چهرهی واقعی آدمها
نگاهی به داستان کتاب چهره
داستانی از امید حقبین
قاسم قاموس
سومین داستان حق بین که در عصر آدینه نقد داستان، به نقد گذاشته است راهِ متفاوتی را رفته است. این راه شاید به ناکجا آباد باشد و شاید به مقصدی نویسنده. چه چیزِی متفاوت در این داستان است که بتواند با دو داستان قبلی نویسنده تمایزی داشته باشد. میتوان گفت این تفاوت در نوع نگاه نویسنده به زندگی و موضوعی است باب روز جوانان. این باب روز، دنیای مجازیی به نام فیس بوک است. جاییکه امروزه برای جوانانی جذابیتهای زیادی دارد. جوان در این دنیا در پی گمشدهی است که در دنیای واقعی برایش میسر نیست. جوان از این دنیا چه میخواهد؟ لذت کاذب یا رسیدن گمشدهی که در پی آن است؟
اما در این بین چیزی که جالب است پرسه زدن مردان بزرگسال در این دنیا است. جایی که فکر میشود متعلق به جوانان است. اما این دنیا واقعا دنیای بیدر پیکری است. مثل دنیای مدرن. جایی که هیچ محدودیت و قید و بندی در آن نیست. جایی که میشود هر طوری خواست زندگی کرد. این واقعا چگونه دنیایی است؟
این شاید به سخره گرفتن مدرنیسم هم باشد در عرصهی هنر و ادبیات. و به سخره گرفتن مدرنیزاسیون در عرصهی توسعه و تکنالوژی. شاید منظور نویسنده و داستان این نبوده است. اما داستان را میتوان در این جهت هم برد. چرا که یک بخش عمده بزرگ داستان هم اینگونه است. دنیای مجازی مدرن آمده است با مدرنیزاسیون و مدرنسیم، تا دنیای واقعی آدمها را از هم بپاشد. هر چند در داستان این اتفاق نمیافتد. اما غایت داستان به این سو روان است. این میتواند یک هشدار و زنگ خطر برای زندگیهای بیدرد سر و آرامی باشد که اجمل و ستاره دارند. ستاره به اینسو روان است. شاید حالا برای یک شوخی و سرگرمی است. اما این شوخی و سرگرمی در دراز مدت، میتواند شکل جدی و خطرناکی بخود بگیرد. این چیزی است که نشانههای آنرا در داستان میبینیم.
داستان خواسته است با کتاب چهره یا همان فیسبوک، چهره واقعی آدمها را به تصویر بکشد. این شاید هدف غایی داستان بوده است. یکراست به سراغ این کتاب رفته است. موضوع داستان را میبینیم که چهرهی دیگرگونهی از آدمها را نشان داده است. در عالم ناشناسی دوستی کسانی شکل واقعی بهخود میگیرد و کسانی هم در این بین راه متفاوتی رفته و ادب و اخلاق و نزاکت را زیر پا مینهند. دو جنس مخالف به نزدیکی و رابطه دوستانه میاندیشند و عشق مجازی. در این دنیای مجازی کسانی بر روی هم میلولند و دوست و خاطرخواه هم میشوند بدون اینکه بدانند طرف مقابل چه کسی است. آنجا که مردی بزرگسالی به طمع کامجویی از زنی جوان میافتد که عروس اوست. به اینگونه واقعیت دنیای مجازی پیش روی مخاطب قرار میگیرد، در صورتیکه استفاده غلط و صرفا وقت گذرانی از آن شود که در واقع وقتکشی است.
قضیه اما زمانی نگران کننده است که این وضعیت تبدیل به عادت شده و شکل اعتیاد بهخود بگیرد. اعتیاد به انترنت و وقتگذرانی و وقت کشی در فیسبوک. این بخش غیر قابل تحمل کار است. کار که به اینجاها کشید انترنت و وقتگذرانی در فیسبوک میشود بخش عمدهی از کار فرد که کارهای اساسی و اصلی در بین آن صورت میگیرد. مانند سریالهای تلویزیونی در تلویزیونهای افغانستان که در بین نشر آگهی تبلیغ پخش میگردد.
اما آنچه در این داستان اتفاق میافتد نشان دادن چهره اصلی آدمهایی است که در این بخش انترنت، فیسبوک سر و کاری دارند. از نگاه روانشناسی، این نوعی فرافکنی است. و «فرافکني همانند ساير مکانيزمهاي دفاعي، ناهشيار است. اما فرد مي تواند نحوه عمل آن را تصور کند. مانند زماني که فرد مي گويد:" به نظر چه کسي هرزه نگاري(81) جالب است. با توجه به اين که هرزه نگاري کار زشتي است، بايد قوانيني وجود داشته باشد تا کساني که مرتکب اين کار مي شوند، تنبيه گردند."»1
مانند این بخش از داستان: "متن پیامش کاملا سکسی بود که هیچ، در آخر آن نیز با کمال چشم سفیدی خواننده پیام را دعوت به داشتن یک سکس داغ می کرد."
بخش مهم این داستان، همان مردی است که در فیسبوک با ستاره پیامی رد و بدل کرده اند. و قرار گذاشتن ستاره با او در پل باغ عمومی در مقابل موبایل فروشی عاطف. و زمانی که در پایان داستان صحبت از موبایل میشود خواننده بلافاصله میگیرد که این مرد، همان پدر اجمل و خسر ستاره است. این چیزی است که به پایان داستان ضربه زده است. بهتر بود قبلا از موبایل فروشی گفته نمیشد تا قصه اصلی داستان در همان جمله پایانی داستان روشن میشد. به اینگونه پایان غافلگیر کنندهی برای خواننده هم میبود.
در کل میتوان گفت داستان کتاب چهره، قصهی خوبی برای یک داستان است. اما از عناصر داستانی، کمتر بهره بوده است. اینجا هدف، نشان دادن چهره واقعی آدمها است. آنچه فروید از آن چیزی در مایههای شهوت سرکوب شده انسانی نام برده است. و آنجایی که در دنیایی مجازیی به نام فیسبوک امکان بروز این چهرهی واقعی وجود دارد این کار صورت میگیرد. اما در این داستان از عنصر شخصیت پردازی به خوبی استفاده نشده است. به اینگونه ستاره، اجمل و پدر او در حد یک تیپ باقی میمانند و تبدیل به شخصیت نمیشوند. مسالهی دیگر، نثر داستان است که بیشتر گزارشی است تا داستانی. خواننده احساس میکند با یک گزارش روبهرو است. و نویسنده آنرا با عجله سرهم بندی کرده است. این بخش عمده ضعف داستان است.
_______________
منبع:
1.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر