زن: عشق، نکبت، نفاق
نگاهی به داستان "... در گذشتن از عشق زنان"
داستانی از خورخه لوییس بورخس
نگاه محتوایی
در گذشتن از عشق زنان، روایت به ظاهر ساده وضعیت مکان این داستان، آرجانتین است. براداران نیلسون در اینجا نمادی از قهر و خشونت و رذالت اند. کریستیان و ادواردو، وضعیت را به جایی رسانده اند که برای دیگران قابل تحمل نیست. آنها هر کاری از دست شان برمیآید با کمال بیآبرویی انجام می دهند.
آنها در عینحال خونی از تبار اروپا (دانمارک و ایرلندی) دارند. به نظر می آید این موضوع برای همه نویسندگان این جغرافیا یعنی امریکای لاتین، تبدیل به یک دغدغه ذهنی شده است. این همه ولنگاری از دنیای دیگری به اینجا آورده شده است چون یک ارث.
اما از سویی هم مذهب به عنوان یک ارث برای خولیانا، نمادی از انسان زن بومی این جغرافیا باقی مانده است. تسبيح شيشهاي و صليب نقشدار کوچکي را که مادرش براي او به ارث گذاشته است. اما حالا این انسان بومی توسط انسان مهاجر و مهاجم اروپایی که زمانی آورنده مذهب به این جغرافیای بود گمراه شده است. مذهبی که زمانی به عنوان یک سوغات باارزش از سوی همین انسان بیگانه به اینجا آورده شده بود. حالا این مذهب هم در چهره خولیانا مسخ شده است.
شاید به این خاطر که کریستیان و ادواردو، این دو با خونی از تبار جغرافیای دیگر که همواره همدم بار و ولنگاری اند، این مسخ شدگی را سبب شده اند. این دو، نماینده شر هم هستند. اما وضع به گونهی است که انگار، عامل شر و گمراهی، انسان بومی این جغرافیا است. از همینروی، این عامل شر و گمراهی می بایست نابود گردد تا از گسترش و اشاعه آن پیشگیری شده باشد.
واقعیت اما این است که خولیانا، انسانی از تبار انسان بومی امریکای لاتین، قربانی انسان مهاجم و مهاجر اروپایی شده است. او چون یک شی استفاده می گردد تا زمانی که قابل استفاده است. اما زمانیکه تاریخ مصرف او تمام می شود معامله می گردد. و باز هم این معامله نقض می گردد تا تراژدی انسان بومی این جغرافیا به دست انسان بیگانه تکمیل گردد.
زن بومی در اینجا نمادی از شر و گمراهی است. کسی که عامل عشق و نکبت و نفاق هم است.
نگاه ساختاری
زمان: تنها یک بار زمان به کار برده شده است. از همینروی اینگونه استنباط می گردد که عنصر زمان در اینجا کمرنگ است. اما اینگونه نیست. چرا که عنصر زمان دراینجا برجسته است. به این معنی که همهی این اتفاقها در یکی از سالهای 1980 و پیش از آن رخ داده است.
راوی: نویسنده به عنوان راوی از همان ابتدا در داستان حضور دارد. این حضور و این گونه روایت در داستانهای پستمدرنسیم پذیرفته شده است. چیزی که نویسنده این داستان هم در زمره پست مدرنیستها جای گرفته است.
نامها: کریستیان و ادواردو، نامهای اروپایی اند. همانگونه که در داستان هم می بینیم که این دو خونی از دانمارک و ایرلند دارند. اما خولیانا با اینکه به خون و تبار او اشاره نشده است اما این نام، زن بومی امریکای لاتین را در ذهن تداعی میکند. همانند خوانیتا در داستان دوشیزه ماریو بارگاس یوسا که زن بومی پرویی، کشوری دیگری از امریکای لاتین است.
عنصر غافلگیری: رابطه و عشق مشترک برادران نیلسون با خولیانا تاجایی پیش می رود که هرآن، انتظار درگیری و خشونت میان این دو برادر میرود. به ویژه آنجا که جای پای قابیل دیده می شود. این جای پا میتوانست قربانگاه هابیل، یکی از برادران نیلسون باشد. اگر اینگونه میشد باموضوع تکراریی روبهرو میبودیم که جذابیتی برای مخاطب و نقطه قوتی برای داستان نبود. اما میبینیم که بهجای کریستیان و ادواردو، خولیانا کشته می شود. پایان داستان اینگونه، دور از پیشبینی معمول است. این پایانی نامنتظره برای داستان است.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر