سفید و سیاه
نگاهی به داستان ساعت استراحت
داستانی از جیمز لانگستون هیوز
زمانی که نخستین مخلوطی از سیاه- سفید، اوباما رییس جمهور امریکا شد تاییدی دیگری بود به ماهیت لیبرالدموکراسی غربی. بیشک لیبرالدموکراسی غربی تا اینجا خوب آمده بود. اینکه یک نیمه سیاه- نیمه سفید مرد اول امریکا شده بود مدیون این نوع از دموکراسی بود. این موفقیت ذهنیتِ فرا نژادی انسان امریکایی هم بود. این ثابت کرد که این گذار تاریخی با موفقیت صورت گرفته است.
اینجا اما عبدالله یک نیمه پشتون- نیمه تاجیک نتوانست رییس جمهور شود. شاید به این خاطر که در اینجا لبیرال دموکراسی خوب عمل نکرده است. در این وضعیت، ریاست جمهوری غیر از این دو قوم چه زمانی اتفاق خواهد افتاد؟ در امریکا حالا بعد از این گذار تاریخی میتوان ریاست جمهوری انسان سرخ بومی را هم دید. اما در افغانستان این گذار تاریخی چگونه صورت خواهد گرفت؟ این چیزی است که به این زودیها بعید به نظر میآید.
«تاریخ امریکا بعنوان یک کشور به کمابیش چهارصد سال باز میگردد، کما اینکه روز استقلال رسمی امریکا در سال ۱۷۷۶ بود. اما امریکا بعنوان یک زیستگاه بشری قدمت بسیار بیشتری دارد.»[۱]
اما امریکا یک کشور تازه کشف شده توسط انسان سفید بادار و برده سیاه نبود. در این بین انسان سرخ بومی که قدامت دهها هزار ساله در این کشور داشته نادیده گرفته شده است. اینجا سهم انسان بومی از قدرت چه بوده است؟ این وضعیت در مورد افغانستان هم صادق است زمانی که در راس هرم قدرت، یک و در غایت دو گروه قومی قرار داشته سهم دیگران در این بین چه بوده است؟ انسانی که پیش از ورود مهاجران آریایی در این جغرافیا بوده به مرور از ساختار قدرت رانده شده است. این چیزی است که بر سر انسان بومی امریکا هم آمد.
«نخستین انسانهایی که به قاره امریکا رسیدند، بخشی از موج مردمانی بودند که به آرامی از آفریقا گذر کرده به قارههای دیگر رفته بودند. پارهای از این مردمان حدود یکصد هزار سال پیش ابتدا به آسیا و اروپا مهاجرت کردند. زمانی گروههای اندکی از همین مردمان به اقیانوس آرام رسیدند و حتی از اقیانوس نیز گذشتند خود را به استرالیا رساندند. سرانجام در حدود ۱۴٬۰۰۰ سال پیش به روایتی ۲۵٬۰۰۰ سال پیش) از آسیا و از راه آنچه امروز تنگه برینگ نامیده میشود به قاره آمریکا وارد شدند. از این نخستین آمریکاییان سنگنگارهها و گورستانها و برخی اشیا دیگر بجا ماندهاست. بومیان و سرخپوستان بتدریج به درجات مختلف تکامل اجتماعی و فرهنگی رسیدند و نتیجه آن پدید آوردن تمدنهایی بود که در اوج شکوفایی به عالیترین مدارج تمدن باستانی نایل شدند. این تمدنها، مایا، تول تکها، آزتکها، اینکاها نام داشتند.»[2]
حالا در مورد این تمدنها فعل ماضی به کار میرود. و انسان متعلق به این تمدنها کاملا از گردونه قدرت پس زده شده است. وقتی سفید و سیاه بر سر تصاحب قدرت بیشتر چانه میزنند جایگاه کمرنگ انسان بومی آشکار میشود.
چرا که مهاجمان و مهاجران اروپایی حالا همه کاره اند. در این بین گوشهچشمی هم به سیاه افریقایی دارند که زمانی به عنوان برده با خود آورده بودند. و حالا وضع به گونهای است که گویی انسان اروپایی همه کارهی این کشور است. چرا که او جغرافیایی را که از صد هزار سال به اینسو زیستگاه انسان بومی بوده است کشف کرده است! حالا بعد از چهار صد سال از حاکمیت، سهمی هم به سیاه قایل است.
«اگرچه گفته میشود که مردمان شمال اروپا مانند وایکینگها بارها به سواحل شرقی امریکا آمده بودند ولی موج مهاجرت اروپاییها، پس از سفر کریستف کلمب از کشور پرتغال به این قاره آغاز شد. در سالهای ۱۶۰۰ به تدریج گروههای اروپاییان به قاره جدید آمده و در آنجا زندگی تازهای را شروع کردند.»[3]
سرزمینی با قدامت صد هزار ساله حالا میان مهاجران اروپایی تقسیم شده است. این شاید بد ترین وضعیت برای یک سرزمین باشد که اینگونه میان تازه واردها تقسیم میگردد. به اینگونه «اسپانیاییها در منطقه فلوریدای امروز ساکن شدند .بریتانیاییها شهر جیمز تاون در ویرجینیای امروز را آباد کردند، هالندیها نیو آمستردام را که اکنون نیویورک خوانده میشود، ساختند و فرانسویها نیز در ایالت جنوبی لوئیزیانا و اطراف رودخانه میسی سی پی ساکن شدند.»[4]
بعد از این اگر جنگی هم است بیشتر بین انسان مهاجم و مهاجر اروپایی است. حتا جنگهای داخلی امریکا در جنوب این کشور هم که به لغو برده داری انجامید بین انسان اروپایی زمیندار از یکسو و مخالفان برده داری بود. در این زمان بود که «مناطق مختلف شرقی آمریکا چند بار بین قدرتهای بزرگ اروپایی دست به دست شد. مهاجران بریتانیایی در بخشهای زیادی از سرزمین جدید مستقر شدند و این بخشها بهصورت مستعمرهٔ بریتانیا اداره میشد. نبردهایی نیز بین مهاجران اروپایی و مردمان بومی آمریکا بر سر مالکیت زمین در میگرفت. قسمت بزرگی از سرزمینهای شرقی قاره آمریکا مستعمره بریتانیا بود و تجار بریتانیایی با استفاده از نیروی کار رایگان بردگان آفریقایی از طریق بندرهای غربی این کشور مثل منچستر و گلاسگو و لیورپول سیستم تجاری بسیار پرسود و بی سابقهای ایجاد کردند.»[5]
ارباب حالا جایش را به رییس داده است و برده به گارسن. اما این پایان کار نیست. چرا که بعدا میبینیم برده تا جایگاه رییس هم بالا میآید. حالا او رییس است. این چیزی است که در داستان نیست. چرا که سن نویسنده آن به ریاست سیاه قد نخورده است. بالاترین موقعیت اجتماعی سیاه در آن زمان مارشالی و برنده جایزه نوبل است.
اما بحث سفید و سیاه فراتر از این هم است. اینکه یک نوع سیاه نیست. آری! به اندازه تمام کشورهای افریقایی و تمام قارهها سیاه است. پس اصطلاح سیاه، یک امر کلی است و هویت خاصی نیست. اما موضوع دیگر در اینجا این است که سیاه کارکرد سفید و سفید، کارکرد سیاه دارد. چیزی خاکستری هم اگر در این بین وجود دارد به چشم نمیآید.
هارلم در اینجا متعلق به سیاه است. جایی که سیاه کاریهایی کمتری صورت میگیرد. و جایی که همه چیز در سطح پایین آن است. حتا جرم و جنایت. و جرم و جنایت بزرگ در بیرون از هارلم شاید در فلوریدا، ویرجینیا، نیویورک، لوئیزیانا، اطراف رودخانه می سی سی پی و.... و این سیاه کارهایی از نوع بزرگتر آن است.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر