این دو بیگانه
نگاهی به داستان این مرد و زن
داستانی از آنا گاوالدا
قاسم قاموس
آنا گاوالدا راوی زندگیهای سرد و یخبستهای است که هیچ گرمایی قادر به آب کردن آن نیست. چرا که او اینگونه بزرگ شده است و شخصیتاش اینگونه شکل گرفته است. و حالا خواسته است واقعیت این زندگیها را ِروایت کند.
این داستان، حدیث نفس این جامعه است و این مرد و زن، نمایندهی این جامعه. بر سر این جامعه چه آمده است که زندگی شان اینگونه یخ بسته است؟ این همه یخی روابط بین مرد و زن اما در جایی آب میشود زمانی که پای زن یا مرد دیگری در بین باشد. که اسم آن خیانت است از سوی دو طرف قضیه.
اینجا مرد، همه خوشگدرانیهایش را کرده است و خیانتهایش را به زن که زن اوست. و حالا در جایی در مقطعی از زندگی از این کار دست کشیده است نه بخاطر زن و زندگیمشترک شان که اهمیتی به آن قایل نیست حداقل تا حالا، بخاطر هزینه و مرگ.
اینگونه زندگی برای مرد هزینه زیادی داشته است که سردی زندگی مشترک و رنجاندن خاطر زن از این موارد بوده است. و حالا مساله پول مطرح است و موضوع مرگ که میتواند عامل بازدارنده مرد برای ارتکاب عمل خیانت باشد. این چیزی است که زن به آن رسیده است. شاید این یک حدس و گمان باشد شاید اظهاری برای تسلای دل خودش.
این همه در مزمت مرد است و معصومیت زن، دو موجودی که زندگی مشترکی را ساخته اند که از نگاه اخلاقی و نزاکتهای اجتماعی فروپاشیده است و مرد، عامل این فروپاشی است. چرا که این مرد است که با خیانتهایش به زن، چنین وضعیتی را پیش آورده و زندگی را به پرتگاه نیستی نزدیک کرده است. اما زن یا زنانی که طرف دیگر عامل این فروپاشی اند چه؟ منشیها یا هر کسانی دیگر.
این نوعی نگاه رادیکال فمینستی به قضیه هم است. و طرف زن را گرفتن. و یکطرفه به قاضی رفتن. اینها همه رنجیده خاطریی نویسنده از مرد را هم میرساند. این شاید به گذشته و حال نویسنده هم برگردد و رنجی که از این بابت برده است. جدایی پدر و مادرش در کودکی او و جدایی او از همسرش. در این بین مقصر اصلی از نگاه او شاید مرد بوده است. پدر و همسر او.
نام زن ماتيلداست. مرد اما نامی ندارد. این نوعی دیگری از مرد ستیزی نویسنده است. و همزادپنداری نویسنده به شخصیت زن داستان. شخصیت زن نام دارد و زیباست. و شخصیت مرد، فاقد نام. به اینگونه با زن، همذات پنداری شده است.
احساس روشنفکری ناشی از موسیقی سراسر جهان، اگر اینگونه است هیچ کسی بیشتر از انسان افغانی روشنفکر نیست که عمرش را روی موسیقی جهان هزینه کرده است بدون اینکه موسیقی ملی داشته باشد. انسانیکه به هر تحصیلکردهای روشنفکر میگوید. حالا این انسان باید احساس خوبی داشته باشد احساسی که ناشی از بینش جهانی در این زمینه است. برای انسان فرانسوی از این نگاه که قبلا ملی شده است و حالا بینالمللی. و برای انسان افغانی از این نگاه که ملی نشده، زمان زیادی است که بینالمللی شده است.
از اینها که بگذریم داستان، آرام و بدون هرگونه کشمکشی وضعیت انسان فرانسوی را در این هزاره ِروایت کرده است. وضعیتی که میتواند قابل تعمیم به هر جغرافیایی باشد. به اینگونه که نام مکان را برداریم و نام مکان مورد نظر خود مان را بیاوریم. در آن صورت داستان هر نویسندهای خواهد بود و وضعیت جامعهی هر نویسندهای. چرا که این وضعیت، محدود و محصور به جغرافیای خاصی نیست و فرامکانی و جهانی است. همانند احساس روشنفکر بودن ناشی از موسیقی سراسر جهان و در اینجا و در این مورد یک احساس بدِ ناشی از وضعیت بد جامعه و اندیشه انسان آن که اینگونه مسخ شده است.
داستان، راوی تنهایی انسان این هزاره است. این تنهایی، هم فزیکی و هم احساسی است. آنچه این مرد و زن، دو شخصیت داستان از آن رنج میبرند تنهایی در دو بعد فزیکی و احساسی است. و این پایان ناخوش زندگی این چنینی اینگونه زندگیها است.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر