۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

جلسه نقد داستان عصر آدینه 26/1/1390 جلسه: (70)

سکینه محمدی: من متولد 1363 هستم. لیسانس مهندسی کشاورزی دارم. از سال 78 داستان نویسی را شروع کردم. تا الان دو مجموعه داستان دارم به نام های «هوا بوی خاک می دهد» که در سال 82 توسط انتشارات تعاون چاپ شد و مجموعه ی دومم به نام «زنی با حریر ابی در طبقه ی هفتم» توسط انتشارات شریعتی در تهران در سال 86 به چاپ رسید. در حال حاضر هم تلاش می کنم تا مجموعه ی سومم رو به چاپ برسانم.
سکینه که بیست و پنج سال دارد، ده سال است که داستان‌نویسی را آغاز کرده. او  می‌گوید، ذوق شعری پدر که گه‌گاه گل می‌کرد و کتاب‌هایی که او با خودش به منزل می‌آورد، جرقۀ اصلی گرایشش به ادبیات بوده‌است.
او اکنون فارغ‌التحصیل رشتۀ مهندسی کشاورزی از دانشگاه رفسنجان است و در دانشگاه هم مدیر مسئول بخش ادبی نشریۀ "ندای میهن" بوده‌است. خانم  محمدی فیلم‌نامه هم می‌نویسد. دو  فیلم‌نامه‌اش را که برای نقد به دوستان اهل سینمایش فرستاده، تبدیل به فیلم شده‌است. سکینه محمدی اکنون یک مجموعۀ بیست و دو داستانی دیگر هم در دست چاپ دارد، اما تا آن زمان باید منتظر بمانیم تا بدانیم نام آن چیست. او  نویسندۀ وبلاگ "یک فنجان چای تلخ" است که برخی از داستان‌هایش را در آن  قرار می‌دهد.


بازنده

سکینه محمدی


-  ِا، باز سرش رو کندی؟
پس برای چه اسمش سرباز است؟ باید پایش کنده شود؛ باید دستش کنده شود؛ حتی سرش.
- اگر یک دفعه ی دیگر سرش را بکنی یا پایش را، هیچ وقت برایت اسباب بازی نمی خرم.
و سر سرباز را از دهانم می گیرد و وصل می کند به تنش.
از بس استخوان خورده ام ، دندان هایم شده مثل سنگ. همین که استخوان  را می برم طرفش ، آن را له می کند. سنگ اسیاب.
دندان های نیشم مثل چاقوی نوک تیز فرو می رود توی استخوان . 
مغز استخوان خوشمزه است یا خود استخوان؟
بوی گند لاشه های سربازها تمام فضای غار را پر کرده است. چند روز طول کشید تا آن ها را به غار آوردم؟ یادم نمی آید. دو روز؟ سه روز؟
- گوشت نمی دهم ، وحشی می شود. یک تکه استخوان بده دستش.
- استخوان؟
- آره. یکی از این ها را بده سرش گرم شود.
سرم که گرم شود ، بوی تعفن این لاشه ها آزارم نمی دهد. استخوان پای این سرباز چه قدر سفت است. دندان هایم را هر چه فرو می کنم ترق صدا می دهد و لیز می خورد از روی استخوان.
- باز پای این سرباز بیچاره را کندی؟ بزنمت؟
- استخوان چی بدهم؟
- گردن.
- گردن که گوشت ندارد.
- گوشت دوست ندارد. تف می کند. قورت داده نمی تواند.
یک چیزی توی گلویم گیر کرده. یک چیز تیز.
می زند پشتم ، محکم . درد می گیرد پشتم . سرفه می کنم . استخوان از توی گلویم می پرد بیرون.
- بی ادب!
- اشکال ندارد؛ بچه است.
با دست می زنم پشتم، نه خیلی محکم. استخوان این سرباز لعنتی چه قدر تیز است .توی گلویم گیر کرده . سرفه می کنم. گیر کرده وسط گلویم .  نه پایین می رود، نه بالا می آید.
می زنم پشتم. محکم تر. هیچ چیز نمی پرد بیرون.
تیزی استخوان گلویم را خراش می دهد . مثل تیری که لای استخوان گلوی آن سرباز مو بور گیر کرده بود. گوشت ها را پاره کرده بود. لهیده شده بود. گوشت لهیده حالم را به هم می زند.
.                                          لعنتی . چه قدر تیز است.
- خون!
- چی شده؟
- استخوان گیر کرده توی گلویش.
- یا خدا.
- بزن پشتش.
می زنم پشتم. خون از توی گلویم می زند بیرون.
 سرباز لعنتی. از همان اول که دیدمش باید می فهمیدم؛ از همان ریش بلندش.
- چرا ریش ندارد؟
- در نمی آورد.
- کوسه است !
- نباید بیرون برود.
بیرون نمی روم. توی خانه هستم. هی راه می روم. از یک گوشه ی اتاق تا گوشه ی دیگر اتاق فقط سه قدم است. می روم و می آیم. سه در سه.
.                                                                                                                                  سرم درد می کند. گلویم می سوزد. اشکم در می آید.
- خانه به خانه می گردند.
- حالا چه باید بکند؟
- فرار! بزند به کوه.
فرار می کنم. می زنم به کوه. توی غار تاریکی پنهان می شوم.
گلویم می سوزد. خون از توی دهانم می زند بیرون. استخوان بیشتر و بیشتر توی گلویم فرو می رود.
خون فواره می زند از گلویم. بوی تعفن لاشه ها آزارم نمی دهد. بوی خون! سرم درد می کند. دستم را می گیرم روی گلویم. خون از زیر دستم می جهد بیرون. تیزی استخوان فرو می رود توی دستم.
 سرباز لعنتی!
 خون فواره می زند و می پاشد روی لاشه های متعفن سربازها.
چشم هایم سیاهی می رود و غار تاریک هر لحظه تاریک تر می شود.


7/12/88

۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

نگاهی به داستان مال ته بچسب

روایت ساده­ای یک ضرب­المثل

نگاهی به داستان مال ته بچسب
داستانی از احمد بشیر نبی زاده
قاسم قاموس


روایت ساده­ای یک ضرب­المثل در قالب داستانی نوشته شده است. نویسنده یکبار دیگر به این گونه خواسته است بگوید "مال ته مواظبت کن همسایه ات را دزد مگیر". یا مثل معروف "مال گم، ایمان بای".
داستانی بر اساس ضرب­المثلی می­تواند موضوع خوبی برای یک داستان باشد. داستانی شدن هر ضرب­المثلی می­تواند متفاوت و از زاویه متفاوت باشد.
مال ته بچسب از این نگاه که کار نخست نویسنده است ایرادی زیادی بر آن وارد نیست. این داستان روایت ساده، بی­تکلف و بدون هرگونه پیچیدگی زبانی و ساختاری است. همه هم و غم نویسنده این بوده است که مال ته بچسب همسایه ته دزد نگیر. همین. فراتر از این چیزی در داستان نیست که قابل عرضه برای خواننده باشد.
مواردی در داستان است که خواننده فکر می­کند از اینجا داستان در لایه­های جدا از داستان، اصلی پیگیری می­شود. عسکر جوانی برگشته از ولایت هلمند یکی از این موارد است. جنگ در هلمند با طالبان و آسیب دیده­گی این سرباز جوان می­تواند لایه­ی دیگری در داستان باشد. داستان اگر در دو لایه و دو جهت پیگیری می­شد می­توانست آنرا از وضعیت کنونی بیرون آورده و به پایان جالب بینجامد.  
مورد برجسته­تر دیگری  در اینجا درج تاریخ در ابتدای داستان است. "22 دلو 1388 ساعت هفت شب" این مورد است. خواننده احساس می­کند کلید اصلی داستان برای کشف، در همین تاریخ است. او فکر می­کند موضوعی مهمی در پس این تاریخ است که نویسنده خواسته است آنرا برای خواننده مطرح سازد. چرا که این تاریخ، در افغانستان، تراژدیی را در درون خود دارد. این تاریخ، همان 22 دلو 1371خورشیدی است. 
تراژدی در این روز رقم خورده است. و این اتفاق در روز این داستان هم می­توانست بیفتد که ­نیفتاده است. ساعت شش و سی دقیقه  صبح می­توانست شروع اپیزود دوم داستان باشد. این چیزی است که خواننده در ذهن خود می­سازد. اما در غایت، هیچ اتفاقی در داستان نمی­افتد.
و داستان بدون نگاه و حتا نیم­نگاهی به آنچه در داستان آمده است و می­توانست در صورت پرداختن به آن  از محتوا و ساختار قویی برخوردار باشد به پایان می­رسد بدون اینکه به حداقلی از انتظار خواننده پاسخی گفته باشد.

نقد داستان مال ته بچسب

نگاهی به داستان مال­ته بچسب
داستانی از احمدبشیر نبی زاده
غلام حسین پرویز


داستانی "مالته بچسب" وضعیت نا به هنجار و نابه سامان اجتماعی و اقتصادی مردم افغانستان را مخصوصاً در دهۀ هشتاد که این کشور صاحب نظم و نظام نسبیی بوده، بازتاب داده است. افغانستان در اوایل دهۀ 80 یعنی بعد از توافقنامۀ کنفرانس بن در 11/11/1381 بعد از سه دهه جنگهای داخلی با همکاری، مساعدت و اشتراک جامعه جهانی صاحب نظام نسبتاً دموکراتیک گردید. تلاشها و مساعدت های همه جانبۀ جامعه جهانی باعث گردیده بود، مردم این سرزمین بیشتر امید وار بوده و توقع بالای از حاکمیت بوجود آمده داشته باشند. با گذشت زمان چنانکه در این داستان به قسمت از آن اشاره شده است، امید مردم به ناامیدی مبدل شده و تغییر خاصی در وضعیت کلی به ویژه زندگی عامه مردم رونما نگردد.
برگشت مهاجر تازه برگشته از ایران، عسکر جوانی که از ولایت هلمند برگشته و دچار آسیب از جانب طالبان شده و همچنان پسربچۀ خورد سال شاگرد مکتب که ساعات تفریح را باید در کنار پدرش در هوتل کار نماید. همه نمایانگر تداوم وضعیت قبل از دهۀ 80  است که گروهی پست و گرگ صفتی به نام طالب حکمروایی داشت.
به حکایت داستان، بعد از گذشت 8 سال از تحکیم و استقرار نظامی به نام جمهوری اسلامی افغانستان، هنوز در ولایت بامیان دوای برای درمان مرضی وجود ندارد. اگر این موضوع را کمی نمادین تصور کنیم، در بامیان هیچ چیزی برای رفع مشکلی و دفع چالشی وجود ندارد. مردم و باشندگان منطقه برای رفع مشکلات روز مره شان باید فرسخ ها را طی کرده تا به مشکلش رسیدگی صورت گیرد.
این یعنی نظام متمرکز است و اجازه نمی دهد هیچ کاری در ولایات و مناطق دور دست انجام پذیرد، باید از هر مکانی و بیابانی بیاید پیش سلطان مملکت و مشکلش را از نظرگاه جناب ایشان بگذراند.
این نشانۀ قدرت محوری و انحصاری کردن صلاحیت های اجرایی توسط شخص رئیس جمهور و اطرافیان نزدیکی اوست، چیزی که  امروز مردم از این روند به ستوه آمده و زندگی مردم را به گونۀ خطرناکی به چالش کشانده است.
نکتۀ دیگر اینکه چرا بامیان؟؟؟
چرا از قندهار نه، چرا از جلال آباد نه؟
پاسخ واضح است، چونکه در اینجا قومی به نام هزاره بودوباش دارند و از نظر حاکیمت موجود کار کردن در مناطق که غیر از قوم پشتون هستند الویت ندارد. این از اصول استراتیژیک نظام و حاکمیت موجوده است. اول پشتون دوم تاجیک سوم هزاره، چهارم ازبک و ...
این واقعیت اینکار ناپذیر افغانستان گورستان است. هیچ روندی را و هیچ موردی را نمی توان یافت که بر بنیادی آن به حقوق اساسی و انسانی اقوام غیر پشتون اندک توجهی صورت گرفته باشد. تعبیر عمیق و دقیق، شایسته و بایسته از افغانستان امروزی همان گورستان است.
ادبیت داستان ضعیف است تا آنحد که داستانی بودن آنرا کمرنگ ساخته است. منظور ازاین گفته این است که آن لطایف  و باریک بینیها و باریک سازیها که موجب شود خواننده متاثر شده تحریک گردد و به وجد و جنبش آید، در داستان کمرنگ است. در اینجا هدف ادبیات برآروده نشده است چراکه نقش  و یا دخالت و تصرفی ادبی ضعیف است. بنابراین بر بنیاد این دیدگاه موضوع داستان مناسب، ولی شیوۀ بیان ( چگونه گفتن) آن کمی ضعیف تر است.
زبان و گویش داستان ساده و ترکیب و ترتیب واژه ها درآن مستحکم نیست، یعنی واژه ها در محور همنشینی پریشان بوده وباهم مأنوس نیستند این در واقع تازه کار بودن نویسنده را نشان می دهد. فضای نوشته داستانی ولی واژه ها و ترکیبات آنقدر داستانی نیست.
عنوان داستان قسمتی از ضرب المثل قدیمی است که ظاهراً هدف نویسنده را در این نوشته شکل داده است. اگر چنین باشد این عنوان هیچ تازه گی ندارد. این موضوع را پیشنیان هم از ما کرده خوب درک می کرده و هم به جایش بکار می برده است. بدیل برای عنوان داستان نیافتم و بهتر است که آنرا به خود نویسنده واگذار کنم.
داستان ساختار مشخص و مرتبی ندارد، از این نگاه می توان آنرا در قطار داستان های امروزی قرار داد. اینکه مدرن است یا پست مدرن نظری ندارم ولی ساختار کلاسیک در آن رعایت نشده است.

جلسه نقد داستان عصر آدینه 19/1/1390 جلسه: (69)

احمدبشیر نبی زاده، متولد قوس 1357در غرب کابل. موفق به ادامه تحصیلات ابتدایی نشد. و به دلیل جنگ­های داخلی به همراه خانواده به زادگاه پدری­اش غزنی، بازگشت و در سال 1377 بدون خانواده، راه ایران در پیش گرفت. در سال 1385 به عنوان شاعر به عضویت مرکز فرهنگی خانه ادبیات افغانستان درآمد. بعد از برگشت به کشور، عضو موسسه فرهنگی در دری کابل شد. مدتی است به نقد داستان می­پردازد. این نخستین داستان کوتاه ایشان که به نقد گذاشته شده است.

داستان "مال ته بچسب" بعدا گذاشته می شود

نگاهی به داستان در ایستگاه قطار

عذاب وجدان

نگاهی به داستان در ایستگاه راه­آهن
داستانی از هرتا مولر
قاسم قاموس


به نظر می­آید با داستانی ساده و رو راست روبه­رو هستیم. که ِروایتی از جنگی است، که حالا برای خواننده بازگو می­شود. مثل همه­ی جنگها. که اگر اینگونه بود، دیگر جذابیتی برای خواننده نداشت. نویسنده­های زیادی­ جنگ را ِروایت کرده و راوی جنگ بوده اند. و از زاویه­های مختلف، جنگ صورت گرفته در جغرافیاهای مختلف ِروایت شده است.
به همین خاطر، "در ایستگاه راه­آهن"، خواسته است ِروایت دیگرگونه­ی از جنگ داشته باشد. این ِروایتِ دیگرگونه، به پیچیده­گویی داستان انجامیده است. و به همین خاطر است که، داستان تا حدودی پیچیده و چند لایه به نظر می­آید.
در داستان، چهره راوی بیش از هر چیزی دیگری برجسته است. شاید به این خاطر که کلیدی برای کشف اگر وجود داشته باشد، این کلید، راوی است. شاید به همین خاطر است که جنسیت او روشن ناشده مانده است. لباسی نازک و مِشکی، تنها مشخصه­ی ظاهری راوی است که در جایی، با مادر اش همانند شده است. این می­تواند از مشخصه مونت راوی باشد.
در داستان چند چیز است که خواننده می­پندارد با پیگیری آن به نتیجه­ی می­رسد. که یکی از این چیزها، گل سفید پژمرده­ای است که مرد جوان به سینه­اش می­فشارد. و در جایی که مادر با این گل، عکس انداخته است. در جایی هم، یک گلدان با دسته‌ای گل سفید پژمرده آمده است. و در جایی دیگر، که راوی در حلقه‌ای از گل‌های سفید دراز کشیده است. اما در غایت، گلی با این مشخصه، کمکی به درک خواننده از داستان نمی­کند.  
مشخصه­ای دیگر این داستان، زن روسی و مزرعه­ی شلغم است. آنجا که مرد کوتاه قد در باره پدر  راوی، در خاکسپاری او می­گوید: "او حتی به زنی که در یک مزرعه‌ی شلغم بود هم رحم نکرد و او را آزار داد. ما با هم بودیم. به همراه چهار سرباز دیگر. وقتی که دیگر می­خواستیم اونجا را ترک کنیم آن زن که اهل روسیه هم بود خونین و مالین شده بود. و تا هفته­ها بعد از آن ماجرا ما نتونستیم فراموشش کنیم و هنوز توی ذهن همه‌ی ما مونده بود."
و در جایی مادر راوی در مورد خود می­گوید: "در روسیه آنها موهایم را تراشیدند و این کمترین مجازاتشان بود. من از گرسنگی تلو تلو می‌خوردم. وقتی که شب شد من به مزرعه‌ی شلغم رسیده بودم. سینه خیز پیش می‌رفتم. نگهبانی تفنگ به ِدست آنجا بود که اگر مرا می‌دید به طرفم شلیک می‌کرد و مرا می‌کشت. مزرعه خشک خشک بود. اواخر پاییز بود و برگ شلغم­ها از سرما سیاه و پژمرده شده بود."
مادر مولر "پس از جنگ جهانی دوم، توسط نیروهای نظامی شوروی به اردوگاه کار اجباری اعزام شد. پدرش نیز زمان جنگ جهانی دوم از اعضای گروه اس اس وافن بود و در دوره حکومت کمونیست‌ها، از طریق رانندگی کامیون امرار معاش می‌کرد. پدربزرگش زمانی کشاورز و تاجر ثروتمندی بود، که دارایی­اش به دِست حکومت کمونیستی رومانی ضبظ شد."
چه رابطه­ای بین زن روسی مزرعه شلغم که مورد تجاوز جمعی قرار گرفته، و مادر راوی که زمانی از مزرعه­ی شلغم در روسیه گذر کرده است، وجود دارد؟ و چه رابطه­ای می­تواند وجود داشته باشد، بین پدر نویسنده که راننده کامیون است و پدر راوی که در جایی او هم راننده کامیون است. آنجا که راوی می­گوید: "در عکس دیگری پدر پشت فرمان یک کامیون نشسته بود. کامیون پر از گاو بود. پدر هر هفته گاوها را به کشتارگاهی در شهر می‌برد." این کشتارگاه، حسی را در خواننده ایجاد می­کند که همخوانی خوبی با فضای داستان دارد.  
داستان، نوعی اعتراض به جنگ و انتقام­جویی است که می­تواند منشاء­ی باشد برای جنگ. که در وجود راوی نِهفته است و به اینگونه، آنرا فریاد زده است. می­توان گفت داستان، باز پرداخت زندگی خود نویسنده هم است که در بهبوحه­ی جنگ دوم جهانی، این جنگ را تجربه کرده است.    
داستان، ِروایت جنگی است که فاجعه­ی آن پایان ناپذیر است. روای، جنایتی را ِروایت می­کند که یک پای آن پدر اش است. این اعتراف به گناه، ناشی از عذاب وجدانی است که راوی از آن رنج می­برد. این عذاب وجدان ناشی از جنایتی است که پدر راوی مرتکب شده است، و حالا فرزند او از آن رنج می­برد.
هر اندازه به پیش می­رویم داستان، چند لایه و پیچیده­تر می­شود. این پیچیده­گی اما در حد یک طرح، باقی مانده است، و داستان را در چند لایه­ی جدا، پیش نبرده است. در حالی­که طرح داستان در چند لایه، این انتظار را در خواننده بوجود می­آورد، که این لایه­ها، هر کدام به سرانجامی برسد، که نمی­رسد.  
پیش نرفتن داستان در چند لایه، ناشی از چیزی است که نمی­تواند پاسخی قانع کننده­ی، برای خواننده باشد. چرا که این کار ناشی از ضعف داستان است، نه از شگرد داستان. داستان اما فاجعه جنگ را به خوبی بازتاب داده است. حالا در پس از جنگ، روح زخم خورده انسان قربانی این جنگ را می­توان به راحتی درک کرد. اینجا در پس از جنگ، همه بازنده اند و برنده­ای در این بین، وجود ندارد.   

جلسه نقد داستان عصر آدینه 12/1/1390 جلسه: (68)

مولر سال ۱۹۵۳ در یک روستای آلمانی زبان در غرب رومانی به دنیا آمد و خانواده اش جزو اقلیت آلمانی کشور رومانی بود. مادرش پس از جنگ جهانی دوم، توسط نیروهای نظامی شوروی به اردوگاه کار اجباری اعزام شد.
پدربزرگش زمانی کشاورز و تاجر ثروتمندی بود که داراییش به دست حکومت کمونیستی رومانی ضبظ شد.
پدرش نیز زمان جنگ جهانی دوم از اعضای گروه اس اس وافن بود و در دوره حکومت کمونیست‌ها، از طریق رانندگی کامیون امرار معاش می‌کرد.
مولر به دلیل عدم همکاری با پلیس مخفی حکومت نیکلای چائوشسکو در دهه ۱۹۷۰، شغل معلمی خود را از دست داد. سال ۱۹۷۶ او در یک کارخانه صنعتی کار مترجمی می‌کرد.
اما به دلیل خودداری از همکاری با پلیس مخفی رژیم کمونیستی رومانی اخراج شد. اولین مجموعه داستان کوتاه او سال ۱۹۸۲ به زبان آلمانی منتشر شد که در رومانی سانسور شد.
اولین آثار مولر به صورت قاچاق به بیرون از رومانی برده می‌شد تا زمینه انتشار آنها فراهم شود.
او سال ۱۹۸۷ به آلمان مهاجرت کرد. پیش از مهاجرت در دو رشته زبان آلمانی و ادبیات رومانیایی تحصیل کرده بود.[۲] مولر در آلمان به تدریس در دانشگاه پرداخت و از سال ۱۹۹۷ عضو آکادمی زبان آلمان شد.
سال ۲۰۰۹ کمیته نوبل ادبیات اعلام کرد «نوبل ادبیات به هرتا مولر تعلق می‌گیرد، کسی که با تمرکز بر شعر و نثر ساده، دورنمای زندگی کسانی را که زندگی شان مصادره شده، به تصویر کشیده‌است[۴]
از هرتا مولر تاکنون ۱۸ کتاب در زمینه‌های رمان، داستان، شعر و مقاله منتشر شده‌است. همه آثار او به زبان آلمانی هستند.


در ايستگاه راه‌آهن

هرتا مولر
برگردان: فاطمه علی نژاد


قطار از ایستگاه  راه آهن حرکت کرد. خانواده‌ها به دنبال آن می‌دویدند و با تکان دادن دست از عزیزان‌شان خداحافظی می‌کردند.
مردی جوان پشت یکی از پنجره‌های قطار ایستاده بود. شیشه‌ی پنجره تا زیر شانه‌هایش می‌رسید. دسته گل سفید پژمرده‌ای را به سینه‌اش  فشرده بود. نگاهش سرد و بی‌روح بود.
زن جوان گوژپشتی دست بچه‌اش  را گرفته بود او را به سمت بیرون ایستگاه راه آهن می‌برد. قطار عازم میدان جنگ بود.  تلویزیون را خاموش کردم.
پدرم در تابوتی وسط اتاق آرمیده بود. دیوارهای اتاق  پر بودند از تابلوهای عکس. طوری که دیوار اصلا دیده نمی‌شد.
توی یکی از عکس ها  پدر تا کمر روی یک صندلی خم شده بود...
عکس دیگری پدر را در لباس دامادی نشان می‌داد. البته فقط می‌شد تا نصف سینه‌اش  را در عکس دید. در قسمت دیگری از همان عکس مادر با دسته گل سفید پژمرده‌ای دیده می‌شد. در عکس سرهایشان کنار هم بود. آنقدر نزدیک هم ایستاده بودند که لاله‌ی گوش‌هایشان به هم چسبیده بود.
در عکس بعدی پدر شق و رق پشت حصاری ایستاده بود. برف تا روی چکمه‌هایش را پوشانده بود. سفیدی برف آنقدر زیاد بود که انگار پدر در خلا ایستاده بود. در عکس پدر دست‌هایش را به حالت احترام نظامی تا بالای سرش آورده بود.
در عکس کناری پدر یک بیل را روی شانه‌اش  گذاشته بود. پشت سرش یک ساقه‌ی ذرت خیلی بلند بود. پدر کلاهی روی سرش داشت که سایه‌ی بزرگی ایجاد کرده بود و صورتش را کامل پوشانده بود.
در عکس دیگری پدر پشت فرمان یک کامیون نشسته بود. کامیون پر از گاو بود. پدر هر هفته گاوها را به کشتارگاهی در شهر می‌برد. در این عکس صورت پدر لاغر بود و حالتی سرد و جدی داشت.
در همه‌ی عکس ها نگاه پدر بی‌روح بود و طوری نگاه می‌کرد که انگار اصلا نمی داند چکار می‌خواهد بکند. ولی در واقع پدر همیشه می‌دانست چکار می‌خواهد بکند. و به خاطر همین من احساس می‌کردم که اون عکس ها همه چیز رو وارونه نشون میدن! همه اونها عکس هایی دروغین بودند که فضای اتاق رو سرد جلوه می­دادند.
من می‌خواستم از روی صندلیم بلند شم اما انگار لباس‌هام مثل چوب خشک شده بود و به صندلی چسبیده بودند. لباسی نازک و مشکی تنم بود. به هر طرف که جا به جا می‌شدم صدای ترق و تروق می‌آمد. بلند شدم و به سمت پدر رفتم. به صورتش دست کشیدم. صورت پدر از وسایل توی اتاق سردتر بود!
بیرون اتاق هوا گرم بود. تابستان بود. مگس ها توی هوا پرواز می‌کردند. جاده‌ای شنی و پر از ماسه به رنگ قهوه‌ای در امتداد دهکده وجود داشت. چشم از دیدن نور خیره کننده‌ی انعکاس ماسه ها خسته می‌شد. در انتهای جاده قبرستانی سنگی وجود داشت. روی قبرها با سنگ بولدر پوشانده شده بود. به سمت پایین و زمین نگاه کردم. کف کفش‌هایم کاملا ساییده شده بود و من در تمام مدت روی بند کفش‌هام راه می‌رفتم. دنباله‌ی بند کفش‌هایم که دراز و سنگین هم شده بودند پشت سرم روی زمین کشیده می‌شدند.
دو مرد کوتاه با قیافه‌‌های عجیب تابوت را بلند کردند و با دو طناب پاره و پوره از ماشین نعش کش پایین آوردند و در قبر گذاشتند. تابوت خیلی سنگین بود. دست‌های آن دو نفر همراه طناب‌ها لحظه به لحظه بیشتر کشیده می‌شدند. با این که همه جا خشک بود و علی رغم خشکسالی قبر از آب پر شده بود.
یکی از آن مرد‌های کوتاه که مست هم کرده بود گفت: پدر تو آدم‌های زیادی را کشت.
من گفتم: خب اون توی جنگ بود و به خاطر هر کدوم از اون بیست و چند نفری که کشته بود بهش یک مدال داده بودند. او بعد از جنگ ده‌ها مدال به خانه آورده بود.
مرد کوتاه قد گفت: او حتی به زنی که در یک مزرعه‌ی شلغم بود هم رحم نکرد و او را آزار داد. ما با هم بودیم. به همراه چهار سرباز دیگر. وقتی که دیگر میخواستیم اونجا را ترک کنیم آن زن که اهل روسیه هم بود خونین و مالین شده بود. و تا هفته ها بعد از آن ماجرا ما نتونستیم فراموشش کنیم و هنوز توی ذهن همه‌ی ما مونده بود.
مرد کوتاه ادامه داد: فکر میکنم اواخر پاییز بود. و برگ درختان از سرما و یخبندان سیاه و منجمد شده بودند. و پس از تمام شدن حرف‌هایش سنگ بزرگی را روی تابوت گذاشت.
مرد مست دیگری که او هم قد کوتاهی داشت در ادامه گفت: برای سال نو ما به اپرایی در یکی از شهر‌های کوچک آلمان رفتیم. صدای خواننده‌ی اپرا مثل جیغ همان زن روسی گوش خراش بود. و همه‌ی ما یکی پس از دیگری سالن را ترک کردیم. اما پدر تو تا آخر اپرا همان جا ماند. ما تا چندین هفته بعد از آن شب هر آوازی را که می‌شنیدیم باز هم یاد جیغ‌‌های آن زن که در مزرعه‌ی شلغم بود می‌افتادیم.
مرد مست از شرابی که روی میز بود خورد. از شکمش صدای قارقور عجیبی بلند شد...
پس از آن او هم تخته سنگ بزرگی را برداشت و روی تابوت گذاشت.
مردی که سر صحبت در تشییع جنازه را باز کرده بود و کنار یک صلیب مرمری سفید ایستاده بود به طرف من آمد. هر دو دستش در جیب پالتویش بود. او شاخ‌های گل رز به اندازه‌ی یک کف دست را در سوراخ دکمه‌ی پالتویش گذاشته بود. گل لطیفی بود. وقتی که کنار من رسید دست‌هایش را که حالت مشت داشت را از جیبش بیرون کشید. می‌خواشت دست‌هایش را باز کند ولی نمی توانست. درد کاملا در نگاهش دیده میشد. اشک شروع به جمع شدن در چشم‌هایش کرد.
او گفت: در جنگ شما نمی توانید کنار هم وطنانتان باشید. نمیتوانید به آنها دستور بدهید...
سپس سنگ بزرگی را روی تابوت گذاشت.
و بعد یک مرد چاق آمد و کنار او ایستاد. سر او مانند لوله‌ای بود که صورت نداشت. او گفت: پدر تو سال‌ها از من باج می‌گرفت. وقتی که من مست میکردم او پولهایم را می­دزدید. پس از گفتن این حرف‌ها روی سنگی نشست.
پیرزنی لاغر و خمیده به سمت من آمد. روی زمین نشست و شروع کرد به فحش دادن و نفرین کردن من.
جماعتی که برای تشییع جنازه آمده بودند در طرف دیگر قبرستان ایستاده بودند. احساس حقارت میکردم. حسابی ترسیده و شگفت زده بودم. فکر می‌کردم آنها از درون من باخبرند. احساس سرما می‌کردم.  همه‌ی نگاه‌ها روی من بود. همه با سردی مرا نگاه میکردند. انگاری که چشم ‌هایشان از حدقه در آمده بود و هیچ احساسی در نگاهشان نبود. مردها تابوت را بر روی شانه هایشان می‌بردند و زن ها تسبیح هایشان را تکان  میدادند و از آنها صدا در می‌آوردند.
واعظی که تشییع جنازه را برگزار می‌کرد شاخه گل رزی را برداشت و گلبرگ‌هایش را که به قرمزی خون بود پرپر کرد و...
او با دست‌هایش به من علامت داد و من فهمیدم که حالا دیگر وقت حرف زدن من رسیده است. همه‌ی نگاه ها به من بود. اما من حتی یک کلمه هم برای گفتن در ذهن نداشتم. احساس میکردم چشم‌هایم دارند از سرم می‌آیند تو حلقم! دستم را روی دهنم گذاشتم و شروع کردم به جویدن انگشتانم. طوری که میشد جای دندان‌هایم را پشت دستم دید. انگار دندان‌هایم داغ شده بودند. حس میکردم خون در تمام بدنم می‌دود.
لباسم از شدت وزش باد تکان می‌خورد. آستین لباسم پاره شد. هوا تیره و تاریک شده بود.
مردی پشت به یک سنگ بزرگ به عصایش تکیه داده بود. او با تفنگش آستینم را که در هوا بود نشانه گرفت و شلیک کرد. وقتی که آستین جلوی پای من و روی زمین افتاد پر از خون بود.همه‌ی کسانی که آنجا بودند برایش دست زدند و او را تشویق کردند.
دست من برهنه شده بود. احساس می‌کردم که دستم فلج شده و مثل تکه‌ای سنگ در هوا مانده است.
واعظ دستش را به علامتی تکان داد و تشویق ها متوقف شد.
او گفت: ما به جمعی که دور هم گرد آورده ایم افتخار می‌کنیم. کامیابی و موفقیتمان ما را از نابودی و زوال حفظ می‌کند. ما اجازه نمی دهیم به ما اهانت شود. نمی گذاریم تحقیرمان کنند و به ما تهمت بزنند. به نام جامعه‌ی آلمان ها تو محکوم به مرگ هستی.
همه‌ی آنها تفنگ‌هایشان را به سوی من نشانه گرفتند. صدای مهیب و گوشخراشی در سرم پیچید. احساس سقوطی را داشتم که هیچ وقت به زمین نمی رسد. انگار در هوا معلق بودم. مثل این که بالای سر آنها در هوا آویزان بودم.
به آرامی دری را هل دادم تا باز شود. مادرم برق همه­ی اتاق ها را روشن کرده بود. میزی بزرگ در آن اتاق وجود داشت که جنازه‌ای روی آن بود. آن میز شبیه یک میز قصابی بود. روی آن یک بشقاب سفید خالی و یک گلدان با دسته‌ای گل سفید پژمرده در آن بود.
مادرم لباس سیاه نازکی پوشیده بود. چاقوی بزرگی در دستانش داشت و جلوی آینه ایستاده بود. با آن چاقوی بزرگ گیس پرپشت خاکستری رنگش را می‌برید. او موهای بریده شده‌اش  را با دو دستش گرفت و آن را به سوی میز برد و یک سر آن را روی میز گذاشت.
 مادرم گفت: من باقی عمرم را سیا پوش باقی خواهم ماند. و سر دیگر گیس خود را آتش زد. آتش به سر دیگر موها که روی میز قرار داشت رسید . موها مثل فیتیله‌ی یک دینامیت شروع کردند به سوختن. آتش پیش می‌رفت و با ولع موها را می‌بلعید و در کام خود می‌کشید.
او گفت: در روسیه آنها موهایم را تراشیدند و این کمترین مجازاتشان بود. من از گرسنگی تلو تلو می‌خوردم. وقتی که شب شد من به مزرعه‌ی شلغم رسیده بودم. سینه خیز پیش می‌رفتم. نگهبانی تفنگ به دست آنجا بود که اگر مرا می‌دید به طرفم شلیک می‌کرد و مرا می‌کشت. مزرعه خشک خشک بود. اواخر پاییز بود و برگ شلغم ها از سرما سیاه و پژمرده شده بود.
دیگر مادرم را خوب نمی دیدم. موهایش هنوز در حال سوختن بودند. اتاق پر از دود شده بود.
مادرم گفت: آنها تو را می‌کشند. من و مادر یکدیگررا به زحمت می‌دیدیم. فضای اتاق را دود زیادی پوشانده بود. من صدای پایش را می‌شنیدم که به من نزدیک می‌شد. دست‌هایم را دراز کردم و کورمال کورمال به سمتش رفتم. یکدفعه با دست‌های استخوانی‌اش  به موهایم چنگ انداخت و موهایم را پریشان کرد. از ترس فریاد کشیدم.
ناگهان چشم‌هایم را باز کردم. اتاق دور سرم می‌چرخید. من در حلقه‌ای از گل‌های سفید دراز کشیده بودم. انگار که درون آن گل ها حبس شده‌ام. احساس می‌کردم ساختمان خانه وارونه شده و همه‌ی چیزهایی که داخل آن است به سمت زمین سرازیر شده اند.
ساعت کوکی‌ام   زنگ می‌زد. ساعت پنج و نیم شنبه بود.
 

نگاهی به داستان روز موعود

پلی بین این دو آرمانشهر زردشت

نگاهی به داستان روز موعود
داستانی از یعقوب یسنا
قاسم قاموس


زندگی داستان نیمه تمامی است که همه­ی ما با آن سر و کار داریم. هر لحظه­ی زندگی ما می­تواند داستانی باشد برای دیگران و لحظه­های زندگی دیگران داستانی برای ما. داستان در واقع از همینجا شکل می­گیرد، رشد می­کند و به کمال می­رسد. روز موعود می­تواند اینگونه باشد. یسنا در دومین داستان­اش برای عصر آدینه خواسته است راه متفاوت از داستان نخست­اش در پیش گیرد. فضای داستان نخست، روستا و فضای داستان دوم، شهر است. این می­تواند یک دگردیسی برای نویسنده هم باشد.
اما اینکه تا کجا موفقیت با این متفاوت بوده به درستی روشن نیست. این روزها همه می­خواهند متفاوت باشند و متفاوت بنویسند که کاری خوبی است. اما این تفاوت از چه چیزی باید الگو و الهام گرفته باشد. شاید زندگی اینگونه از ما بخواهد که برای جلب توجه دیگران، متفاوت باشیم و متفاوت بنویسیم. اما این متفاوت بودن نباید بی­تفاوتی در برابر چیزی باشد که یک اصل در زندگی و نویسندگی است.
روز موعود چقدر داستان است و چقدر خاطره. چرا که این چیزی است که از همان آغاز داستان ذهن ما با آن درگیر می­شود. روز موعود جاهایی خاطره می­شود و جاهایی داستان. این افت خاطره و خیز داستان تا حدود زیادی از ارزش واقعی داستان کاسته است.    
 نویسنده به این چیزها توجه نداشته است. این باعث شده است تا داستان از یکدستی لازم برخوردار نباشد. این همه موضوع یکجا شده است تا داستانی به نام "روز موعود" ساخته شود. درحالی که برای نوشتن یک داستان این همه موضوع لازم نیست. داستان می­توانست با تمرکز روی یک موضوع پیش­رفته و پایان خوبی داشته باشد.
ملای مسجد، زردشت، فروغ فرخزاد، صادق هدایت، دکتر مصدق، گرشاسب، شهربانو، حضرت حسین، احمدی نژاد، مقام رهبری، یعقوب، اورانوس. این همه نام­های نامتجانس بار سنگینی است روی داستان و کمکی هم به پیشبرد داستان نکرده است. با زمان بازی شده است و اینگونه، زمان شکسته است. نامها و فضای داستان، برجسته شده است. نویسنده کوشیده است فضای داستان کابل باشد اما فضای داستان در خیلی جاها ایران است. چرا که ردیف شدن نامهای ایرانی فضای داستان را ایرانی کرده است. قرار گرفتن نامهای فروغ فرخزاد، صادق هدایت و دکتر مصدق فضای ایران را پیش­روی خواننده می­گذارد. و این ذهنیت را در خواننده تقویت می­کند که اوستا در جغرافیای ایران کنونی بر زردشت نازل شده است. این چیزی است که ایرانی­ها به آن اصرار می­ورزند.
و اینسو در این جغرافیا زادگاه زردشت را بلخ می­نامند. نویسنده این دو جغرافیای جدا افتاده از هم را اینگونه پیوند زده است. شاید خواسته است پلی زده باشد بین این دو آرمانشهر زردشت.
پایان داستان به گونه­ی دیگری است. تا حدودی غافلگیر کننده است. خواننده تا پایان داستان دنبال کلیدی است برای کشف که راوی را اورانوس از خواب بیدار می­کند. و اینجا در می­یابد که راوی کسی نیست جز نویسنده. پایان داستان، خاطره و کل داستان یک خواب است. این پایان هرچند غافلگیر کننده است اما داستانی نیست. چرا که شخصیت راوی لو می­رود.       
روز موعود به عنوان یک داستان از نگاه ساختاری در فضای کلاسیک و مدرن و پست مدرن در نوسان است. این وضعیت به عدم تعهد نویسنده به ساختار خاصی منجر شده است که افتی برای داستان شده است. این در نوع خود ایرادی به نویسنده نیست اما بررسی داستانی با این ساختار، کار منتقد را مشکل می­سازد. این مهمترین ضعف داستان این چنینی است.