۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

جلسه نقد داستان عصر آدینه 20/3/1390 جلسه: (78)

آنا گاوالدا در سال 1970 در بولوین- بیلان کورت در حومه پاریس به دنیا آمد. والدینش از شهروندان اصیل پاریس بودند و به هنرهای دستی (نقاشی روی ابریشم) اشتغال داشتند. در سال 1974 به بخش اور- ا – لوار در جنوب شرقی پایتخت، محله قبلی راهبان کوچ می‌کنند. آنا در این محله دوران کودکی‌اش را با سه خواهر و برادرش در محیطی بدون دغدغه و هنری گذراند. وقتی چهارده‌ساله شد، والدینش از هم جدا شدند، او نزد یکی از خاله‌هایش رفت که مادر سیزده کودک بود. جا‌به‌جایی محل زندگی دگرگونی جدی در محیط و عادات را به همراه داشت. به عضویت یک انجمن کاتولیکی در سن‌کلود درآمد، در آن‌جا طرز تفکر بدون قید و بندش به محک آزمایش سختی گذاشته شد. ولی از این رهگذر فراگرفت که از سنین کم خود را با دیگر واقعیت‌های زندگی وفق دهد. بعدها وارد دبیرستان مولیر واقع در منطقه 16 در خیابان دکتر بلانش شد. قبل از آن‌که برای تحصیل از سوربن پذیرش بگیرد به کارهایی از قبیل پیش‌خدمتی، فروشندگی، بازاریابی آژانس املاک، صندوق‌داری و گل‌آرایی پرداخت. او تجربه‌ای همه‌جانبه درحیطه‌های متنوع زندگی می‌اندوزد و با ویژه‌ترین انسان‌ها آشنا می‌شود. بدین ترتیب برداشت‌ها، تجارب، تاثیرات و یافته‌هایش را ذخیره و ثبت می‌کند، تا بعدها آن‌ها را دوباره فراخوانی کند و به مددشان داستان‌های جذاب و تا اندازه‌ای غیرمعمولش را بپروراند.
با یک دامپزشک ازدواج کرده و از او صاحب دو فرزند به نام‌های لوئیز و فلیسیتی می‌شود. در این دوران گاهی به عنوان آموزگار و گاهی در مرکز اسناد کار می‌کند و برای گام‌نهادن در دنیای ادبیات دست به نخستین کوشش‌ها می‌زند. در 29 ساله‌گی با مجموعه داستان «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد»، به موفقیت بزرگی دست می‌یابد. اولین چاپ ( تا سال 2003 ) به 20400 تیراژ رسید، تیراژ چاپ کتاب جیبی «ژلو» 16000 و چاپ کتاب‌های آبونمان شده به 14000 جلد رسید. در خارج از فرانسه داستان‌ها به 19 زبان ترجمه شد، و بلافاصله پس از انتشار، جایزه بزرگ آرتی‌ال- ا- لیر 2000 را به خود اختصاص داد.
آنا گاوالدا پس از جدایی از همسرش، کارش را رها و تمام زندگی‌اش را وقف ادبیات می‌کند. موفقیت مغرورش نمی‌کند و با وجود پیشنهادهای اغواکننده، به ناشر کوچکش «لو دیل تانت» وفادار می‌ماند. «شهرت و ثروت مرا اغوا نمی‌کند. آدمی هرچه کم‌تر داشته باشد کم‌تر از دست می‌دهد. ثروت و شهرت دامی برای کودن‌هاست. باید در استقلال کامل نوشت و دل‌مشغول میزان اثر خود نبود».
در ژوئیه 2002 ترجمه آلمانی کتاب در رده نهم فهرست بهترین منتقدین رادیوی «زودوست» قرار می‌گیرد.
رمان دوستش داشتم که درسال 2002 توسط انتشارات لو دیل‌تانت به چاپ رسید. عشق در کارهای آنا گاوالدا همچون زندگی، موضوع اساسی است. عشق می‌تواند خوشبختی‌آفرین و اسرارآمیز و در عین حال دردآور و صدمه‌زننده باشد.
پیش از آنکه نویسنده شروع به نوشتن کند، به مطالعاتی عمیق درباره موضوع مربوطه می‌پردازد. مثلا وقتی درباره یک راننده کامیون ترانزیتی می‌نویسد، به سراغ پمپ بنزین یا تعمیرگاه اتومبیل می‌رود، انسان‌ها را زیر نظر می‌گیرد، با آن‌ها صحبت می‌کند، سؤالات کنجکاوانه‌ای در مورد کوچک‌ترین جزئیات می‌کند و با جدیت یادداشت برمی‌دارد. آنا گاوالدا توجه ویژه‌ای به انسان‌هایی دارد که در زندگی سرکیسه شده‌اند، سرخوردگان و تیپ‌های تباه‌شده، فرقی نمی‌کند ثروتمند، فقیر، جوان، پیر، روشنفکر، یا کارگری ساده باشند. به نظر او هر انسانی دارای نقطه‌ضعفی است. او به کسانی که خود را بدون نقطه ضعف می‌نمایانند و گویی هرگز دچار تزلزل نمی‌شوند، اعتماد ندارد. سبکش بسیار روان، ساده، بی‌طمطراق‌، سلیس و سهل است. سبکی که از همان ابتدا اثرگذار است.
آنا گاوالدا، نويسنده موفق نسل جوان فرانسه براي سومين بار با رمان "دوستش داشتم" بازار نشر ايران را تجربه مي‌كند. و «دوست داشتم کسي جايي منتظرم باشد» و «با هم بودن، همين» از جمله آثار پرفروش و موفق اين نويسنده به حساب مي آيند.
                            
این مرد و زن

آنا گاوالدا
برگردان: الهام دارچينيان


اين مرد و زن در اتومبيل عجيبي نشسته‌اند. اتومبيل حدود سيصد و بيست هزار فرانك برايشان تمام شده، جالب اين است كه مرد در نمايشگاه اتومبيل فقط در مورد قيمت آرم مخصوص اتومبيل كمي دچار ترديد شد.

برف‌پاك‌كن سمت راست بد كار مي‌كند. اين موضوع بسيار آزاردهنده است. دوشنبه از منشي‌اش مي‌خواهد با نمايشگاه اتومبيل تماس بگيرد. لحظه‌اي به اندام ريزنقش منشي نگاه مي‌كند. هرگز با منشي‌هايش روي هم نريخته است. كار مبتذلي است و اين روزها ممكن است زياد براي آدم خرج بردارد. به هرحال مدتي‌است ديگر به زنش خيانت نمي‌كند، از وقتي كه هنگام بازي گلف، با حساب و كتاب مخارج غذايي مشتركشان به تفاهم رسيدند و حسابي خوش گذراندند.

به سوي ويلايشان در شهرستان مي‌راند. مزرعه‌ي بسيار زيبايي نزديك آنجرز. خانه‌اي بي‌نظير.

به قيمت ناچيزي آن را خريدند. اما حسابي روي آن كار كردند...چوب كاري‌هاي زيبا در همه‌ي اتاق‌ها، شومينه‌اي سنگي كه در عتيقه‌فروشي پيدا كردند و فورا چشم‌شان را گرفت، آن را به دقت نصب كردند. پنجره‌ها پرده‌هاي سنگين زيبايي دارند كه با بندهاي پرده جمع شده‌اند. آشپزخانه‌اي بسيار مدرن، قاب دست‌مال‌هاي زري كاري شده، ميزكارهايي از جنس مرمر خاكستري. هر اتاق حمام جداگانه‌اي دارد، اثاثه‌ خانه زياد نيست اما هرچه هست عالي‌ است. بر ديوارها تابلوهاي كنده‌كاري‌هاي قرن نوزدهم با قاب‌هاي طلايي بسيار بزرگ نصب شده‌است كه اساسا مربوط به شكار است.

وسايل و چيدمان خانه، آن را شبيه خانه‌ي تازه پولدارشده‌ها كرده است، اما خوشبختانه خودشان متوجه نيستند.

مرد لباس پايان هفته به تن دارد؛ شلواري پشمي، يقه‌ برگردان آبي آسماني از جنس كشمير (هديه‌ي همسرش براي تولد پنجاه سالگي‌اش). كفش‌هايش كار ژان‌لوب است، هرگز حاضر نيست كفاشي‌اش را عوض كند. بديهي‌ است جوراب هايش چهارخانه‌ي بلند است و همه‌ي ساق پايش را مي‌پوشاند. نسبتا تند مي‌راند. در فكر فرو رفته. وقتي برسند، سري به نگهبانان مي‌زند تا درباره‌ي مزرعه‌ با آن‌ها صحبت كند، مسائل مربوط به خانه، هرس كردن درختان، شكاركردن قاچاقي و...از اين كار متنفر است.

از اين كه احساس كند ديگران اهميتي به حرف‌هايش نمي‌دهند، متنفر است، و اين دقيقا همان كاري است كه دو كارگر آن‌جا انجام مي‌دهند. با بي‌ميلي جمعه صبح‌ها شروع به كار مي‌كنند چون مي‌دانند رئيس همان شب مي‌رسد و بايد طوري نشان دهند كه تكاني به خود داده‌اند.

بايد بيرون‌شان كند، ولي فعلا وقت رسيدن به چنين كاري را ندارد. خسته است. حالش از شركايش به‌هم مي‌خورد. تقريبا ديگر با زنش هم‌بستر نمي‌شود. سپر جلوي اتومبيل پر از پشه شده و برف‌پاك‌كن راست بد صكار مي‌كند. اسم زن ماتيلداست. زيباست اما به‌خوبي از چهره‌اش پيداست هرگونه ميل به زندگي از وجودش رخت بربسته.

هميشه مي‌دانست شوهرش به او خيانت مي‌كند و حالا مي‌داند اگر ديگر اين كار را نمي‌كند، نمي‌خواهد پول خرج كند، مساله، مساله‌ي پول است.

گويي منتظر مرگ است و طي اين رفت و آمدهاي تمام نشدني‌ي پايان هفته هميشه غمگين است.

در اين فكر است كه همسرش او را هيچ‌گاه دوستش نداشته، كه فرزندي ندارد، به پسر كوچكِ نگهبان فكر مي‌كند كه اسمش كوين است و ژانويه تازه سه‌سالش مي‌شود...كوين، چه اسم بدي. او اگر پسري داشت اسمش را پي‌ير مي‌گذاشت؛ نام پدر خودش. يادش مي‌آيد وقتي حرف پذيرفتن فرزندي را پيش كشيد چه بلوايي به پا شد...البته به كت و دامن سبز زيبايي كه روز پيش پشت ويترين ديده نيز فكر مي‌كند.

راديو گوش مي‌دهند. روي موج خوبي است. موسيقي كلاسيك پخش مي‌كند كه آدمي احساس مي‌كند ميل دارد به آن احترام بگذارد و موسيقي سراسر جهان كه به آدمي احساس روشن‌فكر بودن مي‌دهد و نيز اخبارهاي خيلي كوتاه كه آدمي را از خودش بيرون مي‌كشد و ياد بدبختي‌هايش مي‌اندازد.

از عوارضي رد شدند. يك كلمه با هم حرف نزده‌اند و هنوز راه درازي در پيش دارند.


از مجموعه داستانِ دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد/ برگردان: الهام دارچينيان/ نشر قطره
حروف‌چين: فرشته نوبخت

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر