امید حقبین: داستان نویسی را از کلاس اول راهنمایی (صنف شش مکتب) شروع کردم. برای دل خودم می نوشتم. اولین داستان هایم را حتی خودم هم به یادم نمانده. در آن زمان تنها تفریح و کارم خواندن و نوشتن داستان بود. به جرات می توانم بگویم که تمام کتابهای آرتور کانن دویل، آگاتا کریستی، ادگارد آلن پو، هوشنگ مرادی کرمانی، ژول ورن، ایزاک آسیموف و خیلی های دیگر را در همان دوران نوجوانی خوانده بودم. اولین مجموعه داستانم که در یک مجله چاپ شد (باور کنید حتی خودم آن مجله را ندیدم، معلم انشایمان داستان هایم را برد و گفت که چاپ کرده اند) به خاطر همین پراکنده خوانیها از نویسندههای مختلف، هم طنز بود، هم پولیسی و هم تخیلی. این مجموعه داستانِ دنباله دار، روایت شخصیتی بی دست و پا و بدشانس به اسم یونس بود. چهار داستان کوتاه ده تا دوازده صفحهای از ماجراهای یونس نوشتم. به خاطر همین ماجراهای یونس بود که در سالهای 80 الی 83 تمام کسانی که در مدرسه راهنمایی بصیرت و حتی مدارس همجوار درس میخواندند مرا میشناختند. چون بدون استثنا معلم فارسی یا انشایشان داستانهایم را در تمام کلاسها خوانده بودند. رمانی را در ذهنم ساختم و پرداختم و سپس اوایل تابستان بود که شروع به نوشتنش کردم. نام این رمان خیالگر است و چیزهایی که در درونم بوده اند را در آن نوشته ام. نمیدانم از نظر اکادمیک چه مارکی به این رمان خواهد خورد اما از نظر خودم رمانی است که مرا تا به حال از بعضی دردها خالی کرده است.
زینه سی و نهم
امید حق بین
میشود گاهی، هرچه بخواهی از اعتقادی بگریزی اما نتوانی. زیرا آن عقیده چنان در تو ریشه دوانده که اگر بخواهی ریشه کناش بکنی، پی زندگی خودت را از بیخ کندهای. پس ناچار می شوی بپذیریاش و شاهد باشی با اینکه وجود نداشته برایت، برایت تبدیل به یک قدیس و یا حتی سیاهی شود. با اینکه وجود نداشته برایت، برایت اتفاق میافتد، زیرا باورش کردهای که وجود دارد. پس چون باورش کردهای حتما وجود دارد. حتی اگر وجود هم نداشته باشد، رخ می دهد برایت. و آن زمان است که اگر اتفاقی ساده و یا گاهی اشتباهی بوده باشد، تو میپذیری که پیآمد آن عقیده بوده که رخ داده است. آن رخداد را پیش خودت بزرگ میکنی و این بزرگ کردن تنها باعث این می شود که پایه های آن عقیده را در درونت مستحکم سازد، اتفاقات بعدی را برایت به بار آورد، پاسخ چراهایش را به تو بدهد و در آخر بازهم عقیده ات را محکم تر سازد و این چرخه پوچ و ناخواسته تا که عمر داری با تو خواهد بود. در پایان هم تو هستی و کوهی از اتفاقات ناخوشآیند که خودت برای خودت بوجود آوردهای. چه میتوانی بکنی غیر از این، انسانی هستی که زندگیات بدون عقیده پوچ است و با عقیده پوچ تر.
از خانه که میایی بیرون، می بینی کار گِل کاری خلاص شده و از این به بعد دیگر کسی از نحسی گپ نمی زند. خوشحال می شوی، اما چیزی نمی گویی. چون می ترسی کسی به تندی جوابت را بدهد. خب، حق دارند. تو در کار گِل کاری کمکشان نکردهای. آرام و بی صدا، به تک تک شان نگاه میکنی. سپس عصایت را زیر بغلات محکمتر می چسبی و راه دکان خلیفه جمال را به پیش می گیری. تا دیروز نمی دانستی از آن قسمت کوه که خانه شما در آنجا واقع است تا دکان خلیفه جمال سی و نه پله را باید هر روز پائین می شدی و باز بالا می آمدی. اما حالا که خبردار شدهاید کاری را انجام دادهاید که باید سالها قبل می کردید. از زینه اول که پائین می شوی به یاد می آوری که تا دیروز این زینه باعث نحسی خانهتان بوده. ناراحت می شوی که چرا زودتر از اینها نفهمیده بودید که این زینه شماره اش سی و نه است. با خودت می گویی: اگر خانه ما درست در مقابل زینه سی و نهم نمی بود هرگز پاهایم سر ماین نمی رفت.
پله بعدی را که پائین میایی، نفس راحتی میکشی و به یاد حالت غیر طبیعی دیروز پدرت می افتی. هنگامی که با سروصدا از دروازه حویلی داخل خانه شده بود، نفهمیده بودی که آشفته است و یا خوشحال. می شنیدی که فریاد می زند و می گوید: یافتم، بالاخره دلیل تمام بدبختی هایمان را یافتم. خانه ما درست پیش زینه سی و نهم ساخته شده. ای خدای من، به کل از این عدد بدم می آید. خانه ما پیش زینه یک کم چهل ساخته شده است. ما باید همین فردا صبح، یک زینه دیگر هم بسازیم تا چهل پوره شود.
تمام آنشب را برایتان از نحسی عدد یک کم چهل گفته بود و قصه های بسیاری از بدبختی های انسانهایی نقل کرده بود که به نحوی با عدد یک کم چهل زندگیشان درهم آمیخته شده بود. گفته بود که در هرات کسی بوت نمبر سی و نه نمی پوشد و کسانی که نمبر پایشان سی و نه است یا یک نمبر بزرگتر و یا یک نمبر کوچکتر بوت میخرند. شنیده بودی که پدرت میگفت موترهایی که پلیت شان با سی و نه ختم می شود هیچ وقت به فروش نمی روند و یا اینکه نصف قیمت خریدار پیدا می کنند. و در آخر هم برایتان گفته بود که چه شد تا زینه های کوچه را از پائین کوه آسمائی تا پیش دروازه خانه شمار کند.
- امروز پیش خلیفه دگروال بودم. طالع ام را دید. ازش پرسان کردم که چرا زندگیام جور نمی شود و همیشه بدبختی به سراغم می آید. پاسخ داد که در زندگی ات نحسی وجود دارد. تنها کسی هم که می تواند این نحسی را پیدا کرده و برطرف کند، خود تو هستی. تمام اطرافت را خوب نگاه کن. درست جایی پیدایش می کنی که انتظارش را نداری. من هم از دکان خلیفه دگروال تا خانه هرچه که فکر کردم به ذهنم چیزی نرسید. وقتی به زینه ها رسیدم، گفتم خیر است، بیایم و همین زینه ها را یک شمار بکنم. شاید مشکل در همین ها باشد. چون هیچ انتظارش را نداشتم. شانسی که واقعا هم مشکل در همین زینه ها بوده.
چند پله دیگر را هم پائین میایی. عصایت در زیر بغل ات کمی کج شده. راستش می کنی و پله بعدی را هم پائین میروی. نگاهی که به پشت سر می کنی، میبینی کسی دیگر پیش دروازه حویلی ایستاد نشده است. با خودت می گویی که همه رفته اند داخل حویلی و جشن می گیرند. خوشحال هستند. تو هم خوشحال هستی. همه به یک اندازه خوشحال هستید. به یاد مادرت می افتی که شب قبل در حویلی هنگامی که تو را تنها گیر کرده بود چه به تو گفته بود:
- بَچِم اجمل، باش که فردا صبح پدر جانت یک زینه پیش از زینه یک کم چهل جور کند، باز انشالله زندگی ما هم جور میشود. کل ما از بدبختی خلاص میشویم. دیگر پدرت من را لت نمی کند. میدانی که پدرت من و شما را بسیار دوست دارد. او مهربان است، اما سختی زندگی اجازه نمی دهد که خوش رفتاری کند. بگذار این زینه ساخته شود باز می بینی که با همه ما مهربان می شود. پیسه دار می شویم و یک پای مصنوعی برایت می خریم. آن وقت می توانی که به مکتب برگردی.
مادرت با مهربانی این حرف را زده بود. همان لحظه با خودت فکر کرده بودی که چقدر دوستش داری و چه خوب می شد اگر چند روپیه پس اندازت را برایش کدام تحفه بخری، باز به سرعت با خودت موافقت کرده بودی که همین فردا می روی و برایش یک تحفه می گیریی و بالاخره رو در رویش می گویی که چقدر دوستش داری. حالا دیگر زینه ها را کمی سریع تر پائین می روی. از این فکر که قرار است بروی و برایش تحفه بخری، کمی به هیجان می آیی و انرژی ات دو چند می شود. اما مثل همیشه پاهایت درد می گیرد و باز سرعتت را آهسته می کنی.
پله بعدی را که پائین میروی، پا دردت بیشتر می شود. می ایستی و به پشت سرت نگاه می کنی. زینه هایی را می بینی که خانه های بالای کوه را دانه دانه به زمین هموار پای کوه و قسمت پر رفت و آمد شهر متصل می کند. زینه هایی را می بینی که همینطور از کوه بالا رفته اند و دست آخر هم در بین آن خانه های بالای کوه ناپدید شده اند. اندکی بعد نه تنها آن پله ها را، بلکه دیگر حتی آن خانه های بالای کوه را هم نمی بینی. یک کوه لخت و بی آب و علف می بینی که در قسمت های بالایی اش حتی یک خانه هم ساخته نشده است. فقط تا چند خانه بالاتر از شما که در همین کوهپایه هستید خانه سازی ادامه داشته است. خودت را می بینی که از دروازه حویلی بیرون آمدی و میخواهی به مکتب بروی. چهار سال پیشت را می بینی که صنف هشت هستی. عصایی زیر شانه هایت نیست و به جایش پای داری و می توانی به راحتی قدم برداری. آن خودی را می بینی که تصمیم میگیرد امروز از بالای کوه برود تا به مکتب برسد و به جایش دیگر کرایه موتر ندهد. به این ترتیب آن خود تو میتواند کرایه موترش را جمع کند و یک کرمیج نو برای فوتبال بازی کردن بخرد. همانطور که شاهد دور شدن آن خودت هستی، احساس می کنی که چقدر چیزی سر دلت سنگینی می کند. همین که خودت را می بینی که به قسمت های عریان کوه رسیده تصمیم میگیری از همین جا فریاد بزنی و بگویی نرو. آن بالا ماین دارد و تو را می پراند. اما هنوز صدایی از گلویت خارج نشده، صدای ماین به گوشت می رسد و دودی که با مقدار زیادی خاک باد به هوا برخواسته و خودت را می بینی که در آن بین گم شدهای.
رویت را بر میگردانی و پله بعدی را نیز پائین می شوی. سعی می کنی که درد پایت را فراموش کنی. از این خاطر کمی آهسته قدم و عصا به پیش می مانی. وقتی به پای کوه می رسی بازهم نفس راحتی می کشی. احساس میکنی که دیگر درد هم از بین رفته است. وارد دکان خلیفه جمال می شوی و در بین انواع کالاهای زنانه او به دنبال گمشده ی خودت می گردی. گمشده ای که قرار است متعلق به مادرت شود و هر وقت آنرا می پوشد زیباتر شود. حساسیت زیادی به خرج می دهی تا چادر گِرد آبی آسمانی رنگی را انتخاب کنی. چادر گرد را در دستت میگیری و مادرت را با آن تجسم میکنی. گلهای برجسته چادر از راه دور هم نمایان هستند و مادرت را زیبا جلوه می دهند. با خلیفه جمال کنار می آیی و چادر را از او می خری.
وقتی دوباره به پای کوه و زینه ها برمی گردی بازهم آن بالای کوه را نگاه میکنی، هنوز خاک باد حاصل از انفجار ماین را بر روی هوا می بینی. از پائین کوه هم مردم به طرف آن خود تو می دوند تا اگر هنوز زنده هستی، تو را به شفاخانه ببرند. بازهم درد پایت شروع می شود. اما درد مکتب نرفتنت بیشتر است. با خودت می گویی، اگر خانه ما در زینه یک کم چهل قرار نمی داشت من حالا صنف دوازده بودم و سال دیگر به پوهنتون می رفتم.
شال را در دستت محکم می فشاری و دیگر به بالای کوه نگاه نمی کنی. به زینه های رو به رویت نظر می اندازی. هر زینه را با دقت و آهسته بالا می روی تا درد پایت را بیشتر نکند. همینطور آهسته و آهسته به زینه سی و نهم می رسی و سپس پله چهلم را هم بالا می شوی. باز همان احساس خوب به تو دست می دهد و با خودت می گویی: خدایا شکر که بالاخره نحسی سی و نه ما را یلا می کند و بازهم با خودت میگویی، باید امروز یک جشن بگیریم.
دروازه حویلی بسته است. تک تک می کنی اما کسی دروازه را به رویت باز نمی کند. محکم تر به دروازه می کوبی، اما بازهم کسی نیست که دروازه را به رویت باز کند. اینبار با تمام قدرت می کوبی تا اینکه دروازه چوبی خانه، خودش باز می شود به رویت. داخل حویلی همه هستند و همه حیران به تو و دروازهای که خودش باز شده نگاه می کنند. انگار همه می ترسیدند که دروازه را باز کنند. میپرسی چرا دروازه را باز نمی کردید. کسی پاسخ نمی دهد. متوجه می شوی که پدر و مادرت نیستند. می پرسی که آنها کجا هستند. اما بازهم از بین دو برادر و سه خواهرت کسی نیست که پاسخ ات را بدهد. همه به زمین خیره شده اند و هق هق کنان به آرامی گریه می کنند.
کم کم نگران می شوی. به سرعت حرکت می کنی به سوی دروازه ورودی مهمان خانه. پدرت را همان دم دروازه می بینی که نشسته و به دیوار کنار دروازه تکیه زده و گریه می کند. می ترسی که بپرسی چه شده است. خودت وارد مهمان خانه می شوی. کسی آنجا نیست. از مهمان خانه به طرف پس خانه و از آنجا اتاق خواب پدر و مادرت میروی. بازهم کسی را آنجا نمی بینی. صدا می کنی و مادرت را طلب می کنی. اما فقط صدای خواهرانت را می شنوی که بلندتر از پیشتر گریه می کنند. دست و پاچه می شوی. چادر گرد از دستت به زمین می افتد و خودت را گم میکنی. همه چیز به سرعت اتفاق می افتد. دو اتاق دیگر را هم می گردی، اما مادرت را پیدا نمی کنی. بر میگردی به طرف آشپزخانه تا آنجا را هم ببینی. اما همان دم دروازه آشپزخانه همه چیز برایت معلوم می شود. مادرت را می بینی که بی جان به زمین افتاده در حالی که چاقوی بزرگی در دستش است. چاقو خونی نیست و می فهمی که نتوانسته از آن استفاده کند. بدنت شروع به لرزیدن می کند و عصا از دستانت خطا می خورند و به زمین می افتی. باز بلند می شوی و به دیوار تکیه می زنی. چون میخواهی بازهم ببینی اش. مادرت را ببینی و مطمئن شوی که این یک سیاهی در دل شب نیست. اما ای کاش خوابی بود که هر لحظه می توانستی از آن بیدار شوی. می بینی که کف آشپزخانه پر از خون است. خونی که از سر مادرت بیرون آمده. میبینی که دیوار رو به روییات هم خونی شده و میفهمی که کسی محکم سر مادرت را به دیوار زده است. مطمئن میشوی که او دیگر زنده نیست. نمیدانی چه بکنی. گریهات نمیآید. بدنت هنوز میلرزد. درد پایت را فراموش کردهای. عصایت را مییابی و زیر بغلات میزنی تا خودت را به جمع برادر و خواهرانت برسانی.
همین که از بین مهمان خانه رد میشوی، چادر گردی که برای مادرت گرفته بودی را میبینی. همان میشود که بغضات پاره میشود و با صدای بلند گریه میکنی. چشمانت خیس اشک میشود. با همان چشمان خیس و نیمه باز میبینی که پدرت دیگر دم دروازه نیست. اندکی بعد میفهمی که دیگر اصلا در خانه نیست. کسی هم نمیداند پدرت به کجا رفته است.
1 جوزا 1390
کابل، افغانستان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر