۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

جلسه نقد داستان عصر آدینه 22/11/1389 جلسه: (61)


ساعت استراحت

جیمز لانگستون هیوز   
برگردان: علي‌اصغر راشدان
گفت:
- رييس من سفيد پوسته.
گفتم:
- بيشتر رييسا سفيد پوستن.
- سفيد پوست و پرچونه. يه ريزم مي‌پرسه که سيا ديگه چي مي‌خواد. ديروز باز تو ساعت استراحت کافه، با حرف‌هاي صدتا يه غازش درباره سيا پوستا، النگاتم شده بود. اون هميشه مي‌گه سيا. انگار 1150 نوع جور واجور سياپوست تو آمريکا وجود نداره. رييسم مي‌گه: حالا که همتون حق شهروندي و ديوان عالي رو به دست آوردين، آدام پاول تو کنگره‌ست، رالف بونچ تو مجلسه، لئونتاين پرايس تو اپراي متروپوليتن مي‌خونه، بالاتر از همه اين که دکتر مارتين لوترکينگ جايزه نوبل رو مي‌گيره، ديگه بيش‌تر از اين چي مي‌خواين شما؟‌ از همين تو مي‌پرسم، سيا ديگه چي مي‌خواد؟‌
- من سيا نيستم من خودمم.
- خب، تو نماينده سيا که هستي!
- نه، من نيستم. من فقط نماينده شخص خودمم.
- پس رالف بونچ و تورگود مارشال و مارتين لوترکينگ نماينده تو هستن، نيستن؟‌
- اگه تو مي‌گي اونا نماينده منن، من از اين که اون جور آدما نماينده منن، خيلي به خودم مي‌بالم. ولي تموم اونايي رو که اسم مي‌بري، دنبال کارو زندگي خودشونن و تو بار من آبجو نمي‌خوردن. من هيچ‌وقت يکي از اونا رو تو خيابون لنوکس نديدم. تا اون جاکه به ياد دارم، اونا حتي تو هارلم زندگي نمي‌کنن. من حتا نمي‌تونم اسم شونو تو دفتر تلفن پيدا کنم. همه‌شون شمارة اختصاصي دارن. اگه تو مي‌گي اونا نماينده سيا هستن، واسه چي از خودشون نمي‌پرسي که سيا ديگه چي مي‌خواد؟‌
- من نمي‌تونم به اونا دست پيدا کنم.
- خب، منم نمي‌تونم. پس هردومون مثه هميم.
- خيله خب، قضيه رو از نزديک‌تر نيگا کنيم. روي ويلکيتر تو جبهه شما مي‌جنگه، جيمز فارمرم همين طور.
- اونا تو بار من چيز نمي‌خورن.
- ويلکيتر و فارمر تو هارلم زندگي نمي‌کنن؟
- تا اون جا که من مي‌دونم، اين دورو ورا پيدا شون نشده. فکر مي‌کنم از وقتي جکي مابلي اولين جوک شو گفت، اونا پا تو بار آپولون نذاشتن.
- من اونو نمي‌شناسم، ولي نيپسي راسل و بيل کاسبي رو تو تلويزيون مي‌بينم.
- جک مابلي اون نيست. اون يه زنه که به اسم مامز معروفه.
- عجب!
- مامز مابلي تو يکي از صفحه‌هاش يه داستان درباره سندي الا و دمپايي هاي جادويي‌ش که تو مجلس جوونا مي‌رقصه و اتفاقي که واسه خانوم کوچولو مي‌افته، داره. تموم داستان درباره اون چيزيه که سيا مي‌خواد.
- پايان داستان چه جوريه؟‌
- سندي الا–ي کوچولو تا نصف شب با رييس کوکلاکس کلان مي‌رقصه. ساعت زنگ دوازده رو که مي‌زنه سندي الا–ي کوچولو به زندگي معمولي سيا پوستي خودش برمي‌گرده. کلاه گيس بلوندش به يه کلاه بافتني سيا تغيير شكل مي‌ده و هفته بعدش به محاکمه کشونده مي‌شه.
 - يه افسانه نمادين. به نظر من، يعني که سيا تو زندونه. ولي تو که زندوني نيستي!
- اين برداشت توئه.
- ش
- خب، تو چي مي‌خواي؟‌
- که از زندون بيام بيرون.
- کدوم زندون؟‌
- همين زندوني که تو منو توش انداختي!
رييسم فرياد مي‌زنه که :
- من! من که تو رو تو زندون ننداختم. تو چي مي‌گي پسر! من تو رو دوستت دارم. من يه ليبرالم. واسه کندي رأي جمع کردم و حالام واسه جانسون اين کار رو مي‌کنم. من طرفدار برابري‌ام. حالا که تو اونو به‌دست آوردي، ديگه بيش‌تر از اين چي مي‌خواي؟‌
- برابري دوباره.
- منظورت از برابري دوباره چيه؟‌
- که تو با من قاطي بشي، نه من با تو.
- منظورت اينه که من بيام تو هارلم زندگي کنم؟‌ اصلا و ابدا!
- من تو هارلم زندگي مي‌کنم.
- تو با اون جا اخت شدي و کنار اومدي. تو هارلم جنايت خيلي زياده.
- تو هارلم بانک زني دويست هزار دلاري نيست، که همين چند وقت پيش سه فقره‌ش تو جاهاي ديگه اتفاق افتاد و همه‌شم سفيد پوستا تو اون کارا دست داشتن و يکي‌شم تو هارلم نبود. گنده‌ترين و خوشگل‌ترين جنايتا تو بيرون از هارلم اتفاق مي‌افته. ما هيچ وقت نه دزدي نيم ميليون دلاري جواهرات داريم و نه گم شدن ياقوت کبود. بهتره با من بياي تو هارلم و با ما قاطي شي.
- اين سيا پوستا هستن که مي‌خوان برابرشن.
- اين سفيد پوستا هستن که اين رو نمي‌خوان.
- مام مي‌خوايم، منتها تا يه نقطه‌اي.
- اين همون چيزيه که سيا پوستا مي‌خوان، جابه جا کردن اين نقطه.
رييسم اخم کرد و گفت:
- ساعت استراحت تمومه.

نقد داستان پاکت ها


اعتراف

نگاهی به داستان پاکت­ها
داستانی از ریموند کارور

وجدان جمعی انسان غربی عادت به اعتراف دارد. چرا که او عادت کرده است آنچه را مرتکب شده است اعتراف کند. شاید به اینگونه تخلیه می­گردد. این، اعتراف پدر به پسر است. در حالی به شکل نهادینه شده آن، اعتراف به پدر مقدس بوده است.
اینجا در واقع قداست زدانی از پدر مقدس هم است. همانگونه که قبلا اصول اخلاقی پدر زیر سووال رفته است. این هنجارشکنی ناشی از دید نویسنده به جامعه هم است. آنجا که همه چیز با پرسشی به نام جایگاه پدر و پسر روبه­رو است. چرا که این جایگاه دیگر وضعیت گذشته را ندارد و کاملا وارونه شده است.
وقتی پدر به پسر اعتراف می­کند در می­یابیم که این دنیا به گدشته اش تعلق ندارد و از آن بریده است. همانگونه که پسر با پدر رابطه­ای ندارد و برعکس. نمی­گویم ماهیت جامعه غرب که کلی است. شاید امریکا که باز هم تعمیم آن روی یک جامعه درست نیست. اما حداقل واقعیت بخشی از این جامعه است.
شرق هم اینگونه است. در این جغرافیا هم ماهیتها و واقعیتها متفاوت اند. چرا که باورداشتها و ارزشهای پذیرفته اجتماعی در قالب فرهنگ و زبان و مذهب، متفاوت اند. اما غرب در این زمینه یک سر و گردن از ما بالاتر است. و آن، ماهیت لیبرال دموکراسی به عنوان یک ارزش پذیرفته شده اجتماعی و مسیحیت به عنوان یک فرهنگ است.
به هینگونه است که مسیحیت به عنوان یک فرهنگ در ادبیات غرب محسوس است. حالا حتا اگر این فرهنگ به نقد هم کشیده شده است باز هم صورتی دیگری از نمود این فرهنگ در ادبیات غرب است. روح فرهنگ مسیحی را می­توان در ادبیات غرب دید. گاه این روح خیلی خودش را آشکار می­کند و گاه آن را می­بایست در پشت کلمات احساس کرد.
در پشت کلمات این داستان هم روح فرهنگ مسیحیت را می­توان دید که در جسم جامعه حلول کرده است. جامعه­ای که دیگر رو از این روح برتابانده است. حالا می­شود گفت راه این دو از همدیگر جدا افتاده است. «از سر راه چند راهبه كه به طرف محل سوار شدن هواپیما می‏دویدند كنار رفتیم.» این کنار رفتن ناشی از فاصله میان جامعه و مردم هم است که در وضعیت جدیدی از دنیای مدرن هرکدام راه خودشان را می­روند.
پاکت­ها، نمادی از هدیه کرسمیس از سوی بانانوئل و در اینجا از سوی پدر به خانواده فرزندش هم است که چیزی فراموش شده و از مد افتاده­ای است که دیگر نیازی به آن نیست. و این عدم احساس نیاز با گذشت زمان، بیشتر می­شود. « باهم دست دادیم. این آخرین باری بود كه دیدم‌اش. به طرف شیكاگو كه می رفتم یادم آمد پاكت هدیه‌هاش را انگار توی كافه جا گذاشته‌ام. مثل بقیه­ی چیزها. البته مری به شیرینی نیاز نداشت، بادامی یا هر چیز دیگر. تازه این مربوط به سال گذشته است. حالاكه نیازش حتی كم‌تر هم شده است.»
رابطه انسان به سردی گراییده است زمانی­که پسر از وضعیت پدر و پدر از وضعیت پسر اطلاعی ندارد. این دنیای سرد با بزرگتر شدن شهرها سردتر شده است. «گفت: "مری و بچه ها چه طورند؟" گفتم: "همه خوب اند،" كه البته حقیقت نداشتل این ناشی از سردی در جامعه است که خودش را در قالب یک خانواده بروز داده است.
در این بین شاهد رابطه­ی از نوع دیگر، رابطه جنسی هستیم که بابرقراری آن، رابطه های پذیرفته شده اجتماعی از بین می­روند. همین رابطه است که در موجودیت آن زندگی مشترکی در دهه شصت زندگی از هم می­پاشد و سبب اعتراف پدر به پسر می­شود. چرا که این رابطه، رابطه متعارف نیست رابطه غیرمتعارف است که از نگاه اجتماعی پذیرفته شده نیست.  

جلسه نقد داستان عصر آدینه 15/11/1389 جلسه: (60 )


پاکت­ها

ریموند کارور
ترجمه: مصطفی مستور
ویرایش: قاموس

یكی از روزهای گرم و مرطوب است. من از پنجره‏ی اتاق‏ام در هتل می‏توانم بیش‏تر قسمت‏های شهر میدوسترن1 را ببینم. می‏توانم چراغ‏های بعضی ساختمان‏ها را كه روشن می‏شوند، دود غلیظی را كه از دودكش‏های بلند بالا می‏روند، ببینم.‏ كاش مجبور نبودم به این چیزها نگاه كنم.
می‏خواهم داستانی را برای شما نقل كنم كه سال قبل وقتی توقفی در ساكرامنتو داشتم، پدرم برایم تعریف كرد. مربوط به وقایعی است كه دو سال قبل از آن پدرم را در‏گیر كرده بود. آن موقع هنوز او و مادرم از هم طلاق نگرفته بودند.
من كتاب فروش‏ام. نمایندگی یك سازمان معروف تولید كتاب‏های درسی را دارم كه دفتر مركزی‏اش در شیكاگو است. محدوده‏ی كاری من ایلینویز، بخش هایی از آیووا و ویسكانسین است. وقتی در اتحادیه‌ی ناشران كتاب غرب كشور در لوس‏آنجلس شركت كرده بودم فرصتی دست داد تا چند ساعتی پدرم را ملاقات كنم. از وقتی از هم طلاق گرفته بودند ندیده بودم‏اش، منظورم را كه می‏فهمید. آدرس‏اش را از توی كیف جیبی‏ام بیرون آوردم و به‌اش تلگراف زدم. صبح روز بعد وسایل‌ام را به شیكاگو فرستادم و سوار هواپیمایی به مقصد ساكرامنتو شدم.
دقیقه‏ای طول نكشید كه شناختم‌اش. جایی كه همه ایستاده بودند، ـ می‌شود گفت پشت در ورودی‏ـ ایستاده بود. با موهای سفید، عینكی بر چشم و شلوار بشوی و بپوش قهوه‌ای رنگ.
گفتم: "پدر، حال‌ات چه طوره؟"
گفت: "لس2"
با هم دست دادیم و رفتیم به طرف خروجی.
گفت: "مری3 و بچه ها چه طورند؟"
گفتم: "همه خوب اند،" كه البته حقیقت نداشت.
پاكت سفید شیرینی ‌فروشی را باز كرد و گفت: "كمی خرت و پرت برات گرفته‌ام می‏تونی با خودت برگردونی. زیاد نیست. كمی شیرینی بادام سوخته برای مری و كمی هم پاستیل میوه‏ای برای بچه‏ها."
گفتم: "متشكرم."
گفت: "وقتی خواستی برگردی یادت نره همراه‌ت ببری شون."
از سر راه چند راهبه كه به طرف محل سوار شدن هواپیما می‏دویدند كنار رفتیم.
گفتم: "مشروب یا قهوه؟"
گفت: "هر چی تو بگی، ولی من ماشین ندارم،‌"
كافه‏ی دنجی پیدا كردیم، مشروب گرفتیم و سیگار‌ها را روشن كردیم.
گفتم: "این هم از كافه،"
گفت: "خوب، آره،"
شانه‌هایم را بالا انداختم و گفتم: "بله." به پشتی صندلی تكیه دادم و نفس عمیقی كشیدم، هوایی را كه در نظرم گرفته و غمبار بود تو می‏دادم و پدرم سرش را چرخاند.
گفت: "گمون‌ام فرودگاه شیكاگو چهار برابر این جا باشه."
گفتم: "بیش از چهار برابره."
گفت: "فكر می‏كردم بزرگ باشه،"
گفتم: "از كی عینك می‌زنی؟"
گفت: "از مدتی پیش."
جرعه‌ای قورت داد و بعد درست رفت سر اصل مطلب.
"كاش سر این قضیه مرده بودم." دست ‌های زمخت‌اش را گذاشت دو طرف عینك‌اش."تو آدم تحصیل كرده‌ای هستی، لس. تو كسی هستی ‌كه می‏تونی این رو بفهمی."
زیرسیگاری را روی لبه‌اش گرداندم تا چیزی را كه زیرش نوشته شده بود بخوانم: باشگاه هارا4 / رنو5 و لیك تاهو6 / جاهای خوبی برای تفریح.
"زنی بود از كارمندان شركت استانلی پروداكتز7 ریزه بود، با دست‌ها و پاهای كوچك و موهایی كه مثل زغال سیاه بودند. خوشگل‌ترین زن توی دنیا نبود اما خوب لعبتی بود. سی‌سال‌اش بود و چند بچه داشت. با همه‏ی اتفاقاتی كه افتاد زن محجوبی بود. مادرت همیشه از او جارویی، زمین‌شویی یا نوعی مواد كیك می‏خرید. مادرت را كه می‏شناسی. شنبه‌ای بود و من خانه بودم. مادرت رفته بود جایی. نمی‏دانم كجا رفته بود. جایی كار نمی‌كرد. توی اتاق پذیرایی داشتم روزنامه می‌خوندم و قهوه می‏خوردم كه این زن كوچولو در زد. سالی وین 8. گفت چیزهایی برای خانم پالمر9 آورده. گفتم: "من آقای پالمر هستم، خانم پالمر الان خانه نیستند." ازش خواستم بیاد داخل و پول چیزهایی را كه آورده بود به‏اش بدهم. می‏دونی كه چی می‏گم. نمی‏دونست كه باید بیاد داخل یا نه. همان جا ایستاده بود و برگ رسید و پاكت كوچكی را توی دست‌اش نگه داشته بود.
گفتم: "خیلی خوب، بده شون به من، چرا نمی‏‏آیید داخل چند دقیقه‌ای بنشینید تا ببینم می‏تونم پولی پیدا كنم یا نه."
گفت: "اشكالی نداره، می‌تونم بذارم به حساب‌تون. خیلی از مشتری‌ها این طوری‌اند. اصلا اشكالی نداره."
گفتم: "نه نه، پول دارم. همین الان پرداخت می‏كنم. هم زحمت برگشتن شما كم می‏شه و هم بدهكاری گردن من نمی‏مونه. بفرمایید تو. "این را كه گفتم در توری را باز نگه داشتم. بی ادبی بود بیرون نگه‌اش دارم.
پدرم سرفه كرد و یكی از سیگارها را برداشت. از ته كافه زنی خندید. نگاهی به زن انداختم و باز نوشته‏های زیر سیگاری را خواندم.
اومد داخل، به‌اش گفتم: "عذر می‏خوام فقط یك دقیقه طول می‌كشه." بعد رفتم توی اتاق خواب تا دنبال كیف پول‌ام بگردم. توی كمد لباس‌ها گشتم اما پیداش نكردم. مشتی پول خرد، قوطی كبریت و شانه‌ام اون جا بود اما از كیف پول خبری نبود. مادرت طبق معمول اون روز صبح خانه را مرتب كرده بود. رفتم توی اتاق پذیرایی و گفتم: "الان براتون پول پیدا می‏كنم."
گفت: "خواهش می‏كنم خودتون رو توی زحمت نندازید."
گفتم: "زحمتی نیست، بالاخره باید كیف‌ام را پیدا كنم. خونه‌ی خودتونه، راحت باشید."
گفت: "اوه راحت‌ام."
گفتم:‌ "‌این جا رو بخوان، چیزی درباره‏ی سرقت بزرگی كه توی شرق اتفاق افتاده شنیده‌ای؟ همین الان داشتم درباره‌اش می خوندم."
گفت: "دیشب خبرش را از تلویزیون شنیدم."
گفتم: "‏خیلی راحت فرار كرده اند."
گفت: "خیلی زبل بوده اند."
گفتم: "یك جنایت به تمام معنا."
گفت: "خیلی كم پیش می‏آد كسی بتونه قسر در بره."
دیگه نمی‏تونستم از چی باید حرف بزنم. نشسته بودیم اون‌جا و هم دیگر را نگاه می‏كردیم. بعد رفتم توی ایوان و توی لباس چرك‌ها دنبال شلوارم گشتم. فكر می‏كردم مادرت شلوارم را اون­جا گذاشته. كیف توی جیب پشتی شلوارم بود. برگشتم توی اتاق و پرسیدم چه قدر بدهكارم.
سه یا چهار دلار بیش‏ترنبود. پول‏اش را دادم و بعد نمی‏دونم چی شد كه از او پرسیدم اگه داشته‌شون با‌ها‌شون چه كار می‏‏كرد، منظور همه‏ی پول‌هایی بود كه دزدها سرقت كرده بودند.
خندید و من دندان‌هاش را دیدم.
نمی‌دونم چی به سرم اومد. لس، پنجاه و پنج سال سن داشتم. بچه‌هام بزرگ شده بودند. آن قدرها هم احمق نبودم كه این چیزها را نفهمم. سن اون زن نصف سن من بود و بچه‌هاش مدرسه می‏رفتند. برای شركت استانلی كار می‏كرد. می‏خواست سرش گرم باشه. احتیاجی به كار كردن نداشت. به اندازه‏ی كافی پول برای گذران زندگی‌شان داشتند. شوهرش لاری(10) راننده‏ی یك شركت باربری بود. پول خوبی در می‏آورد. می‏دونی، راننده‏ی كامیون بود.
پدرم مكث كرد و صورت‌اش را پاك كرد.
گفتم: "هر كسی توی زندگی‌اش خطا می‌كنه."
سرش را تكان داد.
"دو تا پسر داشت، هنك11 و فردی12 تقریبا یك سال فاصله‏ی سنی داشتند. چند تا عكس به‌ام نشون داده بود. بگذریم، وقتی اون مطلب را در باره‏ی پول‌ها گفتم خندید، گفت حدس می‏زنه از فروشندگی برای شركت استانلی پرو‏داكتز استعفا می‏ده و می‏ره به داگو13 و یك خانه اون جا می‏خره. گفت فامیل‏هاش توی داگو زندگی می كنند."
سیگار دیگری آتش زدم و به ساعت‌ام نگاه كردم. میخانه‏چی ابرو‌هاش را بالا برد و من لیوان را بالا آوردم.
"خوب روی كاناپه نشسته بود و پرسید سیگار دارم. گفت سیگارهاش رو توی اون یكی كیف‌اش توی خونه جا گذاشته. گفت وقتی یك كارتون سیگار توی خونه داشته باشه خوش‌اش نمی‏آد از دستگاه‏های سكه‌ای سیگار بخره. سیگاری به‌اش دادم و براش كبریت روشن كردم. لس، راست‌اش را بخواهی، انگشتان‌ام داشتند می‏لرزیدند."
مكث كرد و دقیقه‌ای زل زد به بطری. زنی كه خندیده بود دست‌هاش را دور بازوهای مردانی كه دو طرف‌اش نشسته بودند حلقه كرد.
"بعدش را درست به خاطر نمی‌آرم. از او پرسیدم قهوه می‌خوره. گفتم‌اش تازه یك قوری درست كرده‏ام. گفت دیگه باید بره. گفت شاید برای یك فنجان وقت داشته باشه. رفتم توی آشپزخانه و صبر كردم تا قهوه گرم شود. لس، این رو می‏خوام بگم، به خداوند قسم می‏خورم در تمام مدتی كه من و مادرت زن و شوهر بودیم هرگز حتی یك بار هم به مادرت خیانت نكرده بودم. حتی یك بار. با این كه بارها دل‌ام می‏خواست و فرصت‌اش هم پیش آمده بود. این را به‌ات بگم كه تو مادرت را مثل من نمی‏شناسی."
گفتم: "مجبور نیستی در باره‏ی اون قضیه هر چی می‏دونی بگی."
"قهوه‌اش را براش بردم، حالا دیگه كت‌اش را هم درآورده بود. با فاصله‌ای از او روی انتهای دیگر كاناپه نشستم و شروع كردیم به زدن حرف‌های خصوصی‌تر. گفت دو تا بچه داره كه توی دبستان ابتدایی روزولت14 درس می‏خونند، و شوهرش لاری هم راننده است و گاهی یكی دو هفته خانه نیست. یا بالا می‏ره به سمت سیاتل15 و یا می‏ره پایین به طرف لوس‌آنجلس16. گاهی هم تا فینیكس17 می ره. همیشه یك جاست. گفت وقتی دبیرستان می‏رفتند با لاری آشنا شده. گفت به این حقیقت كه سراسر زندگی­اش را درست طی كرده افتخار می‏كند. خوب، چیزی نگذشت كه به حرف­هایی كه می‏زدم لبخند می‏زد. این چیزی بود كه می‏شد دو تا برداشت ازش كرد. بعد پرسید لطیفه‏ی كفش فروش سیاری را كه به دیدن زن ‌بیوه‌ای رفته شنیده‌ام. هر دومون به لطیفه‌اش خندیدیم و بعد هم من یك لطیفه‏ی كمی بدتر تعریف كردم. بعد او به شدت خندید و سیگار دیگری كشید. خلاصه حرف حرف آورد، این چیزی بود كه اتفاق افتاد، می‏دونی كه چی می‏گم؟
"خوب، بعد بوسیدم‌اش. سرش را روی كاناپه عقب بردم و بوسیدم‌اش، احساس كردم زبان‌اش را با عجله توی دهان‌ام تكان می‏دهد. می‏فهمی چی دارم می‏گم؟ مردی كه توانسته بود در زندگی‌اش تمام اصول و اخلاق را رعایت كند ناگهان داشت به همه چیز پشت پا می‏زد. خوشبختی‌اش داشت از دست‌اش می رفت. می‌دونی كه چی می گم؟ همه‏ی این چیزها در یك چشم به هم زدن اتفاق افتاد. بعد گفت: "لابد فكر كرده‌ای من هرزه و یا یه چیزی توی این مایه‌هام." بعد هم از خانه زد بیرون.
"خیلی هیجان‏زده بودم. می‏فهمی كه؟ كاناپه را مرتب كردم و كوسن‌ها را گذاشتم سر جاشان. روزنامه‏ها را تا زدم و حتی فنجان‌هایی را كه توی‏شان قهوه خورده بودیم، شستم قوری قهوه را خالی كردم. در همه‏ی این مدت به این فكر می‏كردم كه چه طور توی صورت مادرت نگاه كنم. ترسیده بودم.
"‏خوب، قضایا این طوری شروع شد. من و مادرت مثل سابق با هم زندگی می‏كردیم اما من مرتب سراغ اون زن می‏رفتم."
زنی كه در كافه نشسته بود از روی چهار‏پایه‌اش بلند شد. چند قدم به طرف وسط كافه آمد و بعد شروع كرد به رقصیدن. سرش را به این طرف و آن طرف تكان می‏داد و با انگشتان‌اش بشكن می‏زد. میخانه‏چی از مشروب ریختن دست كشید. زن دست‌هاش را بالای سرش آورد و در دایره‏ی كوچكی وسط كافه شروع كرد به چرخیدن. اما بعد از رقصیدن ایستاد. و میخانه‏چی هم به كارش برگشت.
پدرم گفت: "دیدی چی كار كرد؟"
اما من اصلا حرفی نزدم.
گفت: "اوضاع همین طور پیش می‏رفت، لاری دنبال برنامه‌های خودش بود و من هم هر وقت فرصتی پیش می‏اومد می رفتم سراغ اش. به مادرت می‏گفتم فلان جا یا بهمان جا می‏رم."
عینك‌اش را در آورد و چشم‌هاش را بست. "تا حالا این چیزها را به كسی نگفته بودم."
هیچ حرفی نداشتم كه بزنم. به محوطه‏ی بیرون و بعد به ساعت‌ام نگاه كردم.
گفت: "ببینم، هواپیما كی پرواز می‏كنه؟ می‏تونی پروازت را عوض كنی؟ لس، بذار مشروب دیگه‌ای بخرم با هم بخوریم. دو تا دیگه سفارش می‏دم و حرف‌هام رو زود تمام می‏كنم. گوش كن، یك دقیقه بیش‌تر طول نمی‏كشه."
"عكس‌اش را توی اتاق خواب كنار تخت گذاشته بود. اوایل اذیت می‏شدم، منظورم دیدن عكس لاری در اون جا و الی آخر. اما مدتی بعد به‌اش عادت كردم. می‏بینی انسان چه طور به بعضی چیزها عادت می‏كنه؟" سرش را تكان داد.
"باور كردن‌اش سخته. به هر حال عاقبت خوبی نداشت. خودت می‏دونی. خودت همه چیز رو می‏دونی."
گفتم: "من فقط چیزهایی رو كه تو به‌ام می‏گی می‏دونم."
"به‌ات می‏گم، لس. به‌ات می‏گم مهم ترین مساله این وسط چی هست. می‏دونی، چیزهای مهمی این وسط مطرحه. چیزهایی مهم تر از جدا شدن مادرت از من. پس حالا خوب گوش كن. یك بار با هم توی رخت‏خواب بودیم نزدیك ناهار بود. اون­جا خوابیده بودیم و داشتیم با هم حرف می‏زدیم. احتمالا چرت می‏زدم. می‏دونی، از اون چرت زدن و خوابیدن‌های مسخره بود. همان وقت بود كه داشتم به خودم می‏گفتم بهتره بلند شوم و زود بزنم به چاك. انگار همان موقع بود كه ماشینی آمد داخل و جلو پاركینگ كسی از آن پیاده شد و در را محكم بست.
"زن جیغ كشید و گفت: خدای من، لاری اومد!"
"لابد مثل دیوونه‌ها شده بودم. انگار به این فكر می‏كردم كه اگه از در عقبی فرار كنم یقه‌ام را می‏گیرد و به نرده‌های حیاط آویزان‌ام می‏كند و شاید بكشدم. سالی داشت صداهای مسخره‌ای از خودش در می‏آورد. انگار نمی‏تونست نفس بكشه. روبدوشامبرش را پوشیده بود اما جلوش باز بود. توی آشپزخانه ایستاده بود و داشت سرش را تكان می‏داد. همه‏ی این چیزها توی یك لحظه اتفاق افتاد. می‏فهمی كه. من تقریبا لخت اون جا ایستاده بودم و لباس‌هام توی دست‌ام بود كه لاری در هال را باز كرد. هول شدم و خودم را درست كوبیدم به پنجره‏ی اتاق‌شان، خودم را درست كوبیدم به شیشه."
پرسیدم: "فرار كردی؟ دنبال‌ات نكرد؟" پدرم طوری نگاه‌ام كرد كه انگار خل شده‌ام بعد به لیوان خالی‏اش زل زد. من به ساعت‌ام نگاه كردم و بدن‌ام را كش دادم. سرم كمی از ناحیه‌ی پشت چشم‌ها درد گرفته بود.
گفتم: "گمون­ام بهتره هر چه زودتر از این جا بزنم بیرون." دست‌ام را روی چانه‌ام كشیدم و یقه‌ام را صاف كردم.
پرسیدم: "اون زن هنوز توی ردینگ18 زندگی می‏كنه؟"
پدرم گفت: "تو هیچی نمی‏دونی. تو اصلا چیزی نمی‏دونی. تو به جز فروختن كتاب هیچی حالی‌ات نیست." تقریبا وقت رفتن بود.
گفت: "آه خدای من، مرا ببخش، اون مرد داغون شد. روی زمین افتاد و شروع كرد به گریه كردن. زن ایستاده بود توی آشپزخانه و داشت اون­جا گریه می‏كرد. زانو زده بود و داشت به درگاه خداوند التماس می‏كرد. آن قدر بلند و رسا كه مرد از توی هال صداش را می‏شنید."
پدرم خواست چیز دیگری بگوید اما به جای گفتن حرف‌اش سرش را تكان داد. شاید می‌خواست من حرف بزنم.
آخر سر گفت: "نه، بهتره بری كه به هواپیمات برسی."
كمك­اش كردم كت‌اش را بپوشد و بعد همین طور كه آرنج‌اش را گرفته بودم و به طرف خروجی راهنمایی‌اش می كردم، زدیم بیرون.
گفتم: "بذار برات تاكسی بگیرم،"
گفت: "نه، می‌خوام بدرقه‌ات كنم."
گفتم: "احتیاجی نیست، دفعه‌ی بعد."
باهم دست دادیم. این آخرین باری بود كه دیدم‌اش. به طرف شیكاگو كه می رفتم یادم آمد پاكت هدیه‌هاش را انگار توی كافه جا گذاشته‌ام. مثل بقیه­ی چیزها. البته مری به شیرینی نیاز نداشت، بادامی یا هر چیز دیگر.
تازه این مربوط به سال گذشته است. حالاكه نیازش حتی كم‌تر هم شده است.
___________________________________
زیرنویس:
1. Midwestern
2. Les
3. Mary
4. Harrahs Club
5. Reno
6. Lake Tahoe
7. Stanly Products
8. Sally Wain
9. Palmer
10. Larry
11. Hank
12. Freddy
13. Dago
14. Roosevelt
15‏ـ Seattle، شهری در ایالت واشینگتن. م.
16ـ Los Angeles ، شهری در ایالت كالیفرنیا. م.
17‏ـ‏Phoenix ، مركز ایالت آیروزنا. م.
18. Redding
منبع:

۱۳۹۰ خرداد ۱۰, سه‌شنبه

نقد داستان من پر از دردم

داستانی از امید حق بین
سمیه رضایی
شاید من نویسنده نباشم یا بهتر بگویم مثل تو جدی ننوشته باشم اما زیاد خوانده ام. داستان کوتاهت را با دیگر داستانهایی که خوانده ام مقایسه می کنم.
نکته ای که باعث می شود وقتی داستانت را بخوانم نگذارد من احساس خودمانی بودن یا بهتر بگویم جزیی از داستان بودن را بکنم همین استفاده بیش از حد ت از حروف ربط است که بیشتر از فایده اش در نوشته هایت به کار برده شده اند، همچنین کلمات نامانوس مثل بدون وقفه، بر انداز نمایم، (حداقل در این داستان جایش نیست چون ادبی میشود انوقت عام فهم نیست)... اما این مژده را میتوانم به شما بدهم که به هر حال می توانم با احساس داستانت همراه شوم. پاراگراف اول داستانت را با حذف حروفی مثل از، به ، که ، در .... و کلماتی مانند بود که بیش از حد از آن استفاده کرده بودی، و همچنین تغیر بعضی جملات نامانوس مثل : آن بازیچه یک موتر پلاستیکی قهوه ای بود ( یاد زمانهایی افتادم که کلاس انگلیسی می رفتم جملات انگلیسی را اینچنین به فارسی ترجمه می کردم)
کم کم بی­حوصله شدم و روی تنها چوکی آنجا نشستم. مردم بدون توقف در حال رفت و آمد بودند. چوک در آن موقع روز واقعا پر ازدهام می­شد. تصمیم گرفتم به مردم،مخصوصا آنهایی که انگشت نما تر بودند دقت کنم و رفتارشان را برانداز کنم تاکمی سرگرم شوم. همینطور که به مردم بی اعتنا به خودم نگاه می­کردم اولین سوژه­ام را یافتم. یک پسر بچه چهار یا پنج ساله. بیش از اندازه تمیز و مرتب بود و در عین حال واقعا زیبا! مادرش اصرار داشت دستش را بگیرد اما پسر بچه بی­توجه به خواسته­های مادرش، همراه بازیچه­اش بازی می­کرد. یک موتر پلاستیکی قهوه­ای رنگ .از ذوق پسرک خردسال می­شد فهمید که بازیچه را به تازگی برایش خریده اند. با دیدن شوق بی حد و اندازه پسرک، لحظه­ای حس خوبی به من دست داد. نمی دانم دقیقا چه حسی بود! شاید حس آرامش، شاید هم احساس خوشحالی می­کردم. اما بسیار زودگر و پیش از آن که بیاید، از بین رفت. به سرعت پس از این حس، احساس حسادت همراه با سرخوردگی وجودم را فراگرفت یادم آمد که در طفولیت هرگز مرتب نبودم. پاکی و تمیزی هم با من ناآشنا بودند.
این را می دانی که قدرت تخیل چقدر به نوشتن داستان کمک می کند، من معتقدم به خواندن و فهمیدن و لذت بردن از داستان هم به همان اندازه کمک می کند، مثلا وقتی داستان های مرتضی مودب پور را می خوانیم یا همان صادق هدایت که خودت نوشته هایش را دوست داری، حس می کنم در همان پاراگراف های ابتدایی از یک کتاب سیصد و چهارصد صفحه ای، جزیی از داستانم و به هر کجا که او اشاره می کند من حاضرم و در ضمن حتی صدا ها را هم که نویسنده تعریف می کند من احساس میکنم اما داستان تو را که می خوانم انگار که مثل زمان های چارلی چاپلین، چند تا اسلاید بی صدا را از جلوی چشمان ذهنم رد کردی و هر دفعه که از یکی گفتی یک اسلاید گذشت، و ضمن اینکه، در این داستان گاهی جای مخاطب می ایستادم ، گاهی شخص سوم، گاهی هم خود نویسنده، در حالیکه که در داستانهای حرفه ای که می خوانم از اول تا اخر داستان خواننده جای یکی از این شخص هاست.
و در نهایت فکر می کنم برای یک داستان با 1792 کلمه همین چند نکته کافی و شاید هم زیاد. اما آنچه اینجا تحسین بر انگیز است خلاقیت و سرعت عمل شما در عوض کردن صحنه میباشد که بوضوح دیده می شود.

نقد داستان من پر از دردم


آدمها از زاویه دید راوی

نگاهی به داستان من پر از دردم
داستانی از امید حق­بین
قاسم قاموس

 
نگاه راوی به آدمها روایت ساده اما عمیق او به زندگی است. این نگاه تا آخر حفظ می­گردد بدون اینکه اتفاقی خاصی در داستان رخ دهد. در حالی که انتظار می­رود در غایت اتفاقی بیفتد و داستان را به آنسو بکشاند. اما در غایت هیچ اتفاقی نمی­افتد. این، خواننده را شوکه می­کند که از خود بپرسد یعنی چه؟
در پایان خواننده از خودش می­پرسد داستان چه چیزی را خواسته است بگوید؟ چیزی که از زاویه دید راوی جالب بوده است نمی­تواند به تنهایی موضوعی برای داستان باشد. چرا که این نگاه به پیرامون، از زاویه دید هر کسی می­تواند متفاوت باشد.
حتا اگر این تکه­ها را کنار هم قرار دهیم بازهم ابزار جداگانه­ای برای یک چیز کل نیستند و داستان واحدی را نمی­سازند. این تکه­ها هرکدام به تنهایی داستانی هستند اما با قرار گرفتن در کنارهم، داستان واحدی را نساخته اند. تکه­های موجود می­توانند در صورت پرداخت جداگانه داستان­های مستقلی از آب درآیند. در این تکه­ها پرده ها در نمایشنامه را می بینیم که با بسته شدن و باز شدن دیگر، یک صحنه پایان و صفحه جدیدی آن در نمایشنامه است.
داستان ساختار کلاسیک دارد اما اینجا از ساختار کلاسیک سود برده نشده است. مقدمه، تنه و نتیجه که از ساختار داستان کلاسیک است اینجا وجود ندارد. دغدغه و نگرانی اصلی راوی، ناداری که درد هم می تواند باشد در پایان داستان آورده شده است و از آغاز تا اینجای داستان از این درد چیزی گفته نشده است. در حالی­که اگر داستان با ابراز این درد شروع می­شد احساس خواننده را برمی­انگیخت و داستان هم از فقدان موضوعیت اصلی رنج نمی­برد. 
اما اگر از زاویه خاصی به این داستان بپردازیم این زاویه خاص کدام است؟ در اینجا تفاوت انسانها در ظاهر آنها برجسته شده است که می­تواند ناشی از تفاوت باطن آنها باشد. اما این تفاوت­ها هم تا آنجا برجسته نشده است که موضوع اصلی و بن مایه داستان باشد.
درد راوی را می­توان در سراسر داستان حس کرد که می­تواند ناشی از سرخودگی او از وضعیت فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی راوی باشد و در جاهایی هم ناشی از وضعیت جامعه او. این از تفاوت وضعیت انسانها در این جغرافیا هم است که همین می­تواند عامل سرخوردگی راوی از چنین وضعیتی باشد.
داستان من پر از دردم می­تواند یک نمایشنامه باشد تا داستان که عناصر خاص خودش را دارد. در اینجا با قرار گرفتن تکه­هایی در کنارهم، ما را به سن تئاتر می­برد تا لذت از متنی به نام داستان که در پی آنیم. فراموش نکینم نمایشنامه برای اجرا روی پرده است و داستان برای خواندن. نمایشنامه را بازیگر روی سن با ژست­هایش نشان می­دهد و داستان را شخصیت با کنش­هایش. پس درک این دو هم متفاوت است چرا که ماهیت این دو متفاوت است. به همین خاطر است که از تماشای یک تئاتر خوب و خواندن یک داستان خوب لذت می­بریم.

جلسه نقد داستان عصر آدینه 8/11/1389 جلسه: (59)


من پر از دردم

امید حق­بین
ویرایش: قاموس

- لیمو کیلویی 30 روپه، لیمو کیلویی 30 روپه
کم کم بی­حوصله شدم و بر روی تنها چوکی آنجا نشستم. مردم بدون لحظه­ای وقفه در حال رفت و آمد بودند. چوک در آن موقع از روز واقعا پر ازدهام می­شد. به قصد اینکه کمی سرگرم شوم، تصمیم گرفتم به مردم و مخصوصا آنهایی که انگشت نما تر بودند دقت کنم و رفتارشان را برانداز نمایم. همینطور که به مردم بی اعتنا به خودم نگاه می­کردم اولین سوژه­ام را یافتم. یک پسر بچه چهار یا پنج ساله بود. بیش از اندازه تمیز و مرتب می­نمود و در عین حال واقعا زیبا بود. مادرش اصرار داشت که دستش را بگیرد اما آن بچه بی­توجه به خواسته­های مادرش، همراه بازیچه­اش بازی می­کرد. آن بازیچه یک موتر پلاستیکی قهوه­ای رنگ بود و از ذوق پسرک خردسال می­شد فهمید که بازیچه را به تازگی برایش خریده اند. با دیدن آن صحنه، خصوصا شوق بی­حد و اندازه پسرک لحظه­ای حس خوبی به من دست داست. نمی دانم که دقیقا چه حسی بود! شاید حس آرامش بود و یا شاید هم احساس خوشحالی می­کردم. اما بسیار زودگر بود و پیش از آن که بیاید، از بین رفت. به سرعت پشت سر این حس، یک نوع احساس حسادت همراه با سرخوردگی در من بوجود آمد و باعث شد لحظه­ای خودم را از درون بخورم. یادم آمد که در طفولیت هرگز مرتب نبوده ام. پاکی و تمیزی هم با من ناآشنا بود. هرگز کسی مرا یک بچه زیبا به حساب نیاورده بود. به یاد ندارم که گاهی کسی برایم بازیچه­ای خریده باشد. در آن زمان تنها وسایل بازی­ام سنگ و چوب بودند. گاهی حتی همان سنگ و چوب هم برایم باقی نمی­ماند. یا مادرم آنها را دور می­انداخت، یا اگر زیباتر بودند بچه های همسایه آنها را از پیشم به زور می­گرفتند.
- لیمو کیلویی 30 روپه، لیمو کیلویی 30 روپیه
همانطور که شاهد دور شدن آن بچه و مادرش بودم، دیدم که دختر جوانی مخالف حرکت آنها در حال نزدیک شدن به من است. روپوشی سرخ رنگ با گلهای زرد، شال آبی و پتلونی جین به تن داشت. عینک آفتابی هم زده بود. به نظر می­رسید که بیش از حد عجله دارد، چون تقریبا داشت می­دوید. به سرعت به من رسید و به همان سرعت هم از من گذشت و دور شد. هنگامی که داشت از کنارم می­گذشت لطافت را در او دیدم و پاکی را در وجودش حس کردم. آستین­هایش را کمی بالا زده بود. رنگ پوست دستانش سفیدی برف را بی­معنی می­کرد. اما تا خواستم لطافت او را عمیقتر حس کنم، یاد زن خودم افتادم. یادم آمد که شب قبل به خاطر اینکه بیشتر از یک هفته است که به حمام نرفته با او جنجال کرده بودم. یاد پوست زبر و بوی بدنش افتادم و همین باعث شد که احساس لطافت حاصل از دیدن آن دختر جوان را در خودم بکشم.
- لیمو کیلویی 30 روپیه، لیمو کیلویی 30 روپیه
سوژه بعدی که به رفتارش دقت کردم یک معتاد بود. یک معتاد واقعی که از فرط ضعیفی داشت می­مرد. چیزی از او باقی نمانده بود و با زحمت بسیار راه می­رفت. از شدت چرک لباسها و بدنش مانند موهای ژولیده و نامرتبش، سیاه شده بود. وقتی به من نزدیک­تر شد و توانستم صدایش را بشنوم متوجه شدم که دارد تکدی گری می­کند و از همه جالبتر با اینکه در معتاد بودنش شکی نیست، می­گوید معیوب هستم. بگذار ببینم، معیوب هستم؟ یادم آمد که زمستان سال گذشته از شدت بیکاری یک روز را به تکدی گری گذرانده بودم. آنروز، حتی یک نفر هم به من کمک نکرده بود. هر جمله مظلومانه­ای را که به یاد داشتم، در جملاتم گفته بودم: "خیرات بدین، اولادهایم گرسنه هستند، نان شب نداریم، خرجی نداریم و ...". ولی آنروز حتی یکبار هم به دروغ نگفته بودم که معیوب و یا ناتوان هستم. چون اصلا معیوب نبودم. چه می­شد خودم را به لنگی یا شلی می­زدم؟ حالا می­فهمم که چرا بیشتر کسانی که به نزدشان برای گرفتن صدقه می­رفتم یا به من می­خندیدند و یا بد خلقی می­کردند. بیشترین جوابی که در آنروز شنیده بودم این جمله بود: "برو بچم، تو از ما کده هم تیار تر هستی." و همین حرف­هایشان باعث شد که بدترین خاطره زندگی­ام همانروز شود. از روی ناچاری مجبور بودم تکدی گری کنم تا تکه نانی برای اولادهایم پیدا کنم، اما تنها چیزی که نصیبم شد برخورد زننده مردم بود. صدقه نمی­دادند که هیچ ریشخند هم می­کردند. از من و درون خانه و زندگی­ام چه خبر داشتند؟ چه می­دانستند که زندگی­ام چطور می­گذرد. فکر می­کردند از روی خوشی تکدی گری می­کنم. هر چه بیشتر به این موضوع فکر می­کردم، موهای بدنم بیشتر سیخ می­شدند و احساس تنفر بیشتری نسبت به مردم پیدا می­کردم. بی­اختیار نگاهم را از ادامه تماشای آن معتاد دزدیدم و به سمت دیگری سر برگرداندم.
- لیمو کیلویی 30 روپه، لیمو کیلویی 30 روپیه
در یک لحظه متوجه شدم که بیشتر مردم به مابین سرک نگاه می­کنند. امتداد خط دید آنها را که گرفتم چشمم به یک موتر عروس افتاد. یک کرولای سفید بود. درون موتر تنها عروس و داماد نشسته بودند. داماد داشت رانندگی می­کرد و همزمان در حال خندیدن بود. معلوم می­شد که عروس فکاهی جالبی را به او گفته است که اینطور دارد می­خندد. پشت سر موتر عروس یک کرولای سبز در حال حرکت بود و یک نفر که داشت فیلم برداری می­کرد از شیشه موتر بیرون آمده بود. چند موتر دیگر هم به دنبال این دو قطاری را تشکیل داده و هارن زنان تعقیبشان می­کردند. صحنه جالب و خاطره انگیزی بود که باعث شد لبخندی بزنم. با دیدن این جریانات ناخودآگاه به یاد روز عروسی خودم افتادم. اما همین که یاد آنروز برایم زنده شد، لبخند را فراموش کرده و بلافاصله لرزه خفیف ناشی از عصبانیت را در اطراف قلبم احساس کردم. یادم آمد که به جزء چند قطعه عکس بی­کیفیت هیچ چیز دیگر از آنروز ندارم. یادم آمد که در روز عروسی­ام مادر و مادرزنم بین خود جنگ کرده و باعث جگر خونی اقوام شده بودند. یادم آمد که زنم تا یک هفته بعد از عروسی مان نمی توانست که با من درست حرف بزند چون اصلا نمی­دانست که چطور باید حرف زد. یادم آمد که در روز عروسی هم داماد بودم و هم خدمت کار مهمانان.
- لیمو کیلویی 30 روپیه، لیمو کیلویی 30 روپیه.
اینبار پیش از اینکه شخصیت دیگری نظرم را به خود جلب کند، متوجه شدم که خودم مورد توجه شخصیتی هستم. پیرزن سالخورده­ای داشت به من نزدیک می­شد. خیلی زود فهمیدم که می­خواهد خرید کند. وقتی به من رسید با صدای آرامی پرسید: "بَچِم، لیمو چندی است؟" خوشحال به خاطر آمدن اولین مشتری به سرعت از روی چوکی بلند شده و گفتم: "کیلویی 30 روپیه است خاله جان. بگیرین که ده ای روزای سرد شما ره مریض شدن نمی مانه."
پیرزن باز هم با همان صدای ضعیف گفت: "بچم، پیسه ندارم. خیر است، ثواب میشه که یک چند دانه مره بدی."
نزدیک بود از عصبانیت فریاد بزنم. ابتدا با دیدنش چقدر خوش شده بودم، اما حالا دلم می خواست هر چه زودتر از پیش چشمانم دور شود. آنقدر عصبانی شدم که یک لحظه نزدیک بود بدون فکر چیز بدی به او بگویم یا بر سرش فریاد بزنم. اما به یاد مادر و زن خودم افتادم. یادم آمد که مادرم تا وقتی که زنده بود همین کار را می­کرد. به دکانهای شهر می­رفت و بدون دادن پیسه با هزار خاری و ذلت، مقداری خوراکه می­گرفت تا شکم ما را سیر کند. زنم هم به تازگی همین راه را پیشه کرده بود. از آنطرف لحظه­ای حرف پدرم به یادم آمد که همیشه می­گفت هر چیزی را که کشت کنی درو می­کنی. از همین رو تصمیم گرفتم یک مشت لیمو به آن خاله پیر بدهم تا هر چه زودتر برود. اما آن پیرزن سرسخت تر از آن چیزی بود که فکرش را می­کردم. وقتی یک مشت لیمو به او دادم، گفت: "بچم ای خو چیزی نمی­شه. کمی دیگه هم بده. خیر است. انشالله خدا ده کار و مالت برکت پرته." بدون گفتن حتی کلمه­ای، با صورت پف کرده از عصبانیت یک مشت لیموی دیگر هم به او دادم و سپس رویم را به سمت دیگری چرخاندم تا دیگر چهره­اش را نبینم.
چند لحظه بعد، پیرزن دیگر در آن اطراف دیده نمی شد. از آنجایی که تقریبا نیمی از روز می گذشت و منم فروش نکرده بودم تصمیم گرفتم از آن محل به جای دیگری بروم، بلکه بتوانم مقداری لیمو بفروشم. اما همین که خواستم وسایلم را جمع کنم یاد اخطار سوم صاحبخانه افتادم. گفته بود تا آخر این هفته کرایه سه ماه عقب افتاده­اش را بدهم در غیر اینصورت وسایل خانه­ام را صاحب خواهد شد و خودم را از خانه بیرون خواهد کرد. می­دانستم که وسایل خانه­ام از صاحبخانه می شود، بیشتر غمم از این بود که این وقت سال در کدام محله می توانستم خانه ای پیدا کنم تا اولادهایم از سرما در امان باشند. از تصمیمم منصرف شدم و بازهم همانجا بر روی چوکی نشستم. اما اینبار برای اینکه بیشتر از این غصه دار نشوم، نگاهم را از جمعیت کندم و به زمین خیره شدم. سپس به آرامی و پشت سرهم شروع کردم به گفتن: "لیمو کیلویی 20 روپیه، لیمو کیلویی 20 روپیه، لیمو کیلویی 20 روپیه، ... ."

نقد داستان آقای شاعر، آقای عکاس


پریشان­گویی­های شاعر

نگاهی به داستان یک شاعر، یک عکاس
داستانی از حسینعلی کریمی
قاسم قاموس

 
یک شاعر، یک عکاس را می­توان پریشان­گویی­های یک شاعر و راوی گفت. داستان با پریشان­گویی آغاز و با پریشان­گویی به پایان می­رسد.
پریشان­گویی در داستان را با متنی از خود داستان اینگونه به بررسی می­گیریم: «از مفهوم بند اول و دوم و سوم چیزی نمی فهمم ولی به نظرم می­رسد از آن نوع شعرهای اعتراضی­ست...»
 این نوع روا یت از شعر، ارایه مفهوم گنگ از شعر است. راوی­ی که وظیفه­اش دادن اطلاعات به خواننده است وقتی مفهموم شعری را که موضوع اصلی داستان است نمی­فهمد انتظار دارد خواننده این مفهوم را بگیرد؟ تنها به­نظرش می­رسد از نوع شعر اعتراضی است. این کلی گویی کمکی به درک خوانند از شعر نمی­کند. همانگونه که می­بینیم این مشکل تا پایان داستان هم ادامه می­یابد و حل نمی­گردد.  
«اعتراض­ها به رئیس جمهور که می­رسد...» این هم یک کلی گویی است که داستانی نیست.  
«زن تبدیل به خدا می­شود و...» داستان در واقع از اینجا آغاز می­شود. پریشان گویی­ها هم در واقع از همینجا آغاز می­شود.
«دختران کابلی با نیروهای ناتو هم­بستر می­شوند...» نویسنده در اینجا به شرف جمعی یک شهر اتهام بسته است. اینگونه جمع­بستن، یک اتهام نابخشودنی است. این اتهام بستن می­تواند قابل پیگیری حقوقی باشد.  
«آقای شاعر آزادی همجنس بازان را توی مغزم داد می­کشد. من دلم برای همجنس­بازان زن می­سوزد...» آزادی­ی همجنس­بازان را شاعر، شخص سوم، "او" داد می­زند. و دل راوی اول شخص، "من" برای همجنس­بازان زن می­سوزد. این چگونه آزادای­ی است که دل راوی به آن می­سوزد؟ این دل سوزی از سر سازگاری با همجنس­بازی است یا از سر ناسازگاری؟      
«عشق میان گرد و خاک­های کابل دفن می­شود و من ناخوداگاه یاد صفیه می­افتم که احتمالا الان کنار سواحل گرم استرالیا در حال گرفتن حمام ­آفتاب است. بدنم داغ داغ می­شود و دلم می­خواهد برای ­آقای شاعر هورا بکشم ولی صدایم یاری نمی­کند...»
راوی، نخست دل­اش برای همجنس­بازان زن می­سوزد و در جایی یاد صفیه می­افتد. چه رابطه­ای میان همجنس­بازان زن و صفیه است؟ در کل چه رابطه­ای میان این همه موارد مطرح شده در داستان است؟      
«قومندانان و مجاهدان راه خدا به یکدیگر لبخند می­زنند و پیک هایشان را بالا می­برند. با قومندانان و مجاهدان راه خدا بی­وزن می­شوم...» قوماندانان و مجاهدان راه خدا حتما می­بایست تفنگ بگیرند برای یک جنگ و مقاومت دیگر.  
از این پریشان­گویی­ها که بگذریم موضوع جدی­تر دیگری که قابل طرح باشد در داستان وجود ندارد. یا هست من نمی بینم. چیزی دیگری که در داستان است و نویسنده در پی آن بوده است طرح موضوع­هایی در قالب  یک موضوع کل بوده است. اما این چیزهای دیگر که در قالب موضوع­هایی مطرح شده است در غایت در حد همان طرح باقی مانده و تبدیل به داستان نشده اند.  
موضوع­هایی که در داستان مطرح شده است می­تواند هر کدام به­شکل جداگانه موضوعی برای یک داستان مستقل باشند. این موضوع­های داستانی، گفته­های راوی و شاعر است که هیچ نقطه اتصالی میان آنها وجود ندارد و من نام آن را پریشان­گویی­های شاعر و راوی گذاشته­ام. این پریشان­گویی­ها را می­توان اینگونه فهرست کرد:
«اعتراض به رییس جمهور...»
«زن تبدیل به خدا می­شود»
«دختران کابلی با نیروهای ناتو همبستر می­شوند...»
«آزادی همجنس بازان...»
«همجنس بازان زن...»
«صفیه کنار سواحل گرم استرالیا...»
«قومندانان و مجاهدان راه خدا به یکدیگر لبخند می­زنند و پیک هایشان را بالا می­برند...»
این جمله­ها و جمله­های دیگر به شکل نامتجانسی کنارهم قرار گرفته اند که هر کدام به تنهایی ارزش داستان شدن دارند و در انیحا کمکی به داستان شدن «یک شاعر، یک عکاس» نکرده است.
به­نظر می­آید در یک شاعر و یک عکاس بیشتر با یک طرح روبه­رو هستیم تا داستان. چرا که این طرح هنوز داستان نشده است. اما اگر «یک شاعر، یک عکاس» را به عنوان یک داستان بپذیریم نخستین چیزی که از آن انتظار داریم شخصیت است. در اینجا شخصیت داستان چه کسی است؟ من راوی شخص اول، یا شاعر و عکاس سوم شخص؟
موضوع دومی که در اینجا مطرح است عنصر فضاپردازی است. این عنصر در اینجا خوب پرداخت نشده است. از نشانی­هایی که راوی می­دهد فضای داستان می­بایست کابل باشد. اما آنچه از پریشان­گویی­های شاعر برمی­آید من فضای داستان را ایران یافتم. چرا که این همه اعتراض و حمله، از این جغرافیا همواره وجود داشته است.
وقتی هنوز "هنر و ادبیات مقاومت افغانستان"، عنوانی است که ایرانی­­ها آن را حفظ کرده و از آن تجلیل می­کنند و به­خورد انسان مهاجر افغانی می­دهند، نیت پشت این عنوان را به­خوبی می­توان درک کرد. نمی­دانم ادبیات مقاومت پس از فرایند بن یعنی چه؟ حالا با گذشت یک دهه از وضعیت جدید در افغانستان­ می­بینیم که بازهم ما را به سوی یک مقاومت دیگر می­کشانند. آنچه در دهه شصت 1300خورشیدی اتفاق افتاد و مردم در برابر شرق کمویستی قرار گرفت و حالا در برابر غرب سرمایه داری. این چیزی است که ما را به آنسو می­کشاند. عنوان "ادبیات مقاومت" از همینجا و از این ایده و اندیشه ناشی شده است.
پریشان­گویی­های شاعر هم که در اینجا شعر اعتراضی عنوان گرفته است هدف آن تحریک احساسات انسان افغانی است. و آماده ساختن او برای آغاز یک مقاومت دیگر از نوع طالبانی. این چیزی است که پریشان گویی­های شاعر و راوی را توجیه می­کند.