۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

نگاهی به داستان گل رس

طنز زندگی

نگاهی به داستان گل رس
داستانی از جیمز جویس
قاسم قاموس


جدایی انسان از خانه و خانواده و حل شدن در جامعه. این چیزی است که گل رس از آن می­گوید. داستان از نماد یا رمزی می­گوید که آن، گل رس است. چیزی که نام داستان هم است. و در داستان، تنها در یک جا آن هم به صورت غیر مستقیم و مبهم به آن اشاره شده است. این زمانی است که دست ماریا به آن می­خورد زمانی­که دست او باز و چشمان او بسته است. و این وضعیت می­تواند اشاره به نوعی طنز هم باشد. زمانی­که دست ما باز است چشمان ما بسته است. و یا عکس این وضعیت.
ماریا، پیر دختری که بیشتر نقش مادر بزرگها را بازی می­کند تا دختری که بی­پروا و سر به هوا باشد. چرا که حس مجردی و عدم تشکیل خانواده می­تواند از او آدم بدخو و پرخاشگر و بهانه گیر بسازد تا آدمی با این ویژه­گی.
خانواده­اش زمانی که از هم پاشیده است برای کار، خانه را ترک کرده است. و این وضعیت جامعه­ی ماریا هم است. از این کار راضی است. همه باید کار کنند و کسی بار دوش دیگری نیست. ماریا در واقع نقطه وصل همه است. در محل کار بین زنان کارگر و در خانه بین برادران­اش جو و الفی.
در اینجا به صورت واضح نقش مذهب برجسته شده است. و این مذهب، پروتستان است. "قبلاً نظر خوبي راجع به پروتستان‌ها نداشت، ولي حالا فکر مي‌کرد که مردمان خوبي هستند، کمي ساکت و جدي‌اند، ولي با اين همه براي حشر و نشر آدم‌هاي خوبي هستند."
اینگونه موضع در برابر مذهب آن هم در ایرلند که همین حالا هم تداعی کننده افراطگرایی مذهبی در کشورهایی در شرق است کمی طنزآمیز به نظر می­آید. این چیزی است که در دستانهای جویس، یکی از ابزار مهم آن به شمار می­­آید. چرا که ایرلند را با شورشها و آشوبهای پیروان مذاهب مسیحی که عرصه جنگهای مذهبی هم بوده است می­شناسیم. همانگونه که در بخشی از معرفی جویس هم آمده است: دوبلین با "مردمانی که دچار تعصب و خشک مذهبی هستند و از آن جا که مذهب‌شان نتوانسته به طور طبیعی به نیازهای روحی‌شان پاسخ دهد، تبدیل به آدم‌هایی منزوی، سرخورده و اغلب دغل‌باز شده‌اند."
باید پرسید این پروتستان­های کمی ساکت و جدی و آدمهای خوبی برای حشر و نشر از کجا آمد؟ مگر اینکه این اشاره داستان به پروتستان­ها، یکسره نوعی طنز باشد. مانند بعضی دیگر از چیزها در داستان از جمله گل رس که تنها می­تواند یک طنز باشد برای دست انداختن ماریا. و یا یک نماد برای نشان دادن واقعیت ماریا. کسی­که با دیگران فرق دارد و این فرق در سرشت نوع گل اوست. جنس گل ماریا می­تواند از رس باشد که در کوره زندگی به پختگی لازم رسیده است.
زمانی­ هم که دستش به آن می­رسد آن را از او دور می­سازند چرا که در آن صورت تعبیری برای آن ندارند. "ماده نرم و خيسي به انگشتانش خورد، متعجب بود که چرا هيچ‌کس حرفي نزد يا نوار را از روي چشمش برنداشت." اما زمانی­که بار دوم کتاب دعا به ماریا می­رسد به این معنی است که ماریا برای همیشه مجرد و دور از خانه می­ماند. این زمانی خواهد بود که او در سلک راهبه صومعه درآید. این تعبیر دانلی، زن برادر ماریا است.  
"سرانجام خانم دانلي با تغير چيزي به يکي از دخترهاي همسايه بغلي گفت و بهش تذکر داد که فوراً آن را بيرون بيندازد: اين ديگر بازي نبود. ماريا متوجه شد که آن‌دفعه قبول نبوده است و دوباره بايد بازي کند و اين بار کتاب دعا به او افتاد". این، طنزی از بازی­های زندگی هم است.
این در حالی است که ماریا زندگی را در کاخ مرمرین می­جوید با همه امکانات و تسهیلات آن با ثروت کلان و خانواده و کسی که دوستش داشته باشد. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر