۱۳۹۰ خرداد ۱۰, سه‌شنبه

جلسه نقد داستان عصر آدینه 1/11/1389 جلسه: (58)


آقای شاعر، آقای عکاس

حسینعلی کریمی
ویرایش: قاموس

باز هم به همه شما خوش آمد می­گویم و حالا یک شعر متفاوت می­شنویم.
 آقای شاعر در میان تشویق و سکوت حاضرین در جایگاه قرار می­گیرد. گلویش را صاف می­کند و زل می­زند توی چشم­های من، صداها در اطرف آقای شاعر می­میرند. گوشهای حاضرین تیز می شوند . آقای شاعر شروع می­کند به شعر خواندن. از مفهوم بند اول و دوم و سوم چیزی نمی فهمم ولی به نظرم می­رسد از آن نوع شعرهای اعتراضی­ست. دامنه اعتراض­ها به رئیس جمهور که می­رسد، نور دوربین آقای عکاس به چشمش می­خورد. اقای شاعر خیلی خونسرد بند بعدی شعرش را می­خواند. زن تبدیل به خدا می­شود و دستهای ­آقای شاعر بی­وزن می­شوند و با کلام او ریتم پیدا می­کنند. آقای عکاس سمت چپ او می­رود تا بتواند حرکات دستش  را بهتر ثبت کند. حالت دوربین را تغییر می­دهد و زوم کننده دوربین را می­چرخاند و تلاش می­کند تندتر از گذشته عکس بگیرد. دختران کابلی با نیروهای ناتو هم­بستر می­شوند و صورت آقای شاعر زیر نور رنگ روشنی به خودش می­گیرد. ­آقای عکاس پروانه وار اطراف آقای شاعر می­چرخد تا هیچ زاویه­ای از نگاه دوربین او خالی نماند. خودش را پشت­سر ­آقای شاعر قرار می­دهد تا معلوم شود ایشان برای چه جماعت انبوه و با شکوهی شعر می­خوانده. خدا خدا می­کنم که آقای عکاس طوری عکس بگیرد که وقتی کسی آن را می­بیند اتفاقی من هم در آ­ن عکس دیده شوم. یکی از آخر سالن برای آقای شاعر هورا می­کشد و بقیه برای تایید او نامنظم دست می­زنند و آفرین  و به­به می­گویند. آقای شاعر به وجد می­آید. صدایش را صاف می­کند و دستش می­دود میان موهایش و من بدنم مور مور می­شود از اینکه کسی پیدا نشده تا بطری آبی جلوی ­آقای شاعر بگذارد. آقای شاعر آزادی همجنس بازان را توی مغزم داد می­کشد. من دلم برای همجنسبازان زن می­سوزد. ­­آقای عکاس کم مانده که روی زمین دراز بکشد و از ­آقای شاعر عکس بگیرد. عشق میان گرد و خاک­های کابل دفن می­شود و من ناخوداگاه یاد صفیه می­افتم که احتمالا الان کنار سواحل گرم استرالیا در حال گرفتن حمام ­آفتاب است. بدنم داغ داغ می­شود و دلم می­خواهد برای ­آقای شاعر هورا بکشم ولی صدایم یاری نمی­کند. آقای عکاس زوم کننده دوربین را می­چرخاند و به نظرم می­رسد که صورت آقای شاعر نور باران می­شود. آقای شاعر چشمهایش را می­بندد و به جنگ فحش­های رکیک می­دهد. قومندانان و مجاهدان راه خدا به یکدیگر لبخند می­زنند و پیک هایشان را بالا می­برند. با قومندانان و مجاهدان راه خدا بی­وزن می­شوم. جسمم با صدای ­آقای شاعر از پنجره­های سالن به هوا می­رود. میان گرد و خاک و دود ماشین­های کورولا روی شهر کابل دست به دست می­شوم. از قلقلک جابجایی میان گرد و خاک و دود ماشین­های کورولا خوشم می­آید. آقای عکاس موبایلش زنگ می­خورد. هر بار که چشم می­گوید سرش به علامت تایید خم و راست می­شود. خودش را میان جمعیت می­رساند. آقای شاعر را دوباره هدف قرار می­دهد. نور دوربینش آنقدرها نیست که بتواند صورت آقای شاعر را مثل چند دقیقه قبل نورانی کند. آقای شاعر دوباره توی مغزمان فریاد می­زند نمیر برای کسی و زنده بمان برای خودت. همه هورا می­کشند و دستها منظم آقای شاعر را تشویق می­کنند. آقای شاعر چشمهایش را به آرامی باز می­کند. شاخه گلی از میان سر و صدای دستها پیش پایش به زمین می­نشیند. آقای شاعر به حاضرین لبخند می­زند و همه را می­بوسد. من از اینکه موبایل اختراع شده و باعث شد که آقای عکاس برود و این لحظات را ثبت نکند حرصم می­گیرد و دلم می­خواهد خفه­اش کنم. آقای شاعر میان سر و صدا و تشویق دستها گم می­شود و من چقدر دلم می­خواست زنگ تلفن آقای عکاس به صدا در نمی­آمد تا می­توانستم الان در حالی­که دسته گلم را تقدیم آقای شاعر می­کردم با او عکس یادگاری می­گرفتم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر