عشق و تراژدی انسان روستایی
نگاهی به داستان عشق بازی
داستانی از جواد خاوری
قاسم قاموس
عشق بازی، روایت سادگی انسان روستا است. سادگی آدمها در ساده زیستن، عشقورزیدن و کنار هم بودن. اینجا همه چیز ساده است و بیآلایش. و آرامشی بینهایت تا مرز بیخبری و چشم بستن به واقعیت های موجود.
این سادهگی و آرامش را اما پدیدهای به نام کوچی به هم میزند. مردمانی که مشخصه شان سیاه خیمه است و با آمدنشان در دل روستا وحشت میکارند. و مردمانی که رنج میکارند خون درو میکنند. در حالی که پاداشی هر رنجی گنج است. سرنوشت انسان روستا اینگونه رقم خورده است. هستی روستا را به تاراج میبرند و روح آنرا می کشند. اینجا است که کسی جرئت عاشق شدن هم ندارد.
انسان روستایی برای سرگرمی به بازی روآورده است. به اینگونه تبدیل به بازیچه شده است. شاید همین بیخبری از وضعیت موجود است که کوچی چون بلا بر او نازل میشود. و این آغاز دربدری او است. تراژدی این انسان از همین جا رقم میخورد. جایی که دیگر خود او هم هیچ تضمینی برای ادامه حیات ندارد. چرا که او حالا در سرزمین خودش هم امینت جانی و مالی ندارد. او حتا حق عاشق شدن هم ندارد.
نویسنده در این داستان به خوبی و ظرافت تمام وضعیت یک جامعه را روایت کرده است. این در واقع یک داستان سیاسی هم است. آنجا که حاکمیت از این وضعیت سود میبرد. اینجا کوچی یعنی متعلق به یک قوم خاص. این قوم خاص، افغان است که بعدها روی همه اقوام به کار میرود. در حالیکه کوچی در این جغرافیا متعلق به قوم خاصی نیست. اما میبینیم که اینجا ابزاری است به نفع یک قوم. آنها ده تا نماینده در پارلمان دارند و همه ساله به نام آنها زمین های مسکونی توزیع میگردد. اما با آغاز سال نو باز هم کوچی به قوت خود باقی است. یا بهتر است گفته شود به قوت حاکمیت باقی است. تا از رای آنها برای ریاست یک پشتون در پارلمان و رای اعتماد به وزیران پشتون و تصویبی قانونی به نفع حاکمیت استفاده گردد.
اینها واقعیتهای جامعه است. همانگونه که رمان روایت واقعیتها است. داستان کوتاه هم میتواند اینگونه باشد. چرا که یک داستان کوتاه میتواند برشی از یک رمان و یا فصلی از آن باشد.
در اسلام آباد پنجاه ساله، ورود ریکشا، گاری، رمههای دام ممنوع است. در لوکسترین منطقه کابل پنج هزار ساله، کوچیها ساکن اند و رمههای دام شان در تمام نقاط شهر اگر شهری به معنی واقعی وجود داشته باشد شبانه روز در تردد است. اما وقتی دولت پاکستان مواردی از اینها را منباب نمونه به غرب یادآوری میکند و افغانستان را فاقد استعداد پذیرش مدرنیته و دموکراسی مدرن غربی میخواند و به آنها تفهیم میکند که از طریق ما وارد این کشور شوید چون ما آنها را بهتر از شما میشناسیم و از افغانستان به عنوان عمق استراتژیک پاکستان نام میبرد به ما برمیخورد که پاکستان و از این غلطها.
داستان این جغرافیا سر دراز دارد و هر لحظهی آن می تواند یک داستان باشد. عشق بازی یکی از این داستانهاست. این تراژدی انسان روستایی این سرزمین هم است که میتواند قابل تعمیم به کل جامعه باشد.
اما یک چیزی که در بعضی از داستانهای افغانی است و در این داستان هم است جمع بستن و اتهام بستن کلی به یک جامعه است. مانند: «هيچ به اوغان نميمانست جوانمرگ! اوغانمردم بيني بلند و چشمان درشت دارند; ولي يخچهرهاند. اما او هم چشمان درشت و بيني بلند دارد و هم گرمچهره است.» مگر مشخصه ظاهری همه افغانها اینگونه است؟
یا جملههایی مانند اینها: «اوغان بد بود; ولي تورپيكي بد نبود.»
«هزاره بيدين، هزاره موش خور.»
«دختر فكري شد: «چه حرفهاي خوبي ميزند! چه عاشقانه! هزاره و عشق! هزاره و دلدادگي!»
«چرا هزارهها اين قدر بَد اند؟ چون چشمان تنگ و بيني پُچوك دارند. چون بدقوارهاند. ولي اسماعيل كه بدقواره نيست. چشمانش تنگ تَرَك است; ولي جذاب است. مرد است و مردانگي دارد. حاضر است در راه عشقش جان بدهد.»
یا این جمله جمع بستن: «دختران کابلی با نیروهای ناتو همبستر می شوند.» از داستان آقای شاعر، آقای عکاس حسینعلی کریمی.
نمی دانم با اینگونه جمع بستنها داستان افغانی به کدام سو میرود؟
زیبایی چیست؟ زشتی چیست؟ معیار ارزیابی اینها کدام است؟ پدیده زشت و زیبا در هر جغرافیایی تعریفی متفاوتی دارد. شاید برای یک سیاه پوست، جلد سیاه و موی مجعد و دندانهای سفید معیار زیبایی باشد. برای یک چاپانی دماغ کوچک و دهان کوچک و چشمان بادامی. برای یک آلمانی موی طلایی و چشمان آبی. و برای یک هندی چشمان درشت و سیاه و دماغ بزرگ.
این یک سو به قاضی رفتن این احساس را در آدم بوجود میآورد که نویسنده برای مقصد خاصی این داستان را نوشته است. چرا که او به اینگونه سراسر ظلم و تبعیض گروه قومیی را که حاکمیت در دست آنها بوده تبرئه و گروه قومی مورد ظلم و تبعیض واقع شده را به چنین وضعیتی محکوم کرده است. این قضا و قدر نیست تحمیل شده از گروهی به گروه دیگر است. اما به نظر میآید نویسنده به این وضعیت تن داده است. چرا که طرفی را از هر نگاه برجسته ساخته است که طبیعت و جامعه این حق را به آنها داده است که هر نوع ظلم و تبعیضی را بر دیگران روا دارند و طرفی را یکسره مستحق پذیرش چنین وضعیتی دانسته است.
قومی را فاقد همه چیز دانستن و قومی را صاحب همه چیز دانستن نوعی برخورد نویسنده در این داستان است. خالد حسینی در "بادبادک باز" و جواد خاوری در "عشق بازی" برخورد ابزاری با دوم قوم هزاره و پشتون کرده است. این دو نویسنده در جاهایی راه مشترکی را در پیش گرفته اند. و این میرساند که انسان هزاره تا کجا استحاله شده است که خود به نفی خود برمیآید.
نگاه ساحتاری:
عشق بازی به گونهای داستان در داستان هم است. داستانی در دل داستان دیگر روایت میشود و در جاهایی با هم تلفیق میشوند و خواننده، لحظهای خط اصلی داستان را گم میکند. اگر در جایی از داستان نمیآمد که اسماعیل به عشقاش نرسید، در روایت داستان در داستان، خط اصلی داستان براستی گم میشد. آنجا که داستان در داستان میشود، خواننده همین خط را میگیرد و تا انتها میرود. پیگیری این خط، وفاداری نویسنده به حفظ ساختار کلاسیک داستان تا انتها هم است.
داستان کلاسیک در بیشتر موارد پیامی هم با خود دارد. «... آن وقت اولادمان ديگر مشكل من و تو را نخواهند داشت. آنها هم اوغان خواهند بود و هم هزاره...» در اینجا پیام حاصل موفقیت در عشق بازی میتواند این باشد.
بيا هر دو فرار كنيم. برويم جايي كه هيچ كس ما را پيدا نكند. برويم كابل.» و کابل در اینجا آرمانشهری است برای پایان تراژدی انسان روستایی که برای رسیدن به آن از موانع بیشماری باید بگذرد. 
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر