۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

جلسه نقد داستان عصر آدینه 5/1/1390 جلسه: (67)

قصه دیروز را می گویم. شاید باور نکنید. مهم نیست باور کنید یا نکنید! گاهی، در زندگی چیزی اتفاق می افتد غیر قابل تصور؛ مانند خود زندگی!
در تلویزیون بارش می بارد. بیرون، آفتابی است. ملای مسجد، از آدم و هوا قصه می کند. لاس پیکر را آورده بالای بام همسایه نصب کرده است.
در کابل، غرش طیاره های امریکایی، عو عو سگ های ولگرد قبرستانی، صدای ملا، با هم بلند می شود. فضا از اصوات نامفهوم انباشته می شود. پله های کلکین را می بندم. پرده را می کشم. تا لحظه ای، واقعیت های بیرون را به تعویق بیندازم.
کتاب اوستا می خوانم:
ای مزدا اهوره!
... آنگاه که «منش نیک» نزد من آمد و پرسید:
- «... در برابر پرسش ها و دو دلی های روزانه زندگی خویش و جهان پیرامون خود، کدامین راه را می نمایی و می شناسانی؟»
... بدو پاسخ گفتم:
- «منم زرتشت ...»
همین که واژه «زرتشت» را خواندم، واژه لرزید، آدمی با چپن و دستار و ریش بلند شبیه روحانیون، حاضر شد. شگفت زده شدم.
- تعجب مکن! من زرتشت ام. مرا می خواستی، آمدم.
سراسیمه شدم. از جایم بلند شدم تا به پیامبر بی حرمتی نشود.
- بفرمایید! شما کجا و این جا کجا! از آن سوی سده ها به زمانه ما خوش آمدید.
- چپن اش را به دستم داد. آویزان کردم. پرسید:
- عکس از کیست؟
- از فروغ فرخزاد.
- چیکاره است؟
شاعر.
زیر زبانی، چیزی گفت. ندانستم خوب گفت یا بد! به کتاب ها نگاه کرد. با دست به کتاب اوستا اشاره کرد و پرسید:
- کتاب از کیست؟
- از اهوره مزدا است که بر شما نازل شده است!
انگار، چیزی به خاطرش نیامد. رفت به گوشه تاریک اتاق، رو به دیوار ایستاد شد و از صادق هدایت و دکتر مصدق، پرسید. گفتم: خدا بیامرزد شان. رویش را چرخاند، گرفته و افسرده به نظر می رسید. گفت: از کتاب اوستا بخوان. شروع کردم به خواندن. همین که نام زرتشت را خواندم، زرتشت برخود جنبید و به کوچکی یک پروانه شد و پرید روی صحفه کتاب، در بین واژه ها گم شد.
داشتم از تعجب، شاخ درمی آوردم. این همه چطو امکان دارد! وسط اتاق ایستاد شدم. درون چشمان ام مکث کردم. فکرهای عجیب و غریب به ذهنم گشت زد. با دو دلی به خواندن کتاب ادامه دادم. شبیه جن زده ها شده ام. می ترسم با خواندن کتاب، اتفاقی دیگر از این دست پیش نیاید!
قصه اژدرکشی گرشاسب پهلوان را می خوانم. پیهم به تیلفون ام زنک می آید. «این لعنتی کیست!» ناگزیر جواب می دهم:
- بلی. بفرمایید!
صدای سهمگینی به گوشم می رسد. نمی فهمم که چه گفت! باز می گویم:
- بلی!
- چرا نمی شنوی؟
- ببخشید! کیستید؟
- نمی شناسی؟ من گرشاسب پهلوان ام! نام ام را یاد کردی، به یادم آمدی به تو زنگ زدم.
این اتفاقات مرا به فکر «هزاره های زرتشتی» می برد. «نکند روز موعود فرا رسیده باشد! و تو یکی از سوشیانت ها باشی! این همه اتفاق، غیر از این چه دلیلی می تواند داشته باشد؟» با عجله به طرف کلکین می روم. پرده را کنار می زنم: ابرها آمده پایین. همه جا را فرا گرفته، هیچ جایی، معلوم نمی شود.
یکباره متوجه می شوم: گرشاسب از پشت تیلفون دارد بانک می زند:
- چرا ساکت شدی؟ چرا حرف نمی زنی؟
- آها! ببخشید! داشتم در باره شما فکر می کردم. در باره قهرمانی ها و پهلوانی های شما. در باره این بزرگواری تان که به من زنگ زده اید.
- ضرور نیست فکر کنی. بیا بیرون. با هم از نزدیک ببینیم. با شما گفتنی زیاد دارم، باید از نزدیک بگویم.
- نمی دانم، شما کجایید؟
- از دروازه خانه ات که برآمدی، به پایین ببین. یک درخت سپیدار معلوم می شود. به سپیدار که رسیدی، بالا ببین. دره ای نمودار است، مملو از درختان انار. از وسط درختان که گذشتی، دوشیزه ای توصیف نشدنی، تو را رهنمایی می کند.
تیلفون را قطع می کند. می بینم نشانی از شماره تیلفون اش، به حافظه تیلفونم نیفتاده است. متردد می مانم. به خود شک می کنم. «حقیقت نداره، این همه خیال های واهی بوده که به ذهنم گذشته، چه فرق می کنه یکبار برو بیرون، ببین چه خبر است؟»
از دروازه حویلی می برایم بیرون: آب وهوا مناسب است، انگار بهار باشد! ابرها، پاره پاره روی آسمان قرار گرفته، فضا یک فضای بیکران و کاملا اساطیری است. «من که کارته سخی زندگی می کنم، این جا کجاست!» پایین، سپیدار نمایان است. از نشانی ها می گذرم. انتظار می مانم. دوشیزه ای فرود می آید، با پیکر متحرک و اندام های لغزنده شبیه آب. به سوی راه پله های تنگ وتاریکی، رهنمون ام می کند. از راه پله ها که می گذرم، دشتی نمایان می شود. این سو دشت، اسپی می چرد. وسط دشت، چشمه ای، کنار آن مردی به پهلو دراز کشیده است. نزدیک می روم، می بینم اسپ و سبزه تابلو است. از کنار تابلو می گذرم، نزدیک چشمه و مرد می رسم. گرزی گاو سر طرف چپ اش بسته، شمشیری طرف راست اش با قبضه الماس و غلاف زمرد نشان. لباس جنگی، از پوست اژدر به تن دارد، گلاهی از گله دیو بر سر دارد. لب تابی، پیش روی اش گذاشته، گیم می زند. کنار لب تاب، یک اسلحه امریکایی، شبیه سامان بازی، است. سلام می کنم، اعتنایی نمی کند، سرگرم بازی است. باز سلام می کنم، سرش را بلند می کند، همین که مرا می بیند، شگفت زده، می گوید:
- این جا چطو رسید؟
- شما گرشاسپ پهلوان نیستید؟!
- بلی. من گرشاسپ ام.
- شما به من زنگ زدید تا این جا بیایم!
- فهمیدم! اوستا، تو را این جا فرستاده است.
«اوستا، یک کتاب است. چطو می تواند، مرا بفرستد!»
خوب کرده که تورا فرستاده، من تو را می شناسم، آدمی، به درد بخوری استی. عمر درازی را در این جهان سپری کرده ای، شاهد زندگی و مرگ پهلوانان زیادی در سرزمین شاهنامه بوده ای.
من، چند هزار سال می شود که در نزدیکی های کابل به خواب رفته بودم. یکی از بی پنجاه و دو های امریکایی، محل خواب ام را به محل القاعده، اشتباهی گرفت و بمبی را پرتاب کرد. تعدادی از فروهرهای نگهبانم مردند و تعدادی شان هم فرار کردند و من از خواب بیدار شدم. نسبت خواب طولانی، اطلاعات ام در باره تاریخ و جهان اندک است، در این مورد، تو می توانی به من کمک کنی. بعد از این با من باش!
-راستی! از شهربانو چه احوال داری؟
«خدایا! گرشاسپ، فهم گذشت تاریخ را از دست داده است. شهربانو هزار سال پیش گذشته، احوال اش را حالا از من می پرسد.»
- از وقتی که به عقد حضرت حسین درآمده، از او چندان احوالی نرسیده، شاید عربی، خوب یاد گرفته باشد!
- جالب.
می دانی؟ من مامور به رفتن ایران زمین شده ام. با احمد نژاد و مقام رهبری، حرف حسابی خواهم گفت و آخرین فیصله را خواهم کرد. تو را با خود می برم. «چقدر خوشبخت شدی. موقع که ایران رسیدی، حتما وزیر استی، وزیر فرهنگ!» به چه فکر می کنی، آماده شو!
- حضرت جناب عالی!...
- ادای آخوندی درنیاور! از من این طور نام ببر: فرهمند جهان پهلوان گرشاسپ، شاه – پهلوان، مشکل آسان ایران زمین.
«این نام خیلی دراز شد. موقع که در مدح شاه – پهلوان، مشکل آسان ایران زمین، قصیده بسرایم، چگونه این نام را وارد وزن و قالب، کنم. ناگزیر، قصیده پست مدرن، ابداع کنم. با این نام چند هایکو خوب افغانی می شود ساخت:
مشکل آسان
گرشاسپ
ایران زمین
جهان پهلوان هایکو را نخواهد پذیرفت!»
چند روزی که ایران بودی، دوست ام را ندیدی؟
- کدام دوست ات؟
- دوست فیس بوکی ام – فاطمه اختصاری.
- شاه – پهلوان، مشکل آسان ایران زمین! فیس بوک برای بهداشت جامعه اسلامی، فیلتر شده است.
- آها! می گویم این روزها چطو اختصاری به فیس بوک نیست. حتا تیلفون اش هم آنتن نمی دهد. اگر اشتبا نکنم، آخرین اس ام اسی که به من زد، این بود: «دستگاه مشترک هیچ کس، از هیچ جا به من آنتن نمی دهد.»
حوصله ام سر رسیده است. حرکت کن! برویم ایران.
چهار راه کارته سخی می رسیم، گرشاسپ وارد خدمات کامپیوتری می شود. در برابر کامپیوترکار می ایستد. کامپیوترکار به شاگردش می گوید: اوه بچه، سی دی دیگه ره بیار، ای گیم اینستال نشد. سی دی را می آورد و کامپیوترکار شروع می کند به اینستال کردن.
گرشاسپ، بی هیچ حرفی، داخل کامپیوتر می شود. کامپیوترکار با خوشحالی می گوید: گیم اینستال شد. آخرین دود سگرت را از شش هایش به فضای درون دفتر آزاد می کند، می خواهد نیم سوخته سگرت را بیندازد به سگرت دانی، به من متوجه می شود، می گوید: چه کار داشتی؟ نمی دانم چه بگویم! می گویم: سگرت نیم سوخته ات را به من بده. سراپایم را با نگاهی معنی داری ورانداز می کند. سگرت را به من می دهد، می گوید: آخرین بارت باشد! سگرت نیم سوخته را به لبم می گذارم، دود تلخ را با دلی مملو از پیشمانی به شش هایم می فرستم. «هیچ چیزی دست گیرت نشد، معتاد نبودی، معتاد هم شدی!» انگار، دستی تکان ام می دهد. کسی یعقوب یعقوب می گوید. «این دیگه کیست!» اورانوس است. می گوید: برو برای شام سودا بیار. بیرون دارد برف می بارد.

نگاهی به داستان مامور قطع آب

اعتراض به وضعیت جامعه

نگاهی به داستان مامور قطع آب
داستانی از مارگریت دوراس
قاسم قاموس


مامور قطع آب نماینده حکومت بورژوازی است. و خانواده عقب مانده، نماینده طبقه فقیر جامعه. اینجا وضعیت روستاهای فرانسه هم به تصویر کشیده شده است. دهکده­ای در شرق فرانسه می­تواند نقد شرق کمونیستی هم باشد. اگر مکان داستان را شرق فرانسه بگیریم که در داستان هم آمده است، زمانی برای این داستان در نظر گرفته نشده است. به این صورت می­تواند یک داستان فرا زمانی باشد برای فرا زمانی وضعیت بد طبقاتی در جامعه فرانسه.  
کارل مارکس زمانی گفته است: "انقلابات 1648 و 1789، انگليسي و فرانسوي نبودند، آنها انقلاباتي در شيوه زندگي اروپائي بودند. آنها نمايانگر پيروزي يك طبقه اجتماعي مشخص بر نظام سياسي قديم نبودند؛ آنها نظام سياسي جامعه اروپائي نوين را اعلام داشتند. بورژوازي در اين انقلابات پيروزمند بود، اما پيروزي بورژوازي در آن زمان پيروزي يك نظم اجتماعي نوين بود؛ پيروزي مالكيت بورژوائي بر مالكيت فئودالي، پيروزي مليت بر محلي گري، پيروزي رقابت بر صنف، تقسيم زمين بر حق ارث فئودالي[2]، تسلط زميندار بجاي تسلط زمين بر مالك آن، روشنگري بر خرافات، خانواده بر نشان خانوادگي، صنعت بر بيكارگي قهرمان وار و قانون بورژوائي بر امتيازات قرون وسطائي. انقلاب 1648 انگلیس، پيروزي قرن هفدهم بر قرن شانزدهم بود؛ انقلاب 1789 فرانسه، پيروزي قرن هجدهم بر قرن هفدهم. اين انقلابات در آن زمان نيازهاي جهان را بازتاب مي­دادند بيش از اينكه نيازهاي همان بخشهائي از جهان كه در آن رخ دادند را منعكس كنند. از هيچكدام اينها در انقلاب مارس پروس خبري نبود. انقلاب فبروری [فرانسه] عملا سلطنت مشروطه را ملغي و اسما سلطه بورژوازي را منسوخ كرد."1
"نظریه‌های مارکس طبقه اجتماعی بورژوازی را بعنوان صاحبان امکانات تولید (مانند کارخانه، ماشین‌آلات و ابزار) در یک اجتماع سرمایه‌داری معرفی می‌کند. این طبقهٔ اجتماعی از راه استخدام کارگران برای بکار درآوردن سرمایه خود باعث کسب درآمد برای خودشان می‌شوند. در دست داشتن امکانات تولید به بورژواها این اجازه را می‌دهد که تعداد زیادی کارگر را در ازای مزد استخدام و از دسترنج کار آنها بهره و سوءاستفاده ببرند و این کارگران برای کسب درآمد چاره‌ای جز فروختن کار خود به سرمایه‌دار ندارند. از دیدگاه مارکسیزم، دو طبقهٔ پرولتاریا و بورژوازی بصورت مستقیم و دائم درگیر جدال طبقاتی هستند که در آن سرمایه‌دار درصدد سوء استفاده از کارگران هستند و در موضع مخالف، کارگران در برابر سوء استفاده مقاومت می‌کنند."2
مرد سالاری اعتراض دیگری داستان به وضعیت جامعه است: "سر وکله‌ی مردی پیدا شده که آمده بوده  آب را قطع کند." اینجا با سکوت زن روبه­رو هستیم که ناشی از وضعیت حاکم بر جامعه مردسالار است. تعمیم مرد سالاری روی مردان دیگر جامعه هم است: "مامور آب مردی  بوده  با ظاهری مثل همه مردها، مردی که من در اینجا اسمش را گذاشته‌ام «مامور قطع آب.»"
این حس همذات پنداری زنانه و صدای وجدان یک زن است که بازتاب یافته است: " با مرور قصه‌ای که نقل کردم، ناگهان صدای خودم را می‌شنوم- آن زن- دست به هیچ اقدامی نزده، از حق خود دفاع نکرده."
مرگ، معاد، موعود، سه موضوع به­هم پیوسته­ای است که می­تواند سه موضوع کلیدی داستان هم باشد. آنجا که این خانواده، نماد طبقه فقیر جامعه بورژوازی، سرنوشت مرگ در انتظار شان است. آنجا که معاد چیزی نیست جز "سکوت سراسر دیگران" برای تایید نظام بورژوازی و مسخ جامعه طبقاتی. و آنجا که موعود برای تغییر است که هیچگاه صورت نمی­گیرد. آنچه وعده انقلاب فرانسه بوده است حالا عکس آن عمل شده است. این شاید اعتراض داستان به وضعیت جامعه طبقاتی فرانسه باشد. آنجا که " قضیه مامور قطع آب را بسط می‌دهم و می‌گویم که این زن به اصطلاح عقب مانده، به هر حال  یک چیز برایش مسلم بوده و می‌دانسته که هیچ کاری از دستش ساخته نیست، و حتی در توان کسی هم نمی‌دیده که او و خانواده­اش را از آنچه بر سرشان آمده نجات دهد. از جانب همه و حتی اجتماع، ترک شده بودند، هیچ کاری از دستش ساخته نبود جز مردن."
داستان، اعتراضی است بر وضع سیاسی و اجتماعی فرانسه و نظام طبقاتی این کشور. این وضعیت از نگاه نویسنده قابل تحمل نیست. داستان با دستمایه قرار دادن این موضوع به وضعیت این ناهمگون طبقاتی تاخته است. و این به زیبایی بازتاب جامعه بوده است.
مارگریت دوراس به عنوان بانوی داستان نویسی مدرن فرانسه مطرح است. اما این داستان بیشتر از آنکه مدرن باشد یک داستان پست مدرن است. شاید دوراس به اینگونه خواسته است گامی هم در وادی پست مدرن گذاشته باشد. و چیزی به تجربه­اش می­ارزد.
اصطلاح عقب مانده می­تواند ذهنی و مالی باشد. که در اینجا هر دو مورد کاربرد دارد.    

جلسه نقد داستان عصر آدینه 27/12/1389 جلسه: (66)

مارگریت دنادیو با نام هُنری مارگریت دوراس (۱۹۱۴ - ۱۹۹۶) نویسنده و فیلمساز فرانسوی است. برخی از منتقدان ادبی لقب «بانوی داستان‌نویسی مدرن» را به او داده‌اند[۱].
مارگریت دوراس در ۴ آپریل ۱۹۱۴ در خانواده‌ای فرانسوی در ویتنام جنوبی زاده شد و پس از دبیرستان برای ادامه تحصیل در رشته علوم سیاسی به دانشگاه سوربن در فرانسه رفت اما به نویسندگی روی آورد. مدتی نیز به عضویت حزب کمونیست فرانسه درآمد و بعد از آن جدا شد[۱].
دوراس در ۳ مارس سال ۱۹۹۶ در سن ۸۲ سالگی در شهر دیژون (Dijon) در فرانسه درگذشت.[۱].
دوراس جایزه ادبی گنکور را در سال ۱۹۸۴ به دلیل نوشتن رمان عاشق دریافت کرد[۱].
رمان «عاشق» او بسیار پرفروش شد و به ده‌ها زبان زندهٔ دنیا ترجمه شد .مدراتو کانتابیله و فیلمنامهٔ هیروشیما، عشق من (فیلم برگزیده جشنواره فیلم کن) نیز از اوست[۱].
مارگریت دوراس margurit douras با نام اصلی مارگریت دنادیو در سال ۱۹۱۴ در ویتنام (هند و چین) زاده شد و در کودکی طعم فقر نادانی و بی عدالتی را چشید . او تحصیلات خود را در رشته علوم سیاسی در دانشکده علوم سوربن ادامه داد .
مارگریت از سال ۱۹۴۱ به داستان نویسی پرداخت و در حدود ۳۵ رمان و ۱۳ فیلم را در کارنامه خود دارد که از آن جمله فیلم لاموزیکا را می توان نام برد. وی در سال ۱۹۴۴ به حزب کمونیست فرانسه پیوست اما چند سال بعد از آن اخراج شد. دوراس نویسنده موج نو فرانسه از سوی منتقدان ادبی مادر داستان نویسی نو نام گرفت. او در جوانی تحت تاثیر رآلیسم آمریکایی و ایتالیایی بعد از جنگ، مخصوصا زیر تاثیر فاکنر و همینگوی به خلق آثاری اجتمایی اقدام کرد.
گرچه زنان آثار او تابوشکن هستند، ولی دوراس خود را نویسنده ای فمینیست نمی­دانست. و موضوع رمانهای غالبا روانشناسانه اش: عشق. خودکشی، خلافکاری قتل، روابط خانوادگی، پوچی و ملال زندگی روزمره، رابطه بین انسانها ، و جستجوی عشق واقعی است و آثارش بر اساس عشق، درد و خاطره، نوشته شده اند، گرچه عشق درغالب آثار وی، بی نتیجه و محکوم به شکست است                           .دوراس در سال ۱۹۹۶ در سن ۸۲ سالگی در گذشت.   
مهم­ترین آثار در کارنامه ادبی او: بی شرمان، یک زندگی آرام، ساحل داغ، معاون سفیر، ملوانی از جبل­الطارق، درد و رنج ، مدراتو کانتابیله، هیروشیما عشق من ،عاشق (جایزه ادبی گنکور). می­باشد.


مامور قطع آب

مارگريت دوراس
برگردان: قاسم روبین  


یکی از روزهای تابستان چند سال پیش  بوده، در دهکده‌ای در شرق فرانسه، سه یا چهار سال پیش بوده، بعد از ظهر، مامور سازمان آب آمده بوده  برای قطع آب خانواده‌ای  که متفاوت از دیگران بوده‌اند، با دیگران فرق داشته‌اند و به اصطلاح عقب مانده بوده‌اند. همگی در ایستگاه متروکه‌ی قطار که شهرداری ناحیه در اختیارشان گذاشته بوده گذران می‌کرده‌اند، قطار از آن حدود عبور می‌کرده است. مرد خانواده اینجا و آنجا توی خانه‌های اهالی کار می‌کرده. ظاهراً کمک خرجی هم از شهرداری می‌گرفته‌اند. ساعت دو و نیمه. از جلو خانه‌اشان، همان نزدیکی‌ها، قطار سراسری عبور می‌کرده. جزو خانواده‌هایي بوده‌اند که برای پرداخت آب و برق و گاز  پولی ندارند با فقر شدیدی دست به گریبان بوده‌اند، و یک روز، در ایستگاهی که محل زندگی‌اشان بوده، سر وکله‌ی مردی پیدا شده که آمده بوده  آب را قطع کند. مامور با زن خاموشی روبه رو شده، و شوهر زن در خانه نبوده، زنی عقب مانده با دو فرزند چهار ساله و یک ساله و نیمه. مامور آب مردی  بوده  با ظاهری مثل همه مردها، مردی که من در اینجا اسمش را گذاشته‌ام «مامور قطع آب.»
  قلب­الاسد تابستان بوده و مرد می‌دانسته که تابستان گرمی است، چون خودش هم آن گرما را حس می‌کرده. بچه یک‌سا ل‌ونیمه را دیده، ولی شغل خود را محترم دانسته و آب را قطع کرده، زن را بی آب گذاشته است. نه آبی برای شستن بچه‌ها و نه برای خوردن. شب همان روز، زن و شوهر دست بچه‌ها را گرفته‌اند و رفته‌اند روی ریل‌های قطار خوابیده اند که هر روز از ایستگاه متروک می‌گذشته. همگی باهم مرده‌اند، صد متر دور تر، می‌بایست دراز بکشند، بچه‌ها را آرام کنند و بعد بخوابانندشان، احتمالاً با لالا یی. بعد هم قطار متوقف شده، این طور می‌گویند و این کل ماجرا است. مامور آب چیزهایي هم گفته، گفته است که رفته بوده برای قطع آب. نگفته که بچه را دیده است که البته بچه آنجا بوده  با مادرش. گفته ‌است زن رفته ‌است به کافه‌ای که از قبل می‌شناخته. معلوم نیست توی کافه با زن کافه‌چی حرف زده یا نه. من نمی‌دانم چه چیزی گفته. حتی نمی‌دانم زن کافه‌چی هم حرف زده یا نه. ولی مسلم است که حرفی یا چیزی از مردن نگفته. احتمالاً قضیه را برایش تعریف کرده، ولی نگفته که می‌خواهد خودکشی کند، که می‌خواهد بچه‌ها  را، شوهرش را و خودش را بکشد. روزنامه‌نگاران هم بی‌خبر از حرف‌های او با زن کافه‌چی، واقعه را سرسری گرفته‌اند. اگر زن توضیح داده بود، قضیه برای او فرقي نکرده و از او نخواسته که آب را قطع نکند. کسی جزاین چیزی نمی‌داند. با مرور قصه‌ای که نقل کردم، ناگهان صدای خودم را می‌شنوم- آن زن- دست به هیچ اقدامی نزده، از حق خود دفاع نکرده. همین طور است قضیه را باید از زبان مامور آب شنید. او حق نداشت آب را قطع نکند، زن هم از او نخواسته که آب را قطع نکند. آیا چیزی که باید دستگیرمان شود همین است؟! این قضیه آدم را دیوانه می‌کند. ادامه می‌دهم. سعی می‌کنم پی ببرم. زن به مامور آب نگفته که دارای دو بچه است، چون مامور خودش آنها را می‌دیده، نگفته که تابستان گرمی است، چون مامور هم گرما را، تابستان گرم را، حس می‌کرده. بعد هم زن مامور قطع  آب را به امان خدا سپرده . زن چند لحظه‌ای با بچه‌هایش تنها مانده، بعد راهی دهکده شده، براي من جالب نبود. کریستین ویلمن که حتی از ادای دو جمله هم عاجز است، متاثرم می‌کند، چون او هم صفات آن زن را دارد. خشونت عمیق. یک نوع هنجار غریزی که می‌توان مهارش کرد، یا به سکوت مبدلش کرد. به سکوت مبدل کردن این هنجار مردانه کاری است بسیار دشوار و بسیار خطا حتی، چرا که مرد‌ها را با سکوت کاری نیست. در زمان‌های قدیم، در زمان‌های گذشته، از هزارها سال پیش، سکوت از آنها بوده است، پس ادبیات یعنی زن‌ها. در ادبیات هم یا از زن ها گفته می‌شود، یا خود زن‌ها ادبیات را می‌سازند، زن‌ها را نمی‌شود انکار کرد. این زنی هم که فکر می‌کردیم حرف نمی‌زند چون هیچ وقت حرف نزده، می‌بایست حرف می‌زد. منتها نه از تصمیمش، ابدا. می‌بایست چیزی می‌گفت که جایگزین آن بشود، جایگزین تصمیمش، چیزی که از نظر خودش معادل آن باشد. بعد هم این برای دیگران معادلی می‌شد تا به قضیه پی ببرند، مثلاً کلامی درباب گرما، چه می‌دانم خود زن هم مقدس می‌شد. در همین لحظات است که زبان  به غایت توانی‌اش می‌رسد. درباره‌ی هر چیزی هم که با زن کافه‌چی حرف زده باشد کلماتش بیانگر همه چیز بوده است. همان دو سه کلام، واپسین کلام، که پیش از اقدام به مردن ادا شده، معاد سکوت سراسر دیگران است. به این کلمات هیچ کس پی نبرد. در زندگی روزمره هم همین طورهاست در لحظه مرگ، و خودکشی‌هایی که مورد ظن مردم نیست. مردم گفته‌ها را فراموش می‌کنند، گفته پیش از واقعه را که می‌توانسته آن خانواده را نجات دهد. همگی، هر چهار نفر، رفته‌اند روی ریل‌های قطار، مقابل ایستگاه دراز کشیده‌اند، یکی از بچه‌ها در آغوش مرد و یکی هم در آغوش زن، و در انتظار ورود قطار. مامور قطع آب ککش هم نگزیده است. قضیه مامور قطع آب را بسط می‌دهم و می‌گویم که این زن به اصطلاح عقب مانده، به هر حال  یک چیز برایش مسلم بوده و می‌دانسته که هیچ کاری از دستش ساخته نیست، و حتی در توان کسی هم نمی‌دیده که او و خانواده­اش را از آنچه بر سرشان آمده نجات دهد. از جانب همه و حتی اجتماع، ترک شده بودند، هیچ کاری از دستش ساخته نبود جز مردن. خودش هم این را می‌دانسته. درایت غریبی داشته، خطیر و عمیق حتی. پس اگر بخواهیم حتی یک بار هم که  شده درباره‌ی این زن حرف بزنیم، با توجه به این خودکشی، حتی در باره‌ی عقب ماندگی‌اش، باید تعمق کرد، و این چیزی است که کسی تن به آن نخواهد داد. در اینجا بی‌شک آخرین بار است که از او یاد می‌شود. اسمش را هم می‌توانستم بگویم، ولی اصلاً نمی‌شناسمش. موضوع  بایگانی شده است. آنچه در ذهن می‌ماند، تشنگی وافر بچه‌ای است در تابستانی گرم، چند ساعت پیش از مردن، و پرسه‌ی مادری جوان و عقب مانده، چشم به راه لحظه‌ی موعود.

۱۳۹۰ خرداد ۱۹, پنجشنبه

نگاهی به داستان در پشت کندی

گریز از جغرافیای جنگ

نگاهی به داستان در پشت کندی1
داستانی از علی­عطا مهاجر
قاسم قاموس

دغدغه انسان افغانی زنده ماندن است. مرگ موضوع همیشگی داستان واقعی انسان افغانی است. این انسان برای زنده ماندن، سخت تقلا می­کند. اما این تقلا برای زنده ماندن بیهوده است. چرا که مرگ چون سایه او را کمین کرده است.
داستان خواسته است مرگ را موضوع اصلی داستان قرار داده و حادثه­ها را در خدمت آن بگیرد. مهاجرت و مسافرت با هدف فرار از مرگ است. اما باز این مرگ است که از راه می­رسد و راه گریز انسان این جغرافیای جنگ را می­بندد.
گویی مرگ سرنوشت محتوم انسان این جغرافیای جنگ است. مرگ محتوم این جغرافیا کودک و بزرگ نمی­شناسد. کودک این جغرافیا مانند بزرگسالان با موضوع مرگ درگیر است. این درگیری با مرگ از این کودک انسان دیگری ساخته است.
حالا ساعت 9 پنج­شنبه شب نوزدهم حوت 1389خورشیدی زمانی که این متن را می­نویسم خبر یک حمله انتحاری دیگر در کاه فروشی شهر کندز از تلویزیون طلوع منتشر می­شود. این خبر، شیرینی سریال بعد پنجم را از بین می­برد. این حادثه در هر نقطه این جغرافیا می­تواند رخ دهد. این یعنی موضوع مرگ. این خبر گاه و بیگاه ذهن کودک این جغرافیا را پریشان می­سازد. این موضوع کوچکی نیست.
خبری از این دست، سر دراز دارد. از سه دهه به اینسو سر تیتر خبرهای داغ روز بوده است. زمانی که برنامه اصلی تلویزیون قطع می­گردد و از یک خبر عاجل می­گوید، ذهن­ات پیش از پیش صحنه­ی دلخراش یک حمله­ی انتحاری دیگر را بازسازی می­کند. بعد می­بینی واقعیت خبر عاجل هم اینگونه بوده است.    
موضوع مرگ اینگونه ذهن انسان این جغرافیا را به چالش کشیده است. کودک جغرافیاهای دیگر، شهر بازی دارد کودک این جغرافیا در میدان جنگ به بازی گرفته شده است. به همین خاطر این کودک برای زندگی بهتر راه غربت در پیش می­گیرد. کودک این داستان می­تواند نماد قربانی کودک افغانی باشد که این­گونه، برای او سرنوشت او رقم خورده است.
مسافران اتوبوس به یک مرگ جمعی فراخوانده می­شوند. داستان این مرگ به تصویر نکشیده است. اما پایان داستان را اینگونه رقم زده است. این، پایان غم­انگیز اما خوبی برای داستان است. نویسنده پایان خوبی برای داستان در نظر گرفته است.
توصیف و تعبیرهای خوبی در این داستان است که آن را داستانی­تر کرده است. از جمله مانند این جمله و تکرار آن:
"خودش را به آغوش مادرکلانش می­فشرد آرام به تیب میده شده نگریست مانند یک گوسفند دریده شده که روده­هایش بیرون زده باشد به چشمش خورد مسافرین را چند بار حساب کرده بود به شمول خودش هفت نفر؛ که نیم مرده افتیده بود." بهتر است می­آمد افتیده بودند.
داستان به پردازش نیاز دارد. شاید یک بازنویسی خوب بتواند وضعیت خوبتری برای این داستان بسازد. این کار نویسنده است که چگونه با داستان­اش تا کند. بی­شک گاه داستانی نیاز به پردازش مجدد دارد. این وضعیت در مورد داستان نخست یک نویسنده بیشتر صادق است. مصداق عینی این کار را در مورد بسیاری از داستان­ها می­تواند دید.
در "پشت کندی" یک داستان جمع و جوری است. حشو و زوایدی کمتری در این داستان است. در حالی که در کارهای نخست یک نویسنده حشو و زواید همیشه وجود داشته است. اما داستان در پشت کندی، باز هم نیاز به کار روی آن دارد. بی­شک قوت و پختگی بیشتر این داستان، مستلزم بازنگری مجدد است.


1. منطقه­ای در ولایت غزنی در مسیر راه پاکستان

نقد داستان در پشت کندی

نگاهی به داستان در پشت کندی

داستانی از علی­عطا مهاجر
غلام حسین پرویز


داستان "در پشت کندی" داستانی است که موقعیت خاصی ازیک کاروان مهاجرین را در هنگام سفر به تصویر کشیده و در واقع ازحال، احوال و وضعیت که بر سر این مهاجرین در هنگام سفر رفته است را حکایت می کند.
داستان در زمانی کوتاهی به احتمال قریب به یقین در هنگام عبور از مرز کشور و اتفاقاتی که در این هنگامه افتاده است را نقل می کند و اینکه دقیقاً چه وقت از روز یا شب است در آن مشخص نشده است. شاید نویسنده با مشخص نکردن زمان خواسته بگوید که وقتی وطن ات که آشیانۀ اصلی ات است را ترک می گویی دیگه همیشه و همه جا مسافر هستی و دیگر این سفر شب و روز ندارد چونکه سر منزل مقصود معلوم نیست و تو کسی هستی که سرگردان و بی هدف در کشتی غربت سوار و روان می باشی.
مکان داستان نیز درنزدیکی سرحد بین کشور افغانستان و پاکستان است، آنجا که می گوید:
-          اینها کی هستند؟
-          مسافرین که پاکستان می روند.
داستان طرحی خاصی ندارد و گویا از نوع داستان های مدرنیستی است اما استحکام ضعیف ترکیبات و جملات متزلزل کم تجربگی و تازه کار بودن نویسنده را برملاساخته است. مبنای کار نویسنده در حقیقت خلق یک داستان مدرنیستی بوده است و لی کم تجربه گی او باعث شده که داستان به آن معنا مدرنیستی از آب در نیاید.
ترک اجباری وطن مهاجرت ها و رفتار وحشیانه و ایدئولوژیک افراد طالبان با مهاجرین در هنگام سفر موضوعاتی است که در این داستان بدان پرداخته شده است و نویسنده تاحدی توانسته از پرداخت آن موفق بدر آید. آنچه نویسنده در داستان به تصویر کشانده است همه واقعییاتی است که در آن روزگاران وجود داشته است و این مردمان رنجکشیده و داغدیده یی بودند که زیر بار مظالم قرار گرفته و ظلمهای که بر آنها تحمیل شده بود را می چشیدند.
داستان از زبان شخص سوم روایت می شود و راوی داستان هم یک پسر بچه ی نوجوانی است که هنوز به سن تکلیف نرسیده است. از همین خاطر رو بروشدنش در مقابل رفتار وحشیانه و گرگ صفت نظامیان طالب یک امر ناخواسته است. ازین خاطر او می ترسد و نگران است و او این ترس و نگرانی را در رفتار غیر عادی همۀ افراد و مسافران حس می کند. او برای فرار ازین حس هولناک در آغوش مادرکلان و دلداریهای فریبنده او پناه می برد، هرچند که می داند که سرنوشت نامیمون و نامعلومی فرا راه او قرار دارد.
گر بگوییم که شخصیتی در این داستان هست، او عبارت ازهمین پسر بچۀ نوجوان خواهد بود که هنوزتازه چشمش به گوشۀ از جهان باز شده و باید خوبی ها، نکوییها و شیرینیهای آنرا بچشت حال آنکه تقدیر برخلاف خواست مطلوب رقم خورده و بخت، چه استقبال ناشایستی از او می نماید. سرنوشت نا معلوم، دیار غربت، اسیر بودن در دست انسانهای گرگ صفت و قاچاقچیان آدم ربا و رفتن در عمق چاه نا امیدی.
برداشتم از عنوان داستان "در پشت کندی" کندی با فتح /ک/ گودی ویا گودال است و مراد از آن چاه ناامیدی است. یعنی دیگر در راه راوان است که در آن بازگشت  و امید به زندگی وجود ندارد.
در یک جمع بندی کلی می خواهم بگویم که نویسنده خواسته داستانی ازنوعی داستانهای غربی در بیاورد و یا حد اقل از سبک داستانهای که امروزه در غرب نوشته می شود خیلی زیاد متأثر شده است بنابراین داستان آن قدرها جذاب نیست، یعنی سبک به کار گرفته شده در داستان با مضمون که در آن طرح شده سازگاری چندانی ندارد. این ضعف کوچک به نظرم در آن متصور است ولی باوجود آن نمی شود از استعداد نویسنده انکار کرد و آنرا مورد تردید قرار داد بلکه استعداد این جوان قابل ستایش بوده و با کمی تلاش می تواند به قله های رفیع کامیابی در این مسیر فایق آید.

جلسه نقد داستان عصر آدینه 20/12/1389 جلسه: (65)

علی­عطا مهاجر دانشجو سال سوم دانشکده ادبیات دانشگاه کابل است. مدتی می­شود به نوشتن رو آورده است. با بعضی از نشریه­ها از جمله هفته نامه راهیان دانش، فروغ و... همکاری قلمی دارد. این نخستین داستان ایشان است که به نقد گذاشته شده است.  


در پشت کندی

علی­عطا مهاجر


با قنداق تفنگ­اش محکم به تیب کوبید صدای میده شدنش برای ثانیه­یی به تعقیب آهنگ ادامه داشت موسیقی قطع شد جرق جرق سیم­های برق تیب و به تعقیب­اش بوی پلاستیک فضای کوچک موتر را پرکرد. خودش را به آغوش مادرکلانش می­فشرد آرام به تیب میده شده نگریست مانند یک گوسفند دریده شده که روده­هایش بیرون زده باشد به چشمش خورد مسافرین را چند بار حساب کرده بود به شمول خودش هفت نفر؛ که نیم مرده افتیده بود. گفتگوی موتروان را که با یکی از آنها که تنها شکلک لنگی­اش را می­دید کمی می­شنید از موتروان می­پرسید صدای موتروان کمی بلندتر بود.
-          کجا می­روید.
-          پاکستان
بعد دستهای آن مرد که شکلک لنگی­اش معلوم می­شد را دید که جیب­های موتروان را می­پالد خوشحال شد فهمید که چیزی را پیدا کرده نمی­تواند چون تمام پول و کاغذهایش را به مادر کلانش داده که قایم کند. به اطرافش نگاه کرد دید که همه مسافرین متوجه آن نقطه است انگار همه می­خواهند با چشمانشان همه چیز را ببینند وهم بشنوند. آرام سرک کشید حالا می­توانست صورت آن­مرد را ببییند. او با ریش­های دراز مانند دامن پیراهن­اش و بروت­های تراشیده و چشمان برامده با موتروان گپ می­زد.
- چرا کسیت­های تلاوت و نعت را نمی­شنوی؟
صدای موتروان را شینید که به لکنت زبان افتاده مولوی صاحب....مولو... محکم به صورتش زد چند قنداق به بازو و پشتش زد او به زمین افتیده بود به صورت مادرکلانش دید مادرکلانش او را به خودش فشرد غصه نخور به ما و شما کاری ندارد. می­فهمید که مادرکلانش دورغ می­گوید چون لرزش دستهایش را که به صورتش گرفته بود حس می­کرد مسافرین لبهایشان را شور می­داد انگار چیزی می­خواند. کمی آنطرفتر زیر درخت چند داتسن را دید شیشه­هایش را با گل خاکی ساخته بود فقط یک دایره کوچکی باز مانده بود تا موتروان ببیند. نمی­فهمید که دربین شان چند نفر نشسته اند کاشکی می­دید که آیا آنها نیز مانند رفیق شان است حتما پیراهن هایشان دراز تر باشد. شعاع آفتاب از شیشه پیشروی از میان بازوی دو مسافر که در سیت پیش­روی نشسته بود به صورتش می­خورد چشمانش را اذیت می­کرد.
-          اینها کی هستند؟
-          مسافرین که پاکستان می روند.
      -     جرم تو بخشدنی نیست تو باید محاکمه گردی.
آرام سرک کشید. به صورت آن­مرد خیره شد. چشمانش سرخ بود. آن مرد که با موتروان گپ می­زد بیسیم که در دست داشت چیزی را مخابره می کرد شاید چیزهایی را که دیده یا شینده به رفیقایش مخابره می کرد. یعنی تلفن است دست مادر کلانش را گرفت.
-          چه شده چیزی می­خواستی بگویی.
-          تلفن؛ به دست آنمرد اشاره کرد مادرکلان از همین جا تلفن می­کنیم به پدرم می­گویم که پول حواله کند یک بایسکل گرفته خانه می­رویم مه خیلی مانده شده ام.
-          صبرداشته باش می­گویند به زنها و بچه ها کاری ندارند.
بعد صدای مرد لنگی سر را شنید که چیزی به رفیقایش می­گفت. صدای خیش خیشی از آنطرف بیسیم شنید که چیزی نفهید انگار آیه های قران را تلاوت می کنند. با خودش فکر کرد حتما قاری هستند قران را از حفظ خواهد داشت. بعد آن­مرد دروازه را به شدت باز کرد با صدای خشکی گفت پایین بیاید.
همه پایین رفتند. آهسته با خود زمزمه کرد با زنان و بچه­ها کاری ندارند. متوجه تیب شد که مثل گوسفند شکم دریده که روده­هایش بیرون زده باشد افتیده بود. متوجه مسافرین شد که دستهایش را به سرگرفته بود. دروازه موتر باز پایچه برزده گی و بدون جورابش را دید چند نفر از داتسن بیرون آمدند دامن پیراهن شان درازتر از رفیق شان بود.
-          مادرکلان می­گویی به زنها و بچه­ها کاری ندارند.
-          آری پسرم نترس به بچه­ها کاری ندارند.
رفیقا با هم پیوستند. با خودش فکر کرد چقدر خوب به بچه­ها کاری ندارند. صورت مادرکلانش را زیر چادری نمی دید. پیاده شوید؟ یکی از آنها بود. آفتاب درحال فرود انگار سقوط می­کند. همه مسافرین یکجا شدند. به طرف آن کندی حرکت کنید؟ دست مادرکلانش را می­فشرد دستش عرق کرده بود بوی عرق مسافرین زیاد شده بود.  
-          مادرکلان پای مسافرین کشال می­شود خاکباد می کند.
-          از پشت سرمان می آیند زیاد گپ نزن فهمیدی.
-          بلی مادرکلان پول که حواله کرد بایسکل می خری؟
-          حتما.
-          می­گویی به زنها و بچه­ها کاری ندارندها! بعد آهسته­تر زمزمه کرد به بچه­ها کاری ندارند.
قافله کوچکی به طرف کندی روان بود. او خوشحال بود گاهی خنده­اش می­گرفت. تیب میده مانند  گوسفند دریده شده که روده­هایش بیرون زده باشد افتیده بود. بعد با خودش زمزمه کرد با زنها و بچه­ها کاری ندارند. تازه به پشت کندی رسیده بودند....
در گذشتن از عشق مردان  

نگاهی به داستان عشق در بازار
داستانی از یی یون لی


گاه داستانی با یک بار خواندن گپی زیادی برای گفتن دارد. آدم داستان را بخوبی می­گیرد. فرقی نمی­کند داستان از چند کلمه ساخته شده باشد. مهم این است که داستان در درون­اش چیزی برای کشف دارد. کار منتقد کشف است. اما زمانی که در داستانی چیزی برای کشف نیست این حس به آدم دست می­دهد که نقد کار غیر منتقد نیست. پس همان بهتر که نقد داستان را به منتقد داستان واگذاریم و وارد این محدوده نشویم.
عشق در بازار می­تواند یکی از این داستانها باشد. این داستان چه چیزی می­تواند برای کشف داشته باشد. این داستان ماکسی مال با تمام حجم آن سیر طولی داشته است. یعنی داستان در طول حرکت کرده است و عریض نیست. داستان همانطور که به پیش می­رود بدنه آن به جایی گیر نمی­کند که به عرض کشیده شود. این کشیده نشدن به عرض، داستان را طولانی کرده است.    
شاید این پرسش مطرح گردد که پس این داستان چرا برای نقد انتخاب شده است؟ پاسخ این پرسش در موفقیت داستان های نویسنده است. برای نخستین بار داستانی از یک نویسنده چینی انتخاب شده است. داستان واقعیت جامعه­ی نویسنده آن است. به این خاطر داستان واقعیتی را پیش روی خواننده می­گذارد که متعلق به جامعه نویسنده است.
عشق در بازار، عشق از دست رفته­ی دختری است که زمانی عشق­اش را پیش­کشی دیگری کرده است. سانسان، در واقع این پیر دختر روزی عشق­اش را برای دیگری واگذار کرده است. به همین خاطر با وضعیت پیش آمده ساخته است. چرا که عامل این وضعیت پیش آمده خود اوست. در گذشتن از عشق مردان روی دیگر این وضعیت پیش آمده است. این شاید عنوان مناسبی برای کنش سانسان نباشد وقتی به خودآگاه او مراجعه می­کنیم. اما پیشامد این وضعیت ناشی از کنش ناخودآگاه سانسان بوده است.
عشق در بازار، بازتاب باورداشتهای شرقی هم است. این باورداشتها در غرب دیگر جذابیتی خاصی دارد. چیزی که مدتهاست موضوع حل شده­ی در غرب است. رابطه دختر پیش از ازدواج یکی از این موضوع هاست که تفاوت باورهای فرهنگ شرق و غرب را نشان می­دهد.
مرد ماجراجوی پایان داستان می­تواند توو باشد. و می­تواند نباشد. چرا که نویسنده هیچ نشانی­ی از توو در این زمینه نداده است. توو، این موجود ناسپاس، عشق درگذشته سانسان است. کسی که وقتی پایش به امریکا می­رسد عشق گذشته سانسان می­شود. مین، ملکه­ی عشق توو می­شود زماانی که سانسان ناخواسته از آن گذشته است. اما توو آگاهانه از این عشق گذشته است. حالا دستیابی به توو، جذابیتی برای سانسان ندارد. چرا که نه توو و نه سانسان، دیگر شور عشق گذشته را ندارند.