۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

جلسه نقد داستان عصر آدینه 6/3/1390 جلسه: (76)

جويس كرول اوتس 70 ساله ديگر عادت كرده است تا به عنوان نامزد يك جايزه ادبي معرفي شود؛ درست همان طور كه 5 سال پيش از سوي انجمن منتقدان آمريكا براي بهترين داستان و بهترين بيوگرافي خودنوشت نامزد شد. او سال هاست مجموعه كاملي از آثار ادبي را در كارنامه اش دارد كه تعداد آنها به بيش از 100 عنوان مي رسد؛ از ‌رمان و‌ داستان كوتاه گرفته تا شعر، نمايشنامه‌،‌ مقاله‌، نقد و... اگر گاه گداري به سايت  "نيويوركر"، نشريه معتبر ادبي آمريكايي سري بزنيد حتما مي­توانيد يكي از داستان­هاي كوتاه جديدش را بيابيد. اوتس در حوالي نيويورك بزرگ شده؛ در يك مزرعه كوچك و در ميان خانواده­اي وابسته به زمين. درست مثل شخصيت­هاي تيپيك فيلم­هاي آمريكايي. به همين دليل هم او با زمين انس گرفته و به سكوت و تنهايي عادت دارد. آثار اين نويسنده ريشه­اي عميق در سنت­هاي ادبي و روشنفكري آمريكايي دارد و ديدگاه­هاي برجسته او درباره فرهنگ معاصر آمريكا موجب شده است تا اين پروفسور علوم انساني دانشگاه پرينستون چندي پيش جايزه ادبي نشريه شيكاگو تريبيون را از آن خود كند. البته اين بانو كه «جان آپدايک» او را «بانوي فرهيخته ادبيات معاصر» لقب داده، معتبرترين جايزه­هاي ادبي را از آن خود كرده است؛ از آن جمله‌اند جايزه اورنج، برام استوكر، پن، رئا، شيكاگو تريبون، روزنتال و جايزه‌ي ملي كتاب امريكا. او بارها نامزد جايزه نوبل و پوليتزر نيز بوده است. اوتس اولين اثرش «سقوط لرزان» را در بيست ‌و شش‌ سالگي منتشر کرد و در سال 1970 به خاطر رمان «آنها» برنده جايزه ملي کتاب شد. اوتس دانشنامه فوق لیسانس خود را در رشته ادبیات با درجه ممتاز از دانشگاه ویسکانسين گرفت. او به طور متوسط سالي دو کتاب منتشر مي‌کند که بيشترشان رمان است. فقر در روستاها، اختلافات طبقاتي، عشق به قدرت، کودکي و نوجواني دخترانه و گاه رويدادهاي ماوراء طبيعي تم‌هاي غالب آثارش را تشکيل مي‌دهد و خشونت همواره در آثارش حضور دارد.

ریاست‌ جمهوری‌ شاهانه‌

 جویس كرول اوتس
برگردان: اسدالله امرایی


مردم‌ شهر ما چند هفته‌ بود كه‌ با شور و شوق‌ به‌ تب‌ و تاب‌ استقبال‌ از او افتاده‌ بودند، اما تشویش‌ هم‌ داشتند، اگر اتفاق‌ ناگواری‌ می‌افتاد، چه؟ منطقه‌ دور افتاده‌ ما در تاریخ‌ خود هیچ‌ رئیس‌ جمهوری‌ را در خود ندیده‌ بود. هیچ‌ رئیس‌ جمهوری‌ ما را به‌ افتخار حضور خود در جمع‌ ساكنان‌ شهر مفتخر نكرده‌ بود. از زمان‌ تشكیل‌ دولت‌ فدرال‌ تا به‌ حال.
برنامه‌ دیدارهای‌ رئیس‌ جمهور این‌ امكان‌ را فراهم‌ می‌كرد كه‌ فقط‌ دیدار كوتاه‌ و مختصری‌ داشته‌ باشد. از ساعت‌ ده‌ و پنجاه‌ دقیقه‌ تا یازده‌ و نیم‌ روز شنبه‌ هیجده‌ ماه‌ مه. قرار بود در مراسم‌ پرده‌برداری‌ از بنای‌ یادبود سربازان‌ شهر ما كه‌ در آخرین‌ جنگ‌ جان‌ باخته‌ بودند، سخنرانی‌ كند، بنای‌ یادبود را مجسمه‌ساز محل‌ به‌ سفارش‌ باشگاه‌ روتاری‌ ساخته‌ بود، بنایی‌ زمخت‌ به‌ ارتفاع‌ دو متر كه‌ از آهنِ‌ ریخته‌ بود، ا مجسمه‌ وسط‌ میدان‌ روبه‌روی‌ عمارت‌ دادگستری‌ و مجاور مزرعه‌ دو جریبی‌ ما قرار داشت.
حالا بماند چه‌ صنایعی‌ چه‌ مجامعی‌ خودشان‌ را آماده‌ می‌كردند كه‌ به‌ استقبال‌ رئیس‌ جمهور بروند! سر درِ‌ ساختمان‌های‌ شهرداری‌ را چرک و كثافت‌ و دوده‌ سال‌های‌ طولانی‌ پوشانده‌ بود كه‌ با سند بلاست‌ پاک كردند و به‌ آب‌ شلنگ‌ شستند. نرده‌های‌ لرزان‌ عمارت‌ دادگستری‌ را تعمیر كردند. مغازه‌های‌ مشرف‌ به‌ میدان‌ را تروتمیز كردند و ساختمان‌های‌ اجاره‌ای‌ خالی‌ را مثل‌ روز اول‌ آراستند. دیوار جنوبی‌ پادگان‌ قدیمی‌ را كه‌ منظره‌ای‌ دل‌ آزار داشت، با رنگهای‌ زنده‌ و شاد نقاشی‌ كردند و گل‌ و گیاه‌ و هواپیما و آسمان‌ آبی‌ و كپه‌های‌ ابر سفید كشیدند.
روی‌ سكوی‌ بتنی‌ جلوی‌ دادگاه‌ كه‌ بنای‌ یاد بود قرار داشت‌ و مراسم‌ آن‌جا اجرا می‌شد، نجارها دست‌ به‌ كار شدند و سكویی‌ از چوب‌ و تخته‌ سر هم‌ كردند كه‌ حدود بیست‌ نفر را در خود جا می‌داد. پرچمی‌ عظیم‌ بالای‌ سر در دادگستری‌ آویزان‌ كردند و بیست‌ و چهار پرچم‌ كوچک به‌ سكو آویختند. از آنجایی‌ كه‌ پارک شهر چمن‌ درست‌ و حسابی‌ نداشت‌ و همه‌ جا را علف‌ هرز گرفته‌ بود و گله‌ به‌ گله‌ جای‌ خالی‌ به‌ چشم‌ می‌خورد، قطعات‌ چمن‌ را با هزینه‌ گزاف‌ آوردند و كاشتند. نیمكت‌های‌ پارک را رنگ‌ زدند و تعمیر كردند و آن‌هایی‌ را هم‌ كه‌ پوسیده‌ و از كار افتاده‌ بود با نیمكت‌های‌ عاریه‌ای‌ كه‌ از پارکهای‌ شهرهای‌ دیگر آوردند، عوض‌ كردند. اره‌ موتوری‌ و چكش‌ها شب‌ و روز در زوزه‌ و ناله‌ بودند و كارگرها دسته‌ دسته‌ از این‌ طرف‌ به‌ آن‌ طرف‌ می‌رفتند، درخت‌ها را هرس‌ می‌كردند و شاخ‌ و برگ‌های‌ مرده‌ و خشک را می‌انداختند. گل‌های‌ زیبای‌ بهاری، لاله، بنفشه‌ و آزالیای‌ خوش‌ رنگ‌ را توی‌ باغچه‌های‌ فراموش‌ شده‌ كنارمیدان‌ كاشتند و گلدان‌های‌ سفالی‌ را روی‌ پله‌های‌ كاخ‌ دادگستری‌ ردیف‌ كردند. بی‌خانمان‌ها و اراذل‌ و اوباش‌ را كه‌ توی‌ پارک جمع‌ می‌شدند، به‌ ضرب‌ و زور تهدید به‌ زندان‌ تاراندند. گشت‌ پلیس‌ سوار را در میدان‌ مستقر كردند.
سرانجام‌ شهر جانی‌ گرفت! چه‌ قدر زیبا شده‌ بود! چه‌ افتخاری‌ بالاتر از این!
یک هفته‌ قبل‌ از ورود رئیس‌ جمهور مأموران‌ امنیتی‌ به‌ شهر آمدند، تا با مقامات‌ محلی‌ در خصوص‌ اقدامات‌ تأمینی‌ و حفاظتی‌ مذاكره‌ كنند. شایعاتی‌ بر سر زبان‌ها بود و از امكان‌ برگزاری‌ تظاهرات‌ و تهدید به‌ سوء قصد خبر می‌داد، بنابراین‌ تمام‌ مدت‌ باید از جان‌ رئیس‌ جمهور مراقبت‌ می‌كردند. اطلاعیه‌هایی‌ صادر شد مبنی‌ بر «مهر و موم‌ شدن» ساختمانهای‌ مجاور میدان‌ كه‌ بایستی‌ از ساعت‌ 9 صبح‌ 17 مه‌ به‌ اجرا درمی‌آمد و تا زمان‌ رفتن‌ رئیس‌ جمهور ادامه‌ می‌یافت، صد البته‌ مسیر حركت‌ رئیس‌ جمهور تا میدان‌ باید پاكسازی‌ و نرده‌گذاری‌ می‌شد. توقف‌ وسائط‌ نقلیه‌ در كلیه‌ مسیرهای‌ منتهی‌ به‌ میدان‌ ممنوع‌ بود. سیاهه‌ همه‌ شهروندانی‌ كه‌ به‌ دلایل‌ مختلف‌ با انتقاد از دولتهای‌ محلی، فدرال، یا دولت‌ مركزی‌ خود را انگشت‌ نما كرده‌ بودند و یابا مقامات‌ انتخابی‌ یا انتصابی‌ ادارات‌ مخالفت‌ می‌ورزیدند، تهیه‌ شد و به‌ منظور اقدامات‌ ضروری‌ در اختیار نیروهای‌ امنیتی‌ قرار گرفت.
چه‌ ترس‌ و هراسی‌ ما را گرفت، حالا بیا وسط‌ این‌ واقعه‌ تاریخی‌ حادثه‌ای‌ مصیبت‌بار را ببین!
صبح‌ سرد روز هیجدهم‌ دمید و باران‌ ریزه‌ای‌ مداوم‌ و یكنواخت‌ گرفت‌ و باد شمال‌ شرقی‌ بلند شد و بوی‌ گاز شیمیایی‌ كارخانه‌های‌ بالای‌ رودخانه‌ را آوار كرد سر شهر. همه‌اش‌ امیدوار بودیم‌ كه‌ باد در جهتی‌ دیگر بوزد، امید كه‌ نه‌ دعا والتماس‌ بود. آفتاب‌ كم‌ جانی‌ زور می‌زد كه‌ از پس‌ لایه‌های‌ ضخیم‌ ابر خودش‌ را بیرون‌ بكشد. حسابی‌ حالمان‌ گرفته‌ شد، با این‌ همه‌ كلی‌ امیدوار بودیم‌ كه‌ تا رسیدن‌ رئیس‌ جمهور هوا صاف‌ شود!
از صبح‌ كله‌ سحر، حتی‌ قبل‌ از آنكه‌ مردم‌ جمع‌ بشوند توی‌ میدان‌ و كنار نرده‌های‌ پیاده‌رو صف‌ بكشند مأموران‌ امنیتی‌ همه‌ جا را قرق‌ كرده‌ بودند، بعضی‌ لباس‌ شخصی‌ داشتند و بعضی‌ با لباس‌ تکپوش‌ نظامی، پلیس‌ سوار و نیروی‌ اسكورت‌ ویژه‌ با موتوسیكلت‌ توی‌ میدان‌ می‌چرخیدند. مأموران‌ مخفی‌ با كت‌ و شلوار مشكی‌ و كراوات‌ با چهره‌های‌ شكاک دم‌ درها و پشت‌ بام‌ها موضع‌ گرفته‌ بودند. با این‌ همه‌ نیروی‌ امنیتی‌ حال‌ جمعیت‌ دگرگون‌ شد، هیجان‌ مردم‌ چندان‌ محسوس‌ نبود تا آنكه‌ هلی‌كوپتر حامل‌ رئیس‌ جمهور از دور به‌ چشم‌ آمد، چه‌ غرشی! پره‌های‌ گردان‌ به‌ بال‌ پرنده‌های‌ دیوانه‌ می‌مانست، ناگهان‌ غریو مردم‌ به‌ هوا بلند شد. هلی‌كوپتر ظاهراً‌ بدون‌ هیچ‌ حادثه‌ای‌ در دو كیلومتری‌ شمال‌ میدان‌ به‌ زمین‌ نشست، ظرف‌ چند دقیقه‌ ستونی‌ از لیموزین‌های‌ ضدگلوله‌ راه‌ خود را از میان‌ جاده‌ امن‌ نرده‌كشی‌ شده، گشود. رئیس‌ جمهور سرانجام‌ به‌ اینجا آمد. رئیس‌ جمهور آمد!
همه‌ سرک كشیدند تا ببینند و همه‌ چیز را به‌ خاطر بسپارند. رئیس‌ جمهور با كمک دستیاران‌ خود از لیموزین‌ پیاده‌ شد، بلافاصله‌ او را دوره‌ كردند، و از سكوی‌ وسط‌ میدان‌ بالا بردند، شهردار شهر و مقامات‌ محلی‌ با احترام‌ تمام‌ از او استقبال‌ كردند و خوش‌ آمد گفتند. كف‌ زدن‌ ادامه‌ داشت‌ ولی‌ با تردید و تشویش‌ همراه‌ بود. عجب‌ پس‌ رئیس‌ جمهور این‌ بود؟ مرد بزرگی‌ كه‌ بارها وبارها چهره‌اش‌ را توی‌ تلویزیون‌ دیده‌ بودیم‌ و روزنامه‌ها و مجله‌ها تمثال‌ او را چاپ‌ می‌كردند، هیچ‌ وقت‌ او را از نزدیک ندیده‌ بودیم، واقعاً‌ نمی‌دانستیم‌ چه‌ كنیم.
با شروع‌ مراسم‌ و نطق‌ خوش‌ آمد گویی‌ شهردار و پرده‌برداری‌ با شكوه‌ از بنای‌ یادبود كه‌ طی‌ آن‌ پوشش‌ پلاستیكی‌ نیمه‌ شفاف‌ و زمخت‌ را كنار زدند، فرصتی‌ دست‌ داد كه‌ با كنجكاوی‌ و شیفتگی‌ رئیس‌ جمهور را تماشا كنیم، مثل‌ بچه‌ها كه‌ به‌ كوچولوهای‌ دیگر علاقه‌ نشان‌ می‌دهند. پوست‌ صورت‌ او چنان‌ سفید بود كه‌ ابتدا فكر كردیم‌ صورتكی‌ پلاستیكی‌ روی‌ سرش‌ كشیده، بعد با دیدن‌ پیشانی‌ چرب‌ به‌ عرق‌ نشسته‌ و دو چشمان‌ ریز و دهان‌ كوچک و لبهای‌ قیطانی‌اش‌ فهمیدیم‌ كه‌ صورت‌ واقعی‌اش‌ است. ولی‌ چه‌ جثه‌ ریزی‌ داشت، چه‌ قدر لاغر و رنگ‌ پریده‌ و نحیف‌ می‌نمود! خیلی‌ شكسته‌تر از سنی‌ كه‌ می‌گفتند، نشان‌ می‌داد!
شایعه‌ بیماری‌ مرموز یا مشتی‌ بیماری‌ مزمن‌ در واشنگتن‌ بر سر زبان‌ها بود و چنین‌ شایعاتی‌ تكذیب‌ و بیانیه‌ رسمی‌ سلامتی‌ رئیس‌ جمهور دائماً‌ منتشر می‌شد.
با این‌ حال‌ وقتی‌ رئیس‌ جمهور دو طرف‌ سكوی‌ خطابه‌ را محكم‌ گرفت‌ و با حركتی‌ ناگهانی‌ تاب‌ برداشت، برای‌ ما مثل‌ روز روشن‌ بود كه‌ حال‌ مناسبی‌ ندارد.
چند بار وسط‌ حرف‌هایش‌ مكث‌ كرد و با سرفه‌های‌ خشک و تیز، خلط‌ سینه‌اش‌ را توی‌ دستمال‌ كاغذی‌ بالا آورد كه‌ یكی‌ از دستیارانش‌ آن‌ را می‌گرفت‌ و توی‌ پاكت‌ می‌انداخت. در این‌ وقت‌ دعاهای‌ قلبی‌ ما مستجاب‌ شد و باران‌ ریزه‌ بند آمد و باد سموم‌ شمال‌ غربی‌ را تاراند، آفتاب‌ كم‌ جانی‌ سكوی‌ مقامات‌ برجسته‌ و پرچم‌های‌ افراشته‌ را روشن‌ كرد، انگار پرده‌ای‌ را كنار زده‌ بودند.
زیر آفتاب، رئیس‌ جمهور واقعاً‌ ناتوان‌ می‌نمود و به‌ مردی‌ كه‌ چهره خندان‌ او را توی‌ تلویزیون‌ و مطبوعات‌ دیده‌ بودیم، شباهتی‌ نداشت. به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌ بودیم‌ كه‌ صورت‌ او در واقع‌ صورتک است، صورتک پلاستیكی‌ كه‌ به‌ شكل‌ ماهرانه‌ای‌ ساخته‌ و روی‌ سرش‌ كشیده‌ بودند و تمام‌ صورت‌ زیر این‌ صورتک قرار گرفته‌ بود، بخشی‌ از موها هم‌ زیر آن‌ قرار داشت، نه، شاید همه‌ طاسی‌ سرش، چون‌ بخشی‌ از سر رئیس‌ جمهور بی‌مو بود، این‌ بخش‌ از صورتک را چین‌ و شكن‌ داده‌ بودند و رنگ‌ قهوه‌یی‌ تیره‌ زده‌ بودند تا به‌ موی‌ واقعی‌ شباهت‌ پیدا كند، به‌ همین‌ دلیل‌ هم‌ می‌گویم‌ ماهرانه، چون‌ آنچه‌ از موهای‌ واقعی‌ رئیس‌ جمهور باقی‌ مانده‌ بود از شكافهای‌ ماسک بیرون‌ زده‌ و با موهای‌ نقاشی‌ در هم‌ آمیخته‌ بود. اگر باد موی‌ «واقعی» او را به‌ هم‌ نمی‌ریخت‌ كه‌ برای‌ جور شدن‌ با نقاشی‌ به‌ رنگ‌ قهوه‌ای‌ تیره‌ درآمده‌ بود، ناظر اتفاقی‌ فكر می‌كرد كه‌ رئیس‌ جمهور مویی‌ جز آن‌ قسمت‌ نقاشی‌ شده‌ ندارد كه‌ این‌ امر گمراه‌ كننده‌ بود.
شكاف‌هایی‌ برای‌ گوش‌های‌ رئیس‌ جمهور در صورتک لاستیكی‌ تعبیه‌ شده‌ بود، گوش‌های‌ خیلی‌ كوچک و تابدار. ماسک گردن‌ را هم‌ پوشانده‌ و زیر یقه‌ آهار خورده‌ پیراهن‌ سفید گم‌ شده‌ بود. انگار بار افكار تراژیك، چین‌ و چروک بر پیشانی‌ او انداخته‌ و همان‌ طور كه‌ قبلاً‌ اشاره‌ كردم، قطره‌های‌ عرق‌ روی‌ پیشانی‌اش‌ برق‌ می‌زد، شاید هم‌ یک جور روغن‌ مخصوص‌ و براق‌ بود، وقتی‌ رئیس‌ جمهور سرفه‌ می‌كرد گوشه‌های‌ دهان‌ كوچک لاستیكی‌ جمع‌ می‌شد و با دستمال‌ كاغذی‌ كه‌ دهانش‌ را پاک می‌كرد، خلط‌ سینه‌اش‌ را نمی‌توانست‌ كاملاً‌ جمع‌ كند، به‌ همین‌ دلیل‌ آب‌ دهان‌ كنج‌ لب‌ جمع‌ می‌شد و گاهی‌ به‌ نظر می‌آمد كه‌ خون‌ آلود باشد.
همان‌ طور كه‌ گفتم‌ رئیس‌ جمهور خیلی‌ لاغرتر و نحیف‌تر از آنی‌ بود كه‌ انتظار داشتیم. حالت‌ گیج‌ و گول‌ آدمی‌ را داشت‌ كه‌ لباس‌ نپوشیده‌ و نمی‌توانست‌ دست‌ و پای‌ خود را جمع‌ كند. كراواتش‌ محكم‌ روی‌ جوزک لاستیكی‌ گلو گره‌ خورده‌ بود، آستین‌ پیراهنش‌ خیلی‌ بزرگ‌ بود، دكمه‌ سردست‌ها تا روی‌ دست‌هایش‌ را گرفته‌ بود. شانه‌های‌ كت‌ خاكستری‌ راه‌ راهش‌ اصلاً‌ به‌ او نمی‌آمد و انگار لای‌ آن‌ بالشی‌ گذاشته‌ بودند، شلوارش‌ یک هوا بزرگتر از هیكل‌ او بود، زیپ‌ شلوارش‌ هم‌ تا نصفه‌ باز شده‌ بود، اما خوشبختانه‌ سكوی‌ خطابه‌ و پرچم‌های‌ در حال‌ اهتزاز به‌ دادش‌ رسید و آبرویش‌ حفظ‌ شد. دستهایش‌ می‌لرزید. واقعاً‌ كه‌ لرزش‌ دست‌های‌ رئیس‌ جمهور نوبر بود، موقع‌ سخنرانی‌ متن‌ خطابه‌اش‌ را گرفته‌ بود و چنان‌ می‌لرزید كه‌ تمام‌ جایگاه‌ به‌ لرزه‌ افتاده‌ بود.
رئیس‌ جمهور متن‌ از پیش‌ آماده‌ را با صدای‌ بلند و لرزان‌ می‌خواند، مرتب‌ مكث‌ می‌كرد، انگار كلمه‌ یا عبارتی‌ دیده‌ كه‌ تا آن‌ وقت‌ به‌ آن‌ برخورد نكرده‌ بود یامعنی‌اش‌ را نمی‌فهمید، گاهی‌ هم‌ حرفش‌ را می‌برید و با خس‌ خس‌ خلط‌ سینه‌اش‌ را بالا می‌آورد، هر وقت‌ سرفه‌اش‌ می‌گرفت‌ سرش‌ را برمی‌گرداند و توی‌ دستمال‌ تف‌ می‌كرد و آن‌ را به‌ دستیار آشفته‌ خود می‌داد. سخنرانی‌ او با گرامی‌ داشت‌ «هم‌ میهنان‌ دلاور به‌ خاک افتاده» كه‌ امروز در این‌ «اثر هنری‌ باشكوه‌ جاودانه‌ شده‌اند» آغاز شد و بعد از آن‌ به‌ تعهد مقدس‌ رئیس‌ جمهور برای‌ حفظ‌ «نقش‌ جهانی‌ كشور» در سراسر جهان‌ رسید، حالا از گسترش‌ فعال‌ آن‌ بگذریم.
بعد مسأله‌ «توطئه‌های‌ مزورانه» سیاسی‌ گروه‌های‌ خاص‌ در كنگره‌ مطرح‌ شد كه‌ با سیاست‌های‌ رئیس‌ جمهور در این‌ زمینه‌ مخالف‌ هستند، بعد هم‌ گریزی‌ زد به‌ آبراهام‌ لینكلن‌ و تامس‌ جفرسن‌ و نظر آن‌ها مبنی‌ بر لزوم‌ اعتماد مطلق‌ به‌ رئیس‌ جمهور در سیاست‌ خارجی‌ و فراتر از هم‌ قوه‌ها، به‌ اعلان‌ جنگ‌ علیه‌ دشمنان‌ كشور. بخشی‌ از فشار جملات‌ پایانی‌ با موج‌ تازه‌ حمله‌ و سرفه‌ شدید، شكست.
رئیس‌ جمهور بعد رو برگرداند، رو به‌ آفتاب‌ بی‌رمق‌ و چشم‌ تنگ‌ كرد، انگار نمی‌دانست‌ چه‌ باید بكند. همه‌ آقایان‌ حاضر توی‌ جایگاه‌ فوراً‌ به‌ پا خاستند و كف‌ زدند. بعد جمعیت‌ هم‌ كف‌ زد، اول‌ تک و توك، بعد از آنكه‌ رئیس‌ جمهور رو به‌ میدان‌ كرد و لبخند خفیفی‌ بر لب‌های‌ غنچه‌ای‌ لاستیكی‌اش‌ كش‌ آمد با شور و اشتیاق‌ كف‌ مرتب‌تری‌ زدیم. حتی‌ بعضی‌ از ما سوت‌ كشیدیم‌ و داد زدیم. البته‌ با كمی‌ احتیاط: حضور آن‌ همه‌ مأمور امنیتی‌ دلسرد كننده‌ بود. رئیس‌ جمهور از ما تشكر كرد و در حاشیه‌ افزود كه‌ این‌ «روزی‌ با ارزش‌ است‌ و برای‌ همیشه‌ همچون‌ گنجی‌ به‌ یاد خواهد ماند» و صدای‌ كف‌ زدن‌ اوج‌ گرفت، هورا و سوت‌ شادی‌ بیشتر شد.
همراهان‌ رئیس‌ جمهور جلو آمدند و كمک كردند تا او روی‌ صندلی‌ خود بنشیند. رئیس‌ جمهور دست‌ انداخت‌ به‌ یقه‌اش، ماسک لاستیكی‌ به‌ احتمال‌ زیاد ناراحتش‌ می‌كرد، حالا دیگر كمی‌ آسوده‌ خاطر و سر حال‌تر می‌نمود، حتماً‌ به‌ خاطر كف‌زدن‌های‌ ما.
به‌ این‌ ترتیب، مراسم‌ پایان‌ یافت، مقامات‌ عالی‌ رتبه‌ به‌ ترتیب‌ جایگاه‌ را ترک كردند و پرچم‌ عظیم‌ پشت‌ سرشان‌ توی‌ نور آفتاب‌ درخششی‌ خاص‌ پیدا كرد، از جمعیت‌ خواستند كه‌ به‌ آرامی‌ متفرق‌ شوند و تجمع‌ نكنند.
هیچ‌ اتفاق‌ مصیبت‌باری‌ نیفتاد! سرانجام، ما هم‌ به‌ تاریخ‌ پیوستیم. به‌ فاصله‌ای‌ كوتاه‌ كارگران‌ دست‌ به‌ كار شدند و جایگاه‌ را پیاده‌ كردند، پرچم‌ها را درآوردند، گل‌ها را دور ریختند و تعدادی‌ از نیمكت‌های‌ پارک را از جا كندند. مأموران‌ آتش‌ نشانی‌ با شلنگ‌ آب‌ پرفشار میدان‌ را شستند، كه‌ تكه‌های‌ خلط‌ خون‌آلود روی‌ كف‌ سیمانی‌ چسبیده‌ بود. روزها و هفته‌ها حالا ماه‌ها بعد این‌ لكه‌ها هنوز دیده‌ می‌شود كه‌ توی‌ سیمان‌ نقش‌ بسته‌ بود، مثل‌ سكه‌های‌ قدیمی‌ به‌ خورد آن‌ رفته‌ بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر