۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

نگاهی به داستان آینده میان دو انگشت

آرزو

نگاهی به داستان آینده میان دو انگشت
داستانی از عاقله شریفی
قاسم قاموس


داستان آینده میان دو انگشت از گذشته و حال به آینده می­رود و دوباره به گذشته و حال بر می­گردد. اما تم اصلی داستان همان آینده است: going to future. ساختار داستان در این زمینه موفق است. این چیزی است که نویسنده بخوبی از پس آن برآمده است. و این نوعی شکستن زمان هم است به شکل ساده­ی آن بدون هر گونه پیچیدگی در نثر و زبان. اما این رفتن به آینده، عملا و واقعی نسیت و در خیال شخصیت صورت می­گیرد.   
دختری دانشجوی سال چهارم دانشگاه، آروزی کرسی استادی دانشگاه در سر دارد. در رویا، به این آروز می­رسد. و این در دنیای مجازیی خیال است. و در غایت، این آرزو را تحقق نایافته می­یابد زمانی­که آینه­ی آرزوهایش می­شکند.
آینه آرزوهای دختر را باد می­شکند. این باد می­تواند موانع احتمالی بر سر راه دختر هم باشد. سدی در راه رسیدن به آروزیش. که اگر این مانع یا موانع نباشد دختر به آروزیش خواهد رسید. که می­تواند بر سر راه هر کسی قرار بگیرد. اما مهم این است که هر مانعی پله­ی باشد برای رسیدن به آروزها و خواسته­های فرد.  
داستان کوتاه آینده میان دو انگشت در چهار صد کلمه به خوبی آروزی یک دختر دانشجو را ِروایت کرده است. ِروایت اینگونه­ی داستان، موفقانه صورت گرفته است و از ایجاز برخوردار است. این می­رساند که نویسنده در این زمینه دانش داستان نویسی دارد و بخوبی از آن بهره برده است.
نمی دانم این کار چندم نویسنده است؟ اما همین مورد نشان می­دهد که ایشان قریحه­ی داستان نویسی دارد. و این ناشی از جدی بودن نویسنده در زمینه داستان نویسی هم است. نوع بیان و شیوه­ی روایت، موضوعی را که تکراری و کلیشه­ای هم است برای خواننده تحمل پذیر و جالب ساخته است. و او سعی دارد تا داستان را تعقیب کند که تمام می­شود. و این تمام شدن، ناگهانی است. قوت داستان هم در همین است. در بیشتر موارد نویسنده­های تازه­کار، روده درازی می­کنند و کارهای اولیه شان ناخواسته طولانی و کسل کننده می­شود. چرا که در انتقال موضوع و حس به خواننده، موفق نیستند و مجبور به دراز گویی می­شوند تا خواننده را مجاب کنند که چه می­خواهند بگویند.
داستان آینده میان دو انگشت در این زمینه موفق است و این برای یک نویسنده تازه کار موفقیتی بزرگی است.        
تنها در نوع استفاده از فعل زمان گذشته و حال است که اندکی سهل انگاری شده است. و این نیز می­تواند ناشی از کارهای نخست نویسنده باشد که انتقادی زیادی بر آن وارد نیست. اما می­بایست در باز نویسی مورد توجه نویسنده قرار گیرد.
به صورت مشخص، به جمله­های نخست داستان نگاه می­کنیم: "روبروي آيينه دكمه هايم رامي بستم و ميان موهايم دست می­کشیدم. لبخند زنان ميگفتم چقدر اين تيپ به من مي آيد. چ‍‍‍‍‍پن پايين تر از زانو، پتلون آبي راسته و شالي آويخته در گردن . ولي هوا آنقدر سرد نيست كه لباس زمستاني بپوشم."
و جمله­ پایانی داستان: اطرافم را نگاه كردم فقط آيينه شكسته بود و من درهر توته اش به خودم مي ديدم  و از هدف هاي بزرگتري حرف ميزدم و دلم براي لباسهاي تنم همچنان خوش است. در این جمله زمان شکسته است و از گذشته به حال می­آید. صرف فعل زمان گذشته و حال در آغاز و پایان داستان می­بایست یک شکل و یکدست می­بود که  در چند مورد این شکستگی وجود دارد. و این، شکل و یکدستی فعل زمان گذشته و حال را بهم ریخته است.          
       


جلسه نقد داستان عصر آدینه 23/2/1390 جلسه: (74)

آينده ميان دو انگشت

عاقله شریفی

روبروي آيينه دكمه هايم رامي بستم و ميان موهايم دست ميكشيدم. لبخند زنان ميگفتم چقدر اين تيپ به من مي آيد. چ‍‍‍‍‍پن پايين تر از زانو، پتلون آبي راسته و شالي آويخته در گردن . ولي هوا آنقدر سرد نيست كه لباس زمستاني بپوشم.
اما من از پوشيدن اين لباسها سير نمي شوم چون ميانشان احساس ميكنم آدم بزرگي هستم. اعتماد به نفس پيدا ميكنم و ازخودم خوشم مي آيد.
اگرتا دو روز آينده كه نوروز است هوا خيلي گرم نشد همين لباسها رامي پوشم.
اما نه...
اين سال، سال متفاوت تري نسبت به سالهاي پيش خواهد بود. بايد لباس نو پوشيد و دنبال راه هايي گشت كه بتوانند، مرا به هدفهايم برسانند.
آخر كدام راه؟
آه كشيدم و مه صورتم را درآيينه فرا گرفت روي پيشانيم در آيينه بخار گرفته با انگشت نوشتم (استاد دانشگاه)
تكرار ميكردم حتي تلفظش در دهانم شيريني داشت، و كار جز اين نمي توانستم انجام دهم. چون نمرات سه سال گذشته ام معيار نمرات كه استاد دانشگاه بايد داشته باشد را پوره نميكند. آيا امسال مي توانم فيصدي مورد نظر را پوره كنم؟
شايد، اما خيلي مشكل است.
كسي هم نيست كه كمكم كند بغير از خودم و خدا.
به بازوهايم درآيينه تكيه دادم.
با دستم پيشاني و چشمانم را پوشاندم از ميان انگشتانم در آخر دهليز اتاقي پيدا بود. روبروي دروازه اش پنجره كلان پوشانده با پرده جالي، روي تاقچه اش گلدان  كه شاخه هاي سر برآورده از آن تانيم پنجره قد كشيده و آفتاب ميان برگهاي تيره اش  بند آمده بود.
دو طرف پنجره قفسه هاي بزرگ چوبي، طرف راست كتابهاي ادبي با سبك ها و غزل هاي نو و كهنه  از شاعران و اديبان مرده و زنده، طرف چب كتابهاي روانشناسي با خصوصيات متفاوت آدمها و دوسيه ها با پوش هاي آبي داخل الماري كنار دروازه قرار داشتند.
پيش پنجره ميز كامپيوتر و پشت ميز كسي نشسته بود، كه صداي انگشتانش روي  كيلد ها صداي باران شديد را بربام ميداد.
چند لحظه فقط به چشمان سياه و ريزش، ابروان باريك و شكسته اش و موهاي ريخته، ريخته روي پيشانيش خيره ماندم. چپن سياه و بلندش را پوشيد دكمه هايش را باز گذاشت، كتابي را از روي ميز برداشت  داخل اتاق روبرويش شد.
فقط دست اش را مي ديدم كه روي تخته حركت ميكرد و من به ادامه ي انگشتانش ميخواندم (بنام خداوند جان و خرد). بادي به شدت داخل دهليز شد پنجره ها و دروازه ها را كوبيد و من ازصداي دروازه جا خوردم.
اطرافم را نگاه كردم فقط آيينه شكسته بود و من درهر توته اش به خودم مي ديدم  و از هدف هاي بزرگتري حرف ميزدم و دلم براي لباسهاي تنم همچنان خوش است.

نگاهی به داستان تایپه، ناحیه، سال 1970

بیگانه و عشق

نگاهی به داستان تایپه، ناحیه، سال 1970
داستانی از کاترین لی­ین چریوت
قاسم قاموس


با سه تا جغرافیا در داستان مواجه هستیم: امریکا در نماد سربازان و جنگ، ویتنام- جغرافیای جنگ و تایپه- چین تایپه (تایوان) با گرایش به امریکا که مدعی استقلال از چین است. این یک داستان ضد جنگ و ضد خارجی هم است. و دغدغه­ی زن بودن و حق زن که نادیده گرفته شده است.
در اینجا تایپه یا تایوان حیاط خلوت سر بازان امریکایی در جنگ با ویتنام یا همان ویتنام شمالی و ویت کینگ­ها است. اما این جنگ، یکطرفه قضاوت شده است. شاید بهتر می­بود جنگ ویتنام از زاویه بیطرفانه روایت می­شد. چیزی که کمتر صورت گرفته است. "عملیات و درگیری‌های نظامی که ازسال ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۵ بین نیروهای ویتنام شمالی و جبهه ملی آزادیبخش ویتنام جنوبی (معروف به «ویت‌کنگ») از یک سو، و نیروهای ویتنام جنوبی و متحدانش (به ویژه امریکا)، از سوی دیگر رخ داد.
هدف نیروهای ویتنام شمالی و ویت‌کنگ‌ها بیرون راندن امریکا و متحدانش از ویتنام و سرنگون کردن حکومت ویتنام جنوبی و ایجاد کشور واحد ویتنام بود. تمام این هدف‌ها در پایان جنگ ویتنام تامین شد و کشوری که امروز جمهوری سوسیالیستی ویتنام نام دارد به وجود آمد.
با حمایت چین و شوروی از نیروهای ویت‌کنگ و ویتنام شمالی و نیز حمایت امریکا و متحدانش از نیروهای ویتنام جنوبی، درگیری‌های ویتنام بالا گرفت و بتدریج به جنگی بزرگ در سراسر ویتنام و گاه در نقاط دیگر هند و چین تبدیل شد.
دولت امریکا به تدریج مجبور شد تا نیروهای خود را از ویتنام فراخواند و کار دفاع از حکومت ویتنام جنوبی را به خود آن حکومت بسپارد".
این چیزی بود که بعدها در سالهای 1357- 1371 خورشیدی در افغانستان زمان حضور شوروی هم اتفاق افتاد. و طرف دیگر این جنگ، امریکا و متحدانش نادیده گرفته شد.
غایت داستان در شی­واره­گی جنس زن خلاصه شده است. جنسی که آمده است تا مرد را به کامروایی برساند و به این وضعیت معترض باشد. و این سبب شده است تا راوی این وضعیت را سیاه و سفید ببیند. مرد را موجودی می­بیند خشن و هوسران که زن را استفاده می­کند و آزار می­دهد.
این استفاده اما یکسویه است به نفع مرد و زن در این بین موجودی است ضعیف و فاقد شهوت و هوس. او ساخته شد است تا استفاده گردد چون کالا. و یا سرو گردد در وعده­های غذایی مرد که اشتهایش سیری ناپذیر است. و این به ظاهر اعتراض به حضور بیگانه در کشور دیگری است. اما این، اعتراض به همه مردان هم است. حتا مردی که خودی است تنها به این خاطر استثنا شده است تا مرد بیگانه را از میان بردارد. و این از میان برداشتن به منعی پایان قدرت مردان هم است. آنجا که می­گوید: "... حالا بین همه مردها از او بیشتر بدت می‌آید، از همه‌ی مردهایی که تا حالا آمده‌اند و بعد از این خواهند آمد و همه‌ی آنهایی که ترکیبی از آن دو هستند،..." این دو می­تواند مرد بیگانه و خودی هم باشد.   
در مورد نفرت نویسنده از جنس مرد شاید گفت هبوط کروموزوم . y چیزی که علم به نابودی آن در آینده خبر داده است. و نویسنده اینگونه عقده­اش را بر سر موجودی خالی کرده است که مرگ او در آینده پیش بینی شده است. و این مرگ می­تواند حتمی باشد و یا یک اشتباه علمی.
و نویسنده با دستمایه قرار دادن موضوعی یک جنگ و تجاوز بیگانه، شی­واره­گی زن از نگاه خودش را فریاد زده است. و با حمله به نیاز مرد، ناز زن را نادیده گرفته است و نیاز او را. به این خاطر زن را موجودی عاری از هرگونه تمایل جنسی قلمداد کرده است.
به نظر می­آید این، بی­انصافی در حق زن است. و عدم پاسخ به نیاز زن. او زن را صرف یک قربانی می­داند که در هر وضعیتی وادار به تمکین مرد است. اما در این بین نیاز خود او یعنی زن چه می­شود؟ این چیزی است که از نگاه نویسنده نادیده گرفته شده است. و دالر برای جنگ و جنگ برای دالر. و در اینجا دالر برای تصاحب روح زن.  
این یک نگاه به داستان است. و نگاه دیگر، فریاد اعتراض به حضور بیگانه است و عشقی که واقعی نیست و برخواسته از فرونشانی شهوت مرد است نه نیاز احساسی او به زن. زمانی­که مرد او را در رختواب مری صدا می­کند. و زمانی­که در پایان داستان، مرد بازهم در رختخواب او را با نام واقعی خودش صدا می­کند زن با اشتیاق او را می­بوسد. این یعنی رابطه دوسویه بین مرد و زن، بدون واسطه. و این به زن احساس خوبی می­دهد. شاید به این خاطر که به او ارزش و شخصیت قایل شده است. این نگاه به داستان سایه افکنده است و می­تواند تم اصلی آن باشد که به نظر می­آید اینگونه هم است.

جلسه نقد داستان عصر آدینه 16/2/1390 جلسه: (73)


Katherine Lien Chariott
کاترین لی‌ین چریوت نویسنده معاصر چینی است که آثارش در نشریات ادبی امریکا و اروپا چاپ و منتشر می‌شود. مدرک لیسانس خود را در رشته نگارش خلاق از دانشگاه کورنل گرفته و مدرک دکترای خود را از دانشگاه  لاس وگاس نوادا.  بورس داستان‌نویس شاقر را هم گرفته است. داستان حاضر با اجازه و اطلاع نویسنده به فارسی ترجمه و برای نخستین بار در سایت جن و پری منتشر می‌شود. از این نویسنده تا به حال داستانی به فارسی منتشر نشده است. تلفظ دقیق نام نویسنده کاترین به کسر کاف لی‌ین چریوت است. نام وسط، چینی، به معنی گل نیلوفرآبی است. اصل داستان را هم می‌توانید در لینک زیر مطالعه کنید:
  

تایپه، ناحیه، سال 1970  
کاترین لی­ین چریوت
برگردان: اسدالله امرایی 

مرد توی رختخواب تو را مری صدا می‌کند، اما اسم تو که مری نیست. مرد توی رختخواب امریکایی است. وقتی توی رختخواب نیست، یونیفورم سبزی به تن می‌کند، وقتی تو از رختخواب بیرون می‌آیی دلار سبز به تو می‌دهد. یک عالمه دلار سبز، باور کردنی نیست، فقط برای اینکه به اتاق بیایی، فقط برای اینکه به رختخواب بیایی. مرد توی رختخواب تو را مری صدا می‌زند، اما مهم نیست، چون دلار سبز می‌دهد. مهم نیست چون فردا می‌رود. مرد توی رختخواب فردا می‌رود. صبح زود به ویتنام برمی‌گردد. صبح سراغ جنگ خودش می‌رود. برای همین امشب از تو می‌پرسد، آیا دلت برای او تنگ می‌شود. امشب از تو می‌پرسد، ببینم وقتی بروم دلت برای من تنگ نمی‌شود؟ البته. می‌گویی، البته که دلم تنگ می‌شود، قول می‌دهی که دلت برایش تنگ ‌شود. اما واقعیت این است که اصلا دلت برای او تنگ نمی‌شود. نه که بی‌رحم بوده و خشونت به خرج داده، این مرد توی رختخواب –بد اخلاقی که نکرده، این هفته که تو را به شهر برد و چپ و راست توی  رستوران‌ها‌ و فروشگاه‌ها‌ دلار سبز به پایت ریخت. بداخلاق نبود. این شب‌ها‌یی که تو با او توی رختخواب سر می‌کردی بداخلاقی نمی‌کرد که هیچ، مهربان هم بود، هر چند دلت برای او تنگ نمی‌شود، اهمیتی هم به او نمی‌دهی. مثل بقیه به او اهمیتی نمی‌دهی، دست کم تا همین لحظه که دست دراز می‌کند و به آرامی‌شانه‌ات را می‌گیرد. شانه‌ات را چنان به آرامی‌می‌گیرد انگار نه انگار که برای دلار سبز آمده‌ای و اسم واقعی‌ات را می‌پرسد. بی اختیار به او می‌گویی، در گوشش می‌گویی، توی تاریکی، زیر لبی می‌گویی. زیر لبی تکرار می‌کند، یک بار و دو بار و چند بار. از او بدت می‌آید. بدت می‌آید از این مرد توی رختخواب. حالا بین همه مردها از او بیشتر بدت می‌آید، از همه‌ی مردهایی که تا حالا آمده‌اند و بعد از این خواهند آمد و همه‌ی آنهایی که ترکیبی از آن دو هستند، برای اینکه توی تاریکی تو را لمس می‌کند، برای اینکه اسم واقعی‌ات را صدا می‌کند. برای اینکه اسم واقعی‌ات را گفت، نه یک بار و دو بار، انگار هر آنچه را یونیفورم سبزش نمی‌تواند به دست بیاورد دلارهای سبزش می‌خرد. از او بدت می‌آید. از این مرد توی رختخواب و وقتی تو را می‌گیرد او را مرده می‌پنداری. امیدواری که وقتی به ویتنام برگردد آن اتفاق بیفتد. چشم‌ها‌یت را می‌بندی و می‌بینی که مردی شبیه خودت، با موی مشکی که دهقان‌زاده است مثل خودت، از جنگل بیرون می‌آید. این خارجی را درجا می‌کشد. بعد دوباره به مردی که کنارت دراز کشیده نگاه می‌کنی. هجده ساله است یکی دو سال بزرگتر از خودت و اشکت سرازیر می‌شود. آن اشک‌ها‌ را پاک می‌کنی و این بار مجانی می‌بوسی‌اش. او را می‌بوسی، فقط برای همین بار، مری برای این که می‌خواهی.


 منبع: http://www.jenopari.com/article.aspx?id=859 

نگاهی به داستان کتاب چهره

چهره­ی واقعی آدمها

نگاهی به داستان کتاب چهره
داستانی از  امید حق­بین
قاسم قاموس


سومین داستان حق بین که در عصر آدینه نقد داستان، به نقد گذاشته است راهِ متفاوتی را رفته است. این راه شاید به ناکجا آباد باشد و شاید به مقصدی نویسنده. چه چیزِی متفاوت در این داستان است که بتواند با دو داستان قبلی نویسنده تمایزی داشته باشد. می­توان گفت این تفاوت در نوع نگاه نویسنده به زندگی و موضوعی است باب روز جوانان. این باب روز، دنیای مجازیی به نام فیس بوک است. جایی­که امروزه برای جوانانی جذابیتهای زیادی دارد. جوان در این دنیا در پی گمشده­ی است که در دنیای واقعی برایش میسر نیست. جوان از این دنیا چه می­خواهد؟ لذت کاذب یا رسیدن گمشده­ی که در پی آن است؟
اما در این بین چیزی که جالب است پرسه زدن مردان بزرگسال در این دنیا است. جایی که فکر می­شود متعلق به جوانان است. اما این دنیا واقعا دنیای بی­در پیکری است. مثل دنیای مدرن. جایی که هیچ محدودیت و قید و بندی در آن نیست. جایی که می­شود هر طوری خواست زندگی کرد. این واقعا چگونه دنیایی است؟
این شاید به سخره گرفتن مدرنیسم هم باشد در عرصه­ی هنر و ادبیات. و به سخره گرفتن مدرنیزاسیون در عرصه­ی توسعه و تکنالوژی. شاید منظور نویسنده و داستان این نبوده است. اما داستان را می­توان در این جهت هم برد. چرا که یک بخش عمده بزرگ داستان هم اینگونه است. دنیای مجازی مدرن آمده است با مدرنیزاسیون و مدرنسیم، تا دنیای واقعی آدمها را از هم بپاشد. هر چند در داستان این اتفاق نمی­افتد. اما غایت داستان به این سو روان است. این می­تواند یک هشدار و زنگ خطر برای زندگی­های بی­درد سر و آرامی باشد که اجمل و ستاره دارند. ستاره به اینسو روان است. شاید حالا برای یک شوخی و سرگرمی است. اما این شوخی و سرگرمی در دراز مدت، می­تواند شکل جدی و خطرناکی بخود بگیرد. این چیزی است که نشانه­های آنرا در داستان می­بینیم.
داستان خواسته است با کتاب چهره یا همان فیس­بوک، چهره واقعی آدمها را به تصویر بکشد. این شاید هدف غایی داستان بوده است. یکراست به سراغ این کتاب رفته است. موضوع داستان را می­بینیم که چهره­ی دیگرگونه­ی از آدمها را نشان داده است. در عالم ناشناسی دوستی کسانی شکل واقعی به­خود می­گیرد و کسانی هم در این بین راه متفاوتی رفته و ادب و اخلاق و نزاکت را زیر پا می­نهند. دو جنس مخالف به نزدیکی و رابطه دوستانه می­اندیشند و عشق مجازی. در این دنیای مجازی کسانی بر روی هم می­لولند و دوست و خاطرخواه هم می­شوند بدون اینکه بدانند طرف مقابل چه کسی است. آنجا که مردی بزرگسالی به طمع کام­جویی از زنی جوان می­افتد که عروس اوست. به اینگونه واقعیت دنیای مجازی پیش روی مخاطب قرار می­گیرد، در صورتی­که استفاده غلط و صرفا وقت گذرانی از آن شود که در واقع وقت­کشی است.
قضیه اما زمانی نگران کننده است که این وضعیت تبدیل به عادت شده و شکل اعتیاد به­خود بگیرد. اعتیاد به انترنت و وقت­گذرانی و وقت کشی در فیس­بوک. این بخش غیر قابل تحمل کار است. کار که به اینجاها کشید انترنت و وقت­گذرانی در فیس­بوک می­شود بخش عمده­ی از کار فرد که کارهای اساسی و اصلی در بین آن صورت می­گیرد. مانند سریال­های تلویزیونی در تلویزیون­های افغانستان که در بین نشر آگهی تبلیغ پخش می­گردد.
اما آنچه در این داستان اتفاق می­افتد نشان دادن چهره اصلی آدم­هایی است که در این بخش انترنت، فیس­بوک سر و کاری دارند. از نگاه روانشناسی، این نوعی فرافکنی است. و «فرافکني همانند ساير مکانيزمهاي دفاعي، ناهشيار است. اما فرد مي تواند نحوه عمل آن را تصور کند. مانند زماني که فرد مي گويد:" به نظر چه کسي هرزه نگاري(81) جالب است. با توجه به اين که هرزه نگاري کار زشتي است، بايد قوانيني وجود داشته باشد تا کساني که مرتکب اين کار مي شوند، تنبيه گردند."»1
مانند این بخش از داستان: "متن پیامش کاملا سکسی بود که هیچ، در آخر آن نیز با کمال چشم سفیدی خواننده پیام را دعوت به داشتن یک سکس داغ می کرد."                                                                                                            
بخش مهم این داستان، همان مردی است که در فیس­بوک با ستاره پیامی رد و بدل کرده اند. و قرار گذاشتن ستاره با او در پل باغ عمومی در مقابل موبایل فروشی عاطف. و زمانی که در پایان داستان صحبت از موبایل می­شود خواننده بلافاصله می­گیرد که این مرد، همان پدر اجمل و خسر ستاره است. این چیزی است که به پایان داستان ضربه زده است. بهتر بود قبلا از موبایل فروشی گفته نمی­شد تا قصه اصلی داستان در همان جمله پایانی داستان روشن می­شد. به اینگونه پایان غافل­گیر کننده­ی برای خواننده هم می­بود.
در کل می­توان گفت داستان کتاب چهره، قصه­ی خوبی برای یک داستان است. اما از عناصر داستانی، کمتر بهره بوده است. اینجا هدف، نشان دادن چهره واقعی آدمها است. آنچه فروید از آن چیزی در مایه­های شهوت سرکوب شده انسانی نام برده است. و آنجایی که در دنیایی مجازیی به نام فیس­بوک امکان بروز این چهره­ی واقعی وجود دارد این کار صورت می­گیرد. اما در این داستان از عنصر شخصیت پردازی به خوبی استفاده نشده است. به اینگونه ستاره، اجمل و پدر او در حد یک تیپ باقی می­مانند و تبدیل به شخصیت نمی­شوند. مساله­ی دیگر، نثر داستان است که بیشتر گزارشی است تا داستانی. خواننده احساس می­کند با یک گزارش روبه­رو است. و نویسنده آنرا با عجله سرهم بندی کرده است. این بخش عمده ضعف داستان است.     
_______________
منبع:
1.  

جلسه نقد داستان عصر آدینه 2/2/1390 جلسه: (71)

امید حق­بین: داستان نویسی را از کلاس اول راهنمایی (صنف شش مکتب) شروع کردم. برای دل خودم می نوشتم. اولین داستان هایم را حتی خودم هم به یادم نمانده. در آن زمان تنها تفریح و کارم خواندن و نوشتن داستان بود. به جرات می توانم بگویم که تمام کتابهای آرتور کانن دویل، آگاتا کریستی، ادگارد آلن پو، هوشنگ مرادی کرمانی، ژول ورن، ایزاک آسیموف و خیلی های دیگر را در همان دوران نوجوانی خوانده بودم. اولین مجموعه داستانم که در یک مجله چاپ شد (باور کنید حتی خودم آن مجله را ندیدم، معلم انشایمان داستان هایم را برد و گفت که چاپ کرده اند) به خاطر همین پراکنده خوانی­ها از نویسنده­های مختلف، هم طنز بود، هم پولیسی و هم تخیلی. این مجموعه داستانِ دنباله دار، روایت شخصیتی بی دست و پا و بدشانس به اسم یونس بود. چهار داستان کوتاه ده تا دوازده صفحه­ای
از ماجراهای یونس نوشتم. به خاطر همین ماجراهای یونس بود که در سالهای 80 الی 83 تمام کسانی که در مدرسه راهنمایی بصیرت و حتی مدارس همجوار درس می­خواندند مرا می­شناختند. چون بدون استثنا معلم فارسی یا انشایشان داستانهایم را در تمام کلاس­ها خوانده بودند. رمانی را در ذهنم ساختم و پرداختم و سپس اوایل تابستان بود که شروع به نوشتنش کردم. نام این رمان خیالگر است و چیزهایی که در درونم بوده اند را در آن نوشته ام. نمی­دانم از نظر اکادمیک چه مارکی به این رمان خواهد خورد اما از نظر خودم رمانی است که مرا تا به حال از بعضی دردها خالی کرده است.

کتاب چهره
                                                                                                                                                  امید حق­بین

- قبول دارم، راست مِگی... ای دخترا دَ اینجه فقط برای خالی کردن عقده هایشان می آیند.
- می فامی، مه با هیچ دختری دوست نَمیشُم. اوایل چرا، دوست میشدم. اما پسان فامیدم که اگر دوست شوی آبرویت را می برند.                                                                                                                                       پیش از آنکه جمله بعدی اش را بگوید یکمرتبه غیبش زد. تعجب کردم که چرا جمله اش را تمام نکرد و رفت؟ چرا خداحافظی نکرد؟ مدتی انتظارش را کشیدم، اما خبری نشد. در این فرصت به فکر فرو رفتم. خوب که به گفتگویمان فکر کردم خنده ام گرفت. تو گفتی و من باور کردم! عجب آدمهایی هستند. فکر می کند من نمی فهمم. مثل روز برایم روشن است که از صدها دختر خواسته تا با او دوست شوند اما جواب رد شنیده. حالا می آید و این حرفها را می زند. آخر یک نفر نیست که به این مردک بگوید، اگر دختران برایت مهم نیستند پس چرا در بیشتر گفتگوهایت گپ را به سوی آنان می کشانی؟ نشد یک مرتبه با این آدم صحبت کنم بی آنکه از دختران و به قول خودش جنس بد آنان نگوید. همان بهتر که رفت. گفتگو با او تکراری شده بود. باید همصحبت دیگری پیدا می کردم. مدتی این طرف و آن طرف برای خودم چرخیدم تا شاید کسی را بیابم. بحث با کسانی که آمده بودند دیگر برایم لذتی نداشت. چون آنها را هر روز می دیدم. هنرشان این بود که راست و دروغ را بهم بافته و فقط از خودشان تعریف کنند. دنبال یک نفر جدید می گشتم.                                                                                                                            صدای لرزه ی خفیفی مرا از آن دنیا بیرون آورد. موبایلم بود که زنگ می خورد. ناخودآگاه چیزی در درونم گفت چه خوب شد آهنگ گوش نمی دادی وگرنه صدای لرزه موبایل ات را نمی شنیدی. موبایل را درست بالای اسپیکر کامپیوتر گذاشته بودم. دست راستم هنوز بر روی موس بود و مرا همچنان با آن دنیای مجازی پیوند می داد. آن دنیا نیز چنان مرا با خود درگیر کرده بود که اجازه نداد حتی لحظه ای پیوندم را قطع کنم. بدون فکر با دست چپم موبایل را برداشتم و بی آنکه نام تماس گیرنده را بخوانم جواب دادم:
- بله؟                                                                                                                                        صدای آشنایی از آن طرف خط پاسخ داد:
- الو، سلام ستاره.                                                                                                                          صدا هم آشنا بود و هم دلنشین. اما هنوز کاملا به دنیای واقعی خودم برنگشته بودم که بتوانم صاحب صدا را شناسایی کنم. به سرعت موبایل را پیش رویم گرفتم تا نام تماس گیرنده را بخوانم. ای وای! اجملِ خودم بود. آنقدر غرق آن دنیای مجازی شده بودم که حتی صدای شوهرم را از پشت تلفن نشناختم. با دستپاچگی پاسخ دادم:
- سلام اجمل جان. خوبی عزیزم؟
- خوبم، تشکر. کجا هستی؟ ده خانه هستی یا ده فیس بوک؟                                                                            لحن صدایش یک نوع طنز بی غرض را حمل می کرد. اجمل بسیار نازنین بود. به خاطر همین نمی توانستم به او دروغ بگویم. دوستش داشتم. با خنده گفتم:
- ده فیس بوک.
- می فامم که اونجه هستی. خیر است باش. دیگه رقم خو تنهایی ده خانه ساعتت تیر نمشه. مَگَم چرا کده نام مه آن لاین شدی؟ نگفتی اگه رئیس شرکت نام مره آن لاین ببینه، پیش خود چی فکر می کنه؟ میگه ای بچه هیچ کار نمی کنه. فقط ده فیس بوک چکر زده راهیست؟
- ببخشید اجمل جان. فقط خواستم ببینم ده فیس بوک تو چی جریان داره. همیالی می برآیم. حداقل ای ره خو بگو از کجا فامیدی که مه کده نام تو آن لاین شدم؟
- همکارم گفت. بیچاره از مه پرسان کد تو خو دیگه کار کده راهیستی، خی چرا نامت ده فیس بوک آن لاین است؟
- همی آلی می برایم. کاری نداری دیگه؟
- خیر است. ای گپ اوقدر مهم نبود. از خاطر دیگه گپ تلفن کدِم. خواستم مهمانی امشب ره یادآوری کنم. از یادت خو نرفته؟ امشب پدر و مادرم خانه ما می آیند.
- واو، خوب شد برا مه زنگ زدی. بخی از یادم رفته بود.
- حدس می زدم که همی گپ ره بگی. ایقدر ده فیس بوک غرق میشی که زمان و مکان از یادت مره. مقصد امشب بینی ماره پیش پدر و مادرم نبری.
- خو صحیح است. آلی خو وخت است. پسان تر شروع می کنم به آشپزی. کاری نداری؟
-نی، بخیر باشی. خداحافظ                                                                                                                 وقتی تلفن را قطع کردم یک نفس راحت کشیدم. تازه یادم آمد که من کی هستم و کجا هستم. تا چند دقیقه پیش به مرد بودنم شکی نداشتم. حتی به صورت خصمانه ای پشت دختران و زنان مردم بدگویی می کردم. چه می شد کرد، مثلا آن موقع من مرد بودم. مثل دیوانه ها با خودم بلند بلند خندیدم.                                                                                                      به ساعت نگاه کردم. کمی از ظهر گذشته بود. برای آشپزی کردن وقت به اندازه کافی داشتم. ترجیح دادم کمی دیگر هم در فیس بوک چکر بزنم. اما اینبار می بایستی با نام و حساب خودم وارد می شدم. اصلا چرا نام و حساب خودم؟ همه در آنجا مرا از نزدیک می شناسند. در زندگی واقعی کم آنها را دیده ام که در اینجا هم بخواهم با آنها پیچ و تاب بخورم؟ حیف وقتم نکرده؟    یادم آمد که یک حساب کاربری با نام مستعار نیز دارم. بله درست است، اگر از آن استفاده بکنم لذتش بیشتر خواهد بود. به سراغ کامپیوتر رفته و از حساب اجمل خارج شدم. سپس شروع کردم به نوشتن نام کاربری و رمز عبور خودم. همزمان با نوشتن زیر لب زمزمه نیز می کردم:
- منیبه نقطه بادبان صحرا. رمز عبور، یَک دو سه چهار چهار سه دو یَک یَک دو سه.                                              از اینکه مالک این حساب بودم و در استفاده از آن دست باز داشتم، خوشحال شدم و لبخندی زدم. وقتی وارد شدم، لبخند رضایتم تبدیل به یک پوزخند شیطنت آمیز شد. حالا دیگر برای دیوانگی ها و شخصیت آفرینی هایم حاضر و آماده بود. از اینکه حساب فعال و پر رفت و آمدی داشتم به خودم می بالیدم. شانزده تا آگهداد یا به اصطلاح خود فیس بوکی ها نوتیفیکیشن داشتم. چهارتا پیام شخصی برایم آمده بود و شش نفر از من درخواست دوستی کرده بودند. از آن تعداد آگهداد شش نفر فقط بر روی عکس قلابی ام نظر داده بودند. سه نفر این عکس را دوست داشتند. چند نفر دیگر هم بر روی دیوارم جملاتی نوشته بودند که چیز زیاد مهمی نبود. ترجیح دادم به سراغ پیام ها بروم. سه تا پیام اول چرند و پرند بودند. اما پیام چهارم یک متن کاملا دور و درازی بود که کنجکاوم کرد تا بخوانمش. چند سطر اولش را که خواندم از رک بودن نویسنده اش تعجب کردم. واقعا که نویسنده اش اصلا شرم نداشت. معلوم بود که یک شخص عقده ای است و میخواهد خودش را از این طریق ارضا کند. به حد زیادی از خودش تعریف کرده بود. متن پیامش کاملا سکسی بود که هیچ، در آخر آن نیز با کمال چشم سفیدی خواننده پیام را دعوت به داشتن یک سکس داغ می کرد.                                                                                                          ترجیحا از آن صفحه خارج شدم و به سراغ دعوتنامه ها رفتم. همه مرد بودند. دعوت دوستی همه به جزء یک نفر را قبول کردم. آن بنده خدا هم گناهی نداشت، فقط از اسم و عکس اش خوشم نیامد. سپس تا مدت زیادی وقتم را گذاشتم بر روی خواندن معلومات افراد مختلف. به هر سوراخی سرک می کشیدم و بر روی هر دیواری چیزی می نوشتم. از این کار که خسته شدم به سراغ عکس های دیگران رفتم و نظرهای زیادی دادم. کسی را ریشخند می کردم و از کس دیگر تمجید می نمودم. گاهی نیز جواب نظراتم به سرعت داده می شد و ناچار می شدم بازهم نظر بدهم. یکی دو بار هم با چند نفر چت کردم، اما چون بچه سن بودند ترجیح دادم که به زودی چت را قطع کنم.                                                                                           در این بین بی اختیار، متواتراً گوشه چشمی به قسمت پیامها داشتم. چیزی ته دلم می خواست جواب آن شخص را بدهم. بین شخصیت ستاره خانم – که شوهر دارد – و منیبه – که شخصیتی مجازی و بی شوهر است – گیر کرده بودم. چه لزومی دارد که جلوی خودم را بگیرم؟ او که نمی داند من ستاره هستم و شوهر دارم. بالاخره تصمیم گرفتم چیزی برایش بنویسم و کمی نیز او را آزار دهم.                                                                                                                            "سلام. آقای افراسیاب عزیز. من منیبه هستم. ساکن کابل. 27 ساله و خانه دار. شوهرم را از دست داده ام. شما خیلی از خودتان تعریف کرده اید. می شود بگوئید چند ساله هستید؟"                                                                                      پیام را برایش ارسال کردم و دوباره شروع کردم به چرخ زدن و چرند و پرند نوشتن بر روی دیوار دیگران. اما هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم پیامی برایم آمده است. وقتی آن قسمت را باز کردم دیدم همان شخص پاسخم را داده است. از اینکه یک بازیچه دندانگیر را پیدا کرده بودم خوشحال شدم.                                                                                      "سلام عزیزم، من 47 ساله هستم و همانطور که در پیام قبلی نوشته بودم انجنیر می باشم. اتفاقا من هم در کابل زندگی می کنم. اگر گفته هایم را قبول داری و خودت هم ارزشش را داشته باشی پولی خوبی برای یک ساعت با هم بودن به تو می دهم. عکس ات که بسیار مقبول است"                                                                                                                  خنده ام گرفته بود. عجب آدمی را یافته بودم. هنوز چیزی نشده حرف از پرداخت پول خوب می زند. بهتر است کمی ناز کنم و به این صورت بیشتر آزارش دهم.                                                                                                      "ببینید آقای محترم، من پولی نیستم. خدا نگهدار"                                                                                    همانطور که داشتم با موس بازی بازی می کردم تا جواب آن مرد بیاید چشمم به ساعت کامپیوتر خورد. چه می دیدم. ساعت نزدیک پنج عصر بود و من حتی ذره ای برای شام آمادگی نگرفته بودم. تازه گرم یک بازیچه جدید شده بودم ضد حال خوردم. گویی یک دوصد لیتری آب سرد بر رویم ریخته باشند. انگار این اجمل بود که این کار را کرد، چون دوستش داشتم. اگر از پدر و مادرش خوب پذیرایی نکنم، هرگز مرا نخواهد بخشید.                                                                               وای که در این کتاب چهره زمان بسیار زود می گذرد. نمی دانم چرا نامش را فیس بوک مانده اند. فقط میدانم که هر صفحه از آن یک چهره جدید است. من که در این کتاب هزار چهره شده ام. گاهی زن خانه دار، گاهی همسر یک دیپلمات، گاهی مرد، گاهی دختر بچه ای هوس باز و سر به هوا، گاهی انجنیر و ... می شوم. حالا هم که کم مانده بود نقش یک فاحشه را بازی کنم.                                                                                                              باید هر چه زودتر دست به کار شده و غذای شب را فراهم کنم وگرنه چیزی از ستاره واقعی در پیش فامیل خسر ام باقی نخواهد ماند. اما قبل از رفتن همان اعتیاد خوره مانندی که باعث می شد برای خودم در این فضا شخصیت سازی کنم از من خواست تا پیام آخر را از روی شیطنت به این شخص بدهم.                                                                                         "به هر حال نشد که زیادتر گپ بزنیم. حالا باید بروم خرید. ناوقت می شود. برای خرید به پل باغ عمومی می روم. اگر که می خواهی مرا از نزدیک ببینی ساعت 6 بیا آنجا. یک مبایل فروشی معروف به نام عاطف در  آنجاست. کنار همان مبایل فروشی مرا پیدا می کنی."                                                                                                                            این آخرین شیطنت امروزی ام بود. برایم خیلی لذت بخش بود و باعث شد بازهم بخندم و احساس خوشحالی کنم. اینبار همه چیز به سرعت اتفاق افتاد، حتی نام مبایل فروشی که هرگز ندیده بودمش یکباره به ذهنم رسید. پیام را که ارسال کردم، دیدم پیام دیگری از او برایم آمده است. اما بیشتر از این معطل نکرده و از فیس بوک خارج شدم. با عجله دست به کار شدم و دستی به سر و روی خانه کشیدم. خوشبختانه از صبح همه چیز مرتب بود بنابراین زیاد وقتم را نگرفت. سپس به آشپزخانه رفتم تا مقدمات غذای شب را فراهم کنم. هنوز اولین پیاز را پوست نکرده بودم که صدای چرخش کلید دروازه آمد. اجمل به همراه خسر مادرم وارد شدند. در حالی که هنوز دستپاچگی ناشی از عجله کردن زیاد در من به وضوح معلوم می شد به استقبالشان شتافتم. بعد از یک سلام و احوال پرسی گرم با خسر مادرم، از او پرسیدم:                                                                       - خی پدر جان کجاستن؟                                                                                                                  اجمل گفت: نمی دانم، مَه مادر جان رَه دان دروازه گیر کدم. مادر میگه تا نیم راه همراه مه آمد اما مثل ایکه یادش آمده که دواهایش را از خانه نیاورده، بناء پس برگشته.                                                                                         خسر مادرم در ادامه حرف های اجمل گفت: "پدرجانت گفتن اگه ناوقت شد هیچ نمی آیم."                                        بدون اینکه بقیه صحبت برایم مهم باشد از اجمل خواستم تا مادر جان را به مهمانخانه راهنمایی کند. خودم هم به سرعت به آشپزخانه برگشتم تا چایی دم کنم. از شده عجله لرزه بر جانم افتاده بود، چون از آنطرف برای آشپزی بسیار ناوقت می شد. اما شکر خدا اجمل مثل یک شوهر خوب بازهم به دادم رسید و گفت که چایی را خودش دم می کند. در این بین به نیشخند گفت که "چکرای فیس بوک، ای کارا ره هم داره". اجمل را واقعا دوست داشتم. می دانستم که این جمله را از روی غرض نگفته است. به نوعی داشت غیر مستقیم نصیحتم می کرد.                                                                                              به هر ترتیبی که بود، نزدیکی های ساعت هفت شب شام حاضر شد. انصافا خوب هم پخته بودم. درست وقتی که زیر دیگ را خاموش کردم خسر ام از راه رسید. از دیدنش خوشحال شدم و استقبال گرمی از وی کردم. بنده خدا گفت که داروهایش را فراموش کرده بوده، بنا براین ناچار شده بود که به خانه برگردد. به پیشنهاد خسر ام ، ابتدا غذا را آوردم و چای را گذاشتم برای بعد از شام. چون از فرط پیاده روی زیاد بسیار گرسنه شده بود.                                                                        بعد از شام همه دور هم جمع بودیم و از هر دری سخن می گفتیم. خسرم داشت برای ما مدل مبایل جدیدش را معرفی می کرد و مشخصاتش را توضیح میداد. برای من تنها قسمت اتصال به اینترنت و نرم افزار مخصوص فیس بوک اش خوش آیند بود. مبایل را از خسرم گرفتم تا نگاهی به نرم افزارش بی اندازم. اما سوالی که خسرم از ما پرسید مرا از آن شوق و ذوق چک کردن مبایل انداخت و ناخود آگاه غرق دنیایی شدم که بعد از ظهر آنروز برای خودم ساخته بودم. شرم، حیا، روسیاگی، خیانت و ... همه و همه در من جمع شدند. خسرم پرسید:
- شما ها در پل باغ عمومی، مبایل فروشی عاطف را می شناسید؟ شنیده ام مبایل های جدید برای فروش زیاد دارد اما امروز هر چه که گشتم نیافتمش.
کابل – افغانستان
11/10/1389

نگاهی به داستان بازنده

پلو دَم نکشیده

نگاهی به داستان بازنده
داستانی از سکینه محمدی
قاسم قاموس

داستان بازنده دچار ساختارگرایی مفرط شده است. و این سبب شده است تا محتوا قربانی این رویکرد نویسنده شود. به این صورت داستانی فاقد محتوا و خشکی شکل گرفته است که خواننده از آن لذتی نمی­برد. اما این رویکرد کلی نویسنده نیست. فکر می­کردم داستان­های محمدی ساختارگرا است. اما اینگونه نیست. چند تا داستانی که از ایشان خواندم عنصر محتوا را در داستان­های ایشان برجسته یافتم. که به ِجد و یقین، داستان­های خوب و موفقی است. که به یقین می­توان دنیای داستانی محمدی را در آنها یافت.
در واقع می­شود گفت داستان­های محمدی، بیشتر محتوا گرا است تا ساختارگرا. اما داستان بازنده اینگونه نیست. این داستان تا آنجا که توانسته است یک داستان ساختاری است. فن، تکنیک یا ساختار، زمانی­که بر محتوا چیره می­شود جایی برای لذت بردن از متنی به نام داستان، برای خواننده باقی نمی­گذارد.
محتوا، موضوع و هدف اصلی داستان و ساختار، چگونگی بیان این موضوع و هدف است. محتوا و ساختار، دو روی پیشبرد یک داستان است. این دو روی، گاه موازی هم پیش می­روند گاه همدیگر را دور زده از هم پیشی می­گیرند. هیچ داستان موفق و قویی نمی­تواند یک روی داشته باشد. به این معنی که داستان روی محتوا و ساختار شکل گرفته است.
شکل اصلی یک داستان قوی، درآمیزیش محتوا و ساختار است، که این با تلفیق منطقی محتوا و ساختار به دست می­آید. داستانی می­تواند این شکل اصلی­اش را تا انتها حفظ کند که از محتوا و ساختار به یک اندازه بهره برده باشد. این وضعیت، داستان را از رفتن به یک جهت باز می­دارد. اگر خواسته باشیم یک داستان ِ برخوردار از محتوا و ساختار داشته باشیم، داستان مان می­بایست ِپنجاه ِپنجاه از این دو عنصر را در خود داشته باشد.   
گرایش به ساختار، داستان را ساختار گِرا می­سازد. داستان فرمالیستی، داستان فنی و داستان ساختاری از جمله عناوینی است که در اینگونه موارد به کار می­رود. فرمالیست­ها هم عنوانی است که روی ساختار گراها به کار رفته است. ساختارگرایی محض، داستان را غیر قابل انعطاف، خشک و فاقد موضوعیت می­سازد.
در پیک قصه نویسی مرکز آفرینشهای ادبی آمده است: "در عمل کار ساختاری یا فنی بدون محتوا قابل تصور است و آن، هنگامی است که با یک اثر هنری خنثا روبه­رو می­شویم، یعنی هنری که بیش از یک فرم و صورت و بازی خیال­انگیز ذهنی نیست. گاه آثاری از این دِست ما را به شدت متاثر می­سازند و با این همه قادر به کشف محتوا و درونمایه­ی آن نیستیم."3
محتوا و ساختار داستان می­بایست از انسجام لازم برخوردار باشد. این انسجام در داستان از اهمیت زیادی برخوردار است. چرا که داستان فاقد انسجام محتوا و ساختار، ناشی از ضعف آن است. قوت داستان در انسجام بخشیدن طبیعی به داستان است. 
در این داستان همه چیز در ذهن راوی می­گذرد. خواننده در جاهایی فکر می­کند با سه شخصیت در داستان روبه است. مانند این گفت و گو:
"- گوشت نمی دهم ، وحشی می شود. یک تکه استخوان بده دستش.
- استخوان؟
- آره. یکی از این ها را بده سرش گرم شود."
اینجا سه نفر حضور دارد. کسی که می­گوید گوشت  نمی­دهم. کسی که می­گوید استخوان بده. و گیرنده استخوان.
داستان سعی در پیچ در پیچ شدن داشته است. داستانی با ساختار مرموز و مبهم، که در ذهن نویسنده بوده است. نویسنده به اینگونه اسیر ساختار مرموز و مبهم و گنگ داستان شده است. و این، خواننده را سر درگم و گیج از در درک داستان کرده است. در پایان خواننده با چند پرسش اساسی باقی می­ماند که در غایت، راوی اول شخص، کودکی است که سر اسباب بازی سرباز اش را در ابتدای داستان با دهان می­کند. و او را با مادر اش مجسم می­کنیم. و یا آدم بزرگی که بعدها میل به خوردن استخوان انسان سرباز دارد؟ این همه در ذهن او می­گذرد؟ و یا در واقعیت هم وجود دارد؟ که این نوعی رآلیسم جادویی هم است.
این همه فضای رآلیسم جادویی در داستان اگر به خوبی از آن استفاده می­شد می­توانست داستانی موفق بیافریند که این اینگونه نشده است. اما بی­شک، سعی نویسنده این بوده است. این فضا، داستان را تا حدود زیادی وهم­آلود ساخته است. اما این در حد یک طرح باقی مانده بدون اینکه دم بکشد و به پختگی برسد. مثل دیگ پلو دم نکشیده. شاید یکی از دیگ­های پلو خودِ محمدی. 
در داستانهای مدرن و پست مدرن، نویسنده نشانه یا کد می­دهد و خواننده با پی­گیری آن به کنه داستان می­رسد. نویسنده­های بی­تجربه در این زمینه بی­توجه اند و همین موضوع به ضعف داستان و عدم دریافت داستان از سوی خواننده منجر می­شود.         
به نظر می­آید نویسنده چیزهای زیادی برای ارایه در این داستان در سر داشته است. اما از پس هیچ یک برنیامده است. شاید به این خاطر که این تجربه نخست نویسنده از این دست بوده است. به این گونه خواسته است این تجربه را با خواننده شریک سازد. اصولا هر تجربه نوی ناموفق نیست. شاید سر سری و دست کم گرفتن اینگونه داستان از سوی نویسنده، عاملی دیگری بوده است بر ضعف داستان که در انتقال آن به خواننده ناموفق بوده است.
وقتی به سکینه محمدی ایمیل زدم تا داستانی را با انتخاب خودش برای نقد بفرستد، این داستان، "بازنده" بود. بی­شک اگر محمدی این داستان را خودش برای عصر آدینهِ نقد داستان نمی­فرستاد، انتخاب من برای به نقد گذاشتن داستانی از ایشان، غیر از این بود. و من به این انتخاب احترام گذاشتم.