۱۳۹۰ تیر ۷, سه‌شنبه

نگاهی به داستان غذاخوردن آلمانی

این رابطه­های ناپیدا و مبهم
تفاوت فرهنگها و کنایه و طعنه و طنز

نگاهی به داستان غذاخوردن آلمانی
داستانی از کاترین منسفیلد
قاسم قاموس

نگاه محتوایی
غذاخوردن آلمانی، نوعی دید طنز گونه به غذای آلمانی است. با اینکه داستان این نام سنگین را با خود حمل می­کند اما تا پایان داستان هیچ نوعی از غذای آلمانی را روی میزی نمی­بینیم. داستان خواسته است بگوید چیزی را که به نام غذا سرو می­کنی غذا نیست بازی دادن معده است. در یک نگاه اجمالی در باره محتوای داستان چیزی بیشتر از این نمی­شود گفت. اما وقتی به موضوعات مطرح شده­ی جنبی آن نگاه می­کنیم چیزی زیادی می­شود در مورد آنها گفت.   

نگاه ساختاری
داستان از زاویه دید اول شخص ِروایت شده است. کسی­که نخست می­بیند و بعد ِروایت می­کند. رابطه راوی زن انگلیسی تا آخر داستان با دیگرانی که از دید او ِروایت می­شوند در هاله­ی از ابهام باقی می­ماند. تنها در یک صورت این رابطه معنی پیدا می­کند که او برای گذراندن تعطیلات سال به آلمان آمده است و داستان در سالون غذاخوری یک هوتل شکل گرفته است.
مکان داستان روشن نیست. آقای هافمن از برلین است و مردی مسافری از شمال آلمان و به احتمال قوی، آقای رت از مونیخ. چرا که او مونیخ را آرمانشهری از هنر و روح زندگی آلمان می­داند. داستان به عمد به این چیزها توجهی نداشته است. شاید به این خاطر که هدف، نشان دادن غذای آلمانی بوده است. به اینگونه مکان داستان می­تواند کل آلمان باشد.
در این بین چیزهای دیگری هم روشن می­گردد که وجه اختلاف این دو کشور را نشان می­دهد. یکی از این موارد، خانواده پرجمعیت آلمانی و خانواده کم جمعیت انگلیسی است که این دو وضعیت در این دو کشور یک ارزش است. و مورد دیگر در این بین، رابطه زن و مرد در خانواده­های المانی و انگلیسی است که تا کجا با هم تفاوت دارد. زن آلمانی به سلیقه و ذائقه شوهرش اهمیت قایل است و این چیزها برای زن انگلیسی بی­اهمیت است. چرا که او مصروف به دست آوردن حق رای برای زن انگلیسی است. اما زن آلمانی وقتش را صرف خانه­داری کرده است و رسیدن به این که شوهرش چه نوع عذایی را دوست دارد.
اینها این تفاوتها با کنایه و طعنه و طنز مطرح می­شود. و این نوعی تاختن به فرهنگ انگلیسی هم است. شاید به این خاطر که این کشور سر ستیز و ناسازگاری با دیگر کشورهای اروپایی دارد و به نوعی مدعی برتری طلبی نسبت به دیگران است. و این نوعی به چالش کشیدن این کشور و اعلام جنگ با آن هم است آنجا که انگلیس به عنوان کشور جنگ طلب مطرح شده است. و حالا باگذشت حدود یک سده از نوشته شدن این داستان می­بینیم که انگلیس تا اکنون به اتحادیه اروپا نپیوسته است.
این موضوع اما صورتی دیگری هم دارد اینکه با تمام این وجوه اختلاف میان این دوکشور که نمادی از اروپای صنعتی هم هستند روزی در یک اتحادیه در کنار هم قرار خواهند گرفت. مانند فرانسه. کشوری که در جایی به عنوان الگوی انسان انگلیسی مطرح شده است. اما حالا یکی از اعضای بنیانگذار این اتحادیه است.
این وضعیت روی کل کشورهای عضو اتحادیه اروپا هم قابل تعمیم است. چرا که این کشورها با وجود اختلافاتی که در زمینه­های مختلف باهم دارند اما در یک اتحادیه گرد آمده اند. کسانی­که زمانی زیادی باهم دشمن و رقیب بودند. مانند پارلمان افغانستان که از اجرای آخرین بند فرایند بن به اینسو دشمنان قسم خورده را در درون خود جا داده است. با این تفاوت که اینجا در پارلمان افغانستان به علت ناآگاهی و فقدان منطق، فشاری از بیرون این افراد را دور هم جمع کرده است و در اتحادیه اروپا، چنین فشاری وجود ندارد و همه چیز آگاهانه و منطقی صورت گرفته است.
غذاخوردن آلمانی به شکلی وضعیت فعلی آسیا هم است که زمانی اروپا داشت که حالا از آن مرحله گذشته است و آسیا هنوز با آن درگیر است. داستان، همین مقایسه و برابری آن با موضوعات و مسایل دیگر است که آنرا جذاب و مهم ساخته است. چیزی که در شعر نیست. چرا که شعر این استعداد و توانایی را ندارد تا همه موضوعات و مسایل را بتوان با آن به بررسی گرفت و نوشت. این قدرت نثر را می­رساند. چیزی که نظم، فاقد آن است. به اینگونه، داستان به چیزی می­پردازد که انسان این هزاره برای نوعی چاره­جویی و راه حل، بیش از هر زمانی دیگری به آن نیاز دارد. غذاخوردن آلمانی هم اینگونه است. موضوعی که موضوعات بسیاری را مطرح کرده است که هر کدام به تنهایی زمینه و ضرورت داستان شدن را دارد.         

جلسه نقد داستان عصر آدینه 3/4/1390 جلسه: (80)

کاترین مَنسفیلد‌ موری د‌ر سال 1888 د‌ر وِلینگتونِ نیوزلند‌ به د‌نیا آمد‌. د‌ر سال 1906 اولین نوشته‌های خود‌ را که قطعات کوتاه اد‌بی بود‌ند‌ د‌ر یک نشریه‌ی استرالیایی منتشر کرد‌. مَنسفیلد‌ از کوتاه‌نویسانِ مشهورِ عصر خود‌ است و علاوه بر مجموعه ‌د‌استان‌هایی که از او به چاپ رسید‌ه، مجموعه اشعارش هم که همسرش آن‌ها را جمع‌آوری کرد‌ه د‌ر 1923 منتشر شد‌ه است .منسفیلد د‌ر اوج جوانی به سل مبتلا شد و علی‌رغمِ د‌وره‌های طولانی د‌رمان و استراحت، حالش‌ رو به وخامت رفت و د‌ر سال 1925 د‌ر 37 سالگی د‌ر فانتِین‌بلو فرانسه د‌رگذشت.
کتاب مروارید از کاترین منسفیلد توسط غلامعلی مرادی در سال ۱۳۸۸ توسط نشر سبزان به چاپ رسیده است. این مجموعه دربرگیرنده ۱۲ داستان کوتاه از این نویسنده تحت عناوینی چون زن مغازه‌دار، میلی، معلم خصوصی جوان، سفر نامعقول، باد می‌وزد، و ترشی شوید است.
منسفیلد موری نویسنده داستان کوتاه نوگرای اهل نیوزیلند بود. از برجسته‌ترین ویژگی‌های د‌استان‌های مَنسفیلد‌ شخصیت‌پرد‌ازی‌هایش است. او با طمأنینه و ظرافتی خاص، تک‌گویی د‌رونی شخصیت‌ها را با د‌ید‌گاه‌های خود‌ د‌ر مقام مؤلف ـ راوی اثر د‌ر هم می‌آمیزد‌ و آن‌ها را با حد‌اقل کنش از جانب شخصیت‌ها ترکیب می‌کند‌ تا به تأثیرگذاری مضاعفی د‌ست یابد‌. مَنسفیلد‌ عمیقاً چخوف را تحسین می‌کرد‌ه و تحت تأثیر او بود‌ه. او گرچه د‌ر علاقه‌اش به ساد‌ه‌نویسی و ارائه‌ی توصیفاتی ساد‌ه از طبیعت با چخوف مشترک است، اما د‌ر توصیفاتش به تصویرپرد‌ازی‌های شاعرانه و نابی می‌رسد‌ که خاص خود‌ اوست.

غذاخوردن آلمانی

كاترين‌ منسفيلد
برگردان:‌ دنا فرهنگ

سوپ‌ جو را روي‌ ميز گذاشته‌ بود. آقاي‌ رَت‌ كه‌ به‌ سوپ‌خوري‌ زل‌ زده‌بود رو به‌ ميز خم‌ شد و گفت‌: «اين‌ همان‌ چيزي‌ است‌ كه‌ من‌ مي‌خواستم‌. چند روزي‌ است‌ كه‌ اوضاع‌ معده‌ام‌ روبه‌راه‌ نيست‌. سوپ‌ جو، همان‌ غذاي‌ ساده‌اي‌است‌ كه‌ لازم‌ دارم‌. من‌ آشپزي‌ سرم‌ مي‌شود.» و سرش‌ را به‌ طرف‌ من‌چرخاند. سعي‌ كردم‌ درست‌ به‌ اندازه لازم‌ از خودم‌ اشتياق‌ نشان‌ بدم‌.
ـ چه‌ جالب‌!
ـ بله‌. وقتي‌ كسي‌ ازدواج‌ نكرده‌ باشد لازم‌ است‌. البته‌ من‌ همه‌ چيزهايي‌ را كه‌ از زن‌ها مي‌خواستم‌ بدون‌ ازدواج‌ هم‌ به‌ دست‌ آورده‌ام‌.
دستمال‌ سفره‌ را به‌ يقه‌اش‌ آويزان‌ كرد، سوپش‌ را فوت‌ كرد و ادامه‌ داد: ساعت‌ نه‌ براي‌ خودم‌ يك‌ صبحانه انگليسي‌ آماده‌ مي‌كنم‌، البته‌ نه‌ خيلي‌مفصل‌. چهار بُرش‌ نان‌، دو تكه‌ گوشت‌ خوك‌، يك‌ بشقاب‌ سوپ‌ و دو فنجان‌چاي‌. براي‌ شماها چيز دندان‌گيري‌ نيست‌.
اين‌ جمله‌ را با چنان‌ اطميناني‌ گفت‌ كه‌ جرأت‌ نكردم‌ با آن‌ مخالفت‌ كنم‌. ناگهان‌ همه‌ سرها به‌ طرف‌ من‌ برگشت‌. احساس‌ كردم‌ كه‌ دارم‌ بار سنگين ‌مفصل ‌بودن‌ صبحانه ملي‌مان‌ را تحمل‌ مي‌كنم‌. مني‌ كه‌ صبح‌ها در حين‌ بستن‌ دكمه‌هاي‌ پيراهنم‌ فقط‌ يك‌ فنجان‌ چاي‌ خشك‌ و خالي‌ سر مي‌كشم‌.
آقاي‌ هافمن‌ كه‌ اهل‌ برلين‌ بود گفت‌: اين‌كه‌ چيزي‌ نيست‌، من‌ هم‌ وقتي‌ انگلستان‌ بودم‌ صبح‌ها حسابي‌ مي‌لمباندم‌.
قطره‌هاي‌ سوپ‌ را كه‌ روي‌ كت‌ و جليقه‌اش‌ ريخته‌ بود پاك‌ كرد و چشم‌ها و سبيلش‌ را بالا داد.
خانم‌ اشتيگلر پرسيد: واقعاً اين‌قدر زياد مي‌خورند؟ سوپ‌ و نان‌ برشته‌ و گوشت‌ خوك‌، چاي‌ و قهوه‌، مربا و عسل‌ و تخم‌ مرغ‌، ماهي‌ خام‌ و قلوه‌، ماهي ‌پخته‌ و جگر؟ حتي‌ خانم‌ها هم‌ اين‌قدر مي‌خورند؟
آقاي‌ رت‌ گفت‌: دقيقاً. من‌ اين‌ را وقتي‌ در هتل‌ ليشتر اسكوئر بودم‌ فهميدم‌. هتل‌ خوبي‌ بود، اما بلد نبودند چاي‌ دم‌ كنند.
من‌ خنديدم‌ و گفتم‌: اين‌ كاري‌ است‌ كه‌ من‌ بلدم‌. مي‌توانم‌ چاي‌ خيلي‌خوبي‌ دم‌ كنم‌. راز بزرگ‌ آن‌ اين‌ است‌ كه‌ بايد قوري‌ را گرم‌ كرد.
آقاي‌ رت‌ بشقاب‌ سوپش‌ را كنار زد و حرفم‌ را قطع‌ كرد: قوري‌ را بايد گرم‌كرد؟ براي‌ چي‌ قوري‌ را گرم‌ مي‌كنيد؟ ها، ها، هاه‌! فكر نمي‌كنم‌ كسي‌ ميلي‌ به‌خوردن‌ قوري‌ داشته‌ باشد!
چشم‌هاي‌ آبي‌ سردش‌ را با حالتي‌ كه‌ همه‌جور پيش‌داوري‌ خصمانه‌ در آن‌بود به‌ من‌ دوخت‌.
ـ پس‌ راز بزرگ‌ چاي‌ انگليسي‌ همين‌ است‌؟ تنها كاري‌ كه‌ مي‌كنيد اين‌است‌ كه‌ قوري‌ را گرم‌ مي‌كنيد؟
خواستم‌ بگويم‌ كه‌ اين‌ فقط‌ نوعي‌ مقدمه‌چيني‌ است‌، اما نتوانستم‌ آن‌ را ترجمه‌ كنم‌ و ساكت‌ ماندم‌. پيش‌خدمت‌ گوشت‌ گوساله‌ با ترشي‌ كلم‌ و سيب‌زميني‌ آورد. يكي‌ از مسافرها كه‌ اهل‌ شمال‌ آلمان‌ بود گفت‌: از ترشي‌ كلم‌ خيلي‌ خوشم‌ مي‌آيد. الان‌ آن‌قدر خورده‌ام‌ كه‌ جا ندارم‌. مجبورم‌ كه‌ فوراً... به‌طرف‌ خانم‌ اشتيگلر برگشتم‌ و گفت‌: روز قشنگي‌ است‌. شما زود بيدارشديد؟
ـ ساعت‌ پنج‌، ده‌دقيقه‌ روي‌ چمن‌هاي‌ خيس‌ قدم‌ زدم‌. دوباره‌ توي ‌رخت‌خواب‌ رفتم‌. پنج‌ و نيم‌ خوابم‌ برد. هفت‌ بيدار شدم‌ و يك‌ حمام‌ كامل‌كردم‌. دوباره‌ به‌ رخت‌خواب‌ رفتم‌. ساعت‌ هشت‌ پاشويه‌ كردم‌ و ساعت‌هشت‌ و نيم‌ يك‌ فنجان‌ چاي‌ نعناع‌ خوردم‌، ساعت‌ نه‌ قهوه‌ مالت‌ و بعد معالجه‌ام‌ را شروع‌ كردم‌. لطفاً ترشي‌ كلم‌ را بده‌. خودت‌ از آن‌ نمي‌خوري‌؟
ـ نه‌ متشكرم‌. هنوز احساس‌ مي‌كنم‌ برايم‌ كمي‌ سنگين‌ است‌.
زن‌ بيوه‌اي‌ كه‌ سنجاق‌ سري‌ را لاي‌ دندان‌هايش‌ نگه‌ داشته‌ بود پرسيد: راست‌ است‌ كه‌ تو گياه‌خواري‌؟
ـ بله‌، الان‌ سه‌سال‌ است‌ كه‌ گوشت‌ نخورده‌ام‌.
ـ عجيب‌ است‌! تو بچه‌ نداري‌؟
ـ نه‌.
ـ ببين‌، نتيجه‌اي‌ كه‌ از اين‌كار مي‌گيري‌ همين‌ است‌ ديگر. كي‌ تا حالا شنيده ‌كه‌ با سبزيجات‌ بشه‌ بچه‌دار شد؟ شما در انگلستان‌ هيچ‌وقت‌ خانواده‌اي‌ پرزاد و ولد نداشته‌ايد. فكر مي‌كنم‌ همه‌ وقت‌تان‌ را صرف‌ جنبش‌ حق‌ رأي‌ براي‌زنان‌ مي‌كنيد. من‌ الان‌ نُه‌ تا بچه‌ دارم‌ و همه‌، خدا را شكر زنده‌ هستند. بچه‌هايي‌ سالم‌ و خوب‌. فكر كنم‌ بعد از اين‌كه‌ اولي‌ به‌ دنيا آمد من‌...
حرفش‌ را قطع‌ كردم‌: چه‌ جالب‌!
سنجاق‌ سر را در موهايش‌ كه‌ بالاي‌ سرش‌ جمع‌ كرده‌ بود فرو كرد و بابي‌اعتنايي‌ گفت‌: جالب‌ است‌؟ نه‌ چندان‌. يكي‌ از دوستانم‌ چهارقلو زاييد. شوهرش‌ آن‌قدر خوش‌حال‌ بود كه‌ يك‌ مهماني‌ مفصل‌ گرفت‌. بچه‌ها را گذاشته‌ بودند روي‌ ميز! دوستم‌ حسابي‌ به‌ خودش‌ افتخار مي‌كرد.
مرد مسافر كه‌ داشت‌ با سر چاقو به‌ برشي‌ از سيب‌ زميني‌ گاز مي‌زد گفت‌: آلمان‌ كشور خانواده‌هاست‌.
همه‌ با سكوت‌ تحسين‌آميزي‌ حرفش‌ را تأييد كردند.
بشقاب‌ها را براي‌ آوردن‌ گوشت‌ گوساله‌، كشمش‌ قرمز و اسفناج‌ عوض‌كردند .چنگال‌هاشان‌ را با نان‌ سياه‌ تميز كردند و دوباره‌ شروع‌ به‌ خوردن‌كردند.
آقاي‌ رَت‌ پرسيد: چه‌قدر اين‌جا مي‌مانيد؟
ـ دقيقاً نمي‌دانم‌. سپتامبر بايد لندن‌ باشم‌.
ـ حتماً سري‌ به‌ مونيخ‌ هم‌ مي‌زنيد.
ـ نه‌، متأسفانه‌ وقت‌ ندارم‌. مي‌دانيد، نبايد در معالجاتم‌ وقفه‌ بيفتد.
ـ ولي‌ شما بايد مونيخ‌ را ببينيد. تا وقتي‌ به‌ مونيخ‌ نرفته‌ايد يعني‌ آلمان‌ را نديده‌ايد. تمام‌ نمايشگاه‌ها، همه‌ هنر و روح‌ زندگي‌ آلمان‌ در مونيخ‌ است‌. در آگُست‌ جشن‌واره‌ واگنر برگذار مي‌شود، همين‌طور موتزارت‌ و مجموعه‌اي ‌از نقاشي‌هاي‌ ژاپني‌. و آب‌جو! اگر به‌ مونيخ‌ نرفته‌ باشيد نمي‌توانيد بفهميد آب‌جو خوب‌ يعني‌ چه‌. اين‌جا من‌ هر روز بعد از ظهر خانم‌هاي‌ متشخصي‌ رامي‌بينم‌ كه‌ لبي‌ تر مي‌كنند اما در مونيخ‌ خانم‌هاي‌ متشخص‌ ليوان‌هاي‌ آب‌جو به‌ اين‌ بزرگي‌ مي‌خورند.
و با دست‌ اندازه‌ يك‌ پارچ‌ را نشان‌ داد.
آقاي‌ هافمن‌ گفت‌: من‌ وقتي‌ زياد آب‌جو مونيخي‌ مي‌خورم‌ حسابي‌ عرق‌مي‌كنم‌ .اين‌جا كه‌ هستم‌، وقتي‌ راه‌ مي‌روم‌، دايم‌ عرق‌ مي‌ريزم‌، هر چند لذت‌مي‌برم‌، ولي‌ توي‌ شهر اين‌طور نيست‌. انگار عرق‌ كرده‌ باشد، چون‌ حرفش‌ را زده‌ بود، گَل‌ و گردنش‌ را دستمال‌ كشيد و گوش‌هايش‌ را هم‌ به‌ دقت‌ تميز كرد.
يك‌ ظرف‌ شيشه‌اي‌ مرباي‌ زردآلو روي‌ ميز گذاشتند.
خانم‌ اشتيگلر گفت‌: ميوه‌ براي‌ سلامتي‌ آدم‌ لازم‌ است‌. امروز صبح‌ دكتربهم‌ گفت‌ تا مي‌توانم‌ ميوه‌ بخورم‌.پيدا بود كه‌ او اين‌ دستور را دقيقاً اجرا مي‌كرد.
مرد مسافر گفت‌: انگار شما هم‌ نگران‌ هستيد كه‌ جنگ‌ در بگيرد. قابل‌درك‌ است‌. من‌ توي‌ روزنامه‌ مقاله‌اي‌ راجع‌ به‌ بازي‌اي‌ كه‌ شما انگليسي‌ها درآورده‌ايد خوانده‌ام‌. آن‌ را ديده‌ايد؟
من‌ صاف‌ نشستم‌ و گفت‌: بله‌، اما مطمئن‌ باشيد كه‌ جا نزده‌ايم‌.
آقاي‌ رَت‌ گفت‌: خوب‌، پس‌ حالا حساب‌ كار خودتان‌ را بكنيد. شما ارتش ‌نداريد، مگر يك‌ مشت‌ پسربچه‌ كه‌ كله‌شان‌ از سم‌ نيكوتين‌ پر شده‌ است‌.
آقاي‌ هافمن‌ گفت‌: نگران‌ نباشيد. ما نيازي‌ به‌ انگلستان‌ نداريم‌. اگر لازمش‌ داشتيم‌ سال‌ها پيش‌ گرفته‌ بوديمش‌. ما واقعاً چشم‌داشتي‌ به‌ شما نداريم‌.
قاشقش‌ را با سر و صدا به‌طرفم‌ تكان‌ داد. طوري‌ به‌ من‌ نگاه‌ مي‌كرد كه ‌انگار بچه‌ كوچكي‌ هستم‌ كه‌ مي‌تواند هرطور كه‌ خودش‌ دلش‌ خواست‌ با من‌ رفتار كند.
گفتم‌: مطمئناً. ما هم‌ آلمان‌ را لازم‌ نداريم‌.
آقاي‌ رَت‌ براي‌ اين‌كه‌ موضوع‌ گفت‌ و گو را عوض‌ كند گفت‌: امروز صبح‌يك‌ حمام‌ نصفه ‌نيمه‌ كردم‌. بعد از ظهر بايد زانوها و بازوهايم‌ را بشويم‌ .بعد بايد يك‌ساعت‌ ورزش‌ كنم‌. يك‌ گيلاس‌ شراب‌ بزنم‌ با كمي‌ نان‌ و ساردين‌...
كيكي‌ خامه‌اي‌ كه‌ رويش‌ گيلاس‌ بود آوردند.
زن‌ بيوه‌ از من‌ پرسيد: شوهرت‌ چه‌ نوع‌ گوشتي‌ دوست‌ دارد؟
ـ راستش‌ درست‌ نمي‌دانم‌.
ـ نمي‌داني‌؟ چند سال‌ است‌ كه‌ ازدواج‌ كرده‌اي‌؟
ـ سه‌ سال.‌
ـ باورم‌ نمي‌شود. يك‌ هفته‌ هم‌ نمي‌شود بدون‌ دانستن‌ اين‌ موضوع‌خانه‌داري‌ كرد.
ـ هيچ‌وقت‌ ازش‌ نپرسيده‌ام‌. راستش‌ خيلي‌ به‌ غذا اهميت‌ نمي‌دهد.
همه‌ در سكوت‌ نگاهم‌ مي‌كردند و با دهان‌هاي‌ پر از هسته گيلاس‌ سرتكان‌ مي‌دادند. زن‌ بيوه‌ دستمالش‌ را تا كرد و گفت‌: انگار در انگلستان‌چيزهاي‌ خيلي‌ بدي‌ را از پاريسی­‌ها تقليد مي‌كنيد. چه‌طور يك‌ زن‌ مي‌تواند شوهرداري‌ كند، آن‌وقت‌ بعد از سه‌ سال‌ زندگي‌ مشترك‌ هنوز نداند غذاي ‌مورد علاقه شوهرش‌ چيست‌؟
ـMahlzeit.
ـMahlzeit.
در را پشت‌ سر خود بستم‌.

۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

نگاهی به داستان زینه سی و نهم

فرهنگ زده­گی و خرافه پرستی

نگاهی به داستان زینه سی و نهم
داستانی از امید حق­بین
قاسم قاموس


نگاه محتوایی
فرهنگ زده­گی و خرافه پرستی. این چیزی است که داستان به آن پرداخته است. اینجا موضوع چیزی به نام نحسی است. و این چیزی نحس، در اینجا عدد است. و این عدد، عدد سی و نهم است. به نظر می­آید کل داستان روی این موضوع می­چرخد و زنده­گی یک خانواده را با چالش جدی روبه­رو ساخته است. این چیزی است که اعضای خانواده داستان به آن معتقد اند. در این بین عامل قطع پای شخصیت داستان، بیکاری پدر و رزگار بد خانواده، همه عدد سی و نهم است. این عامل، واقع شدن در ِ خانه این خانواده در برابر زینه سی و نهم است.
به این خاطر تلاش خانواده از بین بردن این عامل، عدد نحس است. وقتی آنها این عامل را پیدا می­کنند، به اصلاح آن برمی­آیند. به اینگونه با اضافه نمودن یک پله زینه دیگر، پله­های زینه را به چهل می­رسانند. اینجاست که باید زنده­گی و روزگار این خانواده روبه­راه گردد. اما در پایان می­بینیم که زن خانواده ناگهانی می­میرد و عامل مرگ به درستی روشن نیست که خودکشی است یا مرگ طبیعی؟ و این، پایان غیرپیش بینی برای داستان هم است. زمانی­که انتظار می­رود وضعیت خانواده بهتر شود، کانون خانواده با مرگ زن و ناپدید شدن مرد خانواده از هم می­پاشد. داستان خواسته است بگوید نحسی در کار نیست و زمانی­که حادثه، اتفاق و یا هر چیزی که نام آنرا می­توان گذاشت واقع شود چیزی مانع آن نمی­شود حتا اگر عاملی به نام عدد نحس را به فکر خودت اصلاح کرده باشی.
  

نگاه ساختاری
تلاش برای ارایه و پرداخت متفاوت. چگونه گفتن، نه چه گفتن. این چیزی است که داستان باید اینگونه می­بود. اما داستان آیا اینگونه است؟ این موضوع کلیشه­ای چگونه پرداخت و ِروایت شده است؟ آیا با پرداختی متفاوت و نوی روبه­رو هستیم؟ این نوع بیان برای مخاطب تا چه اندازه تازه و جذاب است؟ به این خاطر زاویه دید دوم شخص انتخاب شده است تا داستان از این نگاه هم متفاوت­تر از بسیاری از داستانهای دیگری باشد که زاویه دید شان اول و سوم شخص است. اما تنها این نیست. نوع ِروایت و بیان داستان هم است که همه سعی در ارایه یک چیز متفاوت داشته است. به اینگونه نثر و زبان داستان را هم به کمک گرفته است تا تفاوت در این زمینه هم وجود داشته باشد.  
به نظر می­آید اینگونه نیست. و داستان در این زمینه زیاد موفق نبوده است. هر چند نویسنده در این راستا تلاش خود را کرده است. اما به علت عدم تجربه کافی در این زمینه، در غایت، داستان خوبی از کار درنیامده است.
پرانتز شروع داستان، بیشتر از آنکه کمکی به پیشبرد داستان کرده باشد، یک پیام است که داستان در همان ابتدا داده است. این چیزی است که در پایان داستان به آن می­رسیم، زمانی­که به موضوع داستان فکر می­کنیم. این قسمت واقعا زاید است اگر از به صورت مستقیم از زبان شخصیت و یا ناخودآگاه او گفته نشود.
بی­پایی شخصیت اصلی، مساله اصلی دیگری داستان است. اما در اینجا مشخص نشده است که پا یا پاهای او از کدام ناحیه قطع است؟ وقتی مادرش می­گوید: "پیسه دار می شویم و یک پای مصنوعی برایت می خریم." پس او یک پا دارد. اما راوی در جایی می­گوید: "مثل همیشه پاهایت درد می گیرد و باز سرعتت را آهسته می کنی." این سهل انگاری نویسنده را می­رساند که به این موضوع بی­توجه بوده است.
زمانی­که شخصیت اصلی در اندیشه اش به گذشته می­رود و زمانی را مجسم می­کند که روی ماین می­رود و آن حادثه برایش پیش می­آید، خوب پرداخت شده است. این واقعا قسمت زیبای داستان است.
اما پایان داستان به خوبی توصیف نشده است. خیلی چیزها برای مخاطب روشن ناشده باقی می­ماند. مرگ مادر شخصیت داستان و ناپدید شدن ناگهانی پدر او. این چیزی است که برای مخاطب جالب نیست. و مخاطب هم به خود زحمت نمی­دهد که علل آن را بیابد. چرا که او هنوز با شخصیت اصلی داستان انس نگرفته و خودمانی نشده است. شخصیت، آن جاذبه لازم را نداشته است تا مخاطب را در جایی همراه خود سازد. به اینگونه زمانی­که او ناگهان مادر و پدر خود را از دست می­دهد احساس مخاطب را بر نمی­انگیزد.
داستانهای حق­بین حداقل چهار تای آن که در عصر آدینه نقد داستان نقد شده اند هیچ کدام به پختگی لازم نرسیده اند. این شاید به این خاطر است که هر کدام راه متفاوت از دیگری در پیش گرفته اند. این، کار نقد و بررسی داستانها را با مشکلی به نام عدم سبک و نوع نگاه واحد روبه­می­سازد. هر چند گفتن از سبک در این مرحله­ای از کار نویسنده شاید کمی دور از وقت باشد، اما رسیدن به چنین کاری هیچگاه دیر یا زود نیست. نیز تجربه کارهای متفاوت نکوهیده نیست. اما این تفاوت باید حداقل تا آنجا باشد که نویسنده راه اصلی خود را در این میان گم نکند. چرا که در آنصورت پیدا کردن آن و رسیدن به نگاه ویژه در داستان که لازمه هر نویسنده­ای است به دست نمی­آید. به این صورت نویسنده می­بایست در این بین راه اصلی خودش را پیدا کند. و لازمه آن چیزی است به نام نگاه ویژه به داستان نویسی و نوع بیان در داستان.        

جلسه نقد داستان عصر آدینه 27/3/1390 جلسه: (79)

امید حق­بین: داستان نویسی را از کلاس اول راهنمایی (صنف شش مکتب) شروع کردم. برای دل خودم می نوشتم. اولین داستان هایم را حتی خودم هم به یادم نمانده. در آن زمان تنها تفریح و کارم خواندن و نوشتن داستان بود. به جرات می توانم بگویم که تمام کتابهای آرتور کانن دویل، آگاتا کریستی، ادگارد آلن پو، هوشنگ مرادی کرمانی، ژول ورن، ایزاک آسیموف و خیلی های دیگر را در همان دوران نوجوانی خوانده بودم. اولین مجموعه داستانم که در یک مجله چاپ شد (باور کنید حتی خودم آن مجله را ندیدم، معلم انشایمان داستان هایم را برد و گفت که چاپ کرده اند) به خاطر همین پراکنده خوانی­ها از نویسنده­های مختلف، هم طنز بود، هم پولیسی و هم تخیلی. این مجموعه داستانِ دنباله دار، روایت شخصیتی بی دست و پا و بدشانس به اسم یونس بود. چهار داستان کوتاه ده تا دوازده صفحه­ای از ماجراهای یونس نوشتم. به خاطر همین ماجراهای یونس بود که در سالهای 80 الی 83 تمام کسانی که در مدرسه راهنمایی بصیرت و حتی مدارس همجوار درس می­خواندند مرا می­شناختند. چون بدون استثنا معلم فارسی یا انشایشان داستانهایم را در تمام کلاس­ها خوانده بودند. رمانی را در ذهنم ساختم و پرداختم و سپس اوایل تابستان بود که شروع به نوشتنش کردم. نام این رمان خیالگر است و چیزهایی که در درونم بوده اند را در آن نوشته ام. نمی­دانم از نظر اکادمیک چه مارکی به این رمان خواهد خورد اما از نظر خودم رمانی است که مرا تا به حال از بعضی دردها خالی کرده است.

زینه سی و نهم
امید حق بین

می­شود گاهی، هر‌چه بخواهی از اعتقادی بگریزی اما نتوانی. زیرا آن عقیده چنان در تو ریشه دوانده که اگر بخواهی ریشه کن‌اش بکنی، پی زندگی خودت را از بیخ کنده‌ای. پس ناچار می شوی بپذیری‌اش و شاهد باشی با اینکه وجود نداشته برایت، برایت تبدیل به یک قدیس و یا حتی سیاهی شود. با اینکه وجود نداشته برایت، برایت اتفاق می‌افتد، زیرا باورش کرده‌ای که وجود دارد. پس چون باورش کرده‌ای حتما وجود دارد. حتی اگر وجود هم نداشته باشد، رخ می دهد برایت. و آن زمان است که اگر اتفاقی ساده و یا گاهی اشتباهی بوده باشد، تو می‌پذیری که پی‌آمد آن عقیده بوده که رخ داده است. آن رخداد را پیش خودت بزرگ میکنی و این بزرگ کردن تنها باعث این می شود که پایه های آن عقیده را در درونت مستحکم سازد، اتفاقات بعدی را برایت به بار آورد، پاسخ چراهایش را به تو بدهد و در آخر بازهم عقیده ات را محکم تر سازد و این چرخه پوچ و ناخواسته تا که عمر داری با تو خواهد بود. در پایان هم تو هستی و کوهی از اتفاقات ناخوش‌آیند که خودت برای خودت بوجود آورده‌ای. چه می‌توانی بکنی غیر از این، انسانی هستی که زندگی‌ات بدون عقیده پوچ است و با عقیده پوچ تر.
از خانه که میایی بیرون، می بینی کار گِل کاری خلاص شده و از این به بعد دیگر کسی از نحسی گپ نمی زند. خوشحال می شوی، اما چیزی نمی گویی. چون می ترسی کسی به تندی جوابت را بدهد. خب، حق دارند. تو در کار گِل کاری کمکشان نکرده‌ای. آرام و بی صدا، به تک تک شان نگاه میکنی. سپس عصایت را زیر بغل‌ات محکم‌تر می چسبی و راه دکان خلیفه جمال را به پیش می گیری. تا دیروز نمی دانستی از آن قسمت کوه که خانه شما در آنجا واقع است تا دکان خلیفه جمال سی و نه پله را باید هر روز پائین می شدی و باز بالا می آمدی. اما حالا که خبردار شده‌اید کاری را انجام داده‌اید که باید سالها قبل می کردید. از زینه اول که پائین می شوی به یاد می آوری که تا دیروز این زینه باعث نحسی خانه‌تان بوده. ناراحت می شوی که چرا زودتر از اینها نفهمیده بودید که این زینه شماره اش سی و نه است. با خودت می گویی: اگر خانه ما درست در مقابل زینه سی و نهم نمی بود هرگز پاهایم سر ماین نمی رفت.
پله بعدی را که پائین میایی، نفس راحتی می‌کشی و به یاد حالت غیر طبیعی دیروز پدرت می افتی. هنگامی که با سروصدا از دروازه حویلی داخل خانه شده بود، نفهمیده بودی که آشفته است و یا خوشحال. می شنیدی که فریاد می زند و می گوید: یافتم، بالاخره دلیل تمام بدبختی هایمان را یافتم. خانه ما درست پیش زینه سی و نهم ساخته شده. ای خدای من، به کل از این عدد بدم می آید. خانه ما پیش زینه یک کم چهل ساخته شده است. ما باید همین فردا صبح، یک زینه دیگر هم بسازیم تا چهل پوره شود.
تمام آنشب را برایتان از نحسی عدد یک کم چهل گفته بود و قصه های بسیاری از بدبختی های انسانهایی نقل کرده بود که به نحوی با عدد یک کم چهل زندگی‌شان درهم آمیخته شده بود. گفته بود که در هرات کسی بوت نمبر سی و نه نمی پوشد و کسانی که نمبر پایشان سی و نه است یا یک نمبر بزرگتر و یا یک نمبر کوچکتر بوت میخرند. شنیده بودی که پدرت میگفت موترهایی که پلیت شان با سی و نه ختم می شود هیچ وقت به فروش نمی روند و یا اینکه نصف قیمت خریدار پیدا می کنند. و در آخر هم برایتان گفته بود که چه شد تا زینه های کوچه را از پائین کوه آسمائی تا پیش دروازه خانه شمار کند.
- امروز پیش خلیفه دگروال بودم. طالع ام را دید. ازش پرسان کردم که چرا زندگی‌ام جور نمی شود و همیشه بدبختی به سراغم می آید. پاسخ داد که در زندگی ات نحسی وجود دارد. تنها کسی هم که می تواند این نحسی را پیدا کرده و برطرف کند، خود تو هستی. تمام اطرافت را خوب نگاه کن. درست جایی پیدایش می کنی که انتظارش را نداری. من هم از دکان خلیفه دگروال تا خانه هرچه که فکر کردم به ذهنم چیزی نرسید. وقتی به زینه ها رسیدم، گفتم خیر است، بیایم و همین زینه ها را یک شمار بکنم. شاید مشکل در همین ها باشد. چون هیچ انتظارش را نداشتم. شانسی که واقعا هم مشکل در همین زینه ها بوده.
چند پله دیگر را هم پائین میایی. عصایت در زیر بغل ات کمی کج شده. راستش می کنی و پله بعدی را هم پائین میروی. نگاهی که به پشت سر می کنی، میبینی کسی دیگر پیش دروازه حویلی ایستاد نشده است. با خودت می گویی که همه رفته اند داخل حویلی و جشن می گیرند. خوشحال هستند. تو هم خوشحال هستی. همه به یک اندازه خوشحال هستید. به یاد مادرت می افتی که شب قبل در حویلی هنگامی که تو را تنها گیر کرده بود چه به تو گفته بود:
- بَچِم اجمل، باش که فردا صبح پدر جانت یک زینه پیش از زینه یک کم چهل جور کند، باز انشالله زندگی ما هم جور میشود. کل ما از بدبختی خلاص میشویم. دیگر پدرت من را لت نمی کند. میدانی که پدرت من و شما را بسیار دوست دارد. او مهربان است، اما سختی زندگی اجازه نمی دهد که خوش رفتاری کند. بگذار این زینه ساخته شود باز می بینی که با همه ما مهربان می شود. پیسه دار می شویم و یک پای مصنوعی برایت می خریم. آن وقت می توانی که به مکتب برگردی.
مادرت با مهربانی این حرف را زده بود. همان لحظه با خودت فکر کرده بودی که چقدر دوستش داری و چه خوب می شد اگر چند روپیه پس اندازت را برایش کدام تحفه بخری، باز به سرعت با خودت موافقت کرده بودی که همین فردا می روی و برایش یک تحفه می گیریی و بالاخره رو در رویش می گویی که چقدر دوستش داری. حالا دیگر زینه ها را کمی سریع تر پائین می روی. از این فکر که قرار است بروی و برایش تحفه بخری، کمی به هیجان می آیی و انرژی ات دو چند می شود. اما مثل همیشه پاهایت درد می گیرد و باز سرعتت را آهسته می کنی.
پله بعدی را که پائین می­روی، پا دردت بیشتر می شود. می ایستی و به پشت سرت نگاه می کنی. زینه هایی را می بینی که خانه های بالای کوه را دانه دانه به زمین هموار پای کوه و قسمت پر رفت و آمد شهر متصل می کند. زینه هایی را می بینی که همینطور از کوه بالا رفته اند و دست آخر هم در بین آن خانه های بالای کوه ناپدید شده اند. اندکی بعد نه تنها آن پله ها را، بلکه دیگر حتی آن خانه های بالای کوه را هم نمی بینی. یک کوه لخت و بی آب و علف می بینی که در قسمت های بالایی اش حتی یک خانه هم ساخته نشده است. فقط تا چند خانه بالاتر از شما که در همین کوهپایه هستید خانه سازی ادامه داشته است. خودت را می بینی که از دروازه حویلی بیرون آمدی و میخواهی به مکتب بروی. چهار سال پیشت را می بینی که صنف هشت هستی. عصایی زیر شانه هایت نیست و به جایش پای داری و می توانی به راحتی قدم برداری. آن خودی را می بینی که تصمیم میگیرد امروز از بالای کوه برود تا به مکتب برسد و به جایش دیگر کرایه موتر ندهد. به این ترتیب آن خود تو میتواند کرایه موترش را جمع کند و یک کرمیج نو برای فوتبال بازی کردن بخرد. همانطور که شاهد دور شدن آن خودت هستی، احساس می کنی که چقدر چیزی سر دلت سنگینی می کند. همین که خودت را می بینی که به قسمت های عریان کوه رسیده تصمیم میگیری از همین جا فریاد بزنی و بگویی نرو. آن بالا ماین دارد و تو را می پراند. اما هنوز صدایی از گلویت خارج نشده، صدای ماین به گوشت می رسد و دودی که با مقدار زیادی خاک باد به هوا برخواسته و خودت را می بینی که در آن بین گم شده­ای.
رویت را بر میگردانی و پله بعدی را نیز پائین می شوی. سعی می کنی که درد پایت را فراموش کنی. از این خاطر کمی آهسته قدم و عصا به پیش می مانی. وقتی به پای کوه می رسی بازهم نفس راحتی می کشی. احساس میکنی که دیگر درد هم از بین رفته است. وارد دکان خلیفه جمال می شوی و در بین انواع کالاهای زنانه او به دنبال گمشده ی خودت می گردی. گمشده ای که قرار است متعلق به مادرت شود و هر وقت آنرا می پوشد زیباتر شود. حساسیت زیادی به خرج می دهی تا چادر گِرد آبی آسمانی رنگی را انتخاب کنی. چادر گرد را در دستت میگیری و مادرت را با آن تجسم میکنی. گلهای برجسته چادر از راه دور هم نمایان هستند و مادرت را زیبا جلوه می دهند. با خلیفه جمال کنار می آیی و چادر را از او می خری.
وقتی دوباره به پای کوه و زینه ها برمی گردی بازهم آن بالای کوه را نگاه میکنی، هنوز خاک باد حاصل از انفجار ماین را بر روی هوا می بینی. از پائین کوه هم مردم به طرف آن خود تو می دوند تا اگر هنوز زنده هستی، تو را به شفاخانه ببرند. بازهم درد پایت شروع می شود. اما درد مکتب نرفتنت بیشتر است. با خودت می گویی، اگر خانه ما در زینه یک کم چهل قرار نمی داشت من حالا صنف دوازده بودم و سال دیگر به پوهنتون می رفتم.
شال را در دستت محکم می فشاری و دیگر به بالای کوه نگاه نمی کنی. به زینه های رو به رویت نظر می اندازی. هر زینه را با دقت و آهسته بالا می روی تا درد پایت را بیشتر نکند. همینطور آهسته و آهسته به زینه سی و نهم می رسی و سپس پله چهلم را هم بالا می شوی. باز همان احساس خوب به تو دست می دهد و با خودت می گویی: خدایا شکر که بالاخره نحسی سی و نه ما را یلا می کند و بازهم با خودت میگویی، باید امروز یک جشن بگیریم.
دروازه حویلی بسته است. تک تک می کنی اما کسی دروازه را به رویت باز نمی کند. محکم تر به دروازه می کوبی، اما بازهم کسی نیست که دروازه را به رویت باز کند. اینبار با تمام قدرت می کوبی تا اینکه دروازه چوبی خانه، خودش باز می شود به رویت. داخل حویلی همه هستند و همه حیران به تو و دروازه‌ای که خودش باز شده نگاه می کنند. انگار همه می ترسیدند که دروازه را باز کنند. میپرسی چرا دروازه را باز نمی کردید. کسی پاسخ نمی دهد. متوجه می شوی که پدر و مادرت نیستند. می پرسی که آنها کجا هستند. اما بازهم از بین دو برادر و  سه خواهرت کسی نیست که پاسخ ات را بدهد. همه به زمین خیره شده اند و هق هق کنان به آرامی گریه می کنند.
کم کم نگران می شوی. به سرعت حرکت می کنی به سوی دروازه ورودی مهمان خانه. پدرت را همان دم دروازه می بینی که نشسته و به دیوار کنار دروازه تکیه زده و گریه می کند. می ترسی که بپرسی چه شده است. خودت وارد مهمان خانه می شوی. کسی آنجا نیست. از مهمان خانه به طرف پس خانه و از آنجا اتاق خواب پدر و مادرت میروی. بازهم کسی را آنجا نمی بینی. صدا می کنی و مادرت را طلب می کنی. اما فقط صدای خواهرانت را می شنوی که بلندتر از پیشتر گریه می کنند. دست و پاچه می شوی. چادر گرد از دستت به زمین می افتد و خودت را گم میکنی. همه چیز به سرعت اتفاق می افتد. دو اتاق دیگر را هم می گردی، اما مادرت را پیدا نمی کنی. بر میگردی به طرف آشپزخانه تا آنجا را هم ببینی. اما همان دم دروازه آشپزخانه همه چیز برایت معلوم می شود. مادرت را می بینی که بی جان به زمین افتاده در حالی که چاقوی بزرگی در دستش است. چاقو خونی نیست و می فهمی که نتوانسته از آن استفاده کند. بدنت شروع به لرزیدن می کند و عصا از دستانت خطا می خورند و به زمین می افتی. باز بلند می شوی و به دیوار تکیه می زنی. چون میخواهی بازهم ببینی اش. مادرت را ببینی و مطمئن شوی که این یک سیاهی در دل شب نیست. اما ای کاش خوابی بود که هر لحظه می توانستی از آن بیدار شوی. می بینی که کف آشپزخانه پر از خون است. خونی که از سر مادرت بیرون آمده. می­بینی که دیوار رو به رویی­ات هم خونی شده و می­فهمی که کسی محکم سر مادرت را به دیوار زده است. مطمئن می­شوی که او دیگر زنده نیست. نمی­دانی چه بکنی. گریه­ات نمی­آید. بدنت هنوز می­لرزد. درد پایت را فراموش کرده­ای. عصایت را می­یابی و زیر بغل­ات می­زنی تا خودت را به جمع برادر و خواهرانت برسانی.
همین که از بین مهمان خانه رد می­شوی، چادر گردی که برای مادرت گرفته بودی را می­بینی. همان می­شود که بغض­ات پاره می­شود و با صدای بلند گریه می­کنی. چشمانت خیس اشک می­شود. با همان چشمان خیس  و نیمه باز می­بینی که پدرت دیگر دم دروازه نیست. اندکی بعد می­فهمی که دیگر اصلا در خانه نیست. کسی هم نمی­داند پدرت به کجا رفته است.



1 جوزا 1390
کابل، افغانستان

۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

نگاهی به داستان این مرد و زن

این دو بیگانه

نگاهی به داستان این مرد و زن
داستانی از آنا گاوالدا
قاسم قاموس


آنا گاوالدا راوی زندگی­های سرد و یخبسته­ای است که هیچ گرمایی قادر به آب کردن آن نیست. چرا که او اینگونه بزرگ شده است و شخصیت­اش اینگونه شکل گرفته است. و حالا خواسته است واقعیت این زندگیها را ِروایت کند.
این داستان، حدیث نفس این جامعه است و این مرد و زن، نماینده­ی این جامعه. بر سر این جامعه چه آمده است که زندگی­ شان اینگونه یخ بسته است؟ این همه یخی روابط بین مرد و زن اما در جایی آب می­شود زمانی که پای زن یا مرد دیگری در بین باشد. که اسم آن خیانت است از سوی دو طرف قضیه.
اینجا مرد، همه خوشگدرانی­هایش را کرده است و خیانت­هایش را به زن که زن اوست. و حالا در جایی در مقطعی از زندگی از این کار دست کشیده است نه بخاطر زن و زندگی­مشترک شان که اهمیتی به آن قایل نیست حداقل تا حالا، بخاطر هزینه و مرگ.
اینگونه زندگی برای مرد هزینه زیادی داشته است که سردی زندگی مشترک و رنجاندن خاطر زن از این موارد بوده است. و حالا مساله پول مطرح است و موضوع مرگ که می­تواند عامل بازدارنده مرد برای ارتکاب عمل خیانت باشد. این چیزی است که زن به آن رسیده است. شاید این یک حدس و گمان باشد شاید اظهاری برای تسلای دل خودش.
این همه در مزمت مرد است و معصومیت زن، دو موجودی که زندگی مشترکی را ساخته اند که از نگاه اخلاقی و نزاکت­های اجتماعی فروپاشیده است و مرد، عامل این فروپاشی است. چرا که این مرد است که با خیانت­هایش به زن، چنین وضعیتی را پیش آورده و زندگی را به پرتگاه نیستی نزدیک کرده است. اما زن یا زنانی که طرف دیگر عامل این فروپاشی اند چه؟ منشی­ها یا هر کسانی دیگر.      
این نوعی نگاه رادیکال فمینستی به قضیه هم است. و طرف زن را گرفتن. و یکطرفه به قاضی رفتن. اینها همه رنجیده خاطریی نویسنده از مرد را هم می­رساند. این شاید به گذشته و حال نویسنده هم برگردد و رنجی که از این بابت برده است. جدایی پدر و مادرش در کودکی او و جدایی او از همسرش. در این بین مقصر اصلی از نگاه او شاید مرد بوده است. پدر و همسر او.  
نام زن ماتيلداست. مرد اما نامی ندارد. این نوعی دیگری از مرد ستیزی نویسنده است. و همزادپنداری نویسنده به شخصیت زن داستان. شخصیت زن نام دارد و زیباست. و شخصیت مرد، فاقد نام. به اینگونه با زن، همذات پنداری شده است. 
احساس روشنفکری ناشی از موسیقی سراسر جهان، اگر اینگونه است هیچ کسی بیشتر از انسان افغانی روشنفکر نیست که عمرش را روی موسیقی جهان هزینه کرده است بدون اینکه موسیقی ملی داشته باشد. انسانی­که به هر تحصیلکرده­ای روشنفکر می­گوید. حالا این انسان باید احساس خوبی داشته باشد احساسی که ناشی از بینش جهانی در این زمینه است. برای انسان فرانسوی از این نگاه که قبلا ملی شده است و حالا بین­المللی. و برای انسان افغانی از این نگاه که ملی نشده، زمان زیادی است که بین­المللی شده است.
از اینها که بگذریم داستان، آرام و بدون هرگونه کشمکشی وضعیت انسان فرانسوی را در این هزاره ِروایت کرده است. وضعیتی که می­تواند قابل تعمیم به هر جغرافیایی باشد. به اینگونه که نام مکان را برداریم و نام مکان مورد نظر خود مان را بیاوریم. در آن صورت داستان هر نویسنده­ای خواهد بود و وضعیت جامعه­ی هر نویسنده­ای. چرا که این وضعیت، محدود و محصور به جغرافیای خاصی نیست و فرامکانی و جهانی است. همانند احساس روشنفکر بودن ناشی از موسیقی سراسر جهان و در اینجا و در این مورد یک احساس بدِ ناشی از وضعیت بد جامعه و اندیشه انسان آن که اینگونه مسخ شده است.      
داستان، راوی تنهایی انسان این هزاره است. این تنهایی، هم فزیکی و هم احساسی است. آنچه این مرد و زن، دو شخصیت داستان از آن رنج می­برند تنهایی در دو بعد فزیکی و احساسی است. و این پایان ناخوش زندگی این چنینی اینگونه زندگی­ها است.         


جلسه نقد داستان عصر آدینه 20/3/1390 جلسه: (78)

آنا گاوالدا در سال 1970 در بولوین- بیلان کورت در حومه پاریس به دنیا آمد. والدینش از شهروندان اصیل پاریس بودند و به هنرهای دستی (نقاشی روی ابریشم) اشتغال داشتند. در سال 1974 به بخش اور- ا – لوار در جنوب شرقی پایتخت، محله قبلی راهبان کوچ می‌کنند. آنا در این محله دوران کودکی‌اش را با سه خواهر و برادرش در محیطی بدون دغدغه و هنری گذراند. وقتی چهارده‌ساله شد، والدینش از هم جدا شدند، او نزد یکی از خاله‌هایش رفت که مادر سیزده کودک بود. جا‌به‌جایی محل زندگی دگرگونی جدی در محیط و عادات را به همراه داشت. به عضویت یک انجمن کاتولیکی در سن‌کلود درآمد، در آن‌جا طرز تفکر بدون قید و بندش به محک آزمایش سختی گذاشته شد. ولی از این رهگذر فراگرفت که از سنین کم خود را با دیگر واقعیت‌های زندگی وفق دهد. بعدها وارد دبیرستان مولیر واقع در منطقه 16 در خیابان دکتر بلانش شد. قبل از آن‌که برای تحصیل از سوربن پذیرش بگیرد به کارهایی از قبیل پیش‌خدمتی، فروشندگی، بازاریابی آژانس املاک، صندوق‌داری و گل‌آرایی پرداخت. او تجربه‌ای همه‌جانبه درحیطه‌های متنوع زندگی می‌اندوزد و با ویژه‌ترین انسان‌ها آشنا می‌شود. بدین ترتیب برداشت‌ها، تجارب، تاثیرات و یافته‌هایش را ذخیره و ثبت می‌کند، تا بعدها آن‌ها را دوباره فراخوانی کند و به مددشان داستان‌های جذاب و تا اندازه‌ای غیرمعمولش را بپروراند.
با یک دامپزشک ازدواج کرده و از او صاحب دو فرزند به نام‌های لوئیز و فلیسیتی می‌شود. در این دوران گاهی به عنوان آموزگار و گاهی در مرکز اسناد کار می‌کند و برای گام‌نهادن در دنیای ادبیات دست به نخستین کوشش‌ها می‌زند. در 29 ساله‌گی با مجموعه داستان «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد»، به موفقیت بزرگی دست می‌یابد. اولین چاپ ( تا سال 2003 ) به 20400 تیراژ رسید، تیراژ چاپ کتاب جیبی «ژلو» 16000 و چاپ کتاب‌های آبونمان شده به 14000 جلد رسید. در خارج از فرانسه داستان‌ها به 19 زبان ترجمه شد، و بلافاصله پس از انتشار، جایزه بزرگ آرتی‌ال- ا- لیر 2000 را به خود اختصاص داد.
آنا گاوالدا پس از جدایی از همسرش، کارش را رها و تمام زندگی‌اش را وقف ادبیات می‌کند. موفقیت مغرورش نمی‌کند و با وجود پیشنهادهای اغواکننده، به ناشر کوچکش «لو دیل تانت» وفادار می‌ماند. «شهرت و ثروت مرا اغوا نمی‌کند. آدمی هرچه کم‌تر داشته باشد کم‌تر از دست می‌دهد. ثروت و شهرت دامی برای کودن‌هاست. باید در استقلال کامل نوشت و دل‌مشغول میزان اثر خود نبود».
در ژوئیه 2002 ترجمه آلمانی کتاب در رده نهم فهرست بهترین منتقدین رادیوی «زودوست» قرار می‌گیرد.
رمان دوستش داشتم که درسال 2002 توسط انتشارات لو دیل‌تانت به چاپ رسید. عشق در کارهای آنا گاوالدا همچون زندگی، موضوع اساسی است. عشق می‌تواند خوشبختی‌آفرین و اسرارآمیز و در عین حال دردآور و صدمه‌زننده باشد.
پیش از آنکه نویسنده شروع به نوشتن کند، به مطالعاتی عمیق درباره موضوع مربوطه می‌پردازد. مثلا وقتی درباره یک راننده کامیون ترانزیتی می‌نویسد، به سراغ پمپ بنزین یا تعمیرگاه اتومبیل می‌رود، انسان‌ها را زیر نظر می‌گیرد، با آن‌ها صحبت می‌کند، سؤالات کنجکاوانه‌ای در مورد کوچک‌ترین جزئیات می‌کند و با جدیت یادداشت برمی‌دارد. آنا گاوالدا توجه ویژه‌ای به انسان‌هایی دارد که در زندگی سرکیسه شده‌اند، سرخوردگان و تیپ‌های تباه‌شده، فرقی نمی‌کند ثروتمند، فقیر، جوان، پیر، روشنفکر، یا کارگری ساده باشند. به نظر او هر انسانی دارای نقطه‌ضعفی است. او به کسانی که خود را بدون نقطه ضعف می‌نمایانند و گویی هرگز دچار تزلزل نمی‌شوند، اعتماد ندارد. سبکش بسیار روان، ساده، بی‌طمطراق‌، سلیس و سهل است. سبکی که از همان ابتدا اثرگذار است.
آنا گاوالدا، نويسنده موفق نسل جوان فرانسه براي سومين بار با رمان "دوستش داشتم" بازار نشر ايران را تجربه مي‌كند. و «دوست داشتم کسي جايي منتظرم باشد» و «با هم بودن، همين» از جمله آثار پرفروش و موفق اين نويسنده به حساب مي آيند.
                            
این مرد و زن

آنا گاوالدا
برگردان: الهام دارچينيان


اين مرد و زن در اتومبيل عجيبي نشسته‌اند. اتومبيل حدود سيصد و بيست هزار فرانك برايشان تمام شده، جالب اين است كه مرد در نمايشگاه اتومبيل فقط در مورد قيمت آرم مخصوص اتومبيل كمي دچار ترديد شد.

برف‌پاك‌كن سمت راست بد كار مي‌كند. اين موضوع بسيار آزاردهنده است. دوشنبه از منشي‌اش مي‌خواهد با نمايشگاه اتومبيل تماس بگيرد. لحظه‌اي به اندام ريزنقش منشي نگاه مي‌كند. هرگز با منشي‌هايش روي هم نريخته است. كار مبتذلي است و اين روزها ممكن است زياد براي آدم خرج بردارد. به هرحال مدتي‌است ديگر به زنش خيانت نمي‌كند، از وقتي كه هنگام بازي گلف، با حساب و كتاب مخارج غذايي مشتركشان به تفاهم رسيدند و حسابي خوش گذراندند.

به سوي ويلايشان در شهرستان مي‌راند. مزرعه‌ي بسيار زيبايي نزديك آنجرز. خانه‌اي بي‌نظير.

به قيمت ناچيزي آن را خريدند. اما حسابي روي آن كار كردند...چوب كاري‌هاي زيبا در همه‌ي اتاق‌ها، شومينه‌اي سنگي كه در عتيقه‌فروشي پيدا كردند و فورا چشم‌شان را گرفت، آن را به دقت نصب كردند. پنجره‌ها پرده‌هاي سنگين زيبايي دارند كه با بندهاي پرده جمع شده‌اند. آشپزخانه‌اي بسيار مدرن، قاب دست‌مال‌هاي زري كاري شده، ميزكارهايي از جنس مرمر خاكستري. هر اتاق حمام جداگانه‌اي دارد، اثاثه‌ خانه زياد نيست اما هرچه هست عالي‌ است. بر ديوارها تابلوهاي كنده‌كاري‌هاي قرن نوزدهم با قاب‌هاي طلايي بسيار بزرگ نصب شده‌است كه اساسا مربوط به شكار است.

وسايل و چيدمان خانه، آن را شبيه خانه‌ي تازه پولدارشده‌ها كرده است، اما خوشبختانه خودشان متوجه نيستند.

مرد لباس پايان هفته به تن دارد؛ شلواري پشمي، يقه‌ برگردان آبي آسماني از جنس كشمير (هديه‌ي همسرش براي تولد پنجاه سالگي‌اش). كفش‌هايش كار ژان‌لوب است، هرگز حاضر نيست كفاشي‌اش را عوض كند. بديهي‌ است جوراب هايش چهارخانه‌ي بلند است و همه‌ي ساق پايش را مي‌پوشاند. نسبتا تند مي‌راند. در فكر فرو رفته. وقتي برسند، سري به نگهبانان مي‌زند تا درباره‌ي مزرعه‌ با آن‌ها صحبت كند، مسائل مربوط به خانه، هرس كردن درختان، شكاركردن قاچاقي و...از اين كار متنفر است.

از اين كه احساس كند ديگران اهميتي به حرف‌هايش نمي‌دهند، متنفر است، و اين دقيقا همان كاري است كه دو كارگر آن‌جا انجام مي‌دهند. با بي‌ميلي جمعه صبح‌ها شروع به كار مي‌كنند چون مي‌دانند رئيس همان شب مي‌رسد و بايد طوري نشان دهند كه تكاني به خود داده‌اند.

بايد بيرون‌شان كند، ولي فعلا وقت رسيدن به چنين كاري را ندارد. خسته است. حالش از شركايش به‌هم مي‌خورد. تقريبا ديگر با زنش هم‌بستر نمي‌شود. سپر جلوي اتومبيل پر از پشه شده و برف‌پاك‌كن راست بد صكار مي‌كند. اسم زن ماتيلداست. زيباست اما به‌خوبي از چهره‌اش پيداست هرگونه ميل به زندگي از وجودش رخت بربسته.

هميشه مي‌دانست شوهرش به او خيانت مي‌كند و حالا مي‌داند اگر ديگر اين كار را نمي‌كند، نمي‌خواهد پول خرج كند، مساله، مساله‌ي پول است.

گويي منتظر مرگ است و طي اين رفت و آمدهاي تمام نشدني‌ي پايان هفته هميشه غمگين است.

در اين فكر است كه همسرش او را هيچ‌گاه دوستش نداشته، كه فرزندي ندارد، به پسر كوچكِ نگهبان فكر مي‌كند كه اسمش كوين است و ژانويه تازه سه‌سالش مي‌شود...كوين، چه اسم بدي. او اگر پسري داشت اسمش را پي‌ير مي‌گذاشت؛ نام پدر خودش. يادش مي‌آيد وقتي حرف پذيرفتن فرزندي را پيش كشيد چه بلوايي به پا شد...البته به كت و دامن سبز زيبايي كه روز پيش پشت ويترين ديده نيز فكر مي‌كند.

راديو گوش مي‌دهند. روي موج خوبي است. موسيقي كلاسيك پخش مي‌كند كه آدمي احساس مي‌كند ميل دارد به آن احترام بگذارد و موسيقي سراسر جهان كه به آدمي احساس روشن‌فكر بودن مي‌دهد و نيز اخبارهاي خيلي كوتاه كه آدمي را از خودش بيرون مي‌كشد و ياد بدبختي‌هايش مي‌اندازد.

از عوارضي رد شدند. يك كلمه با هم حرف نزده‌اند و هنوز راه درازي در پيش دارند.


از مجموعه داستانِ دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد/ برگردان: الهام دارچينيان/ نشر قطره
حروف‌چين: فرشته نوبخت

نگاهی به داستان گل رس

طنز زندگی

نگاهی به داستان گل رس
داستانی از جیمز جویس
قاسم قاموس


جدایی انسان از خانه و خانواده و حل شدن در جامعه. این چیزی است که گل رس از آن می­گوید. داستان از نماد یا رمزی می­گوید که آن، گل رس است. چیزی که نام داستان هم است. و در داستان، تنها در یک جا آن هم به صورت غیر مستقیم و مبهم به آن اشاره شده است. این زمانی است که دست ماریا به آن می­خورد زمانی­که دست او باز و چشمان او بسته است. و این وضعیت می­تواند اشاره به نوعی طنز هم باشد. زمانی­که دست ما باز است چشمان ما بسته است. و یا عکس این وضعیت.
ماریا، پیر دختری که بیشتر نقش مادر بزرگها را بازی می­کند تا دختری که بی­پروا و سر به هوا باشد. چرا که حس مجردی و عدم تشکیل خانواده می­تواند از او آدم بدخو و پرخاشگر و بهانه گیر بسازد تا آدمی با این ویژه­گی.
خانواده­اش زمانی که از هم پاشیده است برای کار، خانه را ترک کرده است. و این وضعیت جامعه­ی ماریا هم است. از این کار راضی است. همه باید کار کنند و کسی بار دوش دیگری نیست. ماریا در واقع نقطه وصل همه است. در محل کار بین زنان کارگر و در خانه بین برادران­اش جو و الفی.
در اینجا به صورت واضح نقش مذهب برجسته شده است. و این مذهب، پروتستان است. "قبلاً نظر خوبي راجع به پروتستان‌ها نداشت، ولي حالا فکر مي‌کرد که مردمان خوبي هستند، کمي ساکت و جدي‌اند، ولي با اين همه براي حشر و نشر آدم‌هاي خوبي هستند."
اینگونه موضع در برابر مذهب آن هم در ایرلند که همین حالا هم تداعی کننده افراطگرایی مذهبی در کشورهایی در شرق است کمی طنزآمیز به نظر می­آید. این چیزی است که در دستانهای جویس، یکی از ابزار مهم آن به شمار می­­آید. چرا که ایرلند را با شورشها و آشوبهای پیروان مذاهب مسیحی که عرصه جنگهای مذهبی هم بوده است می­شناسیم. همانگونه که در بخشی از معرفی جویس هم آمده است: دوبلین با "مردمانی که دچار تعصب و خشک مذهبی هستند و از آن جا که مذهب‌شان نتوانسته به طور طبیعی به نیازهای روحی‌شان پاسخ دهد، تبدیل به آدم‌هایی منزوی، سرخورده و اغلب دغل‌باز شده‌اند."
باید پرسید این پروتستان­های کمی ساکت و جدی و آدمهای خوبی برای حشر و نشر از کجا آمد؟ مگر اینکه این اشاره داستان به پروتستان­ها، یکسره نوعی طنز باشد. مانند بعضی دیگر از چیزها در داستان از جمله گل رس که تنها می­تواند یک طنز باشد برای دست انداختن ماریا. و یا یک نماد برای نشان دادن واقعیت ماریا. کسی­که با دیگران فرق دارد و این فرق در سرشت نوع گل اوست. جنس گل ماریا می­تواند از رس باشد که در کوره زندگی به پختگی لازم رسیده است.
زمانی­ هم که دستش به آن می­رسد آن را از او دور می­سازند چرا که در آن صورت تعبیری برای آن ندارند. "ماده نرم و خيسي به انگشتانش خورد، متعجب بود که چرا هيچ‌کس حرفي نزد يا نوار را از روي چشمش برنداشت." اما زمانی­که بار دوم کتاب دعا به ماریا می­رسد به این معنی است که ماریا برای همیشه مجرد و دور از خانه می­ماند. این زمانی خواهد بود که او در سلک راهبه صومعه درآید. این تعبیر دانلی، زن برادر ماریا است.  
"سرانجام خانم دانلي با تغير چيزي به يکي از دخترهاي همسايه بغلي گفت و بهش تذکر داد که فوراً آن را بيرون بيندازد: اين ديگر بازي نبود. ماريا متوجه شد که آن‌دفعه قبول نبوده است و دوباره بايد بازي کند و اين بار کتاب دعا به او افتاد". این، طنزی از بازی­های زندگی هم است.
این در حالی است که ماریا زندگی را در کاخ مرمرین می­جوید با همه امکانات و تسهیلات آن با ثروت کلان و خانواده و کسی که دوستش داشته باشد.