آقای شاعر، آقای عکاس
حسینعلی کریمی
ویرایش: قاموس
باز هم به همه شما خوش آمد میگویم و حالا یک شعر متفاوت میشنویم.
آقای شاعر در میان تشویق و سکوت حاضرین در جایگاه قرار میگیرد. گلویش را صاف میکند و زل میزند توی چشمهای من، صداها در اطرف آقای شاعر میمیرند. گوشهای حاضرین تیز می شوند . آقای شاعر شروع میکند به شعر خواندن. از مفهوم بند اول و دوم و سوم چیزی نمی فهمم ولی به نظرم میرسد از آن نوع شعرهای اعتراضیست. دامنه اعتراضها به رئیس جمهور که میرسد، نور دوربین آقای عکاس به چشمش میخورد. اقای شاعر خیلی خونسرد بند بعدی شعرش را میخواند. زن تبدیل به خدا میشود و دستهای آقای شاعر بیوزن میشوند و با کلام او ریتم پیدا میکنند. آقای عکاس سمت چپ او میرود تا بتواند حرکات دستش را بهتر ثبت کند. حالت دوربین را تغییر میدهد و زوم کننده دوربین را میچرخاند و تلاش میکند تندتر از گذشته عکس بگیرد. دختران کابلی با نیروهای ناتو همبستر میشوند و صورت آقای شاعر زیر نور رنگ روشنی به خودش میگیرد. آقای عکاس پروانه وار اطراف آقای شاعر میچرخد تا هیچ زاویهای از نگاه دوربین او خالی نماند. خودش را پشتسر آقای شاعر قرار میدهد تا معلوم شود ایشان برای چه جماعت انبوه و با شکوهی شعر میخوانده. خدا خدا میکنم که آقای عکاس طوری عکس بگیرد که وقتی کسی آن را میبیند اتفاقی من هم در آن عکس دیده شوم. یکی از آخر سالن برای آقای شاعر هورا میکشد و بقیه برای تایید او نامنظم دست میزنند و آفرین و بهبه میگویند. آقای شاعر به وجد میآید. صدایش را صاف میکند و دستش میدود میان موهایش و من بدنم مور مور میشود از اینکه کسی پیدا نشده تا بطری آبی جلوی آقای شاعر بگذارد. آقای شاعر آزادی همجنس بازان را توی مغزم داد میکشد. من دلم برای همجنسبازان زن میسوزد. آقای عکاس کم مانده که روی زمین دراز بکشد و از آقای شاعر عکس بگیرد. عشق میان گرد و خاکهای کابل دفن میشود و من ناخوداگاه یاد صفیه میافتم که احتمالا الان کنار سواحل گرم استرالیا در حال گرفتن حمام آفتاب است. بدنم داغ داغ میشود و دلم میخواهد برای آقای شاعر هورا بکشم ولی صدایم یاری نمیکند. آقای عکاس زوم کننده دوربین را میچرخاند و به نظرم میرسد که صورت آقای شاعر نور باران میشود. آقای شاعر چشمهایش را میبندد و به جنگ فحشهای رکیک میدهد. قومندانان و مجاهدان راه خدا به یکدیگر لبخند میزنند و پیک هایشان را بالا میبرند. با قومندانان و مجاهدان راه خدا بیوزن میشوم. جسمم با صدای آقای شاعر از پنجرههای سالن به هوا میرود. میان گرد و خاک و دود ماشینهای کورولا روی شهر کابل دست به دست میشوم. از قلقلک جابجایی میان گرد و خاک و دود ماشینهای کورولا خوشم میآید. آقای عکاس موبایلش زنگ میخورد. هر بار که چشم میگوید سرش به علامت تایید خم و راست میشود. خودش را میان جمعیت میرساند. آقای شاعر را دوباره هدف قرار میدهد. نور دوربینش آنقدرها نیست که بتواند صورت آقای شاعر را مثل چند دقیقه قبل نورانی کند. آقای شاعر دوباره توی مغزمان فریاد میزند نمیر برای کسی و زنده بمان برای خودت. همه هورا میکشند و دستها منظم آقای شاعر را تشویق میکنند. آقای شاعر چشمهایش را به آرامی باز میکند. شاخه گلی از میان سر و صدای دستها پیش پایش به زمین مینشیند. آقای شاعر به حاضرین لبخند میزند و همه را میبوسد. من از اینکه موبایل اختراع شده و باعث شد که آقای عکاس برود و این لحظات را ثبت نکند حرصم میگیرد و دلم میخواهد خفهاش کنم. آقای شاعر میان سر و صدا و تشویق دستها گم میشود و من چقدر دلم میخواست زنگ تلفن آقای عکاس به صدا در نمیآمد تا میتوانستم الان در حالیکه دسته گلم را تقدیم آقای شاعر میکردم با او عکس یادگاری میگرفتم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر