۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

جلسه نقد داستان عصر آدینه 12/1/1390 جلسه: (68)

مولر سال ۱۹۵۳ در یک روستای آلمانی زبان در غرب رومانی به دنیا آمد و خانواده اش جزو اقلیت آلمانی کشور رومانی بود. مادرش پس از جنگ جهانی دوم، توسط نیروهای نظامی شوروی به اردوگاه کار اجباری اعزام شد.
پدربزرگش زمانی کشاورز و تاجر ثروتمندی بود که داراییش به دست حکومت کمونیستی رومانی ضبظ شد.
پدرش نیز زمان جنگ جهانی دوم از اعضای گروه اس اس وافن بود و در دوره حکومت کمونیست‌ها، از طریق رانندگی کامیون امرار معاش می‌کرد.
مولر به دلیل عدم همکاری با پلیس مخفی حکومت نیکلای چائوشسکو در دهه ۱۹۷۰، شغل معلمی خود را از دست داد. سال ۱۹۷۶ او در یک کارخانه صنعتی کار مترجمی می‌کرد.
اما به دلیل خودداری از همکاری با پلیس مخفی رژیم کمونیستی رومانی اخراج شد. اولین مجموعه داستان کوتاه او سال ۱۹۸۲ به زبان آلمانی منتشر شد که در رومانی سانسور شد.
اولین آثار مولر به صورت قاچاق به بیرون از رومانی برده می‌شد تا زمینه انتشار آنها فراهم شود.
او سال ۱۹۸۷ به آلمان مهاجرت کرد. پیش از مهاجرت در دو رشته زبان آلمانی و ادبیات رومانیایی تحصیل کرده بود.[۲] مولر در آلمان به تدریس در دانشگاه پرداخت و از سال ۱۹۹۷ عضو آکادمی زبان آلمان شد.
سال ۲۰۰۹ کمیته نوبل ادبیات اعلام کرد «نوبل ادبیات به هرتا مولر تعلق می‌گیرد، کسی که با تمرکز بر شعر و نثر ساده، دورنمای زندگی کسانی را که زندگی شان مصادره شده، به تصویر کشیده‌است[۴]
از هرتا مولر تاکنون ۱۸ کتاب در زمینه‌های رمان، داستان، شعر و مقاله منتشر شده‌است. همه آثار او به زبان آلمانی هستند.


در ايستگاه راه‌آهن

هرتا مولر
برگردان: فاطمه علی نژاد


قطار از ایستگاه  راه آهن حرکت کرد. خانواده‌ها به دنبال آن می‌دویدند و با تکان دادن دست از عزیزان‌شان خداحافظی می‌کردند.
مردی جوان پشت یکی از پنجره‌های قطار ایستاده بود. شیشه‌ی پنجره تا زیر شانه‌هایش می‌رسید. دسته گل سفید پژمرده‌ای را به سینه‌اش  فشرده بود. نگاهش سرد و بی‌روح بود.
زن جوان گوژپشتی دست بچه‌اش  را گرفته بود او را به سمت بیرون ایستگاه راه آهن می‌برد. قطار عازم میدان جنگ بود.  تلویزیون را خاموش کردم.
پدرم در تابوتی وسط اتاق آرمیده بود. دیوارهای اتاق  پر بودند از تابلوهای عکس. طوری که دیوار اصلا دیده نمی‌شد.
توی یکی از عکس ها  پدر تا کمر روی یک صندلی خم شده بود...
عکس دیگری پدر را در لباس دامادی نشان می‌داد. البته فقط می‌شد تا نصف سینه‌اش  را در عکس دید. در قسمت دیگری از همان عکس مادر با دسته گل سفید پژمرده‌ای دیده می‌شد. در عکس سرهایشان کنار هم بود. آنقدر نزدیک هم ایستاده بودند که لاله‌ی گوش‌هایشان به هم چسبیده بود.
در عکس بعدی پدر شق و رق پشت حصاری ایستاده بود. برف تا روی چکمه‌هایش را پوشانده بود. سفیدی برف آنقدر زیاد بود که انگار پدر در خلا ایستاده بود. در عکس پدر دست‌هایش را به حالت احترام نظامی تا بالای سرش آورده بود.
در عکس کناری پدر یک بیل را روی شانه‌اش  گذاشته بود. پشت سرش یک ساقه‌ی ذرت خیلی بلند بود. پدر کلاهی روی سرش داشت که سایه‌ی بزرگی ایجاد کرده بود و صورتش را کامل پوشانده بود.
در عکس دیگری پدر پشت فرمان یک کامیون نشسته بود. کامیون پر از گاو بود. پدر هر هفته گاوها را به کشتارگاهی در شهر می‌برد. در این عکس صورت پدر لاغر بود و حالتی سرد و جدی داشت.
در همه‌ی عکس ها نگاه پدر بی‌روح بود و طوری نگاه می‌کرد که انگار اصلا نمی داند چکار می‌خواهد بکند. ولی در واقع پدر همیشه می‌دانست چکار می‌خواهد بکند. و به خاطر همین من احساس می‌کردم که اون عکس ها همه چیز رو وارونه نشون میدن! همه اونها عکس هایی دروغین بودند که فضای اتاق رو سرد جلوه می­دادند.
من می‌خواستم از روی صندلیم بلند شم اما انگار لباس‌هام مثل چوب خشک شده بود و به صندلی چسبیده بودند. لباسی نازک و مشکی تنم بود. به هر طرف که جا به جا می‌شدم صدای ترق و تروق می‌آمد. بلند شدم و به سمت پدر رفتم. به صورتش دست کشیدم. صورت پدر از وسایل توی اتاق سردتر بود!
بیرون اتاق هوا گرم بود. تابستان بود. مگس ها توی هوا پرواز می‌کردند. جاده‌ای شنی و پر از ماسه به رنگ قهوه‌ای در امتداد دهکده وجود داشت. چشم از دیدن نور خیره کننده‌ی انعکاس ماسه ها خسته می‌شد. در انتهای جاده قبرستانی سنگی وجود داشت. روی قبرها با سنگ بولدر پوشانده شده بود. به سمت پایین و زمین نگاه کردم. کف کفش‌هایم کاملا ساییده شده بود و من در تمام مدت روی بند کفش‌هام راه می‌رفتم. دنباله‌ی بند کفش‌هایم که دراز و سنگین هم شده بودند پشت سرم روی زمین کشیده می‌شدند.
دو مرد کوتاه با قیافه‌‌های عجیب تابوت را بلند کردند و با دو طناب پاره و پوره از ماشین نعش کش پایین آوردند و در قبر گذاشتند. تابوت خیلی سنگین بود. دست‌های آن دو نفر همراه طناب‌ها لحظه به لحظه بیشتر کشیده می‌شدند. با این که همه جا خشک بود و علی رغم خشکسالی قبر از آب پر شده بود.
یکی از آن مرد‌های کوتاه که مست هم کرده بود گفت: پدر تو آدم‌های زیادی را کشت.
من گفتم: خب اون توی جنگ بود و به خاطر هر کدوم از اون بیست و چند نفری که کشته بود بهش یک مدال داده بودند. او بعد از جنگ ده‌ها مدال به خانه آورده بود.
مرد کوتاه قد گفت: او حتی به زنی که در یک مزرعه‌ی شلغم بود هم رحم نکرد و او را آزار داد. ما با هم بودیم. به همراه چهار سرباز دیگر. وقتی که دیگر میخواستیم اونجا را ترک کنیم آن زن که اهل روسیه هم بود خونین و مالین شده بود. و تا هفته ها بعد از آن ماجرا ما نتونستیم فراموشش کنیم و هنوز توی ذهن همه‌ی ما مونده بود.
مرد کوتاه ادامه داد: فکر میکنم اواخر پاییز بود. و برگ درختان از سرما و یخبندان سیاه و منجمد شده بودند. و پس از تمام شدن حرف‌هایش سنگ بزرگی را روی تابوت گذاشت.
مرد مست دیگری که او هم قد کوتاهی داشت در ادامه گفت: برای سال نو ما به اپرایی در یکی از شهر‌های کوچک آلمان رفتیم. صدای خواننده‌ی اپرا مثل جیغ همان زن روسی گوش خراش بود. و همه‌ی ما یکی پس از دیگری سالن را ترک کردیم. اما پدر تو تا آخر اپرا همان جا ماند. ما تا چندین هفته بعد از آن شب هر آوازی را که می‌شنیدیم باز هم یاد جیغ‌‌های آن زن که در مزرعه‌ی شلغم بود می‌افتادیم.
مرد مست از شرابی که روی میز بود خورد. از شکمش صدای قارقور عجیبی بلند شد...
پس از آن او هم تخته سنگ بزرگی را برداشت و روی تابوت گذاشت.
مردی که سر صحبت در تشییع جنازه را باز کرده بود و کنار یک صلیب مرمری سفید ایستاده بود به طرف من آمد. هر دو دستش در جیب پالتویش بود. او شاخ‌های گل رز به اندازه‌ی یک کف دست را در سوراخ دکمه‌ی پالتویش گذاشته بود. گل لطیفی بود. وقتی که کنار من رسید دست‌هایش را که حالت مشت داشت را از جیبش بیرون کشید. می‌خواشت دست‌هایش را باز کند ولی نمی توانست. درد کاملا در نگاهش دیده میشد. اشک شروع به جمع شدن در چشم‌هایش کرد.
او گفت: در جنگ شما نمی توانید کنار هم وطنانتان باشید. نمیتوانید به آنها دستور بدهید...
سپس سنگ بزرگی را روی تابوت گذاشت.
و بعد یک مرد چاق آمد و کنار او ایستاد. سر او مانند لوله‌ای بود که صورت نداشت. او گفت: پدر تو سال‌ها از من باج می‌گرفت. وقتی که من مست میکردم او پولهایم را می­دزدید. پس از گفتن این حرف‌ها روی سنگی نشست.
پیرزنی لاغر و خمیده به سمت من آمد. روی زمین نشست و شروع کرد به فحش دادن و نفرین کردن من.
جماعتی که برای تشییع جنازه آمده بودند در طرف دیگر قبرستان ایستاده بودند. احساس حقارت میکردم. حسابی ترسیده و شگفت زده بودم. فکر می‌کردم آنها از درون من باخبرند. احساس سرما می‌کردم.  همه‌ی نگاه‌ها روی من بود. همه با سردی مرا نگاه میکردند. انگاری که چشم ‌هایشان از حدقه در آمده بود و هیچ احساسی در نگاهشان نبود. مردها تابوت را بر روی شانه هایشان می‌بردند و زن ها تسبیح هایشان را تکان  میدادند و از آنها صدا در می‌آوردند.
واعظی که تشییع جنازه را برگزار می‌کرد شاخه گل رزی را برداشت و گلبرگ‌هایش را که به قرمزی خون بود پرپر کرد و...
او با دست‌هایش به من علامت داد و من فهمیدم که حالا دیگر وقت حرف زدن من رسیده است. همه‌ی نگاه ها به من بود. اما من حتی یک کلمه هم برای گفتن در ذهن نداشتم. احساس میکردم چشم‌هایم دارند از سرم می‌آیند تو حلقم! دستم را روی دهنم گذاشتم و شروع کردم به جویدن انگشتانم. طوری که میشد جای دندان‌هایم را پشت دستم دید. انگار دندان‌هایم داغ شده بودند. حس میکردم خون در تمام بدنم می‌دود.
لباسم از شدت وزش باد تکان می‌خورد. آستین لباسم پاره شد. هوا تیره و تاریک شده بود.
مردی پشت به یک سنگ بزرگ به عصایش تکیه داده بود. او با تفنگش آستینم را که در هوا بود نشانه گرفت و شلیک کرد. وقتی که آستین جلوی پای من و روی زمین افتاد پر از خون بود.همه‌ی کسانی که آنجا بودند برایش دست زدند و او را تشویق کردند.
دست من برهنه شده بود. احساس می‌کردم که دستم فلج شده و مثل تکه‌ای سنگ در هوا مانده است.
واعظ دستش را به علامتی تکان داد و تشویق ها متوقف شد.
او گفت: ما به جمعی که دور هم گرد آورده ایم افتخار می‌کنیم. کامیابی و موفقیتمان ما را از نابودی و زوال حفظ می‌کند. ما اجازه نمی دهیم به ما اهانت شود. نمی گذاریم تحقیرمان کنند و به ما تهمت بزنند. به نام جامعه‌ی آلمان ها تو محکوم به مرگ هستی.
همه‌ی آنها تفنگ‌هایشان را به سوی من نشانه گرفتند. صدای مهیب و گوشخراشی در سرم پیچید. احساس سقوطی را داشتم که هیچ وقت به زمین نمی رسد. انگار در هوا معلق بودم. مثل این که بالای سر آنها در هوا آویزان بودم.
به آرامی دری را هل دادم تا باز شود. مادرم برق همه­ی اتاق ها را روشن کرده بود. میزی بزرگ در آن اتاق وجود داشت که جنازه‌ای روی آن بود. آن میز شبیه یک میز قصابی بود. روی آن یک بشقاب سفید خالی و یک گلدان با دسته‌ای گل سفید پژمرده در آن بود.
مادرم لباس سیاه نازکی پوشیده بود. چاقوی بزرگی در دستانش داشت و جلوی آینه ایستاده بود. با آن چاقوی بزرگ گیس پرپشت خاکستری رنگش را می‌برید. او موهای بریده شده‌اش  را با دو دستش گرفت و آن را به سوی میز برد و یک سر آن را روی میز گذاشت.
 مادرم گفت: من باقی عمرم را سیا پوش باقی خواهم ماند. و سر دیگر گیس خود را آتش زد. آتش به سر دیگر موها که روی میز قرار داشت رسید . موها مثل فیتیله‌ی یک دینامیت شروع کردند به سوختن. آتش پیش می‌رفت و با ولع موها را می‌بلعید و در کام خود می‌کشید.
او گفت: در روسیه آنها موهایم را تراشیدند و این کمترین مجازاتشان بود. من از گرسنگی تلو تلو می‌خوردم. وقتی که شب شد من به مزرعه‌ی شلغم رسیده بودم. سینه خیز پیش می‌رفتم. نگهبانی تفنگ به دست آنجا بود که اگر مرا می‌دید به طرفم شلیک می‌کرد و مرا می‌کشت. مزرعه خشک خشک بود. اواخر پاییز بود و برگ شلغم ها از سرما سیاه و پژمرده شده بود.
دیگر مادرم را خوب نمی دیدم. موهایش هنوز در حال سوختن بودند. اتاق پر از دود شده بود.
مادرم گفت: آنها تو را می‌کشند. من و مادر یکدیگررا به زحمت می‌دیدیم. فضای اتاق را دود زیادی پوشانده بود. من صدای پایش را می‌شنیدم که به من نزدیک می‌شد. دست‌هایم را دراز کردم و کورمال کورمال به سمتش رفتم. یکدفعه با دست‌های استخوانی‌اش  به موهایم چنگ انداخت و موهایم را پریشان کرد. از ترس فریاد کشیدم.
ناگهان چشم‌هایم را باز کردم. اتاق دور سرم می‌چرخید. من در حلقه‌ای از گل‌های سفید دراز کشیده بودم. انگار که درون آن گل ها حبس شده‌ام. احساس می‌کردم ساختمان خانه وارونه شده و همه‌ی چیزهایی که داخل آن است به سمت زمین سرازیر شده اند.
ساعت کوکی‌ام   زنگ می‌زد. ساعت پنج و نیم شنبه بود.
 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر