۱۳۹۰ خرداد ۱۰, سه‌شنبه

جلسه نقد داستان عصر آدینه 8/11/1389 جلسه: (59)


من پر از دردم

امید حق­بین
ویرایش: قاموس

- لیمو کیلویی 30 روپه، لیمو کیلویی 30 روپه
کم کم بی­حوصله شدم و بر روی تنها چوکی آنجا نشستم. مردم بدون لحظه­ای وقفه در حال رفت و آمد بودند. چوک در آن موقع از روز واقعا پر ازدهام می­شد. به قصد اینکه کمی سرگرم شوم، تصمیم گرفتم به مردم و مخصوصا آنهایی که انگشت نما تر بودند دقت کنم و رفتارشان را برانداز نمایم. همینطور که به مردم بی اعتنا به خودم نگاه می­کردم اولین سوژه­ام را یافتم. یک پسر بچه چهار یا پنج ساله بود. بیش از اندازه تمیز و مرتب می­نمود و در عین حال واقعا زیبا بود. مادرش اصرار داشت که دستش را بگیرد اما آن بچه بی­توجه به خواسته­های مادرش، همراه بازیچه­اش بازی می­کرد. آن بازیچه یک موتر پلاستیکی قهوه­ای رنگ بود و از ذوق پسرک خردسال می­شد فهمید که بازیچه را به تازگی برایش خریده اند. با دیدن آن صحنه، خصوصا شوق بی­حد و اندازه پسرک لحظه­ای حس خوبی به من دست داست. نمی دانم که دقیقا چه حسی بود! شاید حس آرامش بود و یا شاید هم احساس خوشحالی می­کردم. اما بسیار زودگر بود و پیش از آن که بیاید، از بین رفت. به سرعت پشت سر این حس، یک نوع احساس حسادت همراه با سرخوردگی در من بوجود آمد و باعث شد لحظه­ای خودم را از درون بخورم. یادم آمد که در طفولیت هرگز مرتب نبوده ام. پاکی و تمیزی هم با من ناآشنا بود. هرگز کسی مرا یک بچه زیبا به حساب نیاورده بود. به یاد ندارم که گاهی کسی برایم بازیچه­ای خریده باشد. در آن زمان تنها وسایل بازی­ام سنگ و چوب بودند. گاهی حتی همان سنگ و چوب هم برایم باقی نمی­ماند. یا مادرم آنها را دور می­انداخت، یا اگر زیباتر بودند بچه های همسایه آنها را از پیشم به زور می­گرفتند.
- لیمو کیلویی 30 روپه، لیمو کیلویی 30 روپیه
همانطور که شاهد دور شدن آن بچه و مادرش بودم، دیدم که دختر جوانی مخالف حرکت آنها در حال نزدیک شدن به من است. روپوشی سرخ رنگ با گلهای زرد، شال آبی و پتلونی جین به تن داشت. عینک آفتابی هم زده بود. به نظر می­رسید که بیش از حد عجله دارد، چون تقریبا داشت می­دوید. به سرعت به من رسید و به همان سرعت هم از من گذشت و دور شد. هنگامی که داشت از کنارم می­گذشت لطافت را در او دیدم و پاکی را در وجودش حس کردم. آستین­هایش را کمی بالا زده بود. رنگ پوست دستانش سفیدی برف را بی­معنی می­کرد. اما تا خواستم لطافت او را عمیقتر حس کنم، یاد زن خودم افتادم. یادم آمد که شب قبل به خاطر اینکه بیشتر از یک هفته است که به حمام نرفته با او جنجال کرده بودم. یاد پوست زبر و بوی بدنش افتادم و همین باعث شد که احساس لطافت حاصل از دیدن آن دختر جوان را در خودم بکشم.
- لیمو کیلویی 30 روپیه، لیمو کیلویی 30 روپیه
سوژه بعدی که به رفتارش دقت کردم یک معتاد بود. یک معتاد واقعی که از فرط ضعیفی داشت می­مرد. چیزی از او باقی نمانده بود و با زحمت بسیار راه می­رفت. از شدت چرک لباسها و بدنش مانند موهای ژولیده و نامرتبش، سیاه شده بود. وقتی به من نزدیک­تر شد و توانستم صدایش را بشنوم متوجه شدم که دارد تکدی گری می­کند و از همه جالبتر با اینکه در معتاد بودنش شکی نیست، می­گوید معیوب هستم. بگذار ببینم، معیوب هستم؟ یادم آمد که زمستان سال گذشته از شدت بیکاری یک روز را به تکدی گری گذرانده بودم. آنروز، حتی یک نفر هم به من کمک نکرده بود. هر جمله مظلومانه­ای را که به یاد داشتم، در جملاتم گفته بودم: "خیرات بدین، اولادهایم گرسنه هستند، نان شب نداریم، خرجی نداریم و ...". ولی آنروز حتی یکبار هم به دروغ نگفته بودم که معیوب و یا ناتوان هستم. چون اصلا معیوب نبودم. چه می­شد خودم را به لنگی یا شلی می­زدم؟ حالا می­فهمم که چرا بیشتر کسانی که به نزدشان برای گرفتن صدقه می­رفتم یا به من می­خندیدند و یا بد خلقی می­کردند. بیشترین جوابی که در آنروز شنیده بودم این جمله بود: "برو بچم، تو از ما کده هم تیار تر هستی." و همین حرف­هایشان باعث شد که بدترین خاطره زندگی­ام همانروز شود. از روی ناچاری مجبور بودم تکدی گری کنم تا تکه نانی برای اولادهایم پیدا کنم، اما تنها چیزی که نصیبم شد برخورد زننده مردم بود. صدقه نمی­دادند که هیچ ریشخند هم می­کردند. از من و درون خانه و زندگی­ام چه خبر داشتند؟ چه می­دانستند که زندگی­ام چطور می­گذرد. فکر می­کردند از روی خوشی تکدی گری می­کنم. هر چه بیشتر به این موضوع فکر می­کردم، موهای بدنم بیشتر سیخ می­شدند و احساس تنفر بیشتری نسبت به مردم پیدا می­کردم. بی­اختیار نگاهم را از ادامه تماشای آن معتاد دزدیدم و به سمت دیگری سر برگرداندم.
- لیمو کیلویی 30 روپه، لیمو کیلویی 30 روپیه
در یک لحظه متوجه شدم که بیشتر مردم به مابین سرک نگاه می­کنند. امتداد خط دید آنها را که گرفتم چشمم به یک موتر عروس افتاد. یک کرولای سفید بود. درون موتر تنها عروس و داماد نشسته بودند. داماد داشت رانندگی می­کرد و همزمان در حال خندیدن بود. معلوم می­شد که عروس فکاهی جالبی را به او گفته است که اینطور دارد می­خندد. پشت سر موتر عروس یک کرولای سبز در حال حرکت بود و یک نفر که داشت فیلم برداری می­کرد از شیشه موتر بیرون آمده بود. چند موتر دیگر هم به دنبال این دو قطاری را تشکیل داده و هارن زنان تعقیبشان می­کردند. صحنه جالب و خاطره انگیزی بود که باعث شد لبخندی بزنم. با دیدن این جریانات ناخودآگاه به یاد روز عروسی خودم افتادم. اما همین که یاد آنروز برایم زنده شد، لبخند را فراموش کرده و بلافاصله لرزه خفیف ناشی از عصبانیت را در اطراف قلبم احساس کردم. یادم آمد که به جزء چند قطعه عکس بی­کیفیت هیچ چیز دیگر از آنروز ندارم. یادم آمد که در روز عروسی­ام مادر و مادرزنم بین خود جنگ کرده و باعث جگر خونی اقوام شده بودند. یادم آمد که زنم تا یک هفته بعد از عروسی مان نمی توانست که با من درست حرف بزند چون اصلا نمی­دانست که چطور باید حرف زد. یادم آمد که در روز عروسی هم داماد بودم و هم خدمت کار مهمانان.
- لیمو کیلویی 30 روپیه، لیمو کیلویی 30 روپیه.
اینبار پیش از اینکه شخصیت دیگری نظرم را به خود جلب کند، متوجه شدم که خودم مورد توجه شخصیتی هستم. پیرزن سالخورده­ای داشت به من نزدیک می­شد. خیلی زود فهمیدم که می­خواهد خرید کند. وقتی به من رسید با صدای آرامی پرسید: "بَچِم، لیمو چندی است؟" خوشحال به خاطر آمدن اولین مشتری به سرعت از روی چوکی بلند شده و گفتم: "کیلویی 30 روپیه است خاله جان. بگیرین که ده ای روزای سرد شما ره مریض شدن نمی مانه."
پیرزن باز هم با همان صدای ضعیف گفت: "بچم، پیسه ندارم. خیر است، ثواب میشه که یک چند دانه مره بدی."
نزدیک بود از عصبانیت فریاد بزنم. ابتدا با دیدنش چقدر خوش شده بودم، اما حالا دلم می خواست هر چه زودتر از پیش چشمانم دور شود. آنقدر عصبانی شدم که یک لحظه نزدیک بود بدون فکر چیز بدی به او بگویم یا بر سرش فریاد بزنم. اما به یاد مادر و زن خودم افتادم. یادم آمد که مادرم تا وقتی که زنده بود همین کار را می­کرد. به دکانهای شهر می­رفت و بدون دادن پیسه با هزار خاری و ذلت، مقداری خوراکه می­گرفت تا شکم ما را سیر کند. زنم هم به تازگی همین راه را پیشه کرده بود. از آنطرف لحظه­ای حرف پدرم به یادم آمد که همیشه می­گفت هر چیزی را که کشت کنی درو می­کنی. از همین رو تصمیم گرفتم یک مشت لیمو به آن خاله پیر بدهم تا هر چه زودتر برود. اما آن پیرزن سرسخت تر از آن چیزی بود که فکرش را می­کردم. وقتی یک مشت لیمو به او دادم، گفت: "بچم ای خو چیزی نمی­شه. کمی دیگه هم بده. خیر است. انشالله خدا ده کار و مالت برکت پرته." بدون گفتن حتی کلمه­ای، با صورت پف کرده از عصبانیت یک مشت لیموی دیگر هم به او دادم و سپس رویم را به سمت دیگری چرخاندم تا دیگر چهره­اش را نبینم.
چند لحظه بعد، پیرزن دیگر در آن اطراف دیده نمی شد. از آنجایی که تقریبا نیمی از روز می گذشت و منم فروش نکرده بودم تصمیم گرفتم از آن محل به جای دیگری بروم، بلکه بتوانم مقداری لیمو بفروشم. اما همین که خواستم وسایلم را جمع کنم یاد اخطار سوم صاحبخانه افتادم. گفته بود تا آخر این هفته کرایه سه ماه عقب افتاده­اش را بدهم در غیر اینصورت وسایل خانه­ام را صاحب خواهد شد و خودم را از خانه بیرون خواهد کرد. می­دانستم که وسایل خانه­ام از صاحبخانه می شود، بیشتر غمم از این بود که این وقت سال در کدام محله می توانستم خانه ای پیدا کنم تا اولادهایم از سرما در امان باشند. از تصمیمم منصرف شدم و بازهم همانجا بر روی چوکی نشستم. اما اینبار برای اینکه بیشتر از این غصه دار نشوم، نگاهم را از جمعیت کندم و به زمین خیره شدم. سپس به آرامی و پشت سرهم شروع کردم به گفتن: "لیمو کیلویی 20 روپیه، لیمو کیلویی 20 روپیه، لیمو کیلویی 20 روپیه، ... ."

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر