من پر از دردم
امید حقبین
ویرایش: قاموس
- لیمو کیلویی 30 روپه، لیمو کیلویی 30 روپه
کم کم بیحوصله شدم و بر روی تنها چوکی آنجا نشستم. مردم بدون لحظهای وقفه در حال رفت و آمد بودند. چوک در آن موقع از روز واقعا پر ازدهام میشد. به قصد اینکه کمی سرگرم شوم، تصمیم گرفتم به مردم و مخصوصا آنهایی که انگشت نما تر بودند دقت کنم و رفتارشان را برانداز نمایم. همینطور که به مردم بی اعتنا به خودم نگاه میکردم اولین سوژهام را یافتم. یک پسر بچه چهار یا پنج ساله بود. بیش از اندازه تمیز و مرتب مینمود و در عین حال واقعا زیبا بود. مادرش اصرار داشت که دستش را بگیرد اما آن بچه بیتوجه به خواستههای مادرش، همراه بازیچهاش بازی میکرد. آن بازیچه یک موتر پلاستیکی قهوهای رنگ بود و از ذوق پسرک خردسال میشد فهمید که بازیچه را به تازگی برایش خریده اند. با دیدن آن صحنه، خصوصا شوق بیحد و اندازه پسرک لحظهای حس خوبی به من دست داست. نمی دانم که دقیقا چه حسی بود! شاید حس آرامش بود و یا شاید هم احساس خوشحالی میکردم. اما بسیار زودگر بود و پیش از آن که بیاید، از بین رفت. به سرعت پشت سر این حس، یک نوع احساس حسادت همراه با سرخوردگی در من بوجود آمد و باعث شد لحظهای خودم را از درون بخورم. یادم آمد که در طفولیت هرگز مرتب نبوده ام. پاکی و تمیزی هم با من ناآشنا بود. هرگز کسی مرا یک بچه زیبا به حساب نیاورده بود. به یاد ندارم که گاهی کسی برایم بازیچهای خریده باشد. در آن زمان تنها وسایل بازیام سنگ و چوب بودند. گاهی حتی همان سنگ و چوب هم برایم باقی نمیماند. یا مادرم آنها را دور میانداخت، یا اگر زیباتر بودند بچه های همسایه آنها را از پیشم به زور میگرفتند.
- لیمو کیلویی 30 روپه، لیمو کیلویی 30 روپیه
همانطور که شاهد دور شدن آن بچه و مادرش بودم، دیدم که دختر جوانی مخالف حرکت آنها در حال نزدیک شدن به من است. روپوشی سرخ رنگ با گلهای زرد، شال آبی و پتلونی جین به تن داشت. عینک آفتابی هم زده بود. به نظر میرسید که بیش از حد عجله دارد، چون تقریبا داشت میدوید. به سرعت به من رسید و به همان سرعت هم از من گذشت و دور شد. هنگامی که داشت از کنارم میگذشت لطافت را در او دیدم و پاکی را در وجودش حس کردم. آستینهایش را کمی بالا زده بود. رنگ پوست دستانش سفیدی برف را بیمعنی میکرد. اما تا خواستم لطافت او را عمیقتر حس کنم، یاد زن خودم افتادم. یادم آمد که شب قبل به خاطر اینکه بیشتر از یک هفته است که به حمام نرفته با او جنجال کرده بودم. یاد پوست زبر و بوی بدنش افتادم و همین باعث شد که احساس لطافت حاصل از دیدن آن دختر جوان را در خودم بکشم.
- لیمو کیلویی 30 روپیه، لیمو کیلویی 30 روپیه
سوژه بعدی که به رفتارش دقت کردم یک معتاد بود. یک معتاد واقعی که از فرط ضعیفی داشت میمرد. چیزی از او باقی نمانده بود و با زحمت بسیار راه میرفت. از شدت چرک لباسها و بدنش مانند موهای ژولیده و نامرتبش، سیاه شده بود. وقتی به من نزدیکتر شد و توانستم صدایش را بشنوم متوجه شدم که دارد تکدی گری میکند و از همه جالبتر با اینکه در معتاد بودنش شکی نیست، میگوید معیوب هستم. بگذار ببینم، معیوب هستم؟ یادم آمد که زمستان سال گذشته از شدت بیکاری یک روز را به تکدی گری گذرانده بودم. آنروز، حتی یک نفر هم به من کمک نکرده بود. هر جمله مظلومانهای را که به یاد داشتم، در جملاتم گفته بودم: "خیرات بدین، اولادهایم گرسنه هستند، نان شب نداریم، خرجی نداریم و ...". ولی آنروز حتی یکبار هم به دروغ نگفته بودم که معیوب و یا ناتوان هستم. چون اصلا معیوب نبودم. چه میشد خودم را به لنگی یا شلی میزدم؟ حالا میفهمم که چرا بیشتر کسانی که به نزدشان برای گرفتن صدقه میرفتم یا به من میخندیدند و یا بد خلقی میکردند. بیشترین جوابی که در آنروز شنیده بودم این جمله بود: "برو بچم، تو از ما کده هم تیار تر هستی." و همین حرفهایشان باعث شد که بدترین خاطره زندگیام همانروز شود. از روی ناچاری مجبور بودم تکدی گری کنم تا تکه نانی برای اولادهایم پیدا کنم، اما تنها چیزی که نصیبم شد برخورد زننده مردم بود. صدقه نمیدادند که هیچ ریشخند هم میکردند. از من و درون خانه و زندگیام چه خبر داشتند؟ چه میدانستند که زندگیام چطور میگذرد. فکر میکردند از روی خوشی تکدی گری میکنم. هر چه بیشتر به این موضوع فکر میکردم، موهای بدنم بیشتر سیخ میشدند و احساس تنفر بیشتری نسبت به مردم پیدا میکردم. بیاختیار نگاهم را از ادامه تماشای آن معتاد دزدیدم و به سمت دیگری سر برگرداندم.
- لیمو کیلویی 30 روپه، لیمو کیلویی 30 روپیه
در یک لحظه متوجه شدم که بیشتر مردم به مابین سرک نگاه میکنند. امتداد خط دید آنها را که گرفتم چشمم به یک موتر عروس افتاد. یک کرولای سفید بود. درون موتر تنها عروس و داماد نشسته بودند. داماد داشت رانندگی میکرد و همزمان در حال خندیدن بود. معلوم میشد که عروس فکاهی جالبی را به او گفته است که اینطور دارد میخندد. پشت سر موتر عروس یک کرولای سبز در حال حرکت بود و یک نفر که داشت فیلم برداری میکرد از شیشه موتر بیرون آمده بود. چند موتر دیگر هم به دنبال این دو قطاری را تشکیل داده و هارن زنان تعقیبشان میکردند. صحنه جالب و خاطره انگیزی بود که باعث شد لبخندی بزنم. با دیدن این جریانات ناخودآگاه به یاد روز عروسی خودم افتادم. اما همین که یاد آنروز برایم زنده شد، لبخند را فراموش کرده و بلافاصله لرزه خفیف ناشی از عصبانیت را در اطراف قلبم احساس کردم. یادم آمد که به جزء چند قطعه عکس بیکیفیت هیچ چیز دیگر از آنروز ندارم. یادم آمد که در روز عروسیام مادر و مادرزنم بین خود جنگ کرده و باعث جگر خونی اقوام شده بودند. یادم آمد که زنم تا یک هفته بعد از عروسی مان نمی توانست که با من درست حرف بزند چون اصلا نمیدانست که چطور باید حرف زد. یادم آمد که در روز عروسی هم داماد بودم و هم خدمت کار مهمانان.
- لیمو کیلویی 30 روپیه، لیمو کیلویی 30 روپیه.
اینبار پیش از اینکه شخصیت دیگری نظرم را به خود جلب کند، متوجه شدم که خودم مورد توجه شخصیتی هستم. پیرزن سالخوردهای داشت به من نزدیک میشد. خیلی زود فهمیدم که میخواهد خرید کند. وقتی به من رسید با صدای آرامی پرسید: "بَچِم، لیمو چندی است؟" خوشحال به خاطر آمدن اولین مشتری به سرعت از روی چوکی بلند شده و گفتم: "کیلویی 30 روپیه است خاله جان. بگیرین که ده ای روزای سرد شما ره مریض شدن نمی مانه."
پیرزن باز هم با همان صدای ضعیف گفت: "بچم، پیسه ندارم. خیر است، ثواب میشه که یک چند دانه مره بدی."
نزدیک بود از عصبانیت فریاد بزنم. ابتدا با دیدنش چقدر خوش شده بودم، اما حالا دلم می خواست هر چه زودتر از پیش چشمانم دور شود. آنقدر عصبانی شدم که یک لحظه نزدیک بود بدون فکر چیز بدی به او بگویم یا بر سرش فریاد بزنم. اما به یاد مادر و زن خودم افتادم. یادم آمد که مادرم تا وقتی که زنده بود همین کار را میکرد. به دکانهای شهر میرفت و بدون دادن پیسه با هزار خاری و ذلت، مقداری خوراکه میگرفت تا شکم ما را سیر کند. زنم هم به تازگی همین راه را پیشه کرده بود. از آنطرف لحظهای حرف پدرم به یادم آمد که همیشه میگفت هر چیزی را که کشت کنی درو میکنی. از همین رو تصمیم گرفتم یک مشت لیمو به آن خاله پیر بدهم تا هر چه زودتر برود. اما آن پیرزن سرسخت تر از آن چیزی بود که فکرش را میکردم. وقتی یک مشت لیمو به او دادم، گفت: "بچم ای خو چیزی نمیشه. کمی دیگه هم بده. خیر است. انشالله خدا ده کار و مالت برکت پرته." بدون گفتن حتی کلمهای، با صورت پف کرده از عصبانیت یک مشت لیموی دیگر هم به او دادم و سپس رویم را به سمت دیگری چرخاندم تا دیگر چهرهاش را نبینم.
چند لحظه بعد، پیرزن دیگر در آن اطراف دیده نمی شد. از آنجایی که تقریبا نیمی از روز می گذشت و منم فروش نکرده بودم تصمیم گرفتم از آن محل به جای دیگری بروم، بلکه بتوانم مقداری لیمو بفروشم. اما همین که خواستم وسایلم را جمع کنم یاد اخطار سوم صاحبخانه افتادم. گفته بود تا آخر این هفته کرایه سه ماه عقب افتادهاش را بدهم در غیر اینصورت وسایل خانهام را صاحب خواهد شد و خودم را از خانه بیرون خواهد کرد. میدانستم که وسایل خانهام از صاحبخانه می شود، بیشتر غمم از این بود که این وقت سال در کدام محله می توانستم خانه ای پیدا کنم تا اولادهایم از سرما در امان باشند. از تصمیمم منصرف شدم و بازهم همانجا بر روی چوکی نشستم. اما اینبار برای اینکه بیشتر از این غصه دار نشوم، نگاهم را از جمعیت کندم و به زمین خیره شدم. سپس به آرامی و پشت سرهم شروع کردم به گفتن: "لیمو کیلویی 20 روپیه، لیمو کیلویی 20 روپیه، لیمو کیلویی 20 روپیه، ... ."نزدیک بود از عصبانیت فریاد بزنم. ابتدا با دیدنش چقدر خوش شده بودم، اما حالا دلم می خواست هر چه زودتر از پیش چشمانم دور شود. آنقدر عصبانی شدم که یک لحظه نزدیک بود بدون فکر چیز بدی به او بگویم یا بر سرش فریاد بزنم. اما به یاد مادر و زن خودم افتادم. یادم آمد که مادرم تا وقتی که زنده بود همین کار را میکرد. به دکانهای شهر میرفت و بدون دادن پیسه با هزار خاری و ذلت، مقداری خوراکه میگرفت تا شکم ما را سیر کند. زنم هم به تازگی همین راه را پیشه کرده بود. از آنطرف لحظهای حرف پدرم به یادم آمد که همیشه میگفت هر چیزی را که کشت کنی درو میکنی. از همین رو تصمیم گرفتم یک مشت لیمو به آن خاله پیر بدهم تا هر چه زودتر برود. اما آن پیرزن سرسخت تر از آن چیزی بود که فکرش را میکردم. وقتی یک مشت لیمو به او دادم، گفت: "بچم ای خو چیزی نمیشه. کمی دیگه هم بده. خیر است. انشالله خدا ده کار و مالت برکت پرته." بدون گفتن حتی کلمهای، با صورت پف کرده از عصبانیت یک مشت لیموی دیگر هم به او دادم و سپس رویم را به سمت دیگری چرخاندم تا دیگر چهرهاش را نبینم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر