۱۳۹۰ خرداد ۱۰, سه‌شنبه

نقد داستان یک روز دیگر


زندگی به این تلخی

نگاهی به داستان یک­روز دیگر
داستانی از امید حق­بین
قاسم قاموس

روایت یک خطی داستان در زمان حال و آینده پی­گیری شده است. به­این صورت داستان در زمان حال آغاز می­یابد و در زمان آینده به پایان می­رسد. داستان در دو اپیزود حال و آینده روایت شده است. اما بار اصلی داستان روی زمان حال است.
داستان به این نوع و با این شکل و شیوه روایت، ساده و فاقد هرگونه پیچیدگی است. تمام تلاش نویسنده به این بوده است که آنچه را در ذهن دارد به خواننده منتقل کند. شاید به همین خاطر بوده است که این شیوه روایت را برگزیده است. به­هر روی، یک روز دیگر، ما را به درون دنیای نویسنده­ای می­برد که خواسته است اینگونه به پیرامون­اش نگاه کند.
به این خاطر به سراغ بیان متفاوت از روایت رفته است که نگاه مدرن به داستان است. این نگاه مدرن نه رویکرد به مدرنیسم که ارایه متفاوت از موضوعی است که دستمایه داستان قرار گرفته است. اینجا واقعیت، وارونه جلوه داده شده است و به همین خاطر از طنز استفاده شده است. اینجا به شکل خوبی از طنز استفاده شده است.
این طنز می­تواند تا حد یک طنز تلخ باشد. چرا که واقعیتی را کاملا وارونه بیان کرده است. این واقعیت وارونه، زیبایی است که پدیده­ی نفرت­انگیز در جامعه است. اینجا زیبایی و زشتی دو پدیده­ی است که در برابر هم قرار گرفته است. این رویارویی البته چیز طبیعی است که همواره به عنوان یک واقعیت وجود داشته است. چون خدا و شیطان، اهورا و اهریمن، خیر و شر، سپید و سیاه و پدیده­های دیگری از این دست.  
اینگونه نگاه به جهان، در کافکا هم وجود دارد. نمی­گویم تاثیر پذیری چرا که نویسنده شاید چیزی از کافکا نخوانده است. اما شاید همگرایی در اندیشه. این چیزی است که در "یک روز دیگر" و "من پر از دردم" یافتم. در این دو داستان به خوبی می­توان رگه­هایی از اعتراض به آنچه وجود دارد و ارزشهای پذیرفته شده اجتماعی شده است را یافت و احساس کرد.
با این تفاوت که در "یک روز دیگر"، زیبایی به سخره گرفته شده است و زشتی ارزش است که در قالب طنز بیان شده است. اما در "من پر از دردم"، زیبایی ارزش است و زشتی، نکوهیده. اما وجه مشترک این دو، اعتراض به نگاه جامعه است که تا سرحد سرخوردگی پیش رفته است.
براستی این همه سرخوردگی از چه چیزی ناشی شده است؟ وقتی کافکا در "جلو قانون" قانون را به شکل سمبولیک به طنز می­کشد و به سخره می­گیرد و حق­بین در "یک روزدیگر" زیبایی را، دغدغه ذهنی نویسنده در این دو جغرافیا را می­توان پی­گرفت. این یعنی نگاه نویسنده به آنچه در جغرافیای او وجود دارد و موضوعی برای پرداخت برای نویسنده شده است.
نقش مذهب در اینجا برجسته است. این برجستگی باگذشت زمان بیشتر شده است. اما این برجستگی بیشتر از آنکه برخاسته از تعقل و خرد باشد ناشی از عادت است و با بالا رفتن سن شخصیت، پخته­تر شده است. و حالا بعد از دو نسل، بصیرت صابر زاده، در سده آینده روزش را با نماز آغاز می­کند. آنگونه که صابر، پدر بزرگ بصیرت هم روزش را در سده گذشته با نماز آغاز می کند با اینکه کودکی بیش نیست.  
"یک روز دیگر" خواسته است بگوید اینجا زیبایی یعنی همه چیز. و همه چیز یعنی زیبایی. به همین خاطر از سوی نویسنده سلاخی شده و به صلیب کشیده شده است.  
مشکل داستان اما در کجاست؟ شخصیت­پردازی در این داستان با مشکلی به نام عدم پرداخت خوب روبه­رو است. شخصیت در این داستان می­بایست با عملکرد اش زشت را زیبا و زیبا زشت نشان بدهد. وارونه جلوه دادن واقعیت در اینجا کار شخصیت های داستان در دو اپیزود بوده است. صابر البته در این زمینه تا حدودی موفق است. اما بصیرت این موفقیت را نداشته است.
عنصر دیگری که در اینجا می­لنگد فضا­سازی است. عنصر فضاسازی در این داستان ضعیف عملکرده است. شاید نویسنده خواسته است داستانی بدون آدرس مشخص داشته باشد. اما این به این معنی نیست که فضایی که داستان در آن واقع شده است خوب پرداخت نشود.
در ماکوندوی مارکز همه چیز طبیعی به نظر می­آید با اینکه این جغرافیا ساخته و پرداخته ذهن مارکز است و واقعیتی به نام این جغرافیا وجود ندارد.
حال وقتی قرار است در جغرافیایی، زشت زیبا و زیبا زشت جلوه کند و خواننده هم این وضعیت را بپذیرد و باور کند، این جغرافیا می­بایست خیلی طبیعی به نظر آید. اینجا این فضای وقوع داستان است که این خواسته را برآورده می­سازد. به این صورت می­توان یک روز دیگر را داستانی با شخصیت و فضای خوب خواند و به خاطر سپرد. این در صورتی ممکن است که شخصیت و فضای آن خوب پرداخت شده باشد.  
مقدمه داستان بدون اینکه به موضوع اصلی بپردازد طولانی شده است. این­گونه مقدمه طولانی خواننده را از تعقیب داستان باز می­دارد و از ضعف داستان به شمار می­آید . موضوع اصلی داستان می­بایست در مقدمه آورده شود.
در خانواده صابر کسانی دیگری غیر از مادر و پدر او هم هستند اما در هیچ جایی از آنها چیزی گفته نشده است. آنجا که صابر میگوید: "همه از برگشت پدر خانواده خوشحال بودند."... "آنشب حتی یک نفر هم از خودش نپرسید "صابر کجاست؟"
داستان از انسجام موضوعی خوبی برخوردار است و دچار پراکنده­گویی نشده است. اما این انسجام نتوانسته است به چرایی و باورپذیری زشت بودن پدیده زیبایی در جامعه کمک کند. در غایت برای خوانند این پرسش بدون پاسخ می­ماند که پدیده زیبایی چرا در جامعه زشت است و زشت زیبا؟ شاید به این خاطر که یافتن پاسخ را به خواننده واگذاشته است. اما این نکته را باید در نظر داشت که چرایی این وضعیت برای خواننده مهم است. داستان می­بایست به این مهم بپردازد که چرا چنین وضعیتی پیش آمده است؟ این وضعیت ناشی از چه چیزی است؟ شاید داستان نخواهد به این چیزها پاسخ گوید. اما می­بایست به وضعیت پیش آمده تا حد باور پذیری خواننده بپردازد. این چیزی است که خواننده از داستان انتظار دارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر