۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

جلسه نقد داستان عصر آدینه 13/3/1390 جلسه: (77)

بعد از نیم قرن جر و بحث که جیمز جویس را گاه هرزه‌دهان می‌خواندند و گاه مغلق‌گو، وی اکنون یکی از غولهای ادبیات عصر جدید به شمار می‌رود. کمیت کار وی اندک بود: دو دفتر شعر، یک نمایشنامه، پانزده داستان کوتاه، سه رمان، چند نقد. ولی دستاورد وی بی‌مانند است و از نظر تأثیر در تکامل داستان‌نویسی امروز، شاید بی‌همتا.
جیمز آگوستین آلوی سیوس جویس در سال ۱۸۸۲ در ایرلند، در خانواده اشرافی رو به زوالی چشم به جهان گشود. در سال تولد او، اروپا در وضعیت سیاسی مطلوبی نبود و جویس در چنین شرایطی پا به عرصه خانواده پرجمعیت دوازده نفری خود گذاشت. پدر جویس کارهای زیادی را تجربه کرد ولی سرانجام مأمور مالیات شد. دو عامل بزرگ از عوامل مؤثر در اندیشه او مذهب کاتولیک مادرش و میهن‌پرستی پدرش بود. در سال ۱۹۱۲ برای همیشه از ایرلند رفت، ولی هرگز از چیزی به جز ایرلند ننوشت. از مذهبش برگشت، اما وقتی از او می‌پرسیدند، آیا جانشینی برایش یافته است، پاسخ می‌داد: "ایمانم را از دست داده‌ام ، عقلم را که از دست نداده‌ام."
مراحل رشد هنری او نمودار سیر تکاملی داستالن‌نویسی قرن بیستم بود. مجموعه داستان دوبلینی‌ها(۱۹۱۴) به شیوه ناتورالیسم درآمد. جویس وقت نوشتن «دوبلینی‌ها» به همسرش گفت می‌خواهد برای هموطنانش وجدان خلق کند و هنگام خواندن دوبلینی‌ها می‌بینیم که بیراه هم نمی‌گفته. داستان‌ها همه در مورد زندگی‌ اهالی دوبلین است. مردمی که دچار تعصب و خشک مذهبی هستند و از آن جا که مذهب‌شان نتوانسته به طور طبیعی به نیازهای روحی‌شان پاسخ دهد، تبدیل به آدم‌هایی منزوی، سرخورده و اغلب دغل‌باز شده‌اند.
جیمز جویس، در سال ۱۹۲۲، اولیس را نوشت، این اثر، یک اثر عظیم تجربی و شاهکار مکتب عریان ذهنی است، که به عنوان مهمترین و مؤثرترین داستان قرن شناخته شده است.
زمان وقوع داستان روز ۱۶ ژوئن ۱۹۰۴ و محل آن شهر دوبلین، پایتخت ایرلند است. تمام حوادث تقریباً در مدت ۱۶ ساعت اتفاق می افتد. این کتاب با مهارت و دقت تمام در همان قالب ادیسه، اثر معروف هومر
نوشته شده است. جویس در زمان حیاتش خوانندگان زیادی نداشت و خانواده‌اش را با تدریس زبان و کار دفتری اداره می‌کرد. البته بعد از چاپ اولیس جویس، وضعیت مالی بهتری پیدا کرد. او در سال
۱۹۴۱ تقریبا نابینا در شهر زوریخ، از دنیا رفت.
داستانهای جویس عناصر تقریبا ناهمگونی را درمی‌آمیزند: عرفان شاعرانه و شیوه ناتورالیستی، دقت در تصویرپردازی و توجه بسیار به صدا و آهنگ صدا، حقارت بی‌اندازه و دلسوزی فراگیر. جویس در سراسر آثارش همواره از طنز و کنایه و اشاره به اساطیر و کتاب‌های مقدس استفاده می‌کند و مخاطب او اگر بتواند معنای این همه رمز و کنایه را دریابد به لذتی می‌رسد که شاید از مطالعه‌ هیچ اثر دیگری درنیابد.
جویس پیش از آن که نویسنده باشد، یک مهندس زبان است. نگاه ویژه‌ جویس به زبان و کلمات به عنوان سلول‌های تشکیل‌دهنده‌ بدنه‌ داستان، چنان عمیق و بدیع است که هنوز منتقدان درگیر کشف لایه‌های مبهم داستان‌های جویس هستند. بخش‌هایی که در لا‌به‌لای کلماتی نو که توسط خود جویس اختراع شده، مستترند. از این روست که کتابی مانند «اولیس» مانند کتاب‌های دینی دارای چندین تفسیر و تحلیل است و باز به
همین خاطر است که در مورد جویس دو نظر کاملاً مخالف وجود دارد. این که عده‌ا
ی او را دیوانه‌ مغلق‌گو می‌دانند که درگیری‌اش با زبان او را به بیراهه کشانده و یا این که او استعدادی بی‌نظیر است که از حدود درک انسان امروز هم فراتر رفته.
نوآوری جویس در زبان خارق‌العاده است. او نه تنها واژه‌های کهن زبان خود را احیا می‌کند بلکه در آثارش دست به واژه‌سازی هم می‌زند. واژگانی با بیش از صد حرف و یا ترکیبی از چندین کلمه که یک کلمه را تشکیل می‌دهند تا حسی چندگانه را نشان دهند. واژه‌گانی چند لایه که چندین معنا را می‌رسانند.

گل رس
جيمز جويس
برگردان: مريم خوزان


خانم مدير به او اجازه داده بود که به محض تمام شدن عصرانه زن‌ها به مرخصي برود و ماريا1 چشم‌انتظار مرخصي شبانه‌اش بود. آشپزخانه پاک و پاکيزه بود: آشپز گفت که عکس آدم روي پاتيل‌هاي بزرگ پيداست. آتش مطبوع و درخشان بود و روي يکي از ميزهاي کناري چهار نان کشمشي بزرگ بود. ظاهراً بريده نشده بود، ولي اگر نزديک‌تر مي‌رفتي مي‌ديدي که به تکه‌هاي کلفت دراز ومساوي تقسيم شده است تا سر عصرانه توزيع شود. ماريا خودش آن‌ها را بريده بود.
ماريا به راستي آدم خيلي‌خيلي ريزنقشي بود، ولي بيني خيلي دراز و چانه خيلي درازي داشت. کمي تو دماغي حرف مي‌زد. مدام از سر دلجويي مي‌گفت: «بله، جانم،» و «نه، جانم.» هروقت که زن‌ها سر تشت رختشويي مرافعه‌شان مي‌شد، هميشه ماريا را خبر مي‌کردند و او هم هميشه موفق مي‌شد که آن‌ها را آشتي دهد. روزي خانم مدير به او گفته بود: «ماريا، تو واقعاً فرشته آشتي هستي!»
و معاون و دو نفر از خانم‌هاي هيئت مديره اين تعريف را شنيده بودند. و جينجر موني2 هميشه مي‌گفت اگر به خاطر ماريا نبود، چه‌ها که برسر آن خله اتوکش نمي‌آورد. همه شيفته ماريا بودند.
زن‌ها ساعت شش عصرانه مي‌خوردند و ماريا مي‌توانست قبل از ساعت هفت بيرون برود. از بالزبريج3 تا پيلار4 بيست دقيقه راه بود، بيست دقيقه هم از پيلار تا درام کندرا5، بيست دقيقه هم خريد طول مي‌کشيد. قبل از ساعت هشت مي‌رسيد. کيف پولش را که بست نقره‌اي داشت بيرون آورد و بار ديگر نوشته رويش را خواند: هديه‌اي از بلفاست. به اين کيف خيلي علاقه داشت، چون جو6 پنج سال پيش، موقعي که با الفي7 در تعطيلات عيد خمسين8، به بلفاست رفته بود، آن‌را برايش آورده بود. توي کيف دوتا سکه دو شلينگ و نيمي و قدري پول خرد بود. بعد از خريدن بليط تراموا سرراست پنج شلينگ برايش مي‌ماند. چه شب خوبي خواهد بود. همه بچه‌ها آواز مي‌خوانند! فقط خداخدا مي‌کرد که جو مست به خانه نيايد. وقتي مست مي‌شد، خيلي عوض مي‌شد.
بارها جو از او خواسته بود که برود و با آن‌ها زندگي کند، اما او احساس مي‌کرد سربار مي‌شود (گرچه همسر جو هميشه با او خيلي مهربان بود) و به زندگي در رختشوي‌خانه عادت کرده بود. جو آدم خوبي بود. ماريا او را بزرگ کرده بود و همين‌طور الفي را، و جو بيشتر وقت‌ها مي‌گفت: «مامان جاي خود را دارد، اما ماريا در حق من مادري کرده است.»
در پي از هم پاشيدن خانواده، پسرها اين کار را برايش در رختشوي‌خانه دوبلين در نور شب9 پيدا کرده بودند و از کارش راضي بود. قبلاً نظر خوبي راجع به پروتستان‌ها نداشت، ولي حالا فکر مي‌کرد که مردمان خوبي هستند، کمي ساکت و جدي‌اند، ولي با اين همه براي حشرونشر آدم‌هاي خوبي هستند. بعد گلدان‌هايش را به گرم‌خانه آورده بود، از رسيدگي به گل و گياه خوشش مي‌آمد. سرخس‌ها و بگونياهاي شادابي داشت، و هروقت کسي به ديدنش مي‌آمد، هميشه يکي دو قلمه از گرم‌خانه‌اش به او مي‌داد. فقط از يک چيز خوشش نمي‌آمد و آن هم اعلاميه‌هاي مذهبي روي ديوار بود، اما خانم مدير چه آدم نازنيني بود، چه رفتار خوبي داشت.
وقتي آشپز به او گفت که همه چيز آماده است، ماريا به اتاق زن‌ها رفت و زنگ بزرگ را به صدا درآورد. طولي نکشيد که زن‌ها دوبه‌دو يا سه‌به‌سه پيداشان شد، دست‌هاي‌شان را که بخار از آن‌ها بلند مي‌شد با پاچين‌هاي‌شان پاک مي‌کردند و آستين پيراهن‌هاي‌شان را روي دست‌هاي سرخ و بخار کرده‌شان پايين مي‌کشيدند. زن‌ها مقابل ليوان‌هاي بزرگ خود نشستند. آشپز و خله چاي داغي که قبلاً در حلب‌هاي بزرگ با شيروشکر مخلوط شده بود در ليوان‌ها ريخته بودند. ماريا بر توزيع نان کشمشي نظارت کرد و مراقب بود که به هر نفر چهار برش سهمش برسد. سرشام شوخي و خنده حسابي به راه بود. ليزي فلمينگ10 گفت که امسال ديگر حتماً انگشتري نصيب ماريا مي‌شود11، ولي فلمينگ هر سال شب عيد همين حرف را زده بود، ماريا به اجبار خنديد و گفت که نه انگشتري مي‌خواهد و نه همسر؛ وقتي خنديد چشم‌هاي سبز مايل به خاکستري‌اش با شرم يأس‌آلودي برق زد و نوک بيني‌اش تقريباً به نوک چانه‌اش رسيد. بعد جينجر موني ليوان بزرگ چايي‌اش را به سلامتي ماريا بلند کرد و در حالي­که بقيه زن‌ها ليوان‌هاي‌شان را روي ميز مي‌کوبيدند، گفت که حيف آبجويي در کار نيست تا در ليوانش بنوشد. و ماريا دوباره چنان خنديد که نوک بيني‌اش تقريباً به نوک چانه‌اش رسيد و هيکل ريزش چنان لرزيد که نزديک بود از هم در برود، چون مي‌دانست که موني قصد خير داشت، و البته زني عامي بود.
اما چه‌قدر ماريا خوشحال شد که زن‌ها عصرانه‌شان را خوردند و آشپز و خله مشغول برچيدن بساط عصرانه شدند! ماريا به اتاق کوچکش رفت، و چون به خاطر آورد که روز بعد عيد است، عقربه ساعت‌شمار را از روي هفت بر روي شش آورد. بعد دامن و کفش‌هاي کارش را درآورد و بهترين دامنش را روي تخت پهن کرد. کفش‌هاي کوچک مهماني‌اش را پاي تخت گذاشت. بلوزش را هم عوض کرد و در حالي که جلو آيينه ايستاده بود، به يادش آمد که وقتي دختر جواني بود، براي مراسم نماز يکشنبه چه لباس‌هايي مي‌پوشيد و با عطوفت خيال‌انگيزي به هيکل کوچکش که اغلب آن را آن‌همه آراسته بود نگاه کرد. با وجود گذشت زمان، هيکلش را ريزه و موزون يافت.
وقتي بيرون رفت، خيابان‌ها از باران مي‌درخشيد و از اين‌که باراني قهوه‌اي کهنه خود را به تن داشت خوشحال بود. تراموا پر بود و او مجبور شد روي چهارپايه کوچک انتهاي تراموا بنشيند، رودرروي همه مسافرها، نوک پايش کاملاً به زمين نمي‌رسيد. در ذهنش کارهايي را که در پيش داشت مرور کرد. فکر کرد چه‌قدر خوب است که آدم مستقل باشد و دستش توي جيب خودش برود. خداخدا مي‌کرد شب خوبي در پيش باشد. مطمئن بود که همين‌طور هم مي‌شود، اما حيف که الفي و جو با هم قهر بودند. حال مرتب دعواي‌شان مي‌شود. ولي وقتي بچه بودند، خيلي با هم رفيق بودند: رسم روزگار چنين است.
در پيلار از تراموا پياده شد و به سرعت راهش را از ميان جمعيت باز کرد. وارد قنادي دونس12 شد، ولي مغازه پر از مشتري بود و خيلي طول کشيد تا نوبت او رسيد. يک دوجين کيک يک پني مخلوط خريد، و سرانجام با يک پاکت بزرگ از مغازه بيرون آمد. بعد با خود فکر کرد که ديگر چه بخرد: دلش مي‌خواست يک چيز واقعاً حسابي بخرد. حتماً سيب و آجيل زياد داشتند. نمي‌دانست چه بخرد و تنها چيزي که به فکرش رسيد کيک بود. تصميم گرفت يک کيک کشمشي بخرد، اما قنادي دونس روي کيک کشمشي شکرک بادام کافي نمي‌زند، پس به مغازه‌اي در خيابان هنري رفت. اين‌جا مدتي اين دست و آن‌دست کرد و دختر خانم جوان شيکي که پشت پيشخان بود، و ظاهراً کمي حرصش گرفته بود، ازش پرسيد که مي‌خواهد کيک عروسي بخرد. از شنيدن اين حرف ماريا سرخ شد و به دختر خانم جوان لبخند زد، اما دختر جوان قيافه جدي به خود گرفت و سرانجام تکه ضخيمي کيک کشمشي بريد، آن را توي کاغذ پيچيد و گفت: «لطفاً، دو شلينگ و چهار پني.»
فکر کرد بايد توي تراموا سرپا بايستد، چون هيچ‌يک از اين جوان‌ها ظاهراً متوجه او نبودند، ولي آقاي مسني برايش جا باز کرد. آقاي چهارشانه‌اي بود و کلاه سيلندري قهوه‌اي به سرگذاشته بود؛ صورت چهارگوش قرمزي داشت، با سبيل جوگندمي. ماريا فکر کرد قيافه‌اش به سرهنگ‌ها مي‌برد و به ذهنش رسيد که چه‌قدر مؤدب‌تر از جوان‌هايي است که فقط به جلو زل مي‌زنند. آقا با ماريا سرصحبت را درباره عيد و هواي باراني باز کرد. گمان کرده بود که پاکت پر از هديه‌هاي خوب براي بچه‌هاست و گفت که درستش اين است که جوان‌ترها تا وقتي جوان هستند خوش باشند. ماريا حرفش را تأييد کرد و با تکان موقرانه سر و هوم هوم گفتن به او التفات کرد. او با ماريا خيلي مهربان بود و ماريا وقتي در کانال بريج13 پياده مي‌شد سرخم کرد و از او تشکر کرد، او هم سر خم کرد و کلاهش را برداشت و لبخند دل‌پذيري زد؛ و وقتي از پله‌هاي ايستگاه بالا مي‌رفت و سرکوچکش را زير باران خم کرده بود، فکر کرد چه‌قدر راحت مي‌شود فهميد که يک کسي آقاست، حتي وقتي که لبي تر کرده باشد.
وقتي ماريا به خانه جو رسيد، همه گفتند: «ا، ماريا آمد.» جو آن‌جا بود، از سر کار به خانه آمده بود، و همه بچه‌ها لباس نو عيد به تن داشتند. دو دختر بزرگ همسايه بغلي نيز آمده بودند و بازي‌ها به راه بود ماريا پاکت بزرگ شيريني را به الفي، پسر بزرگ، داد تا بين بچه‌ها تقسيم کند و خانم دانلي14 گفت که چه‌قدر لطف کرده که پاکت شيريني به اين بزرگي آورده است و همه بچه‌ها را وادار کرد بگويند: «متشکريم، ماريا.»
اما ماريا گفت که هديه مخصوصي براي مامان و باباي بچه‌ها آورده است، يک چيزي که حتماً خوششان مي‌آيد و دنبال کيک کشمشي گشت. توي پاکت مغازه دونس را نگاه کرد، بعد توي جيب‌هاي باراني‌اش را ديد. روي جالباسي را هم نگاه کرد، ولي هيچ‌جا نتوانست آن را پيدا کند. بعد از همه بچه‌ها پرسيد که کسي آن را نخورده ــ البته اشتباهاً ــ ولي بچه‌ها همگي گفتند نه و از قيافه‌شان پيدا بود که اگر قرار باشد به دزدي متهم بشوند، از کيک خوردن خوششان نمي‌آيد. هرکسي درباره علت ماجرا حدسي زد و خانم دانلي گفت که حتماً آقايي که سبيل جوگندمي داشت دست‌پاچه‌اش کرده بود صورتش از شرم و ناراحتي و نوميدي سرخ شد. از فکر اين‌که نتوانسته بود آن‌ها را با هديه کوچکي غافل‌گير کند و از دوشلينگ و چهارپني که سرهيچ به باد رفته بود چيزي نمانده بود که آشکارا زير گريه بزند.
اما جو گفت که اهميتي ندارد و وادارش کرد که روبروي آتش بنشيند. خيلي با او مهربان بود. از اوضاع اداره‌اش براي او گفت و جواب دندان‌شکني را که به رئيس داده بود برايش تعريف کرد. ماريا نفهميد چرا جو اين همه از جوابي که داده بود مي‌خندد، ولي گفت که رئيس جو حتماً آدم متکبري است. جو گفت که او آدم بدي نيست، به شرط اين‌که رگ خوابش دستت باشد و آدم معقولي است، مگر اين‌که پاروي دمش بگذاري. خانم دانلي براي بچه‌ها پيانو زد و بچه‌ها رقصيدند و آواز خواندند. بعد دو دختر همسايه به همه آجيل تعارف کردند. هيچ‌کس نتوانست فندق‌شکن را پيدا کند و کم مانده بود که سر همين موضوع جو از کوره دربرود و پرسيد که چه‌طور توقع دارند ماريا بدون فندق‌شکن فندق‌ها را بشکند. ولي ماريا گفت که فندق دوست ندارد و به خاطر او خودشان را به زحمت نيندازند .بعد جو پرسيد که آيا آبجو ميل دارد و خانم دانلي گفت که اگر بخواهد شراب شيرين هم در خانه دارند. ماريا گفت که چيزي ميل ندارد، ولي جو اصرار کرد.
بنابراين ماريا به حرف جو رفت و روبروي آتش نشستند و از گذشته‌ها گفتند و ماريا ذکر خيري از الفي کرد. اما جو فرياد زد که اگر تا عمر دارد يک کلمه با برادرش حرف بزند، خدا از زمين برش دارد و ماريا گفت از اين‌که اين موضوع را پيش کشيده متأسف است. خانم دانلي به شوهرش گفت که خجالت دارد اين‌طوري راجع به وصله تنش حرف بزند، اما جو گفت که الفي برادر او نيست و چيزي نمانده بود که سر اين موضوع مرافعه راه بيفتد. با اين همه جو گفت که چون شب عيد است اوقات تلخي نمي‌کند و از همسرش خواست تا باز هم آبجو باز کند. دخترهاي همسايه چند تا بازي شب عيد ترتيب داده بودند و طولي نکشيد که دوباره حال و هواي جمع خوش شد. ماريا از اين‌که بچه‌ها را شاد مي‌ديد خوشحال بود و جو و همسرش حسابي سردماغ بودند.
دخترهاي همسايه چند نعلبکي روي ميز گذاشتند و بچه‌ها را با چشم‌هاي بسته به سمت ميز بردند. يکي کتاب دعا بهش افتاد و سه‌تاي ديگر آب نصيبشان شد؛ و وقتي که يکي از دخترهاي همسايه انگشتر بهش افتاد، خانم دانلي انگشتش را به‌سوي دختر که صورتش سرخ شده بود تکان داد، انگار که بگويد: بعله، مي‌دانم قضيه چيست! بعد اصرار کردند که چشم‌هاي ماريا را ببندند و او را به سمت ميز ببرند تا ببينند چي به او مي‌افتد؛ وقتي با نوار چشم‌هاي ماريا را مي‌بستند، ماريا خنديد و باز هم خنديد، تا نوک بيني‌اش تقريباً به نوک چانه‌اش رسيد.
در ميان صداي خنده و شوخي ماريا را به سمت ميز بردند و او دستش را همان‌طور که بهش گفتند در هوا دراز کرد. دستش را در هوا به اين‌سو و آن‌سو برد و روي يکي از نعلبکي‌ها پايين آورد. ماده نرم و خيسي به انگشتانش خورد، متعجب بود که چرا هيچ‌کس حرفي نزد يا نوار را از روي چشمش برنداشت. چند لحظه به سکوت گذشت، بعد صداي خش‌خش و پچ‌پچ زيادي به گوش رسيد. کسي چيزي راجع به حياط گفت، و سرانجام خانم دانلي با تغير چيزي به يکي از دخترهاي همسايه بغلي گفت و بهش تذکر داد که فوراً آن را بيرون بيندازد: اين ديگر بازي نبود. ماريا متوجه شد که آن‌دفعه قبول نبوده است و دوباره بايد بازي کند و اين بار کتاب دعا به او افتاد.
بعد خانم دانلي با پيانو آهنگ رقص اسکاتلندي خانم مک‌کلود15را براي بچه‌ها نواخت و جو ماريا را مجبور کرد ليواني شراب بنوشد. باز دوباره همه سرحال شدند و خانم دانلي گفت که قبل از پايان سال ماريا به صومعه مي‌رود، چون کتاب دعا نصيبش شده است. ماريا هرگز نديده بود که جو اين همه با او مهربان باشد، با صحبت‌ها و خاطره‌هاي دلنشين. ماريا گفت که همگي نسبت به او خيلي لطف دارند.
سرانجام بچه‌ها خسته شدند و خوابشان گرفت و جو از ماريا خواست قبل از رفتن آوازي بخواند، يکي از ترانه‌هاي قديمي را. خانم دانلي گفت: «لطفاً بخوان، ماريا!» و در نتيجه ماريا مجبور شد از جا بلند شود و کنار پيانو بايستد. خانم دانلي به بچه‌ها دستور داد که ساکت باشند و به آواز ماريا گوش بدهند. بعد پيش درآمد را نواخت و گفت:«حالا، ماريا!» و ماريا که صورتش خيلي سرخ شده بود با صداي نازک لرزاني شروع به خواندن کرد. آهنگ «خواب ديدم که در قصرهاي مرمرين مي‌زيم» را خواند و وقتي بنددوم رسيد، باز بند اول را خواند:
خواب ديدم که درقصرهاي مرمرين مي‌زيم
با کنيزکان و غلاماني در کنارم
ميان همه کساني که درآن‌جا جمع آمده بودند
من مايه اميد و افتخار بودم.
ثروتي کلان داشتم و خانداني
که مايه نازش بود و افتخاري
و نيز شادمان شدم که ديدم
تو هنوز هم مرا دوست داري.
ولي کسي نخواست اشتباه او را به رويش بياورد؛ ولي وقتي آوازش تمام شد، جو خيلي منقلب بود. جو گفت که هيچ ايامي مثل گذشته‌ها نيست و هيچ‌کس جاي بالف16 نازنين را نمي‌گيرد، حالا بقيه هرچه مي‌خواهند بگويند؛ چشمانش چنان از اشک پر شده بود که نتوانست آن‌چه را دنبالش مي‌گشت پيدا کند و عاقبت مجبور شد از همسرش بپرسد که دربازکن کجاست.
_________________
از مجموعه از اين زمان از آن مکان
پانويس‌ها:
1.Maria
2.Ginger Mooney
3.Ballsbrige
، بخشي از دوبلين که حوالي پلي واقع شده است
4.Pillar
، مجسمة نلسون که در سابق نشانه دوبلين بود
5.Drum Candra
، حومة دوبلين.
6.Joe
7.Alphy
8.Whit-Monday
، تعطيلات سه روزة پنجاه روز بعد از عيد پاک
9.Dublin by lamplight
10.Lizza Fleming
11.
اشاره به رسمي در شب اوليا(Hallow-Eves)، آخرين شب ماه اکتبر، که در نان کشمشي يک انگشتري مي‌گذارند که نصيب هرکس بشود، او همان سال ازدواج مي‌کند.
12.Downes
13.Canal Brige
14.Donnelly
15.Miss Mc Clud
16.William Michael Balfe
،1808-1870- .موسيقيدان، متولد ايرلند
متن انگليسي داستان «گل رس» را اين‌جا بخوانيد

۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

نگاهی به داستان ریاست جمهوری شاهانه

زوال قدرت


نگاهی به داستان ریاست جمهوری شاهانه
داستانی از جویس کرول اوتس
قاسم قاموس


اینجا همه چیز به سخره گرفته شده است. این همه چیز مربوط دنیای مدرن و جامعه­ای مدرنی به نام امریکا است. جامعه­ی مدرن برای مدرن ماندن نیاز به گرداننده دارد که همه چیز در محور او مدرن شود. و این محور در اینجا، رییس جمهور است. کسی که می­تواند عاملی برای مدرنیزه شدن باشد.
اما این عامل، خود یک ابزار است در دست دیگران. راًس هرم قوه اجراییه، اما بی­ارداه. یک مترسک. سیاست اینگونه به سخره گرفته شده است. این به سخره گرفتن، قید زمانی ندارد. و می­تواند فرا زمانی باشد. زمانی­که تاریخی مشخصی آورده نشده است.
مکان اما امریکا است. جایی که داستان در آن اتفاق افتاده است و تم اصلی داستان، وضعیت سیاسی این کشور است. نویسندگان بزرگ، داستان این کشور را جهانی کرده اند. و جویس کرول اوتس، یکی از آنها است با نثر و زبان خاص خودش. با اینکه نام این نویسنده کمتر برده شده است. اما او جای خود را در بین نویسندگان این جغرافیا تثبیت کرده است.
داستان ِ ریاست جمهوری شاهانه از چند نگاه قابل تامل است. نخست اینکه وضعیت اجتماعی و سیاسی این جغرافیا یعنی امریکا را ِروایت کرده است. چیزی که در آثار بیشتر نویسندگان این کشور وجود دارد. یک موضوع اساسی در این بین که هر نویسنده­ای با روش و برداشت خود آنرا پرداخته است: انسان امریکایی و جایگاه او در ساختار اجتماعی و سیاسی این کشور.
این جایگاه مربوط به انسانهایی می­شود که کلکسیونی از رنگها اند. سرخ، سفید، سیاه، زرد و...
به نظر می­­آید مدتهاست این جایگاه که کدام یک از رنگها حق بیشتری بر این سرزمین دارد بهم خورده است. در این بین انسان سفید خود را مستحق­تر از هر کسی دیگری در این کشور در همه زمینه­ها می­داند. و این چیزی است که در این کشور وجود دارد. داستان امریکایی در مواردی هم به این پرداخته است.
ماریو بارگاس یوسای سرخ، سفید و یا دو رگه­ای سرخ و سفید، در داستان دوشیزه، وضعیت تاریخی و تاریخ انسان بومی سرخ امریکا را ِروایت می­کند که چه بر سر او آمده است. کسی­که دیگر به تاریخ پیوسته است. کسی­که دیگر تنها نام تمدنی از او مانده است.
جیمز لانگستون هیوز ِ سیاه، در همه و به صورت قطع در بیشتر داستانهایش وضعیت انسان سیاهِ امریکایی را روایت می­کند. کسی­که برای دستیابی به حق برابر، مبارزه می­کند. و این برابری چیزی نیست جز برابری با انسان سفید. کسی­که همواره داعیه­ی ریاست بر سر دارد. و به کتمر از این هم راضی نیست. اما ریاست جمهوری یک دو رگه­ی سیاه و سفید، باراک اوباما، داعیه­ی ریاست انسان سفید امریکایی را از بین برد. این زمانی بود که انسان امریکایی بدون در نظر گرفتن رنگ، رای به یک سیاه و یا تلفیقی از سیاه و سفید داد. این چیزی است که لانگستون هیوز در داستانهایش و انسان سیاه امریکایی در زندگی­اش می­خواهد.
و در این داستان، ریاست جمهوری شاهانه، جویس کرول اوتس که رنگ او برایم روشن نیست، همان دغدغه­ی بارگاس یوسا و لانگستون هیوز را در وضعیت انسان امریکایی و جایگاه او در این کشور دارد.   
"... هیكل‌ چند سرباز را با حال‌ و هوای‌ قهرمانانه‌ سنتی‌ نشان‌ می‌داد، دو سرباز سفید، یكی‌ سیاه‌ و دیگری‌ از نژادی‌ نامعلوم‌ بودند و همگی‌ سرباز پیاده. قرار بود بنای‌ یادبود را جایگزین‌ مجسمه‌ گرانیتی‌ ژنرالِ‌ اسب‌ سوارِ‌ جنگِ‌ انفصال‌ بكنند كه‌ فضله‌ كبوترها و باد و باران‌ آن‌ را از ریخت‌ انداخته‌ بود، ..."
دو سرباز سفید، یکی سیاه و دیگری از نژاد نامعلوم که این عدم شناخت می­تواند ناشی از فراموشی انسان بومی سرخ امریکایی هم باشد. در اینجا جایگاه و برتری انسان سفید و مرتبه پایین­تر ِ انسان سیاه و پایین­تر از او، انسان فراموش شده­ی سرخ را می­بینیم که یک حرکت مدرنیستی هم است و دادن جایگاه و حق به رنگهای دیگر. و این زمانی است که دیگر دوره قدرت جنرالهای سفید به آخر رسیده است.
اما سیاست هنوز در دست انسان سفید است. "... پوست‌ صورت‌ او چنان‌ سفید بود كه‌ ابتدا فكر كردیم‌ صورتكی‌ پلاستیكی‌ روی‌ سرش‌ كشیده، بعد با دیدن‌ پیشانی‌ چرب‌ به‌ عرق‌ نشسته‌ و دو چشمان‌ ریز و دهان‌ كوچک و لبهای‌ قیطانی‌اش‌ فهمیدیم‌ كه‌ صورت‌ واقعی‌اش‌ است. ولی‌ چه‌ جثه‌ ریزی‌ داشت، چه‌ قدر لاغر و رنگ‌ پریده‌ و نحیف‌ می‌نمود! خیلی‌ شكسته‌تر از سنی‌ كه‌ می‌گفتند، نشان‌ می‌داد!..."
انسان سفید در اینجا می­خواهد همچنان صاحب قدرت باشد حتا اگر توان اداره آنرا نداشته باشد. چرا که او عادت کرده است همواره اعمال قدرت کند. اما این ناتوانی، به اضمحلال قدرت سیاسی انسان سفید هم می­انجامد. و این انسان سفید ناتوان مجبور است ریاست را به نفع انسان سیاه رها کند. آنچه در آخرین انتخابات ریاست جهموری امریکا اتفاق افتاد.
اما لجنکاری­های او هنوز باقی است و به آسانی از صفحه­ی تاریخ پاک نمی­شود. "مأموران‌ آتش‌­نشانی‌ با شلنگ‌ آب‌ پرفشار میدان‌ را شستند، كه‌ تكه‌های‌ خلط‌ خون‌آلود روی‌ كف‌ سیمانی‌ چسبیده‌ بود. روزها و هفته‌ها حالا ماه‌ها بعد این‌ لكه‌ها هنوز دیده‌ می‌شود كه‌ توی‌ سیمان‌ نقش‌ بسته‌ بود، مثل‌ سكه‌های‌ قدیمی‌ به‌ خورد آن‌ رفته‌ بود."
زمانی­که اوباما در کاخ سفید آمد از جنگ و هزنیه­ی سرسام آور آن گفت که قدرت سیاسی با ریاست سفید برایش باقی مانده بود و او چاره­ی نداشت جز ادامه­ی آن. اوتس با زیرکی زیاد وضعیت امریکا و قدرت سیاسی و نظامی و اقتصادی آنرا به چالش می­گیرد.  
"... سخنرانی‌ او با گرامی‌ داشت‌ «هم‌ میهنان‌ دلاور به‌ خاک افتاده» كه‌ امروز در این‌ «اثر هنری‌ باشكوه‌ جاودانه‌ شده‌اند» آغاز شد و بعد از آن‌ به‌ تعهد مقدس‌ رئیس‌ جمهور برای‌ حفظ‌ «نقش‌ جهانی‌ كشور» در سراسر جهان‌ رسید، حالا از گسترش‌ فعال‌ آن‌ بگذریم."
کسی­که قدرت خودش رو به زوال است چگونه می­تواند نقشی برای اداره جهان داشته باشد. مگر اینکه نقش بازی کند. این چیزی است که امریکا انجام می­دهد. کسی­که در پس ماسک قدرت پنهان شده است. که با افتادن آن نه تنها امریکا که وضعیت جهان تغییر خواهد کرد. این چیزی است که ریاست جمهوری شاهانه از زوال حتمی این ریاست و این وضعیت می­گوید.  

جلسه نقد داستان عصر آدینه 6/3/1390 جلسه: (76)

جويس كرول اوتس 70 ساله ديگر عادت كرده است تا به عنوان نامزد يك جايزه ادبي معرفي شود؛ درست همان طور كه 5 سال پيش از سوي انجمن منتقدان آمريكا براي بهترين داستان و بهترين بيوگرافي خودنوشت نامزد شد. او سال هاست مجموعه كاملي از آثار ادبي را در كارنامه اش دارد كه تعداد آنها به بيش از 100 عنوان مي رسد؛ از ‌رمان و‌ داستان كوتاه گرفته تا شعر، نمايشنامه‌،‌ مقاله‌، نقد و... اگر گاه گداري به سايت  "نيويوركر"، نشريه معتبر ادبي آمريكايي سري بزنيد حتما مي­توانيد يكي از داستان­هاي كوتاه جديدش را بيابيد. اوتس در حوالي نيويورك بزرگ شده؛ در يك مزرعه كوچك و در ميان خانواده­اي وابسته به زمين. درست مثل شخصيت­هاي تيپيك فيلم­هاي آمريكايي. به همين دليل هم او با زمين انس گرفته و به سكوت و تنهايي عادت دارد. آثار اين نويسنده ريشه­اي عميق در سنت­هاي ادبي و روشنفكري آمريكايي دارد و ديدگاه­هاي برجسته او درباره فرهنگ معاصر آمريكا موجب شده است تا اين پروفسور علوم انساني دانشگاه پرينستون چندي پيش جايزه ادبي نشريه شيكاگو تريبيون را از آن خود كند. البته اين بانو كه «جان آپدايک» او را «بانوي فرهيخته ادبيات معاصر» لقب داده، معتبرترين جايزه­هاي ادبي را از آن خود كرده است؛ از آن جمله‌اند جايزه اورنج، برام استوكر، پن، رئا، شيكاگو تريبون، روزنتال و جايزه‌ي ملي كتاب امريكا. او بارها نامزد جايزه نوبل و پوليتزر نيز بوده است. اوتس اولين اثرش «سقوط لرزان» را در بيست ‌و شش‌ سالگي منتشر کرد و در سال 1970 به خاطر رمان «آنها» برنده جايزه ملي کتاب شد. اوتس دانشنامه فوق لیسانس خود را در رشته ادبیات با درجه ممتاز از دانشگاه ویسکانسين گرفت. او به طور متوسط سالي دو کتاب منتشر مي‌کند که بيشترشان رمان است. فقر در روستاها، اختلافات طبقاتي، عشق به قدرت، کودکي و نوجواني دخترانه و گاه رويدادهاي ماوراء طبيعي تم‌هاي غالب آثارش را تشکيل مي‌دهد و خشونت همواره در آثارش حضور دارد.

ریاست‌ جمهوری‌ شاهانه‌

 جویس كرول اوتس
برگردان: اسدالله امرایی


مردم‌ شهر ما چند هفته‌ بود كه‌ با شور و شوق‌ به‌ تب‌ و تاب‌ استقبال‌ از او افتاده‌ بودند، اما تشویش‌ هم‌ داشتند، اگر اتفاق‌ ناگواری‌ می‌افتاد، چه؟ منطقه‌ دور افتاده‌ ما در تاریخ‌ خود هیچ‌ رئیس‌ جمهوری‌ را در خود ندیده‌ بود. هیچ‌ رئیس‌ جمهوری‌ ما را به‌ افتخار حضور خود در جمع‌ ساكنان‌ شهر مفتخر نكرده‌ بود. از زمان‌ تشكیل‌ دولت‌ فدرال‌ تا به‌ حال.
برنامه‌ دیدارهای‌ رئیس‌ جمهور این‌ امكان‌ را فراهم‌ می‌كرد كه‌ فقط‌ دیدار كوتاه‌ و مختصری‌ داشته‌ باشد. از ساعت‌ ده‌ و پنجاه‌ دقیقه‌ تا یازده‌ و نیم‌ روز شنبه‌ هیجده‌ ماه‌ مه. قرار بود در مراسم‌ پرده‌برداری‌ از بنای‌ یادبود سربازان‌ شهر ما كه‌ در آخرین‌ جنگ‌ جان‌ باخته‌ بودند، سخنرانی‌ كند، بنای‌ یادبود را مجسمه‌ساز محل‌ به‌ سفارش‌ باشگاه‌ روتاری‌ ساخته‌ بود، بنایی‌ زمخت‌ به‌ ارتفاع‌ دو متر كه‌ از آهنِ‌ ریخته‌ بود، ا مجسمه‌ وسط‌ میدان‌ روبه‌روی‌ عمارت‌ دادگستری‌ و مجاور مزرعه‌ دو جریبی‌ ما قرار داشت.
حالا بماند چه‌ صنایعی‌ چه‌ مجامعی‌ خودشان‌ را آماده‌ می‌كردند كه‌ به‌ استقبال‌ رئیس‌ جمهور بروند! سر درِ‌ ساختمان‌های‌ شهرداری‌ را چرک و كثافت‌ و دوده‌ سال‌های‌ طولانی‌ پوشانده‌ بود كه‌ با سند بلاست‌ پاک كردند و به‌ آب‌ شلنگ‌ شستند. نرده‌های‌ لرزان‌ عمارت‌ دادگستری‌ را تعمیر كردند. مغازه‌های‌ مشرف‌ به‌ میدان‌ را تروتمیز كردند و ساختمان‌های‌ اجاره‌ای‌ خالی‌ را مثل‌ روز اول‌ آراستند. دیوار جنوبی‌ پادگان‌ قدیمی‌ را كه‌ منظره‌ای‌ دل‌ آزار داشت، با رنگهای‌ زنده‌ و شاد نقاشی‌ كردند و گل‌ و گیاه‌ و هواپیما و آسمان‌ آبی‌ و كپه‌های‌ ابر سفید كشیدند.
روی‌ سكوی‌ بتنی‌ جلوی‌ دادگاه‌ كه‌ بنای‌ یاد بود قرار داشت‌ و مراسم‌ آن‌جا اجرا می‌شد، نجارها دست‌ به‌ كار شدند و سكویی‌ از چوب‌ و تخته‌ سر هم‌ كردند كه‌ حدود بیست‌ نفر را در خود جا می‌داد. پرچمی‌ عظیم‌ بالای‌ سر در دادگستری‌ آویزان‌ كردند و بیست‌ و چهار پرچم‌ كوچک به‌ سكو آویختند. از آنجایی‌ كه‌ پارک شهر چمن‌ درست‌ و حسابی‌ نداشت‌ و همه‌ جا را علف‌ هرز گرفته‌ بود و گله‌ به‌ گله‌ جای‌ خالی‌ به‌ چشم‌ می‌خورد، قطعات‌ چمن‌ را با هزینه‌ گزاف‌ آوردند و كاشتند. نیمكت‌های‌ پارک را رنگ‌ زدند و تعمیر كردند و آن‌هایی‌ را هم‌ كه‌ پوسیده‌ و از كار افتاده‌ بود با نیمكت‌های‌ عاریه‌ای‌ كه‌ از پارکهای‌ شهرهای‌ دیگر آوردند، عوض‌ كردند. اره‌ موتوری‌ و چكش‌ها شب‌ و روز در زوزه‌ و ناله‌ بودند و كارگرها دسته‌ دسته‌ از این‌ طرف‌ به‌ آن‌ طرف‌ می‌رفتند، درخت‌ها را هرس‌ می‌كردند و شاخ‌ و برگ‌های‌ مرده‌ و خشک را می‌انداختند. گل‌های‌ زیبای‌ بهاری، لاله، بنفشه‌ و آزالیای‌ خوش‌ رنگ‌ را توی‌ باغچه‌های‌ فراموش‌ شده‌ كنارمیدان‌ كاشتند و گلدان‌های‌ سفالی‌ را روی‌ پله‌های‌ كاخ‌ دادگستری‌ ردیف‌ كردند. بی‌خانمان‌ها و اراذل‌ و اوباش‌ را كه‌ توی‌ پارک جمع‌ می‌شدند، به‌ ضرب‌ و زور تهدید به‌ زندان‌ تاراندند. گشت‌ پلیس‌ سوار را در میدان‌ مستقر كردند.
سرانجام‌ شهر جانی‌ گرفت! چه‌ قدر زیبا شده‌ بود! چه‌ افتخاری‌ بالاتر از این!
یک هفته‌ قبل‌ از ورود رئیس‌ جمهور مأموران‌ امنیتی‌ به‌ شهر آمدند، تا با مقامات‌ محلی‌ در خصوص‌ اقدامات‌ تأمینی‌ و حفاظتی‌ مذاكره‌ كنند. شایعاتی‌ بر سر زبان‌ها بود و از امكان‌ برگزاری‌ تظاهرات‌ و تهدید به‌ سوء قصد خبر می‌داد، بنابراین‌ تمام‌ مدت‌ باید از جان‌ رئیس‌ جمهور مراقبت‌ می‌كردند. اطلاعیه‌هایی‌ صادر شد مبنی‌ بر «مهر و موم‌ شدن» ساختمانهای‌ مجاور میدان‌ كه‌ بایستی‌ از ساعت‌ 9 صبح‌ 17 مه‌ به‌ اجرا درمی‌آمد و تا زمان‌ رفتن‌ رئیس‌ جمهور ادامه‌ می‌یافت، صد البته‌ مسیر حركت‌ رئیس‌ جمهور تا میدان‌ باید پاكسازی‌ و نرده‌گذاری‌ می‌شد. توقف‌ وسائط‌ نقلیه‌ در كلیه‌ مسیرهای‌ منتهی‌ به‌ میدان‌ ممنوع‌ بود. سیاهه‌ همه‌ شهروندانی‌ كه‌ به‌ دلایل‌ مختلف‌ با انتقاد از دولتهای‌ محلی، فدرال، یا دولت‌ مركزی‌ خود را انگشت‌ نما كرده‌ بودند و یابا مقامات‌ انتخابی‌ یا انتصابی‌ ادارات‌ مخالفت‌ می‌ورزیدند، تهیه‌ شد و به‌ منظور اقدامات‌ ضروری‌ در اختیار نیروهای‌ امنیتی‌ قرار گرفت.
چه‌ ترس‌ و هراسی‌ ما را گرفت، حالا بیا وسط‌ این‌ واقعه‌ تاریخی‌ حادثه‌ای‌ مصیبت‌بار را ببین!
صبح‌ سرد روز هیجدهم‌ دمید و باران‌ ریزه‌ای‌ مداوم‌ و یكنواخت‌ گرفت‌ و باد شمال‌ شرقی‌ بلند شد و بوی‌ گاز شیمیایی‌ كارخانه‌های‌ بالای‌ رودخانه‌ را آوار كرد سر شهر. همه‌اش‌ امیدوار بودیم‌ كه‌ باد در جهتی‌ دیگر بوزد، امید كه‌ نه‌ دعا والتماس‌ بود. آفتاب‌ كم‌ جانی‌ زور می‌زد كه‌ از پس‌ لایه‌های‌ ضخیم‌ ابر خودش‌ را بیرون‌ بكشد. حسابی‌ حالمان‌ گرفته‌ شد، با این‌ همه‌ كلی‌ امیدوار بودیم‌ كه‌ تا رسیدن‌ رئیس‌ جمهور هوا صاف‌ شود!
از صبح‌ كله‌ سحر، حتی‌ قبل‌ از آنكه‌ مردم‌ جمع‌ بشوند توی‌ میدان‌ و كنار نرده‌های‌ پیاده‌رو صف‌ بكشند مأموران‌ امنیتی‌ همه‌ جا را قرق‌ كرده‌ بودند، بعضی‌ لباس‌ شخصی‌ داشتند و بعضی‌ با لباس‌ تکپوش‌ نظامی، پلیس‌ سوار و نیروی‌ اسكورت‌ ویژه‌ با موتوسیكلت‌ توی‌ میدان‌ می‌چرخیدند. مأموران‌ مخفی‌ با كت‌ و شلوار مشكی‌ و كراوات‌ با چهره‌های‌ شكاک دم‌ درها و پشت‌ بام‌ها موضع‌ گرفته‌ بودند. با این‌ همه‌ نیروی‌ امنیتی‌ حال‌ جمعیت‌ دگرگون‌ شد، هیجان‌ مردم‌ چندان‌ محسوس‌ نبود تا آنكه‌ هلی‌كوپتر حامل‌ رئیس‌ جمهور از دور به‌ چشم‌ آمد، چه‌ غرشی! پره‌های‌ گردان‌ به‌ بال‌ پرنده‌های‌ دیوانه‌ می‌مانست، ناگهان‌ غریو مردم‌ به‌ هوا بلند شد. هلی‌كوپتر ظاهراً‌ بدون‌ هیچ‌ حادثه‌ای‌ در دو كیلومتری‌ شمال‌ میدان‌ به‌ زمین‌ نشست، ظرف‌ چند دقیقه‌ ستونی‌ از لیموزین‌های‌ ضدگلوله‌ راه‌ خود را از میان‌ جاده‌ امن‌ نرده‌كشی‌ شده، گشود. رئیس‌ جمهور سرانجام‌ به‌ اینجا آمد. رئیس‌ جمهور آمد!
همه‌ سرک كشیدند تا ببینند و همه‌ چیز را به‌ خاطر بسپارند. رئیس‌ جمهور با كمک دستیاران‌ خود از لیموزین‌ پیاده‌ شد، بلافاصله‌ او را دوره‌ كردند، و از سكوی‌ وسط‌ میدان‌ بالا بردند، شهردار شهر و مقامات‌ محلی‌ با احترام‌ تمام‌ از او استقبال‌ كردند و خوش‌ آمد گفتند. كف‌ زدن‌ ادامه‌ داشت‌ ولی‌ با تردید و تشویش‌ همراه‌ بود. عجب‌ پس‌ رئیس‌ جمهور این‌ بود؟ مرد بزرگی‌ كه‌ بارها وبارها چهره‌اش‌ را توی‌ تلویزیون‌ دیده‌ بودیم‌ و روزنامه‌ها و مجله‌ها تمثال‌ او را چاپ‌ می‌كردند، هیچ‌ وقت‌ او را از نزدیک ندیده‌ بودیم، واقعاً‌ نمی‌دانستیم‌ چه‌ كنیم.
با شروع‌ مراسم‌ و نطق‌ خوش‌ آمد گویی‌ شهردار و پرده‌برداری‌ با شكوه‌ از بنای‌ یادبود كه‌ طی‌ آن‌ پوشش‌ پلاستیكی‌ نیمه‌ شفاف‌ و زمخت‌ را كنار زدند، فرصتی‌ دست‌ داد كه‌ با كنجكاوی‌ و شیفتگی‌ رئیس‌ جمهور را تماشا كنیم، مثل‌ بچه‌ها كه‌ به‌ كوچولوهای‌ دیگر علاقه‌ نشان‌ می‌دهند. پوست‌ صورت‌ او چنان‌ سفید بود كه‌ ابتدا فكر كردیم‌ صورتكی‌ پلاستیكی‌ روی‌ سرش‌ كشیده، بعد با دیدن‌ پیشانی‌ چرب‌ به‌ عرق‌ نشسته‌ و دو چشمان‌ ریز و دهان‌ كوچک و لبهای‌ قیطانی‌اش‌ فهمیدیم‌ كه‌ صورت‌ واقعی‌اش‌ است. ولی‌ چه‌ جثه‌ ریزی‌ داشت، چه‌ قدر لاغر و رنگ‌ پریده‌ و نحیف‌ می‌نمود! خیلی‌ شكسته‌تر از سنی‌ كه‌ می‌گفتند، نشان‌ می‌داد!
شایعه‌ بیماری‌ مرموز یا مشتی‌ بیماری‌ مزمن‌ در واشنگتن‌ بر سر زبان‌ها بود و چنین‌ شایعاتی‌ تكذیب‌ و بیانیه‌ رسمی‌ سلامتی‌ رئیس‌ جمهور دائماً‌ منتشر می‌شد.
با این‌ حال‌ وقتی‌ رئیس‌ جمهور دو طرف‌ سكوی‌ خطابه‌ را محكم‌ گرفت‌ و با حركتی‌ ناگهانی‌ تاب‌ برداشت، برای‌ ما مثل‌ روز روشن‌ بود كه‌ حال‌ مناسبی‌ ندارد.
چند بار وسط‌ حرف‌هایش‌ مكث‌ كرد و با سرفه‌های‌ خشک و تیز، خلط‌ سینه‌اش‌ را توی‌ دستمال‌ كاغذی‌ بالا آورد كه‌ یكی‌ از دستیارانش‌ آن‌ را می‌گرفت‌ و توی‌ پاكت‌ می‌انداخت. در این‌ وقت‌ دعاهای‌ قلبی‌ ما مستجاب‌ شد و باران‌ ریزه‌ بند آمد و باد سموم‌ شمال‌ غربی‌ را تاراند، آفتاب‌ كم‌ جانی‌ سكوی‌ مقامات‌ برجسته‌ و پرچم‌های‌ افراشته‌ را روشن‌ كرد، انگار پرده‌ای‌ را كنار زده‌ بودند.
زیر آفتاب، رئیس‌ جمهور واقعاً‌ ناتوان‌ می‌نمود و به‌ مردی‌ كه‌ چهره خندان‌ او را توی‌ تلویزیون‌ و مطبوعات‌ دیده‌ بودیم، شباهتی‌ نداشت. به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌ بودیم‌ كه‌ صورت‌ او در واقع‌ صورتک است، صورتک پلاستیكی‌ كه‌ به‌ شكل‌ ماهرانه‌ای‌ ساخته‌ و روی‌ سرش‌ كشیده‌ بودند و تمام‌ صورت‌ زیر این‌ صورتک قرار گرفته‌ بود، بخشی‌ از موها هم‌ زیر آن‌ قرار داشت، نه، شاید همه‌ طاسی‌ سرش، چون‌ بخشی‌ از سر رئیس‌ جمهور بی‌مو بود، این‌ بخش‌ از صورتک را چین‌ و شكن‌ داده‌ بودند و رنگ‌ قهوه‌یی‌ تیره‌ زده‌ بودند تا به‌ موی‌ واقعی‌ شباهت‌ پیدا كند، به‌ همین‌ دلیل‌ هم‌ می‌گویم‌ ماهرانه، چون‌ آنچه‌ از موهای‌ واقعی‌ رئیس‌ جمهور باقی‌ مانده‌ بود از شكافهای‌ ماسک بیرون‌ زده‌ و با موهای‌ نقاشی‌ در هم‌ آمیخته‌ بود. اگر باد موی‌ «واقعی» او را به‌ هم‌ نمی‌ریخت‌ كه‌ برای‌ جور شدن‌ با نقاشی‌ به‌ رنگ‌ قهوه‌ای‌ تیره‌ درآمده‌ بود، ناظر اتفاقی‌ فكر می‌كرد كه‌ رئیس‌ جمهور مویی‌ جز آن‌ قسمت‌ نقاشی‌ شده‌ ندارد كه‌ این‌ امر گمراه‌ كننده‌ بود.
شكاف‌هایی‌ برای‌ گوش‌های‌ رئیس‌ جمهور در صورتک لاستیكی‌ تعبیه‌ شده‌ بود، گوش‌های‌ خیلی‌ كوچک و تابدار. ماسک گردن‌ را هم‌ پوشانده‌ و زیر یقه‌ آهار خورده‌ پیراهن‌ سفید گم‌ شده‌ بود. انگار بار افكار تراژیك، چین‌ و چروک بر پیشانی‌ او انداخته‌ و همان‌ طور كه‌ قبلاً‌ اشاره‌ كردم، قطره‌های‌ عرق‌ روی‌ پیشانی‌اش‌ برق‌ می‌زد، شاید هم‌ یک جور روغن‌ مخصوص‌ و براق‌ بود، وقتی‌ رئیس‌ جمهور سرفه‌ می‌كرد گوشه‌های‌ دهان‌ كوچک لاستیكی‌ جمع‌ می‌شد و با دستمال‌ كاغذی‌ كه‌ دهانش‌ را پاک می‌كرد، خلط‌ سینه‌اش‌ را نمی‌توانست‌ كاملاً‌ جمع‌ كند، به‌ همین‌ دلیل‌ آب‌ دهان‌ كنج‌ لب‌ جمع‌ می‌شد و گاهی‌ به‌ نظر می‌آمد كه‌ خون‌ آلود باشد.
همان‌ طور كه‌ گفتم‌ رئیس‌ جمهور خیلی‌ لاغرتر و نحیف‌تر از آنی‌ بود كه‌ انتظار داشتیم. حالت‌ گیج‌ و گول‌ آدمی‌ را داشت‌ كه‌ لباس‌ نپوشیده‌ و نمی‌توانست‌ دست‌ و پای‌ خود را جمع‌ كند. كراواتش‌ محكم‌ روی‌ جوزک لاستیكی‌ گلو گره‌ خورده‌ بود، آستین‌ پیراهنش‌ خیلی‌ بزرگ‌ بود، دكمه‌ سردست‌ها تا روی‌ دست‌هایش‌ را گرفته‌ بود. شانه‌های‌ كت‌ خاكستری‌ راه‌ راهش‌ اصلاً‌ به‌ او نمی‌آمد و انگار لای‌ آن‌ بالشی‌ گذاشته‌ بودند، شلوارش‌ یک هوا بزرگتر از هیكل‌ او بود، زیپ‌ شلوارش‌ هم‌ تا نصفه‌ باز شده‌ بود، اما خوشبختانه‌ سكوی‌ خطابه‌ و پرچم‌های‌ در حال‌ اهتزاز به‌ دادش‌ رسید و آبرویش‌ حفظ‌ شد. دستهایش‌ می‌لرزید. واقعاً‌ كه‌ لرزش‌ دست‌های‌ رئیس‌ جمهور نوبر بود، موقع‌ سخنرانی‌ متن‌ خطابه‌اش‌ را گرفته‌ بود و چنان‌ می‌لرزید كه‌ تمام‌ جایگاه‌ به‌ لرزه‌ افتاده‌ بود.
رئیس‌ جمهور متن‌ از پیش‌ آماده‌ را با صدای‌ بلند و لرزان‌ می‌خواند، مرتب‌ مكث‌ می‌كرد، انگار كلمه‌ یا عبارتی‌ دیده‌ كه‌ تا آن‌ وقت‌ به‌ آن‌ برخورد نكرده‌ بود یامعنی‌اش‌ را نمی‌فهمید، گاهی‌ هم‌ حرفش‌ را می‌برید و با خس‌ خس‌ خلط‌ سینه‌اش‌ را بالا می‌آورد، هر وقت‌ سرفه‌اش‌ می‌گرفت‌ سرش‌ را برمی‌گرداند و توی‌ دستمال‌ تف‌ می‌كرد و آن‌ را به‌ دستیار آشفته‌ خود می‌داد. سخنرانی‌ او با گرامی‌ داشت‌ «هم‌ میهنان‌ دلاور به‌ خاک افتاده» كه‌ امروز در این‌ «اثر هنری‌ باشكوه‌ جاودانه‌ شده‌اند» آغاز شد و بعد از آن‌ به‌ تعهد مقدس‌ رئیس‌ جمهور برای‌ حفظ‌ «نقش‌ جهانی‌ كشور» در سراسر جهان‌ رسید، حالا از گسترش‌ فعال‌ آن‌ بگذریم.
بعد مسأله‌ «توطئه‌های‌ مزورانه» سیاسی‌ گروه‌های‌ خاص‌ در كنگره‌ مطرح‌ شد كه‌ با سیاست‌های‌ رئیس‌ جمهور در این‌ زمینه‌ مخالف‌ هستند، بعد هم‌ گریزی‌ زد به‌ آبراهام‌ لینكلن‌ و تامس‌ جفرسن‌ و نظر آن‌ها مبنی‌ بر لزوم‌ اعتماد مطلق‌ به‌ رئیس‌ جمهور در سیاست‌ خارجی‌ و فراتر از هم‌ قوه‌ها، به‌ اعلان‌ جنگ‌ علیه‌ دشمنان‌ كشور. بخشی‌ از فشار جملات‌ پایانی‌ با موج‌ تازه‌ حمله‌ و سرفه‌ شدید، شكست.
رئیس‌ جمهور بعد رو برگرداند، رو به‌ آفتاب‌ بی‌رمق‌ و چشم‌ تنگ‌ كرد، انگار نمی‌دانست‌ چه‌ باید بكند. همه‌ آقایان‌ حاضر توی‌ جایگاه‌ فوراً‌ به‌ پا خاستند و كف‌ زدند. بعد جمعیت‌ هم‌ كف‌ زد، اول‌ تک و توك، بعد از آنكه‌ رئیس‌ جمهور رو به‌ میدان‌ كرد و لبخند خفیفی‌ بر لب‌های‌ غنچه‌ای‌ لاستیكی‌اش‌ كش‌ آمد با شور و اشتیاق‌ كف‌ مرتب‌تری‌ زدیم. حتی‌ بعضی‌ از ما سوت‌ كشیدیم‌ و داد زدیم. البته‌ با كمی‌ احتیاط: حضور آن‌ همه‌ مأمور امنیتی‌ دلسرد كننده‌ بود. رئیس‌ جمهور از ما تشكر كرد و در حاشیه‌ افزود كه‌ این‌ «روزی‌ با ارزش‌ است‌ و برای‌ همیشه‌ همچون‌ گنجی‌ به‌ یاد خواهد ماند» و صدای‌ كف‌ زدن‌ اوج‌ گرفت، هورا و سوت‌ شادی‌ بیشتر شد.
همراهان‌ رئیس‌ جمهور جلو آمدند و كمک كردند تا او روی‌ صندلی‌ خود بنشیند. رئیس‌ جمهور دست‌ انداخت‌ به‌ یقه‌اش، ماسک لاستیكی‌ به‌ احتمال‌ زیاد ناراحتش‌ می‌كرد، حالا دیگر كمی‌ آسوده‌ خاطر و سر حال‌تر می‌نمود، حتماً‌ به‌ خاطر كف‌زدن‌های‌ ما.
به‌ این‌ ترتیب، مراسم‌ پایان‌ یافت، مقامات‌ عالی‌ رتبه‌ به‌ ترتیب‌ جایگاه‌ را ترک كردند و پرچم‌ عظیم‌ پشت‌ سرشان‌ توی‌ نور آفتاب‌ درخششی‌ خاص‌ پیدا كرد، از جمعیت‌ خواستند كه‌ به‌ آرامی‌ متفرق‌ شوند و تجمع‌ نكنند.
هیچ‌ اتفاق‌ مصیبت‌باری‌ نیفتاد! سرانجام، ما هم‌ به‌ تاریخ‌ پیوستیم. به‌ فاصله‌ای‌ كوتاه‌ كارگران‌ دست‌ به‌ كار شدند و جایگاه‌ را پیاده‌ كردند، پرچم‌ها را درآوردند، گل‌ها را دور ریختند و تعدادی‌ از نیمكت‌های‌ پارک را از جا كندند. مأموران‌ آتش‌ نشانی‌ با شلنگ‌ آب‌ پرفشار میدان‌ را شستند، كه‌ تكه‌های‌ خلط‌ خون‌آلود روی‌ كف‌ سیمانی‌ چسبیده‌ بود. روزها و هفته‌ها حالا ماه‌ها بعد این‌ لكه‌ها هنوز دیده‌ می‌شود كه‌ توی‌ سیمان‌ نقش‌ بسته‌ بود، مثل‌ سكه‌های‌ قدیمی‌ به‌ خورد آن‌ رفته‌ بود.

نگاهی به داستان رسوایی

خودکرده را تدبیر نیست

نگاهی به داستان رسوایی
داستانی از آنتون پاولوویچ چخوف
قاسم قاموس


رسوایی داستان ساده­ای است با پرداخت ساده و بدون هرگونه پیچید­گی. در واقع بیشتر داستانهای چخوف اینگونه است. یک ماجرای ساده تبدیل به یک داستان می­شود. و این از مهارت­های چخوف است. اگر کل ماجرای داستان را در نظر بگیریم چیزی یک رسوایی، بیشتر نیست. و این چیزی نیست جز یک رسوایی خود ساخته.
اینگونه است، کل داستان روی این موضوع می­چرخد. آهین­یوف، شخصیت اصلی داستان در شب عروسی دخترش بعد از آن ماجرای عاشقانه­ی واقعی و یا غیرواقعی، برای جلوگیری از رسوایی اش و خلاصی از دست وانکین، می­خواهد عمل پیشگیرانه­ی انجام داده تا چنین اتفاقی نیفتد. اما در پایان داستان می­بینیم که این اتفاق افتاده است.
چه کسی این رسوایی را به بار آورده است؟ این پرسشی است که همزمان برای آهین­یوف و خواننده مطرح می­گردد. یگانه متهم در اینجا وانکین است. کسی که بار نخست، آهین­یوف را متهم به داشتن رابطه دوستانه عشقی با مارفای آشپز کرد. این زمانی است که همه از وجود چنین رابطه­ای آگاه شده اند. حتا زن آهین­یوف.
آهین­یوف سراغ وانکین می­رود و خواننده هم او را در این رفتن همراهی می­کند تا شاهد برخورد تند و دور از انتظار او با وانکین باشد. اما زمانی که وانکین سوگند یاد می­کند که کار او نیست، آهین­یوف باز هم دنبال متهم دیگری است. کسی که این رسوایی را به بار آورده است. او هنوز عیب را در وجود دیگران می­جوید. بدون توجه به این که این نقیصه در خود اوست و این رسوایی را خود به بار آورده است.
داستان از این نگاه­، ِروایت ساده و بی­تکلفی دارد. اما تم اصلی این داستان و بیشتر داستانهای چخوف، در نوع ِروایت و شیوه­ی بیان او است، آنچه در داستانهای مدرن وجود دارد. و این نزدیکی داستانهای او را با داستان نویسی امروز هم نشان می­دهد. با اینکه او از زمره­ی داستانهای نویسان مدرن به شمار نیامده است. اما ما داستانهای او را همسو با داستانهای مدرن می­یابیم.
فضا و شخصیت­هایی که در این داستان آمده است، بجا و ماهرانه استفاده شده است. به ویژه شخصیت و موقعیت اجتماعی آهین­یوف، شخصیت اصلی داستان که استاد تاریخ و جغرافیا است. چرا که برای فردی با این موقعیت اجتماعی، هیچ چیزی بدتر از رسوایی این­چنینی نیست. چرا که او استاد تاریخ است و بی­شک این رسوایی، چه واقعی و چه غیر واقعی در کارنامه­ی او ثبت می­گردد. و این چیزی است که شخصیت و موقعیت استادی با این با این ویژه­گی­ها بر نمی­تابد. شاید اگر آهین­یوف موقعیت دیگری غیر از استادی می­داشت، نفس این رسوایی تا این اندازه برایش مهم نبود.
این وضعیت در دنیای سیاستمداران هم حاکم است. اگر گه­گاهی خبری از رابطه عاشقانه­ی و جنسی یکی از مقام­های دولتی کشورها تیتر اصلی رسانه­ها می­شود و تا مدتها برسر زبانها می­ماند، به این خاطر است. در حالی­که در زندگی عادی آدمها و آدمهای عادی از اینگونه داستانها هر روزه اتفاق می­افتد و هیچگاه تبدیل به داستانی نمی­شود.   
از اینکه بگذریم، رسوایی، داستانی است که در زندگی واقعی کسانی هم پیش آمده است. اینجا البته رسوایی از نوع عاشقانه آن مطرح نیست چرا که رسوایی می­تواند در هر زمینه­ی پیش آید که عامل آن خود فرد بوده است. در حالی­که همه تلاش فرد، پیشگیری از رسوایی بوده است. اما در غایت، این اتفاق افتاده است و رسوایی به بار آمده است.
داستان در واقع نشان دادن زندگی واقعی آدمها است که چگونه می­تواند یک موضوع کوچک، یک کنش اشتباه و یک عمل انجام نشده و یا تنها یک سوءتفاهم، یک رسوایی بزرگ به بار آورده و این زندگی را تا آستانه فروپاشی پیش ببرد.    

جلسه نقد داستان عصر آدینه 30/2/1390 جلسه: (75)

آنتون پاولوویچ چخوف در ۲۹ جنوری ۱۸۶۰ در شهر تاگانروک، در جنوب روسیه، شمال قفقاز، در ساحل دریای آزوف به دنیا آمد. آنتوان در ۱۸۶۷ در هفت سالگی تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه‌ٔ دینی یونانی آغاز کرد اما دو سال بعد در کلاس اول مدرسهٔ عادی به تحصیل خود ادامه داد. در ۱۸۷۹ تحصیلات ابتدایی را تمام کرد و به مسکو رفت و در رشتهٔ پزشکی در دانشگاه مسکو مشغول تحصیل شد. نخستین مجموعه داستان‌اش را دو سال پس از دریافت درجهٔ دکترای پزشکی به چاپ رساند. سال بعد انتشار مجموعه داستان "هنگام شام "جایزه پوشکین را که فرهنگستان روسیه اهدا می‌کرد، برایش به ارمغان آورد. چخوف بیش از هفتصد داستان کوتاه نوشته‌است. در داستان‌های او معمولاً رویدادها از خلال وجدان یکی از آدم‌های داستان، که کمابیش با زندگی خانوادگی «معمول» بیگانه‌است، تعریف می‌شود. چخوف با خودداری از شرح و بسط داستان مفهوم طرح را نیز در داستان‌نویسی تغییر داد. او در داستان‌های‌اش به جای ارائهٔ تغییر سعی می‌کند به نمایش زندگی بپردازد. در عین حال، در داستان‌های موفق او رویدادهای تراژیک جزئی از زندگی روزانهٔ آدم‌های داستان او را تشکیل می‌دهند. تسلط چخوف به نمایشنامه باعث افزایش توانائی وی در خلق دیالوگهای زیبا و جذاب شده بود. چخوف زندگی کوتاهی داشت و همین زندگی کوتاه همراه با بیماری بود. او را مهم‌ترین داستان کوتاه‌نویس برمی‌شمارند و در زمینهٔ نمایش‌نامه‌نویسی نیز آثار برجسته‌ای از خود به جا گذاشته‌است. چخوف در چهل و چهار سالگی بر اثر ابتلا به بیماری سل  درگذشت.

رسوایی
آنتون چخوف
برگردان: امید حق­بین

سرگئی کاپیتونیچ آهینیف استاد ادبیات بود و در آنروز مراسم ازدواج دختر وی همراه استاد تاریخ و جغرافیه جریان داشت . جشن عروسی تقریبا به خوبی در حال اختتام بود. ترانه خواندن، بازی کردن و رقصیدن در اتاق رسامی جریان داشت. خدمتکاران استخدام شده از کلوب، در حالیکه لباسهای سیاهی به تن داشتند که پشتشان مانند دم پرستو قیچی شده بود و پیشبندهای سفید پرچرک نیز به گردن آویخته بودند، با آشفتگی کامل از این اتاق به آن اتاق می رفتند. همهمه و هیاهوی ناشی از صحبت های پراکنده یکسره ادامه داشت. برروی کَوج استاد ریاضی، استاد زبان فرانسوی و مشاور تازه کار مالیات درست کنار یکدیگر نشسته بودند. آنها با عجله و شتاب سخن می گفتند و هنگامی که برای بقیه مهمانان قصه کسانی که زنده به گور شده بودند را تعریف می کردند مابین گپ های یکدیگر می پریدند. گاهی اوقات هم نظریاتشان را درباره فلسفه روح گرایی برای دیگران بیان می کردند. هیچ کدام از آنها به روح گرایی اعتقاد نداشتند، اما هر سه نفر خاطر نشان کردند که امکان دارد چیزهای بسیاری در این جهان اتفاق بی افتد و از تفکر بشر فراتر باشد. اینکه یک گارد در چه شرایط و مواردی می تواند به رهگذران شلیک نماید موضوعی بود که ماستر ادبیات در اتاق کناری برای حاضرین توضیح میداد. این موضوعات نوع بسیار خوش آیندی از هشدار دادن بودند. اشخاصی که جایگاه اجتماعی شان مانع ورود آنان می شد، در حویلی از طریق کلکین داخل ساختمان را نگاه می کردند.
دقیقا در نیمه شب بود که صاحب خانه به آشپزخانه رفت تا ببیند آیا همه چیز برای شام شب آماده است و یا خیر. تمام آشپزخانه از ترکیب بخار و بوی غذاهای لذیذی از قبیل گوشت غاز، گوشت مرغابی و انواع غذاهای دیگر پر شده بود. انواع نوشیدنی ها، خوراکی ها و دیگر لوازم مورد نیاز، بر روی دو میز به صورت نامنظم اما هنرمندانه ای چیده شده بودند. آشپز آنها، مارفا، زن سرخ چهره ای بود که هیکل اش بیشتر شبیه یک بشکه به همراه کمربندی به دور آن می نمود. وی با سروصدا در حال جنبیدن دور میزها بود.
آهینیف در حالی که دستانش را به یکدیگر می مالید و لبهای خود را لیس می زد، گفت: "سترجئون (نوعی ماهی خاویار) را به من نشان بده مارفا. عجب عطری پیچیده! من می توانم تمام آشپزخانه را یک لقمه کنم. زود باش، سترجئون را نشانم بده."
مارفا به سمت یکی از نیمکت ها رفت و با احتیاط توته اخبار روغن مالی شده ای را بلند کرد. آنجا و در زیر آن کاغذ، روی ظرف بسیار عظیمی، یک سترجئون بزرگ آرمیده بود. این ماهی را همراه ژلاتین ماسک زده و توسط برگهای گیاه کَبِر، شاخه زیتون و هویج تزئین اش نموده بودند. آهینیف مدتی به سترجئون خیره ماند و به نفس نفس افتاد. او چشمانش را بیشتر باز کرد، از چهره اش شعاعات نور صادر می شد. وی به پائین خم شد و با لبانش صدای چرخ زنگ زده و گریس مالی نشده ای را به وجود آورد. بعد از اینکه ایستاد، مدتی با شادمانی توسط انگشتان دستش بشکن زد و یک بار دیگر لبانش را ملچ ملوچ کنان لیسید.
از اتاق کناری صدایی آمد که می گفت: "آه-ها! صدای بوسه های آتشین و پر حرارتی می آید... مارفای خردترگ، تو در آنجا کی را می بوسی؟" و سپس در آستانه دروازه آشپزخانه سروکله شابالای داماد، وانکین، با آن موهای کوتاهش نمایان شد. وی ادامه داد: "کی آنجاست؟ آ-آه! ... از دیدن شما بسیار خوشحال شدم! سرگئی کاپیتونیچ! باید بگویم که شما یک پدرکلان عالی هستین!"
آهینیف با دستپاچگی گفت:"من کسی را نمی بوسم، کی به توی احمق چنین حرفی را زده؟ من فقط ... من لبان خودم را لیس می زدم ... از خاطر ... نشان دادن ... خوشحالی ... دیدن منظره ی این ماهی."
-" این را به موجودات بحری بگو!" مزاحم ناخوانده بعد از اینکه این جمله را گفت در حالیکه بی ادبانه نیشخند می زد ناپدید شد. آهینیف از سر خشم سرخ گشت و با خود فکر کرد :"بگذار ببینم! حالا این ملعون می رود و رسوایی را به همه کس خواهد گفت. او مرا در تمام شهر بدنام خواهد کرد، مردک احمق."
آهینیف با کمرویی به اتاق رسامی رفت و مخفیانه در آنجا برای یافتن وانکین نگاهی انداخت. وانکین کنار پیانو ایستاده بود و در حالی که خوشحال و سرمست رو به پائین خم شده بود، چیزهایی را در گوش خواهر زن بازرس پولیس نجوا می کرد. خواهر زن بازرس پولیس نیز می خندید.
آهینیف فکر کرد:"درباره من گپ می زند! درباره من، به او می گوید! و او نیز باور خواهد کرد... باور می کند! او می خندد! خدا به ما رحم کند! نه، من نمی توانم اجازه دهم که این اتفاق بی افتد... من نمی توانم. من باید کاری بکنم تا کسی حرفش را باور نکند... من با همه مردم صحبت خواهم کرد، و او را یک احمق و دروغگو جلوه خواهم داد."
آهینیف سرش را خاراند، و در حالیکه هنوز خجالت زده بود به طرف استاد زبان فرانسوی حرکت کرد. رو به استاد فرانسوی کرده و گفت :"من همین پیشتر در آشپزخانه بودم تا مقدمات شام شب را بچینم، من میدانم که تو به ماهی علاقه مند هستی دوست عزیز و گذشته از هر چیز دیگری من یک استراجئون دارم! تقریبا به درازای یک و نیم یارد! ها ها ها! و راستی ... نزدیک بود که فراموش کنم ... همین الان در آشپزخانه، به همراه این استرجئون، یک قصه کوچک نیز رخ داد! من پیشتر به آشپزخانه رفتم و میخواستم سری از شام شب بزنم. نکته جالب ماجرا اینجاست که ...  به استرجئون نگاه کردم و با اشتیاق لب هایم را لیس زدم. همان وقت وانکین احمق وارد شد و گفت 'ها ها ها! پس تو اینجا در حال بوسیدن هستی!' بوسیدن مارفای آشپز! واقعا احمقانه است که بخواهی این اتفاق را تصور بکنی! آن زن یک موجود کاملا ترسناک است، شبیه این می ماند که تمام دیوها را کنار هم بگذاری. و این پسر درباره بوسیدن او حرف می زند! ساده لوح دیوانه!"
-"چه کسی ساده لوحه دیوانه است؟" این سوال را استاد ریاضی در حالی که نزدیک می شد پرسید.
-"ای بابا او، همان که آنجاست. وانکین! من به آشپزخانه رفته بودم ... "
و ماجرای وانکین را قصه کرد. آهینیف در ادامه سخنانش افزود "... او مرا لوده فکر کرده، ساده لوحه دیوانه! اگر از من بپرسی، ترجیح میدهم که به جای مارفا یک سگ را ببوسم." او به اطرافش نگاهی انداخت و پشت سر خود مشاور تازه کار مالیات را دید.
آهینیف گفت:"ما در حال صحبت راجع به وانکین بودیم. پسرک ساده لوحه دیوانه! او به آشپزخانه آمد و مرا کنار مارفا دید. سپس پیش خود شروع کرد به در آوردن قصه های احمقانه. او گفت: 'تو چرا مارفا را می بوسی؟' باید سرش بد رقم به جایی خورده باشد که این حرف ها را می زند. من به او گفتم 'ترجیح می دهم که به جای مارفا یک بوقلمون نر را ببوسم و در ضمن پسرک احمق، من از خود زن دارم'. او مرا لوده فکر کرده!"
کشیشی که در مکتب کتاب مقدس (انجیل) را تدریس می کرد به طرف آهینیف نزدیک شد و پرسید:"کی تو را احمق فکر کرده؟"
-"وانکین. میدانی قضیه از این قرار است که من در آشپزخانه ایستاده بودم و به استرجئون نگاه می کردم ... "
و الا آخر. چیزی در حدود نیم ساعت بعد تمام مهمان ها از ماجرای استرجئون و وانکین باخبر شدند.
آهینیف در حالی که دستانش را به هم می مالید با خود فکر کرد: "حالا بگذار به هر کس که میخواهد بگوید! بگذار راحت باشد! او شروع خواهد کرد به گفتن داستان ساختگی خودش و همه یک صدا به وی خواهند گفت 'پسرک احمق، چرندیات دروغی ات را بس کن، ما از تمام ماجرا خبر داریم' ."
سپس آهینیف بسیار احساس راحتی و آرامش کرد و به همین خاطر از روی خوشی چهار گلاس بیشتر از حد معمول مشروب نوشید. بعد از اینکه جوانترها را به اتاقشان راهنمایی کرد، به اتاق خودش رفت و بر روی تخت همانند یک بچه معصوم خوابید. فردای آنشب دیگر به ماجرای استراجئون فکر نمی کرد. اما، افسوس! تصمیم را انسان می گیرد اما خدا اختیار دار است. نحسی زبان مقصد منحوسش را اجرا کرد و استراتژی آهینیف دیگر سودمندی نداشت. تنها یک هفته بعد از این ماجرا، دقیقا در روز چهارشنبه بعد از ساعت سوم درسی، هنگامی که آهینیف درست در وسط اتاق معلمین ایستاده بود و به عمل شرارت آمیز پسر بچه ای به نام ویزکین رسیدگی می کرد، مدیر مکتب به طرفش آمد و در حالیکه او را به کناری می کشید گفت:
-     شما باید از ما عذر خواهی کنید... این موضوع به من مربوط نمی شود، اما از طرف دیگر من باید به شما بفهمانم که این کار وظیفه من است... ببینید، شایعاتی مبنی برقراری قصه های عاشقانه بین شما و آن آشپزتان همه جا پیچیده است... به من زیاد مرتبط نیست، اما می گویند که شما با او لاس می زدید، از او بوسه می گرفتید و ... خواهش میکنم، لطفا نگذارید که این موضوع بیشتر از این عمومیت پیدا کند. من از شما تمنا دارم، فراموش نکنید که شما یک استاد مکتب هستید.
آهینف رنگ از رخش پرید و احساس ضعف کرد. او با حالتی آشفته ای به خانه برگشت، شبیه کسی که توسط دسته زنبوران گزیده شده باشد، شبیه کسی که با آب جوش سوزانده شده باشد. همانطور که به خانه می رفت، احساس کرد که تمام شهر به او به عنوان یک آدم رسوا نگاه می کنند. خبر نداشت که بدبختی تازه ای در خانه انتظارش را می کشد.
هنگام خوردن نان شب خانم اش از او پرسید:" چرا غذایت را مثل همیشه نمی خوری؟ به چه موضوعی تا این حد اندوهناک فکر می کنی؟ غصه رابطه عشقی ات را می خوری؟ غم مارفایت را می خوری؟ من همه چیز را در این باره می دانم. یا محمدا! دوستان مهربانم چشمانم را نسبت به این قضیه باز کردند! اوه، او، اوه...! ای آدم بی تمدن"
و بعد از گفتن این سخنان، با سیلی به رویش زد. او بدون اینکه زمین را زیر پایش احساس کند، از پشت میز بلند شد.  بدون پوشیدن کلاه و یا کت اش راهی خانه وانکین شد و او را در خانه یافت.
بدون گفتن مقدمه ای او را مخاطب قراره داده و گفت:" ای آدم پست فطرت! چرا پیش همه مردم شهر این بی آّبرویی را پشت سر من درست کردی؟ چرا به تهمت زدی؟"
-          کدام تهمت؟ درباره چی حرف می زنی؟
-          چه کسی رفته و راجیف را درباره من و بوسیدن مارفا گفته است؟ مگر تو نبودی؟ راستش را به من بگو، تو بودی نه؟ ای نامرد.
وانکین با شگفتی به او نگاه کرد و همزمان تمام قسمت های صورتش از تعجب کشیده شد. به طرف تصویر حضرت مریم نگریست و با بی ریایی قسم خورد که: " خدا مرا محکوم کند! به کمرم بزند و کورم کند اگر حتی یک کلمه درباره شما به کسی گفته باشم! خدا مرا از خانه و کاشانه بی نصیب گرداند و در فلاکت با بیماری بدتر از وبا بمیرم اگر دروغ بگویم!"
صداقت وانکین هیچ جای شکی برجای نمی گذاشت. از قرار معلوم این وانکین نبوده که آن رسوایی را به پایش درست کرده است.
آهینف شگفت زده گشته و تمام قوه فکری اش را جمع کرد. از روی سوابق و اطلاعاتی که داشت به فکر فرو رفت و در حالی که از شدت ناراحتی به سینه اش می کوبید مکررا تکرار می کرد:" پس چه کسی گفته است؟ چه کسی؟"