپيكي بد نبود.»
«هزاره بي‌دين‌، هزاره موش خور.»
 «دختر فكري شد: «چه حرفهاي خوبي مي‌زند! چه عاشقانه‌! هزاره و عشق‌! هزاره و دلدادگي‌!»
«چرا هزاره‌ها اين قدر بَد اند؟ چون چشمان تنگ و بيني پُچوك دارند. چون بدقواره‌اند. ولي اسماعيل كه بدقواره نيست‌. چشمانش تنگ تَرَك است‌; ولي جذاب است‌. مرد است و مردانگي دارد. حاضر است در راه عشقش جان بدهد.»
یا این جمله جمع بستن: «دختران کابلی با نیروهای ناتو همبستر می شوند.» از داستان آقای شاعر، آقای عکاس حسینعلی کریمی.
نمی دانم با اینگونه جمع بستن­ها داستان افغانی به کدام سو می­رود؟ 
زیبایی چیست؟ زشتی چیست؟ معیار ارزیابی اینها کدام است؟ پدیده زشت و زیبا در هر جغرافیایی تعریفی متفاوتی دارد. شاید برای یک سیاه پوست، جلد سیاه و موی مجعد و دندانهای سفید معیار زیبایی باشد. برای یک چاپانی دماغ کوچک و دهان کوچک و چشمان بادامی. برای یک آلمانی موی طلایی و چشمان آبی. و برای یک هندی چشمان درشت و سیاه و دماغ بزرگ.
این یک سو به قاضی رفتن این احساس را در آدم بوجود می­آورد که نویسنده برای مقصد خاصی این داستان را نوشته است. چرا که او به اینگونه سراسر ظلم و تبعیض گروه قومیی را که حاکمیت در دست آنها بوده تبرئه و گروه قومی مورد ظلم و تبعیض واقع شده را به چنین وضعیتی محکوم کرده است. این قضا و قدر نیست تحمیل شده از گروهی به گروه دیگر است. اما به نظر می­آید نویسنده به این وضعیت تن داده است. چرا که طرفی را از هر نگاه برجسته ساخته است که طبیعت و جامعه این حق را به آنها داده است که هر نوع ظلم و تبعیضی را بر دیگران روا دارند و طرفی را یکسره مستحق پذیرش چنین وضعیتی دانسته است.
قومی را فاقد همه چیز دانستن و قومی را صاحب همه چیز دانستن نوعی برخورد نویسنده در این داستان است. خالد حسینی در "بادبادک باز" و جواد خاوری در "عشق بازی" برخورد ابزاری با دوم قوم هزاره و پشتون کرده است. این دو نویسنده در جاهایی راه مشترکی را در پیش گرفته اند. و این می­رساند که انسان هزاره تا کجا استحاله شده است که خود به نفی خود برمی­آید.    

نگاه ساحتاری:
عشق بازی به گونه­ای داستان در داستان هم است. داستانی در دل داستان دیگر روایت می­شود و در جاهایی با هم تلفیق می­شوند و خواننده، لحظه­ای خط اصلی داستان را گم می­کند. اگر در جایی از داستان نمی­آمد که اسماعیل به عشق­اش نرسید، در روایت داستان در داستان، خط اصلی داستان براستی گم می­شد. آنجا که داستان در داستان می­شود، خواننده همین خط را می­گیرد و تا انتها می­رود. پیگیری این خط، وفاداری نویسنده به حفظ ساختار کلاسیک داستان تا انتها هم است.
داستان کلاسیک در بیشتر موارد پیامی هم با خود دارد. «... آن وقت اولادمان ديگر مشكل من و تو را نخواهند داشت‌. آن‌ها هم اوغان خواهند بود و هم هزاره‌...» در اینجا پیام حاصل موفقیت در عشق بازی می­تواند این باشد.   
بيا هر دو فرار كنيم‌. برويم جايي كه هيچ كس ما را پيدا نكند. برويم كابل‌.» و کابل در اینجا آرمانشهری است برای پایان تراژدی انسان روستایی که برای رسیدن به آن از موانع بیشماری باید بگذرد.    

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر