داستانی از امید حق بین
سمیه رضایی
سمیه رضایی
شاید من نویسنده نباشم یا بهتر بگویم مثل تو جدی ننوشته باشم اما زیاد خوانده ام. داستان کوتاهت را با دیگر داستانهایی که خوانده ام مقایسه می کنم.
نکته ای که باعث می شود وقتی داستانت را بخوانم نگذارد من احساس خودمانی بودن یا بهتر بگویم جزیی از داستان بودن را بکنم همین استفاده بیش از حد ت از حروف ربط است که بیشتر از فایده اش در نوشته هایت به کار برده شده اند، همچنین کلمات نامانوس مثل بدون وقفه، بر انداز نمایم، (حداقل در این داستان جایش نیست چون ادبی میشود انوقت عام فهم نیست)... اما این مژده را میتوانم به شما بدهم که به هر حال می توانم با احساس داستانت همراه شوم. پاراگراف اول داستانت را با حذف حروفی مثل از، به ، که ، در .... و کلماتی مانند بود که بیش از حد از آن استفاده کرده بودی، و همچنین تغیر بعضی جملات نامانوس مثل : آن بازیچه یک موتر پلاستیکی قهوه ای بود ( یاد زمانهایی افتادم که کلاس انگلیسی می رفتم جملات انگلیسی را اینچنین به فارسی ترجمه می کردم)
کم کم بیحوصله شدم و روی تنها چوکی آنجا نشستم. مردم بدون توقف در حال رفت و آمد بودند. چوک در آن موقع روز واقعا پر ازدهام میشد. تصمیم گرفتم به مردم،مخصوصا آنهایی که انگشت نما تر بودند دقت کنم و رفتارشان را برانداز کنم تاکمی سرگرم شوم. همینطور که به مردم بی اعتنا به خودم نگاه میکردم اولین سوژهام را یافتم. یک پسر بچه چهار یا پنج ساله. بیش از اندازه تمیز و مرتب بود و در عین حال واقعا زیبا! مادرش اصرار داشت دستش را بگیرد اما پسر بچه بیتوجه به خواستههای مادرش، همراه بازیچهاش بازی میکرد. یک موتر پلاستیکی قهوهای رنگ .از ذوق پسرک خردسال میشد فهمید که بازیچه را به تازگی برایش خریده اند. با دیدن شوق بی حد و اندازه پسرک، لحظهای حس خوبی به من دست داد. نمی دانم دقیقا چه حسی بود! شاید حس آرامش، شاید هم احساس خوشحالی میکردم. اما بسیار زودگر و پیش از آن که بیاید، از بین رفت. به سرعت پس از این حس، احساس حسادت همراه با سرخوردگی وجودم را فراگرفت یادم آمد که در طفولیت هرگز مرتب نبودم. پاکی و تمیزی هم با من ناآشنا بودند.
این را می دانی که قدرت تخیل چقدر به نوشتن داستان کمک می کند، من معتقدم به خواندن و فهمیدن و لذت بردن از داستان هم به همان اندازه کمک می کند، مثلا وقتی داستان های مرتضی مودب پور را می خوانیم یا همان صادق هدایت که خودت نوشته هایش را دوست داری، حس می کنم در همان پاراگراف های ابتدایی از یک کتاب سیصد و چهارصد صفحه ای، جزیی از داستانم و به هر کجا که او اشاره می کند من حاضرم و در ضمن حتی صدا ها را هم که نویسنده تعریف می کند من احساس میکنم اما داستان تو را که می خوانم انگار که مثل زمان های چارلی چاپلین، چند تا اسلاید بی صدا را از جلوی چشمان ذهنم رد کردی و هر دفعه که از یکی گفتی یک اسلاید گذشت، و ضمن اینکه، در این داستان گاهی جای مخاطب می ایستادم ، گاهی شخص سوم، گاهی هم خود نویسنده، در حالیکه که در داستانهای حرفه ای که می خوانم از اول تا اخر داستان خواننده جای یکی از این شخص هاست.
و در نهایت فکر می کنم برای یک داستان با 1792 کلمه همین چند نکته کافی و شاید هم زیاد. اما آنچه اینجا تحسین بر انگیز است خلاقیت و سرعت عمل شما در عوض کردن صحنه میباشد که بوضوح دیده می شود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر