۱۳۹۰ خرداد ۱۰, سه‌شنبه

جلسه نقد داستان عصر آدینه 24/10/1389 جلسه( 57)


یک روز دیگر
امید حق­بین
کابل - سال هزار و سیصد و اندی.
صابر با صدای مادر از خواب بیدار شد اما دقیقا نفهمید که مادر چه جمله­ای را گفته است، فقط همین قدر می­دانست که با صدای او از خواب بیدار شده است. از میان تمام آن چیزی که مادر گفته بود فقط کلمه "پدر لعنت" را فهمید. معلوم بود که مادر چندین بار دیگر هم او را برای بیدار شدن صدا کرده است. این را می­شد به راحتی از کلمه "پدر لعنت" و صدای بلند و عصبانی مادر فهمید. بنابراین صابر دیگر معطل نکرد، با یک جهش سریع بلند شد و در جایش نشست تا بیشتر از این باعث عصبانیت مادر نشود. از مادر تا حد زیادی ترس داشت. می­دانست که اگر زودتر بلند نشود، لت جانانه­ای از او خواهد خورد. اما خیلی زود متوجه شد که همین بلند شدن هم بسیار ناوقت بوده است. هنوز کاملا در جایش ننشسته بود که وزنه پنجاه کیلویی دستان مادرش را پشت گردنش احساس کرد و دوباره نقش بر زمین شد. با صورت محکم به زمین خورد و درد شدیدی را در ناحیه گردنش احساس کرد.
"اِ بچه، آلی مگه توره نمی­گم؟ بخیز که نماز قضا شد. تیز دیگه ... "
صابر بدون گفتن کلمه­ای، در یک چشم برهم زدن خودش را به تشناب رسانید تا وضو بگیرد. درحالی که حلقه­ی باریکی از قطرات اشک دور چشمانش جمع شده بود چند بار به خودش لعنت فرستاد که چرا زودتر بیدار نشده است. چیزی در درونش می­گفت حقش بوده که لت بخورد و مقصر خودش است. حتی جرات این را نداشت که به خاطر این لت خوردن بی دلیل، مادرش را مقصر بداند. تمام قوه­ی تشخصیه­اش را جمع کرده و کلاهش را قاضی کرد اما بازهم به این نتیجه رسید که خودش ملامت است. در درون خودش، ایمان قلبی داشت که مادر حق دارد اولادش را سر نماز نخواندنش لت کند.
لحظاتی بعد صابر نمازش را خوانده، جایش را جمع کرده و برای بردن خمیر به نانوایی آمادگی می­گرفت. هوا کمی روشن شده بود، در تاریک روشن اتاق، خودش را در آینه نگاه کرد. با اینکه نمی­توانست چهره­اش را واضح ببیند اما می­توانست تصور کند که چقدر زیباست. یک بار دیگر اشک دور چشمانش حلقه زد و عقده­ی خفه­ای راه گلویش را بست. طبق روال هر روز به خاطر زیبا بودنش، زمین و زمان را به فحش کشید. سپس بی هیچ رغبتی برای آغاز یک روز تکراری دیگر به طرف نانوایی حرکت کرد.
نانوایی زنانه بود و تمام کسانی که به آنجا می­آمدند زن بودند. صابر خرد بود، بناء رفتنش به نانوایی زنانه و نشستن در بین زنان هیچ مشکلی نداشت. مادر صابر دستش درد میکرد، بناء این وظیفه صابر بود که هر روز خمیر را به نانوایی زنانه ببرد.صابر در درون خودش حتی ذره­ای آگاه نبود که نام این کار وی کمک کردن به مادر در کارهای خانه است. بله، بردن خمیر به نانوایی وظیفه­اش بود نه چیز دیگر و صابر هرگز به خاطر داشتن این وظیفه احساس نارضایتی نداشت. چون واقعا وظیفه­اش بود.
وقتی به نانوایی رسید، مثل همیشه آنرا شلوغ یافت. به محض ورود به نانوایی، بوی تعفنِ عرق و کثافت زنان حاضر در نانوایی به مشامش خورد اما دیگر به این بو عادت کرده بود. همیشه به خاطر اینکه این بو از خودش بلند نمی­شود به آنان حسادت می­کرد. درست بعد از اینکه وارد نانوایی شد و خمیرش را در نوبت گذاشت، خلیفه خاتون زشت ترین زن محله وارد نانوایی شد. با ورود خلیفه خاتون همه زنان به احترام وی از جایشان بلند شدند. زنان دانه دانه به وی سلام کردند. در آخر این صابر بود که باید به وی سلام می­کرد. اما همین که نوبت به صابر رسید خلیفه خاتون او را آدم به شمار نیاورد و هیچ توجهی به وی نکرد. سلام صابر در گلویش خشک شد و سپس به جای اولش برگشت. با این رفتار خلیفه خاتون، صابر بازهم همان عقده خفه را در نزدیکی راه گلویش احساس کرد. دلیل آدم حساب نشدنش را خوب می­دانست. همیشه زیبایی­اش باعث بروز چنین اتفاقاتی می­شد. خلیفه خاتون با اینکه صابر را ندیده گرفته بود اما سبد خمیرش را شناخت و آنرا به حساب آورد. بدون اینکه حتی ذره­ای به حق و نوبت صابر احترامی بگذارد، سبد خمیر خودش را از سبد خمیر صابر پیش تر گذاشت. صابر خوب می­دانست که نباید اعتراض کند. چون او حق چنین کاری را نداشت. تنها دلیلش این بود و بس. در حقیقت او به خاطر زیبا بودن و فرق داشتن با بقیه افراد جامعه هیچ حقی برای هیچ کاری نداشت.
بی­نوبتی خلیفه خاتون باعث شد تا زنان دیگر از وی تقدیر کنند و این کار وی را یک حرکت مثبت به شمار آورند. کاری که قانونا جایز بود. خلیفه خاتون صاحب عنوان زشت ترین زن محل بود و قوانین را تاجایی که ممکن بود خودش به وجود می­آورد.
نیم ساعت بعد، نوبت پخت نان به خمیر صابر رسید. در این مدت دوبار دیگر هم نوبتش را زنان زور گویی که نوچه­های خلیفه خاتون بودند، گرفته و هر بار صابر عقده­ی خفه­ای را در نزدیکی گلویش احساس کرده بود و سپس در دنیای خودش وارد تخیلات شده و به این موضوع فکر کرده بود که زور گو بودن چقدر لذت بخش است. اما مثل روز برایش روشن بود که نمی­تواند زورگو باشد. چون به آدمهای زیبایی مثل او حق زور گفتن را نمی­دادند. نان صابر پخته شد و او آن را در سبد گذاشت تا به طرف خانه حرکت کند. درست در همان لحظه­ای که خواست سبد را بلند کند، برای اولین بار حس کرد که زنان حاضر در نانوایی او را آدم حساب می­کنند و این باعث شد که کمی در دل خوشحال شود. این احساس وقتی به او دست داد که نانوا وی را مخاطب قرار داده و گفت:" او بچه، مادرت ره بگو که امروز کمی از او بینی­ات ره ببره. بلکه شاید رقم ما وری بدقواره شده و جمله آدمیزاد بیایی". این جمله نانوا باعث شد که زنان حاضر در نانوایی با صدای بلند بخندند و احساس آدم بودن را به صابر بدهند. صابر یک لحظه با خودش فکر کرد آیا امکان دارد که او هم روزی تبدیل به یک آدم زشت و بد قواره شود؟ وای که چه فکر لذت بخشی بود.
وقتی به خانه رسید مادر را دید که جلوی آینه نشسته و خودش را زشت­تر می­کند. یادش آمد که امروز پدر از مسافرت به خانه بر می­گردد و زشت­تر بودن مادر وی را بیشتر خوشحال خواهد کرد. یاد سفارش شب قبل مادرش افتاد که گفته بود:"او بچه صابر، صبا پدرت می­آیه. وقتی که آمد تا دو ساعت خود ره ده تکاو خانه زندانی کو که تو ره نبینه. نمی­خوایم که بنده خدا خوشی رسیدن به خانه ره با دیدن قواره تو خراب کنه و ماندگی­اش بیشتر شوه. پدرت هر وقت که توره می­بینه از زندگی بیزار می­شه. فامیدی گپ ره؟"
صابر نان را در پس خانه گذاشت. چند لحظه در سرجایش ایستاد شد و به فکر فرو رفت، سپس بدون گفتن کدام گپی، کتاب­هایش را برداشت و به قصد مکتب از خانه خارج شد. اصلا حوصله خوردن چای صبح را نداشت. نمی­خواست عقده­ی خفه­اش را با ماندن بر سر دسترخوان بیشتر کند. اما کجا باید می­رفت؟ تا باز شدن مکتب دو ساعت مانده بود. یک لحظه فکری به ذهنش رسید. می­توانست برود خانه استاد دری شان و به همراه وی راهی مکتب شود. استاد دری همیشه از صابر استقبال می­کرد. نامش صبور بود و او هم مثل صابر چهره زیبایی داشت. به خاطر این زیبایی­اش ناچارا در مکتب استاد دری شده چون شغل دیگری شایسته او نبود. استاد صبور برای صابر تعریف کرده بود که پیش از استاد دری شدنش، مدتی موچی گری می­کرده اما به خاطر زیبایی­اش کسی بوت­هایش را برای ترمیم پیش او نمی­آورده. ناچارا شغل موچی­گری که به آن علاقه زیادی هم داشته را ترک و به شغل معلمی که در جامعه اهمیت چندانی ندارد روی آورده است.
صابر وقتی به خانه استادش رسید، خیلی آرام دروازه را تگ تگ کرد. استاد صبور دروازه را بعد از لحظه­ای باز کرد و از دیدن او بسیار خوشحال شد. مثل همیشه استاد از او استقبال گرمی کرد وآمدنش را به فال نیک گرفت. استاد صبور تنها زندگی می­کرد. خانوده­اش او را به حال خودش مانده و رهایش کرده بودند. کسی هم حاضر نمی­شد که دختر بدقواره و زشتش را به زنی او دربیاورد چون او برایشان ارزشی نداشت و داماد شدنش باعث بدنامی آنها می­شد. در آن سالها دختران زیبا نیز کمیاب شده بودند و استاد صبور نمی­توانست حتی از روی جبر هم که شده یکی از آنان را به زنی برگزیند. خلاصه او در خانه­ای کوچک و زیبا به تنهایی زندگی می­کرد. خانه را نیز از روی خوش شانسی پیدا کرده بود. چون کسی به خاطر زیبایی خانه حاضر نبود در آنجا زندگی کند. در آن حوالی، تنها خانه­ای که به شدت تمیز و زیبا بود همان خانه بود و گاهی باعث تنفر همسایه­هایش می­شد چون این گونه خانه­ها برای مردم نفرین شده به حساب آمده و باعث نحسی می­شدند. یکبار یکی از همسایه قصد کرده بود راکتی به آن خانه بزند تا بلکه کمی مشابه خانه­های خودشان بشود، اما استاد صبور از این نیت آن همسایه آگاه شده و با خواهش فراوان وی را از این کار منصرف کرده بود. استاد صبور می­دانست که اگر خانه او نیز مثل بقیه خانه­ها زشت شود، به زودی انسان­های زور گو خانه را صاحب شده و او را آواره خواهند کرد.
صابر و استاد صبور مدتی در خانه با هم به گفتگو پرداختند. صابر از عقده ی خفه­اش به استاد صبور گفت و استاد نیز به او فهماند که بچه گی او نیز خالی از عقده­های خفه نبوده است. صابر به زودی فهمید که چقدر زندگی مشابه­ای با استادش دارد. از اینکه کسی مثل او بوده و حده اقل برای شنیدن گپ­هایش وقت می­گذارد بسیار خوش حال شد.
آنها تا مدت زیادی به گفتگو پرداختند. وقتی دیدند گپ هایشان خلاص نمی­شود و هر چه بیشتر از بحث شان می­گذرد آرامش بیشتری را احساس می­کنند، ترجیح دادند آنروز را به مکتب نروند. هرچند برای بقیه افرادی که در مکتب بودند، از مدیر گرفته تا شاگردان نرفتن هر کدام از آنها هیچ اهمیتی نداشت. در آن جامعه برای مضمون دری اهمیت چندانی قائل نمی­شدند. حتی بسیاری از مکاتب این مضمون را از مضامین درسی شان حذف کرده بودند. در آن سالها طبق نیاز روز جامعه، مضمون جدیدی تحت عنوان ترمیم تیپ، رادیو و تلویزیون به دیگر مضامین مکاتب اضافه شده و همانطور که پیش بینی می­شد بعد از مدت کمی به محبوب­ترین مضمون تمام مکاتب تبدیل شده بود. استادان این مضمون نیز بعد از مدت کمی تبدیل به محترم ترین استادان مکتب می­شدند.
صابر هم که شاگرد زیبایی بیش نبود و کسی او را آدم به شمار نمی­آورد چه رسد به شاگرد. حتی شاگردانی که عقب ماندگی ذهنی داشتند، بیشتر از او مورد توجه همصنفی­ها و معلمان قرار می­گرفتند. گاهی اتفاق افتاده بود که در هنگام خواندن حاضری عمدا نامش را از قلم انداخته باشند تا با این کارشان بیشتر به وی ثابت نمایند که نه تنها او از آنها نیست، بلکه اصلا آدم نیست.
حده­اقل، ماندن در خانه و صحبت کردنشان باعث می­شد تا عقده­های نگفته­ی درونشان را خالی نموده و کمی سبک شوند. این گفتگو آنقدر لذت بخش شده رفت و ادامه یافت که وقتی صابر به خودش آمد، دید هوا رو به تاریک شدن می­رود و چیزی تا شام نمانده است. صابر نه که از تاریکی بترسد، از این می­ترسید که با تاریک شدن هوا و خلوت شدن سرک­ها، انسانهای دیگر به خاطر زیبا بودنش بلایی بر سرش بیاورند. بنابراین به سرعت از استاد صبور خواست که صحبت را خاتمه دهند و در ادامه از او قول گرفت که از این به بعد هر چند وقت یکبار، با این گونه صحبت کردنها عقده­هایشان را خالی کنند. آنها از همدیگر خداحافظی کردند و صابر خود را دوان دوان به خانه رسانید. دروازه حویلی باز بود، بنابراین تصمیم گرفت بی­هیچ سروصدایی وارد خانه شود. بعد از ورود متوجه شد که پدرش هم تازه به خانه آمده است. یاد سفارش شب قبل مادرش افتاد. از همین رو ناخودآگاه مسیر تکاو را به پیش گرفت. باید مدتی خودش را از دید پدر پنهان می­نمود. با اینکه احساس می کرد بسیار پشت پدرش دیق شده، اما باید به دستور مادر عمل می­کرد در غیر این صورت حتما لت می­خورد. مهم نبود دل خودش چه می­خواهد، مهم این بود که دل اطرافیانش چه می­خواهند. به این روند عادت کرده و جزئی از ناخودآگاهش شده بود. سرنوشت این را برایش می­خواست. خودش که کاره­ای نبود.
در تاریکی تکاو نشسته و صدای گپ زدن­های خانواده­اش را می­شنید. صدای خنده، جیغ و خوش گذرانی­های آنها به وضوح شنیده می­شد. همه از برگشت پدر خانواده خوشحال بودند. بعد از گذشت مدت زمان کوتاهی، صابر به خواب فرو رفت. بدون اینکه بر روی تشک نرمی بخوابد، بدون اینکه در جای گرمی بخوابد و بدون اینکه در طول آنروز چیزی خورده باشد، تمام شب را همانجا خوابید. از اینگونه روزها زیاد برایش اتفاق افتاده بود و تقریبا گرسنگی کشیدن و یا مقابله با آن برایش معنی نداشت. در مقابل آنگونه زندگی حیوانی، گرسنگی که اصلا چیز مهمی نبود. درست به همان صورت که بود و نبودش در آن شب خاطره انگیز برای خانواده­اش مهم باشد. آنشب حتی یک نفر هم از خودش نپرسید "صابر کجاست؟".
کابل – سال هزار و چهارصد و اندی
بی­آنکه کسی بصیرت را از خواب بیدار کند، خودش بیدار شد و برای نماز صبح وضو گرفت. در مهمانخانه نمازش را خواند و به اتاق خودش برگشت. همزمان، کارگر خانه جایش را جمع کرده و کسی را هم برای آوردن نان به نانوایی فرستاده بود. بصیرت می­دانست که امروز، مهمترین روز زندگی­اش است. اصلا دوست نداشت که در چنین روزی ناوقت به کاخ برود. بناء ترجیح داد تا وقتی دیگران مقدمات چای صبح را می­گیرند، برای رفتن حاضر شده و سپس متن سخنرانی­اش را مرور نماید. امروز می­بایست در مقابل دوربین رسانه­های داخلی و خارجی بهترین سخنرانی تاریخ را می­کرد. امروز روزی بود که او قصد داشت نظام جمهوری را برای همیشه براندازد و طبق درخواست مردم، نظام شاهی را در کشور بوجود آورد. آنقدر در بین مردم محبوب بود که بتواند تا آخر عمرش شاه کشور باشد بدون اینکه دغدغه پایان حکومتش را داشته باشد. امروز روزی بود که همه مردم کشور با او، "بصیرت صابر زاده" بعیت کرده و برای یک دوره طولانی زمام امور را در اختیارش می­گذاشتند.
بصیرت قبل از مرور کردن متن سخنرانی­اش لحظه­ای به فکر فرو رفت. ناخودآگاه به عکس کوچکی که روی میز کارش بود نظری انداخت. عکس پدرکلانش بود. پدرکلانی که عنوان منفورترین و نفرت انگیز ترین شخص تاریخ کشور داشته است. زیبایی پدر کلانش واقعا غیر قابل تحمل بوده. اما امروز، بصیرت به این خاطر پادشاه می­شد که توانسته بود خود را به عنوان زشت ترین انسان کشور به همه مردم معرفی نماید و دل همه را بدست آورد. مردم عاشق زشتی شده بودند و زشت ترین­ها را نیز می­پرستیدند.
بصیرت لحظه­ای در حیرت فرو رفت که چطور با داشتن چنین پدر کلان زیبایی، به این خوبی زشت آمده است. احساس غرور عجیبی داشت. از صمیم قلب به این زشتی خدادادی­اش افتخار می­کرد. اما باید دلیلی وجود می­داشت که باعث زشتی­اش شده بود. بعد از کمی فکر کردن، به سرعت دلیلش را پیدا کرد.
در همین لحظه فکری به ذهنش رسید. اگر تمام زیبایی­های موجود در اطرافش را از بین می­برد، می­توانست عنوان زشت ترین را تا آخر عمرش داشته باشد. به خوبی می­دانست که محیط تاثیر مستقیم بر وی خواهد داشت، پس باید محیط را مطابق میل جامعه درست می­کرد. زشتی مهمترین خواسته مردم بود. بنابراین بدون اینکه ذره­ای برایش مهم باشد عکس پدرکلانش را از روی میز برداشت و آن را پاره پاره کرد. هنگامی که داشت پارچه­های عکس را در زباله­دانی می­ریخت ناخودآگاه در دل به پدرکلان و زندگی­اش خندید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر