۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

نگاهی به داستان کتاب چهره

چهره­ی واقعی آدمها

نگاهی به داستان کتاب چهره
داستانی از  امید حق­بین
قاسم قاموس


سومین داستان حق بین که در عصر آدینه نقد داستان، به نقد گذاشته است راهِ متفاوتی را رفته است. این راه شاید به ناکجا آباد باشد و شاید به مقصدی نویسنده. چه چیزِی متفاوت در این داستان است که بتواند با دو داستان قبلی نویسنده تمایزی داشته باشد. می­توان گفت این تفاوت در نوع نگاه نویسنده به زندگی و موضوعی است باب روز جوانان. این باب روز، دنیای مجازیی به نام فیس بوک است. جایی­که امروزه برای جوانانی جذابیتهای زیادی دارد. جوان در این دنیا در پی گمشده­ی است که در دنیای واقعی برایش میسر نیست. جوان از این دنیا چه می­خواهد؟ لذت کاذب یا رسیدن گمشده­ی که در پی آن است؟
اما در این بین چیزی که جالب است پرسه زدن مردان بزرگسال در این دنیا است. جایی که فکر می­شود متعلق به جوانان است. اما این دنیا واقعا دنیای بی­در پیکری است. مثل دنیای مدرن. جایی که هیچ محدودیت و قید و بندی در آن نیست. جایی که می­شود هر طوری خواست زندگی کرد. این واقعا چگونه دنیایی است؟
این شاید به سخره گرفتن مدرنیسم هم باشد در عرصه­ی هنر و ادبیات. و به سخره گرفتن مدرنیزاسیون در عرصه­ی توسعه و تکنالوژی. شاید منظور نویسنده و داستان این نبوده است. اما داستان را می­توان در این جهت هم برد. چرا که یک بخش عمده بزرگ داستان هم اینگونه است. دنیای مجازی مدرن آمده است با مدرنیزاسیون و مدرنسیم، تا دنیای واقعی آدمها را از هم بپاشد. هر چند در داستان این اتفاق نمی­افتد. اما غایت داستان به این سو روان است. این می­تواند یک هشدار و زنگ خطر برای زندگی­های بی­درد سر و آرامی باشد که اجمل و ستاره دارند. ستاره به اینسو روان است. شاید حالا برای یک شوخی و سرگرمی است. اما این شوخی و سرگرمی در دراز مدت، می­تواند شکل جدی و خطرناکی بخود بگیرد. این چیزی است که نشانه­های آنرا در داستان می­بینیم.
داستان خواسته است با کتاب چهره یا همان فیس­بوک، چهره واقعی آدمها را به تصویر بکشد. این شاید هدف غایی داستان بوده است. یکراست به سراغ این کتاب رفته است. موضوع داستان را می­بینیم که چهره­ی دیگرگونه­ی از آدمها را نشان داده است. در عالم ناشناسی دوستی کسانی شکل واقعی به­خود می­گیرد و کسانی هم در این بین راه متفاوتی رفته و ادب و اخلاق و نزاکت را زیر پا می­نهند. دو جنس مخالف به نزدیکی و رابطه دوستانه می­اندیشند و عشق مجازی. در این دنیای مجازی کسانی بر روی هم می­لولند و دوست و خاطرخواه هم می­شوند بدون اینکه بدانند طرف مقابل چه کسی است. آنجا که مردی بزرگسالی به طمع کام­جویی از زنی جوان می­افتد که عروس اوست. به اینگونه واقعیت دنیای مجازی پیش روی مخاطب قرار می­گیرد، در صورتی­که استفاده غلط و صرفا وقت گذرانی از آن شود که در واقع وقت­کشی است.
قضیه اما زمانی نگران کننده است که این وضعیت تبدیل به عادت شده و شکل اعتیاد به­خود بگیرد. اعتیاد به انترنت و وقت­گذرانی و وقت کشی در فیس­بوک. این بخش غیر قابل تحمل کار است. کار که به اینجاها کشید انترنت و وقت­گذرانی در فیس­بوک می­شود بخش عمده­ی از کار فرد که کارهای اساسی و اصلی در بین آن صورت می­گیرد. مانند سریال­های تلویزیونی در تلویزیون­های افغانستان که در بین نشر آگهی تبلیغ پخش می­گردد.
اما آنچه در این داستان اتفاق می­افتد نشان دادن چهره اصلی آدم­هایی است که در این بخش انترنت، فیس­بوک سر و کاری دارند. از نگاه روانشناسی، این نوعی فرافکنی است. و «فرافکني همانند ساير مکانيزمهاي دفاعي، ناهشيار است. اما فرد مي تواند نحوه عمل آن را تصور کند. مانند زماني که فرد مي گويد:" به نظر چه کسي هرزه نگاري(81) جالب است. با توجه به اين که هرزه نگاري کار زشتي است، بايد قوانيني وجود داشته باشد تا کساني که مرتکب اين کار مي شوند، تنبيه گردند."»1
مانند این بخش از داستان: "متن پیامش کاملا سکسی بود که هیچ، در آخر آن نیز با کمال چشم سفیدی خواننده پیام را دعوت به داشتن یک سکس داغ می کرد."                                                                                                            
بخش مهم این داستان، همان مردی است که در فیس­بوک با ستاره پیامی رد و بدل کرده اند. و قرار گذاشتن ستاره با او در پل باغ عمومی در مقابل موبایل فروشی عاطف. و زمانی که در پایان داستان صحبت از موبایل می­شود خواننده بلافاصله می­گیرد که این مرد، همان پدر اجمل و خسر ستاره است. این چیزی است که به پایان داستان ضربه زده است. بهتر بود قبلا از موبایل فروشی گفته نمی­شد تا قصه اصلی داستان در همان جمله پایانی داستان روشن می­شد. به اینگونه پایان غافل­گیر کننده­ی برای خواننده هم می­بود.
در کل می­توان گفت داستان کتاب چهره، قصه­ی خوبی برای یک داستان است. اما از عناصر داستانی، کمتر بهره بوده است. اینجا هدف، نشان دادن چهره واقعی آدمها است. آنچه فروید از آن چیزی در مایه­های شهوت سرکوب شده انسانی نام برده است. و آنجایی که در دنیایی مجازیی به نام فیس­بوک امکان بروز این چهره­ی واقعی وجود دارد این کار صورت می­گیرد. اما در این داستان از عنصر شخصیت پردازی به خوبی استفاده نشده است. به اینگونه ستاره، اجمل و پدر او در حد یک تیپ باقی می­مانند و تبدیل به شخصیت نمی­شوند. مساله­ی دیگر، نثر داستان است که بیشتر گزارشی است تا داستانی. خواننده احساس می­کند با یک گزارش روبه­رو است. و نویسنده آنرا با عجله سرهم بندی کرده است. این بخش عمده ضعف داستان است.     
_______________
منبع:
1.  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر