۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

نگاهی به داستان رسوایی

خودکرده را تدبیر نیست

نگاهی به داستان رسوایی
داستانی از آنتون پاولوویچ چخوف
قاسم قاموس


رسوایی داستان ساده­ای است با پرداخت ساده و بدون هرگونه پیچید­گی. در واقع بیشتر داستانهای چخوف اینگونه است. یک ماجرای ساده تبدیل به یک داستان می­شود. و این از مهارت­های چخوف است. اگر کل ماجرای داستان را در نظر بگیریم چیزی یک رسوایی، بیشتر نیست. و این چیزی نیست جز یک رسوایی خود ساخته.
اینگونه است، کل داستان روی این موضوع می­چرخد. آهین­یوف، شخصیت اصلی داستان در شب عروسی دخترش بعد از آن ماجرای عاشقانه­ی واقعی و یا غیرواقعی، برای جلوگیری از رسوایی اش و خلاصی از دست وانکین، می­خواهد عمل پیشگیرانه­ی انجام داده تا چنین اتفاقی نیفتد. اما در پایان داستان می­بینیم که این اتفاق افتاده است.
چه کسی این رسوایی را به بار آورده است؟ این پرسشی است که همزمان برای آهین­یوف و خواننده مطرح می­گردد. یگانه متهم در اینجا وانکین است. کسی که بار نخست، آهین­یوف را متهم به داشتن رابطه دوستانه عشقی با مارفای آشپز کرد. این زمانی است که همه از وجود چنین رابطه­ای آگاه شده اند. حتا زن آهین­یوف.
آهین­یوف سراغ وانکین می­رود و خواننده هم او را در این رفتن همراهی می­کند تا شاهد برخورد تند و دور از انتظار او با وانکین باشد. اما زمانی که وانکین سوگند یاد می­کند که کار او نیست، آهین­یوف باز هم دنبال متهم دیگری است. کسی که این رسوایی را به بار آورده است. او هنوز عیب را در وجود دیگران می­جوید. بدون توجه به این که این نقیصه در خود اوست و این رسوایی را خود به بار آورده است.
داستان از این نگاه­، ِروایت ساده و بی­تکلفی دارد. اما تم اصلی این داستان و بیشتر داستانهای چخوف، در نوع ِروایت و شیوه­ی بیان او است، آنچه در داستانهای مدرن وجود دارد. و این نزدیکی داستانهای او را با داستان نویسی امروز هم نشان می­دهد. با اینکه او از زمره­ی داستانهای نویسان مدرن به شمار نیامده است. اما ما داستانهای او را همسو با داستانهای مدرن می­یابیم.
فضا و شخصیت­هایی که در این داستان آمده است، بجا و ماهرانه استفاده شده است. به ویژه شخصیت و موقعیت اجتماعی آهین­یوف، شخصیت اصلی داستان که استاد تاریخ و جغرافیا است. چرا که برای فردی با این موقعیت اجتماعی، هیچ چیزی بدتر از رسوایی این­چنینی نیست. چرا که او استاد تاریخ است و بی­شک این رسوایی، چه واقعی و چه غیر واقعی در کارنامه­ی او ثبت می­گردد. و این چیزی است که شخصیت و موقعیت استادی با این با این ویژه­گی­ها بر نمی­تابد. شاید اگر آهین­یوف موقعیت دیگری غیر از استادی می­داشت، نفس این رسوایی تا این اندازه برایش مهم نبود.
این وضعیت در دنیای سیاستمداران هم حاکم است. اگر گه­گاهی خبری از رابطه عاشقانه­ی و جنسی یکی از مقام­های دولتی کشورها تیتر اصلی رسانه­ها می­شود و تا مدتها برسر زبانها می­ماند، به این خاطر است. در حالی­که در زندگی عادی آدمها و آدمهای عادی از اینگونه داستانها هر روزه اتفاق می­افتد و هیچگاه تبدیل به داستانی نمی­شود.   
از اینکه بگذریم، رسوایی، داستانی است که در زندگی واقعی کسانی هم پیش آمده است. اینجا البته رسوایی از نوع عاشقانه آن مطرح نیست چرا که رسوایی می­تواند در هر زمینه­ی پیش آید که عامل آن خود فرد بوده است. در حالی­که همه تلاش فرد، پیشگیری از رسوایی بوده است. اما در غایت، این اتفاق افتاده است و رسوایی به بار آمده است.
داستان در واقع نشان دادن زندگی واقعی آدمها است که چگونه می­تواند یک موضوع کوچک، یک کنش اشتباه و یک عمل انجام نشده و یا تنها یک سوءتفاهم، یک رسوایی بزرگ به بار آورده و این زندگی را تا آستانه فروپاشی پیش ببرد.    

جلسه نقد داستان عصر آدینه 30/2/1390 جلسه: (75)

آنتون پاولوویچ چخوف در ۲۹ جنوری ۱۸۶۰ در شهر تاگانروک، در جنوب روسیه، شمال قفقاز، در ساحل دریای آزوف به دنیا آمد. آنتوان در ۱۸۶۷ در هفت سالگی تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه‌ٔ دینی یونانی آغاز کرد اما دو سال بعد در کلاس اول مدرسهٔ عادی به تحصیل خود ادامه داد. در ۱۸۷۹ تحصیلات ابتدایی را تمام کرد و به مسکو رفت و در رشتهٔ پزشکی در دانشگاه مسکو مشغول تحصیل شد. نخستین مجموعه داستان‌اش را دو سال پس از دریافت درجهٔ دکترای پزشکی به چاپ رساند. سال بعد انتشار مجموعه داستان "هنگام شام "جایزه پوشکین را که فرهنگستان روسیه اهدا می‌کرد، برایش به ارمغان آورد. چخوف بیش از هفتصد داستان کوتاه نوشته‌است. در داستان‌های او معمولاً رویدادها از خلال وجدان یکی از آدم‌های داستان، که کمابیش با زندگی خانوادگی «معمول» بیگانه‌است، تعریف می‌شود. چخوف با خودداری از شرح و بسط داستان مفهوم طرح را نیز در داستان‌نویسی تغییر داد. او در داستان‌های‌اش به جای ارائهٔ تغییر سعی می‌کند به نمایش زندگی بپردازد. در عین حال، در داستان‌های موفق او رویدادهای تراژیک جزئی از زندگی روزانهٔ آدم‌های داستان او را تشکیل می‌دهند. تسلط چخوف به نمایشنامه باعث افزایش توانائی وی در خلق دیالوگهای زیبا و جذاب شده بود. چخوف زندگی کوتاهی داشت و همین زندگی کوتاه همراه با بیماری بود. او را مهم‌ترین داستان کوتاه‌نویس برمی‌شمارند و در زمینهٔ نمایش‌نامه‌نویسی نیز آثار برجسته‌ای از خود به جا گذاشته‌است. چخوف در چهل و چهار سالگی بر اثر ابتلا به بیماری سل  درگذشت.

رسوایی
آنتون چخوف
برگردان: امید حق­بین

سرگئی کاپیتونیچ آهینیف استاد ادبیات بود و در آنروز مراسم ازدواج دختر وی همراه استاد تاریخ و جغرافیه جریان داشت . جشن عروسی تقریبا به خوبی در حال اختتام بود. ترانه خواندن، بازی کردن و رقصیدن در اتاق رسامی جریان داشت. خدمتکاران استخدام شده از کلوب، در حالیکه لباسهای سیاهی به تن داشتند که پشتشان مانند دم پرستو قیچی شده بود و پیشبندهای سفید پرچرک نیز به گردن آویخته بودند، با آشفتگی کامل از این اتاق به آن اتاق می رفتند. همهمه و هیاهوی ناشی از صحبت های پراکنده یکسره ادامه داشت. برروی کَوج استاد ریاضی، استاد زبان فرانسوی و مشاور تازه کار مالیات درست کنار یکدیگر نشسته بودند. آنها با عجله و شتاب سخن می گفتند و هنگامی که برای بقیه مهمانان قصه کسانی که زنده به گور شده بودند را تعریف می کردند مابین گپ های یکدیگر می پریدند. گاهی اوقات هم نظریاتشان را درباره فلسفه روح گرایی برای دیگران بیان می کردند. هیچ کدام از آنها به روح گرایی اعتقاد نداشتند، اما هر سه نفر خاطر نشان کردند که امکان دارد چیزهای بسیاری در این جهان اتفاق بی افتد و از تفکر بشر فراتر باشد. اینکه یک گارد در چه شرایط و مواردی می تواند به رهگذران شلیک نماید موضوعی بود که ماستر ادبیات در اتاق کناری برای حاضرین توضیح میداد. این موضوعات نوع بسیار خوش آیندی از هشدار دادن بودند. اشخاصی که جایگاه اجتماعی شان مانع ورود آنان می شد، در حویلی از طریق کلکین داخل ساختمان را نگاه می کردند.
دقیقا در نیمه شب بود که صاحب خانه به آشپزخانه رفت تا ببیند آیا همه چیز برای شام شب آماده است و یا خیر. تمام آشپزخانه از ترکیب بخار و بوی غذاهای لذیذی از قبیل گوشت غاز، گوشت مرغابی و انواع غذاهای دیگر پر شده بود. انواع نوشیدنی ها، خوراکی ها و دیگر لوازم مورد نیاز، بر روی دو میز به صورت نامنظم اما هنرمندانه ای چیده شده بودند. آشپز آنها، مارفا، زن سرخ چهره ای بود که هیکل اش بیشتر شبیه یک بشکه به همراه کمربندی به دور آن می نمود. وی با سروصدا در حال جنبیدن دور میزها بود.
آهینیف در حالی که دستانش را به یکدیگر می مالید و لبهای خود را لیس می زد، گفت: "سترجئون (نوعی ماهی خاویار) را به من نشان بده مارفا. عجب عطری پیچیده! من می توانم تمام آشپزخانه را یک لقمه کنم. زود باش، سترجئون را نشانم بده."
مارفا به سمت یکی از نیمکت ها رفت و با احتیاط توته اخبار روغن مالی شده ای را بلند کرد. آنجا و در زیر آن کاغذ، روی ظرف بسیار عظیمی، یک سترجئون بزرگ آرمیده بود. این ماهی را همراه ژلاتین ماسک زده و توسط برگهای گیاه کَبِر، شاخه زیتون و هویج تزئین اش نموده بودند. آهینیف مدتی به سترجئون خیره ماند و به نفس نفس افتاد. او چشمانش را بیشتر باز کرد، از چهره اش شعاعات نور صادر می شد. وی به پائین خم شد و با لبانش صدای چرخ زنگ زده و گریس مالی نشده ای را به وجود آورد. بعد از اینکه ایستاد، مدتی با شادمانی توسط انگشتان دستش بشکن زد و یک بار دیگر لبانش را ملچ ملوچ کنان لیسید.
از اتاق کناری صدایی آمد که می گفت: "آه-ها! صدای بوسه های آتشین و پر حرارتی می آید... مارفای خردترگ، تو در آنجا کی را می بوسی؟" و سپس در آستانه دروازه آشپزخانه سروکله شابالای داماد، وانکین، با آن موهای کوتاهش نمایان شد. وی ادامه داد: "کی آنجاست؟ آ-آه! ... از دیدن شما بسیار خوشحال شدم! سرگئی کاپیتونیچ! باید بگویم که شما یک پدرکلان عالی هستین!"
آهینیف با دستپاچگی گفت:"من کسی را نمی بوسم، کی به توی احمق چنین حرفی را زده؟ من فقط ... من لبان خودم را لیس می زدم ... از خاطر ... نشان دادن ... خوشحالی ... دیدن منظره ی این ماهی."
-" این را به موجودات بحری بگو!" مزاحم ناخوانده بعد از اینکه این جمله را گفت در حالیکه بی ادبانه نیشخند می زد ناپدید شد. آهینیف از سر خشم سرخ گشت و با خود فکر کرد :"بگذار ببینم! حالا این ملعون می رود و رسوایی را به همه کس خواهد گفت. او مرا در تمام شهر بدنام خواهد کرد، مردک احمق."
آهینیف با کمرویی به اتاق رسامی رفت و مخفیانه در آنجا برای یافتن وانکین نگاهی انداخت. وانکین کنار پیانو ایستاده بود و در حالی که خوشحال و سرمست رو به پائین خم شده بود، چیزهایی را در گوش خواهر زن بازرس پولیس نجوا می کرد. خواهر زن بازرس پولیس نیز می خندید.
آهینیف فکر کرد:"درباره من گپ می زند! درباره من، به او می گوید! و او نیز باور خواهد کرد... باور می کند! او می خندد! خدا به ما رحم کند! نه، من نمی توانم اجازه دهم که این اتفاق بی افتد... من نمی توانم. من باید کاری بکنم تا کسی حرفش را باور نکند... من با همه مردم صحبت خواهم کرد، و او را یک احمق و دروغگو جلوه خواهم داد."
آهینیف سرش را خاراند، و در حالیکه هنوز خجالت زده بود به طرف استاد زبان فرانسوی حرکت کرد. رو به استاد فرانسوی کرده و گفت :"من همین پیشتر در آشپزخانه بودم تا مقدمات شام شب را بچینم، من میدانم که تو به ماهی علاقه مند هستی دوست عزیز و گذشته از هر چیز دیگری من یک استراجئون دارم! تقریبا به درازای یک و نیم یارد! ها ها ها! و راستی ... نزدیک بود که فراموش کنم ... همین الان در آشپزخانه، به همراه این استرجئون، یک قصه کوچک نیز رخ داد! من پیشتر به آشپزخانه رفتم و میخواستم سری از شام شب بزنم. نکته جالب ماجرا اینجاست که ...  به استرجئون نگاه کردم و با اشتیاق لب هایم را لیس زدم. همان وقت وانکین احمق وارد شد و گفت 'ها ها ها! پس تو اینجا در حال بوسیدن هستی!' بوسیدن مارفای آشپز! واقعا احمقانه است که بخواهی این اتفاق را تصور بکنی! آن زن یک موجود کاملا ترسناک است، شبیه این می ماند که تمام دیوها را کنار هم بگذاری. و این پسر درباره بوسیدن او حرف می زند! ساده لوح دیوانه!"
-"چه کسی ساده لوحه دیوانه است؟" این سوال را استاد ریاضی در حالی که نزدیک می شد پرسید.
-"ای بابا او، همان که آنجاست. وانکین! من به آشپزخانه رفته بودم ... "
و ماجرای وانکین را قصه کرد. آهینیف در ادامه سخنانش افزود "... او مرا لوده فکر کرده، ساده لوحه دیوانه! اگر از من بپرسی، ترجیح میدهم که به جای مارفا یک سگ را ببوسم." او به اطرافش نگاهی انداخت و پشت سر خود مشاور تازه کار مالیات را دید.
آهینیف گفت:"ما در حال صحبت راجع به وانکین بودیم. پسرک ساده لوحه دیوانه! او به آشپزخانه آمد و مرا کنار مارفا دید. سپس پیش خود شروع کرد به در آوردن قصه های احمقانه. او گفت: 'تو چرا مارفا را می بوسی؟' باید سرش بد رقم به جایی خورده باشد که این حرف ها را می زند. من به او گفتم 'ترجیح می دهم که به جای مارفا یک بوقلمون نر را ببوسم و در ضمن پسرک احمق، من از خود زن دارم'. او مرا لوده فکر کرده!"
کشیشی که در مکتب کتاب مقدس (انجیل) را تدریس می کرد به طرف آهینیف نزدیک شد و پرسید:"کی تو را احمق فکر کرده؟"
-"وانکین. میدانی قضیه از این قرار است که من در آشپزخانه ایستاده بودم و به استرجئون نگاه می کردم ... "
و الا آخر. چیزی در حدود نیم ساعت بعد تمام مهمان ها از ماجرای استرجئون و وانکین باخبر شدند.
آهینیف در حالی که دستانش را به هم می مالید با خود فکر کرد: "حالا بگذار به هر کس که میخواهد بگوید! بگذار راحت باشد! او شروع خواهد کرد به گفتن داستان ساختگی خودش و همه یک صدا به وی خواهند گفت 'پسرک احمق، چرندیات دروغی ات را بس کن، ما از تمام ماجرا خبر داریم' ."
سپس آهینیف بسیار احساس راحتی و آرامش کرد و به همین خاطر از روی خوشی چهار گلاس بیشتر از حد معمول مشروب نوشید. بعد از اینکه جوانترها را به اتاقشان راهنمایی کرد، به اتاق خودش رفت و بر روی تخت همانند یک بچه معصوم خوابید. فردای آنشب دیگر به ماجرای استراجئون فکر نمی کرد. اما، افسوس! تصمیم را انسان می گیرد اما خدا اختیار دار است. نحسی زبان مقصد منحوسش را اجرا کرد و استراتژی آهینیف دیگر سودمندی نداشت. تنها یک هفته بعد از این ماجرا، دقیقا در روز چهارشنبه بعد از ساعت سوم درسی، هنگامی که آهینیف درست در وسط اتاق معلمین ایستاده بود و به عمل شرارت آمیز پسر بچه ای به نام ویزکین رسیدگی می کرد، مدیر مکتب به طرفش آمد و در حالیکه او را به کناری می کشید گفت:
-     شما باید از ما عذر خواهی کنید... این موضوع به من مربوط نمی شود، اما از طرف دیگر من باید به شما بفهمانم که این کار وظیفه من است... ببینید، شایعاتی مبنی برقراری قصه های عاشقانه بین شما و آن آشپزتان همه جا پیچیده است... به من زیاد مرتبط نیست، اما می گویند که شما با او لاس می زدید، از او بوسه می گرفتید و ... خواهش میکنم، لطفا نگذارید که این موضوع بیشتر از این عمومیت پیدا کند. من از شما تمنا دارم، فراموش نکنید که شما یک استاد مکتب هستید.
آهینف رنگ از رخش پرید و احساس ضعف کرد. او با حالتی آشفته ای به خانه برگشت، شبیه کسی که توسط دسته زنبوران گزیده شده باشد، شبیه کسی که با آب جوش سوزانده شده باشد. همانطور که به خانه می رفت، احساس کرد که تمام شهر به او به عنوان یک آدم رسوا نگاه می کنند. خبر نداشت که بدبختی تازه ای در خانه انتظارش را می کشد.
هنگام خوردن نان شب خانم اش از او پرسید:" چرا غذایت را مثل همیشه نمی خوری؟ به چه موضوعی تا این حد اندوهناک فکر می کنی؟ غصه رابطه عشقی ات را می خوری؟ غم مارفایت را می خوری؟ من همه چیز را در این باره می دانم. یا محمدا! دوستان مهربانم چشمانم را نسبت به این قضیه باز کردند! اوه، او، اوه...! ای آدم بی تمدن"
و بعد از گفتن این سخنان، با سیلی به رویش زد. او بدون اینکه زمین را زیر پایش احساس کند، از پشت میز بلند شد.  بدون پوشیدن کلاه و یا کت اش راهی خانه وانکین شد و او را در خانه یافت.
بدون گفتن مقدمه ای او را مخاطب قراره داده و گفت:" ای آدم پست فطرت! چرا پیش همه مردم شهر این بی آّبرویی را پشت سر من درست کردی؟ چرا به تهمت زدی؟"
-          کدام تهمت؟ درباره چی حرف می زنی؟
-          چه کسی رفته و راجیف را درباره من و بوسیدن مارفا گفته است؟ مگر تو نبودی؟ راستش را به من بگو، تو بودی نه؟ ای نامرد.
وانکین با شگفتی به او نگاه کرد و همزمان تمام قسمت های صورتش از تعجب کشیده شد. به طرف تصویر حضرت مریم نگریست و با بی ریایی قسم خورد که: " خدا مرا محکوم کند! به کمرم بزند و کورم کند اگر حتی یک کلمه درباره شما به کسی گفته باشم! خدا مرا از خانه و کاشانه بی نصیب گرداند و در فلاکت با بیماری بدتر از وبا بمیرم اگر دروغ بگویم!"
صداقت وانکین هیچ جای شکی برجای نمی گذاشت. از قرار معلوم این وانکین نبوده که آن رسوایی را به پایش درست کرده است.
آهینف شگفت زده گشته و تمام قوه فکری اش را جمع کرد. از روی سوابق و اطلاعاتی که داشت به فکر فرو رفت و در حالی که از شدت ناراحتی به سینه اش می کوبید مکررا تکرار می کرد:" پس چه کسی گفته است؟ چه کسی؟"

۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

نگاهی به داستان آینده میان دو انگشت

آرزو

نگاهی به داستان آینده میان دو انگشت
داستانی از عاقله شریفی
قاسم قاموس


داستان آینده میان دو انگشت از گذشته و حال به آینده می­رود و دوباره به گذشته و حال بر می­گردد. اما تم اصلی داستان همان آینده است: going to future. ساختار داستان در این زمینه موفق است. این چیزی است که نویسنده بخوبی از پس آن برآمده است. و این نوعی شکستن زمان هم است به شکل ساده­ی آن بدون هر گونه پیچیدگی در نثر و زبان. اما این رفتن به آینده، عملا و واقعی نسیت و در خیال شخصیت صورت می­گیرد.   
دختری دانشجوی سال چهارم دانشگاه، آروزی کرسی استادی دانشگاه در سر دارد. در رویا، به این آروز می­رسد. و این در دنیای مجازیی خیال است. و در غایت، این آرزو را تحقق نایافته می­یابد زمانی­که آینه­ی آرزوهایش می­شکند.
آینه آرزوهای دختر را باد می­شکند. این باد می­تواند موانع احتمالی بر سر راه دختر هم باشد. سدی در راه رسیدن به آروزیش. که اگر این مانع یا موانع نباشد دختر به آروزیش خواهد رسید. که می­تواند بر سر راه هر کسی قرار بگیرد. اما مهم این است که هر مانعی پله­ی باشد برای رسیدن به آروزها و خواسته­های فرد.  
داستان کوتاه آینده میان دو انگشت در چهار صد کلمه به خوبی آروزی یک دختر دانشجو را ِروایت کرده است. ِروایت اینگونه­ی داستان، موفقانه صورت گرفته است و از ایجاز برخوردار است. این می­رساند که نویسنده در این زمینه دانش داستان نویسی دارد و بخوبی از آن بهره برده است.
نمی دانم این کار چندم نویسنده است؟ اما همین مورد نشان می­دهد که ایشان قریحه­ی داستان نویسی دارد. و این ناشی از جدی بودن نویسنده در زمینه داستان نویسی هم است. نوع بیان و شیوه­ی روایت، موضوعی را که تکراری و کلیشه­ای هم است برای خواننده تحمل پذیر و جالب ساخته است. و او سعی دارد تا داستان را تعقیب کند که تمام می­شود. و این تمام شدن، ناگهانی است. قوت داستان هم در همین است. در بیشتر موارد نویسنده­های تازه­کار، روده درازی می­کنند و کارهای اولیه شان ناخواسته طولانی و کسل کننده می­شود. چرا که در انتقال موضوع و حس به خواننده، موفق نیستند و مجبور به دراز گویی می­شوند تا خواننده را مجاب کنند که چه می­خواهند بگویند.
داستان آینده میان دو انگشت در این زمینه موفق است و این برای یک نویسنده تازه کار موفقیتی بزرگی است.        
تنها در نوع استفاده از فعل زمان گذشته و حال است که اندکی سهل انگاری شده است. و این نیز می­تواند ناشی از کارهای نخست نویسنده باشد که انتقادی زیادی بر آن وارد نیست. اما می­بایست در باز نویسی مورد توجه نویسنده قرار گیرد.
به صورت مشخص، به جمله­های نخست داستان نگاه می­کنیم: "روبروي آيينه دكمه هايم رامي بستم و ميان موهايم دست می­کشیدم. لبخند زنان ميگفتم چقدر اين تيپ به من مي آيد. چ‍‍‍‍‍پن پايين تر از زانو، پتلون آبي راسته و شالي آويخته در گردن . ولي هوا آنقدر سرد نيست كه لباس زمستاني بپوشم."
و جمله­ پایانی داستان: اطرافم را نگاه كردم فقط آيينه شكسته بود و من درهر توته اش به خودم مي ديدم  و از هدف هاي بزرگتري حرف ميزدم و دلم براي لباسهاي تنم همچنان خوش است. در این جمله زمان شکسته است و از گذشته به حال می­آید. صرف فعل زمان گذشته و حال در آغاز و پایان داستان می­بایست یک شکل و یکدست می­بود که  در چند مورد این شکستگی وجود دارد. و این، شکل و یکدستی فعل زمان گذشته و حال را بهم ریخته است.          
       


جلسه نقد داستان عصر آدینه 23/2/1390 جلسه: (74)

آينده ميان دو انگشت

عاقله شریفی

روبروي آيينه دكمه هايم رامي بستم و ميان موهايم دست ميكشيدم. لبخند زنان ميگفتم چقدر اين تيپ به من مي آيد. چ‍‍‍‍‍پن پايين تر از زانو، پتلون آبي راسته و شالي آويخته در گردن . ولي هوا آنقدر سرد نيست كه لباس زمستاني بپوشم.
اما من از پوشيدن اين لباسها سير نمي شوم چون ميانشان احساس ميكنم آدم بزرگي هستم. اعتماد به نفس پيدا ميكنم و ازخودم خوشم مي آيد.
اگرتا دو روز آينده كه نوروز است هوا خيلي گرم نشد همين لباسها رامي پوشم.
اما نه...
اين سال، سال متفاوت تري نسبت به سالهاي پيش خواهد بود. بايد لباس نو پوشيد و دنبال راه هايي گشت كه بتوانند، مرا به هدفهايم برسانند.
آخر كدام راه؟
آه كشيدم و مه صورتم را درآيينه فرا گرفت روي پيشانيم در آيينه بخار گرفته با انگشت نوشتم (استاد دانشگاه)
تكرار ميكردم حتي تلفظش در دهانم شيريني داشت، و كار جز اين نمي توانستم انجام دهم. چون نمرات سه سال گذشته ام معيار نمرات كه استاد دانشگاه بايد داشته باشد را پوره نميكند. آيا امسال مي توانم فيصدي مورد نظر را پوره كنم؟
شايد، اما خيلي مشكل است.
كسي هم نيست كه كمكم كند بغير از خودم و خدا.
به بازوهايم درآيينه تكيه دادم.
با دستم پيشاني و چشمانم را پوشاندم از ميان انگشتانم در آخر دهليز اتاقي پيدا بود. روبروي دروازه اش پنجره كلان پوشانده با پرده جالي، روي تاقچه اش گلدان  كه شاخه هاي سر برآورده از آن تانيم پنجره قد كشيده و آفتاب ميان برگهاي تيره اش  بند آمده بود.
دو طرف پنجره قفسه هاي بزرگ چوبي، طرف راست كتابهاي ادبي با سبك ها و غزل هاي نو و كهنه  از شاعران و اديبان مرده و زنده، طرف چب كتابهاي روانشناسي با خصوصيات متفاوت آدمها و دوسيه ها با پوش هاي آبي داخل الماري كنار دروازه قرار داشتند.
پيش پنجره ميز كامپيوتر و پشت ميز كسي نشسته بود، كه صداي انگشتانش روي  كيلد ها صداي باران شديد را بربام ميداد.
چند لحظه فقط به چشمان سياه و ريزش، ابروان باريك و شكسته اش و موهاي ريخته، ريخته روي پيشانيش خيره ماندم. چپن سياه و بلندش را پوشيد دكمه هايش را باز گذاشت، كتابي را از روي ميز برداشت  داخل اتاق روبرويش شد.
فقط دست اش را مي ديدم كه روي تخته حركت ميكرد و من به ادامه ي انگشتانش ميخواندم (بنام خداوند جان و خرد). بادي به شدت داخل دهليز شد پنجره ها و دروازه ها را كوبيد و من ازصداي دروازه جا خوردم.
اطرافم را نگاه كردم فقط آيينه شكسته بود و من درهر توته اش به خودم مي ديدم  و از هدف هاي بزرگتري حرف ميزدم و دلم براي لباسهاي تنم همچنان خوش است.

نگاهی به داستان تایپه، ناحیه، سال 1970

بیگانه و عشق

نگاهی به داستان تایپه، ناحیه، سال 1970
داستانی از کاترین لی­ین چریوت
قاسم قاموس


با سه تا جغرافیا در داستان مواجه هستیم: امریکا در نماد سربازان و جنگ، ویتنام- جغرافیای جنگ و تایپه- چین تایپه (تایوان) با گرایش به امریکا که مدعی استقلال از چین است. این یک داستان ضد جنگ و ضد خارجی هم است. و دغدغه­ی زن بودن و حق زن که نادیده گرفته شده است.
در اینجا تایپه یا تایوان حیاط خلوت سر بازان امریکایی در جنگ با ویتنام یا همان ویتنام شمالی و ویت کینگ­ها است. اما این جنگ، یکطرفه قضاوت شده است. شاید بهتر می­بود جنگ ویتنام از زاویه بیطرفانه روایت می­شد. چیزی که کمتر صورت گرفته است. "عملیات و درگیری‌های نظامی که ازسال ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۵ بین نیروهای ویتنام شمالی و جبهه ملی آزادیبخش ویتنام جنوبی (معروف به «ویت‌کنگ») از یک سو، و نیروهای ویتنام جنوبی و متحدانش (به ویژه امریکا)، از سوی دیگر رخ داد.
هدف نیروهای ویتنام شمالی و ویت‌کنگ‌ها بیرون راندن امریکا و متحدانش از ویتنام و سرنگون کردن حکومت ویتنام جنوبی و ایجاد کشور واحد ویتنام بود. تمام این هدف‌ها در پایان جنگ ویتنام تامین شد و کشوری که امروز جمهوری سوسیالیستی ویتنام نام دارد به وجود آمد.
با حمایت چین و شوروی از نیروهای ویت‌کنگ و ویتنام شمالی و نیز حمایت امریکا و متحدانش از نیروهای ویتنام جنوبی، درگیری‌های ویتنام بالا گرفت و بتدریج به جنگی بزرگ در سراسر ویتنام و گاه در نقاط دیگر هند و چین تبدیل شد.
دولت امریکا به تدریج مجبور شد تا نیروهای خود را از ویتنام فراخواند و کار دفاع از حکومت ویتنام جنوبی را به خود آن حکومت بسپارد".
این چیزی بود که بعدها در سالهای 1357- 1371 خورشیدی در افغانستان زمان حضور شوروی هم اتفاق افتاد. و طرف دیگر این جنگ، امریکا و متحدانش نادیده گرفته شد.
غایت داستان در شی­واره­گی جنس زن خلاصه شده است. جنسی که آمده است تا مرد را به کامروایی برساند و به این وضعیت معترض باشد. و این سبب شده است تا راوی این وضعیت را سیاه و سفید ببیند. مرد را موجودی می­بیند خشن و هوسران که زن را استفاده می­کند و آزار می­دهد.
این استفاده اما یکسویه است به نفع مرد و زن در این بین موجودی است ضعیف و فاقد شهوت و هوس. او ساخته شد است تا استفاده گردد چون کالا. و یا سرو گردد در وعده­های غذایی مرد که اشتهایش سیری ناپذیر است. و این به ظاهر اعتراض به حضور بیگانه در کشور دیگری است. اما این، اعتراض به همه مردان هم است. حتا مردی که خودی است تنها به این خاطر استثنا شده است تا مرد بیگانه را از میان بردارد. و این از میان برداشتن به منعی پایان قدرت مردان هم است. آنجا که می­گوید: "... حالا بین همه مردها از او بیشتر بدت می‌آید، از همه‌ی مردهایی که تا حالا آمده‌اند و بعد از این خواهند آمد و همه‌ی آنهایی که ترکیبی از آن دو هستند،..." این دو می­تواند مرد بیگانه و خودی هم باشد.   
در مورد نفرت نویسنده از جنس مرد شاید گفت هبوط کروموزوم . y چیزی که علم به نابودی آن در آینده خبر داده است. و نویسنده اینگونه عقده­اش را بر سر موجودی خالی کرده است که مرگ او در آینده پیش بینی شده است. و این مرگ می­تواند حتمی باشد و یا یک اشتباه علمی.
و نویسنده با دستمایه قرار دادن موضوعی یک جنگ و تجاوز بیگانه، شی­واره­گی زن از نگاه خودش را فریاد زده است. و با حمله به نیاز مرد، ناز زن را نادیده گرفته است و نیاز او را. به این خاطر زن را موجودی عاری از هرگونه تمایل جنسی قلمداد کرده است.
به نظر می­آید این، بی­انصافی در حق زن است. و عدم پاسخ به نیاز زن. او زن را صرف یک قربانی می­داند که در هر وضعیتی وادار به تمکین مرد است. اما در این بین نیاز خود او یعنی زن چه می­شود؟ این چیزی است که از نگاه نویسنده نادیده گرفته شده است. و دالر برای جنگ و جنگ برای دالر. و در اینجا دالر برای تصاحب روح زن.  
این یک نگاه به داستان است. و نگاه دیگر، فریاد اعتراض به حضور بیگانه است و عشقی که واقعی نیست و برخواسته از فرونشانی شهوت مرد است نه نیاز احساسی او به زن. زمانی­که مرد او را در رختواب مری صدا می­کند. و زمانی­که در پایان داستان، مرد بازهم در رختخواب او را با نام واقعی خودش صدا می­کند زن با اشتیاق او را می­بوسد. این یعنی رابطه دوسویه بین مرد و زن، بدون واسطه. و این به زن احساس خوبی می­دهد. شاید به این خاطر که به او ارزش و شخصیت قایل شده است. این نگاه به داستان سایه افکنده است و می­تواند تم اصلی آن باشد که به نظر می­آید اینگونه هم است.

جلسه نقد داستان عصر آدینه 16/2/1390 جلسه: (73)


Katherine Lien Chariott
کاترین لی‌ین چریوت نویسنده معاصر چینی است که آثارش در نشریات ادبی امریکا و اروپا چاپ و منتشر می‌شود. مدرک لیسانس خود را در رشته نگارش خلاق از دانشگاه کورنل گرفته و مدرک دکترای خود را از دانشگاه  لاس وگاس نوادا.  بورس داستان‌نویس شاقر را هم گرفته است. داستان حاضر با اجازه و اطلاع نویسنده به فارسی ترجمه و برای نخستین بار در سایت جن و پری منتشر می‌شود. از این نویسنده تا به حال داستانی به فارسی منتشر نشده است. تلفظ دقیق نام نویسنده کاترین به کسر کاف لی‌ین چریوت است. نام وسط، چینی، به معنی گل نیلوفرآبی است. اصل داستان را هم می‌توانید در لینک زیر مطالعه کنید:
  

تایپه، ناحیه، سال 1970  
کاترین لی­ین چریوت
برگردان: اسدالله امرایی 

مرد توی رختخواب تو را مری صدا می‌کند، اما اسم تو که مری نیست. مرد توی رختخواب امریکایی است. وقتی توی رختخواب نیست، یونیفورم سبزی به تن می‌کند، وقتی تو از رختخواب بیرون می‌آیی دلار سبز به تو می‌دهد. یک عالمه دلار سبز، باور کردنی نیست، فقط برای اینکه به اتاق بیایی، فقط برای اینکه به رختخواب بیایی. مرد توی رختخواب تو را مری صدا می‌زند، اما مهم نیست، چون دلار سبز می‌دهد. مهم نیست چون فردا می‌رود. مرد توی رختخواب فردا می‌رود. صبح زود به ویتنام برمی‌گردد. صبح سراغ جنگ خودش می‌رود. برای همین امشب از تو می‌پرسد، آیا دلت برای او تنگ می‌شود. امشب از تو می‌پرسد، ببینم وقتی بروم دلت برای من تنگ نمی‌شود؟ البته. می‌گویی، البته که دلم تنگ می‌شود، قول می‌دهی که دلت برایش تنگ ‌شود. اما واقعیت این است که اصلا دلت برای او تنگ نمی‌شود. نه که بی‌رحم بوده و خشونت به خرج داده، این مرد توی رختخواب –بد اخلاقی که نکرده، این هفته که تو را به شهر برد و چپ و راست توی  رستوران‌ها‌ و فروشگاه‌ها‌ دلار سبز به پایت ریخت. بداخلاق نبود. این شب‌ها‌یی که تو با او توی رختخواب سر می‌کردی بداخلاقی نمی‌کرد که هیچ، مهربان هم بود، هر چند دلت برای او تنگ نمی‌شود، اهمیتی هم به او نمی‌دهی. مثل بقیه به او اهمیتی نمی‌دهی، دست کم تا همین لحظه که دست دراز می‌کند و به آرامی‌شانه‌ات را می‌گیرد. شانه‌ات را چنان به آرامی‌می‌گیرد انگار نه انگار که برای دلار سبز آمده‌ای و اسم واقعی‌ات را می‌پرسد. بی اختیار به او می‌گویی، در گوشش می‌گویی، توی تاریکی، زیر لبی می‌گویی. زیر لبی تکرار می‌کند، یک بار و دو بار و چند بار. از او بدت می‌آید. بدت می‌آید از این مرد توی رختخواب. حالا بین همه مردها از او بیشتر بدت می‌آید، از همه‌ی مردهایی که تا حالا آمده‌اند و بعد از این خواهند آمد و همه‌ی آنهایی که ترکیبی از آن دو هستند، برای اینکه توی تاریکی تو را لمس می‌کند، برای اینکه اسم واقعی‌ات را صدا می‌کند. برای اینکه اسم واقعی‌ات را گفت، نه یک بار و دو بار، انگار هر آنچه را یونیفورم سبزش نمی‌تواند به دست بیاورد دلارهای سبزش می‌خرد. از او بدت می‌آید. از این مرد توی رختخواب و وقتی تو را می‌گیرد او را مرده می‌پنداری. امیدواری که وقتی به ویتنام برگردد آن اتفاق بیفتد. چشم‌ها‌یت را می‌بندی و می‌بینی که مردی شبیه خودت، با موی مشکی که دهقان‌زاده است مثل خودت، از جنگل بیرون می‌آید. این خارجی را درجا می‌کشد. بعد دوباره به مردی که کنارت دراز کشیده نگاه می‌کنی. هجده ساله است یکی دو سال بزرگتر از خودت و اشکت سرازیر می‌شود. آن اشک‌ها‌ را پاک می‌کنی و این بار مجانی می‌بوسی‌اش. او را می‌بوسی، فقط برای همین بار، مری برای این که می‌خواهی.


 منبع: http://www.jenopari.com/article.aspx?id=859 

نگاهی به داستان کتاب چهره

چهره­ی واقعی آدمها

نگاهی به داستان کتاب چهره
داستانی از  امید حق­بین
قاسم قاموس


سومین داستان حق بین که در عصر آدینه نقد داستان، به نقد گذاشته است راهِ متفاوتی را رفته است. این راه شاید به ناکجا آباد باشد و شاید به مقصدی نویسنده. چه چیزِی متفاوت در این داستان است که بتواند با دو داستان قبلی نویسنده تمایزی داشته باشد. می­توان گفت این تفاوت در نوع نگاه نویسنده به زندگی و موضوعی است باب روز جوانان. این باب روز، دنیای مجازیی به نام فیس بوک است. جایی­که امروزه برای جوانانی جذابیتهای زیادی دارد. جوان در این دنیا در پی گمشده­ی است که در دنیای واقعی برایش میسر نیست. جوان از این دنیا چه می­خواهد؟ لذت کاذب یا رسیدن گمشده­ی که در پی آن است؟
اما در این بین چیزی که جالب است پرسه زدن مردان بزرگسال در این دنیا است. جایی که فکر می­شود متعلق به جوانان است. اما این دنیا واقعا دنیای بی­در پیکری است. مثل دنیای مدرن. جایی که هیچ محدودیت و قید و بندی در آن نیست. جایی که می­شود هر طوری خواست زندگی کرد. این واقعا چگونه دنیایی است؟
این شاید به سخره گرفتن مدرنیسم هم باشد در عرصه­ی هنر و ادبیات. و به سخره گرفتن مدرنیزاسیون در عرصه­ی توسعه و تکنالوژی. شاید منظور نویسنده و داستان این نبوده است. اما داستان را می­توان در این جهت هم برد. چرا که یک بخش عمده بزرگ داستان هم اینگونه است. دنیای مجازی مدرن آمده است با مدرنیزاسیون و مدرنسیم، تا دنیای واقعی آدمها را از هم بپاشد. هر چند در داستان این اتفاق نمی­افتد. اما غایت داستان به این سو روان است. این می­تواند یک هشدار و زنگ خطر برای زندگی­های بی­درد سر و آرامی باشد که اجمل و ستاره دارند. ستاره به اینسو روان است. شاید حالا برای یک شوخی و سرگرمی است. اما این شوخی و سرگرمی در دراز مدت، می­تواند شکل جدی و خطرناکی بخود بگیرد. این چیزی است که نشانه­های آنرا در داستان می­بینیم.
داستان خواسته است با کتاب چهره یا همان فیس­بوک، چهره واقعی آدمها را به تصویر بکشد. این شاید هدف غایی داستان بوده است. یکراست به سراغ این کتاب رفته است. موضوع داستان را می­بینیم که چهره­ی دیگرگونه­ی از آدمها را نشان داده است. در عالم ناشناسی دوستی کسانی شکل واقعی به­خود می­گیرد و کسانی هم در این بین راه متفاوتی رفته و ادب و اخلاق و نزاکت را زیر پا می­نهند. دو جنس مخالف به نزدیکی و رابطه دوستانه می­اندیشند و عشق مجازی. در این دنیای مجازی کسانی بر روی هم می­لولند و دوست و خاطرخواه هم می­شوند بدون اینکه بدانند طرف مقابل چه کسی است. آنجا که مردی بزرگسالی به طمع کام­جویی از زنی جوان می­افتد که عروس اوست. به اینگونه واقعیت دنیای مجازی پیش روی مخاطب قرار می­گیرد، در صورتی­که استفاده غلط و صرفا وقت گذرانی از آن شود که در واقع وقت­کشی است.
قضیه اما زمانی نگران کننده است که این وضعیت تبدیل به عادت شده و شکل اعتیاد به­خود بگیرد. اعتیاد به انترنت و وقت­گذرانی و وقت کشی در فیس­بوک. این بخش غیر قابل تحمل کار است. کار که به اینجاها کشید انترنت و وقت­گذرانی در فیس­بوک می­شود بخش عمده­ی از کار فرد که کارهای اساسی و اصلی در بین آن صورت می­گیرد. مانند سریال­های تلویزیونی در تلویزیون­های افغانستان که در بین نشر آگهی تبلیغ پخش می­گردد.
اما آنچه در این داستان اتفاق می­افتد نشان دادن چهره اصلی آدم­هایی است که در این بخش انترنت، فیس­بوک سر و کاری دارند. از نگاه روانشناسی، این نوعی فرافکنی است. و «فرافکني همانند ساير مکانيزمهاي دفاعي، ناهشيار است. اما فرد مي تواند نحوه عمل آن را تصور کند. مانند زماني که فرد مي گويد:" به نظر چه کسي هرزه نگاري(81) جالب است. با توجه به اين که هرزه نگاري کار زشتي است، بايد قوانيني وجود داشته باشد تا کساني که مرتکب اين کار مي شوند، تنبيه گردند."»1
مانند این بخش از داستان: "متن پیامش کاملا سکسی بود که هیچ، در آخر آن نیز با کمال چشم سفیدی خواننده پیام را دعوت به داشتن یک سکس داغ می کرد."                                                                                                            
بخش مهم این داستان، همان مردی است که در فیس­بوک با ستاره پیامی رد و بدل کرده اند. و قرار گذاشتن ستاره با او در پل باغ عمومی در مقابل موبایل فروشی عاطف. و زمانی که در پایان داستان صحبت از موبایل می­شود خواننده بلافاصله می­گیرد که این مرد، همان پدر اجمل و خسر ستاره است. این چیزی است که به پایان داستان ضربه زده است. بهتر بود قبلا از موبایل فروشی گفته نمی­شد تا قصه اصلی داستان در همان جمله پایانی داستان روشن می­شد. به اینگونه پایان غافل­گیر کننده­ی برای خواننده هم می­بود.
در کل می­توان گفت داستان کتاب چهره، قصه­ی خوبی برای یک داستان است. اما از عناصر داستانی، کمتر بهره بوده است. اینجا هدف، نشان دادن چهره واقعی آدمها است. آنچه فروید از آن چیزی در مایه­های شهوت سرکوب شده انسانی نام برده است. و آنجایی که در دنیایی مجازیی به نام فیس­بوک امکان بروز این چهره­ی واقعی وجود دارد این کار صورت می­گیرد. اما در این داستان از عنصر شخصیت پردازی به خوبی استفاده نشده است. به اینگونه ستاره، اجمل و پدر او در حد یک تیپ باقی می­مانند و تبدیل به شخصیت نمی­شوند. مساله­ی دیگر، نثر داستان است که بیشتر گزارشی است تا داستانی. خواننده احساس می­کند با یک گزارش روبه­رو است. و نویسنده آنرا با عجله سرهم بندی کرده است. این بخش عمده ضعف داستان است.     
_______________
منبع:
1.