۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

جلسه نقد داستان عصر آدینه 12/1/1390 جلسه: (68)

مولر سال ۱۹۵۳ در یک روستای آلمانی زبان در غرب رومانی به دنیا آمد و خانواده اش جزو اقلیت آلمانی کشور رومانی بود. مادرش پس از جنگ جهانی دوم، توسط نیروهای نظامی شوروی به اردوگاه کار اجباری اعزام شد.
پدربزرگش زمانی کشاورز و تاجر ثروتمندی بود که داراییش به دست حکومت کمونیستی رومانی ضبظ شد.
پدرش نیز زمان جنگ جهانی دوم از اعضای گروه اس اس وافن بود و در دوره حکومت کمونیست‌ها، از طریق رانندگی کامیون امرار معاش می‌کرد.
مولر به دلیل عدم همکاری با پلیس مخفی حکومت نیکلای چائوشسکو در دهه ۱۹۷۰، شغل معلمی خود را از دست داد. سال ۱۹۷۶ او در یک کارخانه صنعتی کار مترجمی می‌کرد.
اما به دلیل خودداری از همکاری با پلیس مخفی رژیم کمونیستی رومانی اخراج شد. اولین مجموعه داستان کوتاه او سال ۱۹۸۲ به زبان آلمانی منتشر شد که در رومانی سانسور شد.
اولین آثار مولر به صورت قاچاق به بیرون از رومانی برده می‌شد تا زمینه انتشار آنها فراهم شود.
او سال ۱۹۸۷ به آلمان مهاجرت کرد. پیش از مهاجرت در دو رشته زبان آلمانی و ادبیات رومانیایی تحصیل کرده بود.[۲] مولر در آلمان به تدریس در دانشگاه پرداخت و از سال ۱۹۹۷ عضو آکادمی زبان آلمان شد.
سال ۲۰۰۹ کمیته نوبل ادبیات اعلام کرد «نوبل ادبیات به هرتا مولر تعلق می‌گیرد، کسی که با تمرکز بر شعر و نثر ساده، دورنمای زندگی کسانی را که زندگی شان مصادره شده، به تصویر کشیده‌است[۴]
از هرتا مولر تاکنون ۱۸ کتاب در زمینه‌های رمان، داستان، شعر و مقاله منتشر شده‌است. همه آثار او به زبان آلمانی هستند.


در ايستگاه راه‌آهن

هرتا مولر
برگردان: فاطمه علی نژاد


قطار از ایستگاه  راه آهن حرکت کرد. خانواده‌ها به دنبال آن می‌دویدند و با تکان دادن دست از عزیزان‌شان خداحافظی می‌کردند.
مردی جوان پشت یکی از پنجره‌های قطار ایستاده بود. شیشه‌ی پنجره تا زیر شانه‌هایش می‌رسید. دسته گل سفید پژمرده‌ای را به سینه‌اش  فشرده بود. نگاهش سرد و بی‌روح بود.
زن جوان گوژپشتی دست بچه‌اش  را گرفته بود او را به سمت بیرون ایستگاه راه آهن می‌برد. قطار عازم میدان جنگ بود.  تلویزیون را خاموش کردم.
پدرم در تابوتی وسط اتاق آرمیده بود. دیوارهای اتاق  پر بودند از تابلوهای عکس. طوری که دیوار اصلا دیده نمی‌شد.
توی یکی از عکس ها  پدر تا کمر روی یک صندلی خم شده بود...
عکس دیگری پدر را در لباس دامادی نشان می‌داد. البته فقط می‌شد تا نصف سینه‌اش  را در عکس دید. در قسمت دیگری از همان عکس مادر با دسته گل سفید پژمرده‌ای دیده می‌شد. در عکس سرهایشان کنار هم بود. آنقدر نزدیک هم ایستاده بودند که لاله‌ی گوش‌هایشان به هم چسبیده بود.
در عکس بعدی پدر شق و رق پشت حصاری ایستاده بود. برف تا روی چکمه‌هایش را پوشانده بود. سفیدی برف آنقدر زیاد بود که انگار پدر در خلا ایستاده بود. در عکس پدر دست‌هایش را به حالت احترام نظامی تا بالای سرش آورده بود.
در عکس کناری پدر یک بیل را روی شانه‌اش  گذاشته بود. پشت سرش یک ساقه‌ی ذرت خیلی بلند بود. پدر کلاهی روی سرش داشت که سایه‌ی بزرگی ایجاد کرده بود و صورتش را کامل پوشانده بود.
در عکس دیگری پدر پشت فرمان یک کامیون نشسته بود. کامیون پر از گاو بود. پدر هر هفته گاوها را به کشتارگاهی در شهر می‌برد. در این عکس صورت پدر لاغر بود و حالتی سرد و جدی داشت.
در همه‌ی عکس ها نگاه پدر بی‌روح بود و طوری نگاه می‌کرد که انگار اصلا نمی داند چکار می‌خواهد بکند. ولی در واقع پدر همیشه می‌دانست چکار می‌خواهد بکند. و به خاطر همین من احساس می‌کردم که اون عکس ها همه چیز رو وارونه نشون میدن! همه اونها عکس هایی دروغین بودند که فضای اتاق رو سرد جلوه می­دادند.
من می‌خواستم از روی صندلیم بلند شم اما انگار لباس‌هام مثل چوب خشک شده بود و به صندلی چسبیده بودند. لباسی نازک و مشکی تنم بود. به هر طرف که جا به جا می‌شدم صدای ترق و تروق می‌آمد. بلند شدم و به سمت پدر رفتم. به صورتش دست کشیدم. صورت پدر از وسایل توی اتاق سردتر بود!
بیرون اتاق هوا گرم بود. تابستان بود. مگس ها توی هوا پرواز می‌کردند. جاده‌ای شنی و پر از ماسه به رنگ قهوه‌ای در امتداد دهکده وجود داشت. چشم از دیدن نور خیره کننده‌ی انعکاس ماسه ها خسته می‌شد. در انتهای جاده قبرستانی سنگی وجود داشت. روی قبرها با سنگ بولدر پوشانده شده بود. به سمت پایین و زمین نگاه کردم. کف کفش‌هایم کاملا ساییده شده بود و من در تمام مدت روی بند کفش‌هام راه می‌رفتم. دنباله‌ی بند کفش‌هایم که دراز و سنگین هم شده بودند پشت سرم روی زمین کشیده می‌شدند.
دو مرد کوتاه با قیافه‌‌های عجیب تابوت را بلند کردند و با دو طناب پاره و پوره از ماشین نعش کش پایین آوردند و در قبر گذاشتند. تابوت خیلی سنگین بود. دست‌های آن دو نفر همراه طناب‌ها لحظه به لحظه بیشتر کشیده می‌شدند. با این که همه جا خشک بود و علی رغم خشکسالی قبر از آب پر شده بود.
یکی از آن مرد‌های کوتاه که مست هم کرده بود گفت: پدر تو آدم‌های زیادی را کشت.
من گفتم: خب اون توی جنگ بود و به خاطر هر کدوم از اون بیست و چند نفری که کشته بود بهش یک مدال داده بودند. او بعد از جنگ ده‌ها مدال به خانه آورده بود.
مرد کوتاه قد گفت: او حتی به زنی که در یک مزرعه‌ی شلغم بود هم رحم نکرد و او را آزار داد. ما با هم بودیم. به همراه چهار سرباز دیگر. وقتی که دیگر میخواستیم اونجا را ترک کنیم آن زن که اهل روسیه هم بود خونین و مالین شده بود. و تا هفته ها بعد از آن ماجرا ما نتونستیم فراموشش کنیم و هنوز توی ذهن همه‌ی ما مونده بود.
مرد کوتاه ادامه داد: فکر میکنم اواخر پاییز بود. و برگ درختان از سرما و یخبندان سیاه و منجمد شده بودند. و پس از تمام شدن حرف‌هایش سنگ بزرگی را روی تابوت گذاشت.
مرد مست دیگری که او هم قد کوتاهی داشت در ادامه گفت: برای سال نو ما به اپرایی در یکی از شهر‌های کوچک آلمان رفتیم. صدای خواننده‌ی اپرا مثل جیغ همان زن روسی گوش خراش بود. و همه‌ی ما یکی پس از دیگری سالن را ترک کردیم. اما پدر تو تا آخر اپرا همان جا ماند. ما تا چندین هفته بعد از آن شب هر آوازی را که می‌شنیدیم باز هم یاد جیغ‌‌های آن زن که در مزرعه‌ی شلغم بود می‌افتادیم.
مرد مست از شرابی که روی میز بود خورد. از شکمش صدای قارقور عجیبی بلند شد...
پس از آن او هم تخته سنگ بزرگی را برداشت و روی تابوت گذاشت.
مردی که سر صحبت در تشییع جنازه را باز کرده بود و کنار یک صلیب مرمری سفید ایستاده بود به طرف من آمد. هر دو دستش در جیب پالتویش بود. او شاخ‌های گل رز به اندازه‌ی یک کف دست را در سوراخ دکمه‌ی پالتویش گذاشته بود. گل لطیفی بود. وقتی که کنار من رسید دست‌هایش را که حالت مشت داشت را از جیبش بیرون کشید. می‌خواشت دست‌هایش را باز کند ولی نمی توانست. درد کاملا در نگاهش دیده میشد. اشک شروع به جمع شدن در چشم‌هایش کرد.
او گفت: در جنگ شما نمی توانید کنار هم وطنانتان باشید. نمیتوانید به آنها دستور بدهید...
سپس سنگ بزرگی را روی تابوت گذاشت.
و بعد یک مرد چاق آمد و کنار او ایستاد. سر او مانند لوله‌ای بود که صورت نداشت. او گفت: پدر تو سال‌ها از من باج می‌گرفت. وقتی که من مست میکردم او پولهایم را می­دزدید. پس از گفتن این حرف‌ها روی سنگی نشست.
پیرزنی لاغر و خمیده به سمت من آمد. روی زمین نشست و شروع کرد به فحش دادن و نفرین کردن من.
جماعتی که برای تشییع جنازه آمده بودند در طرف دیگر قبرستان ایستاده بودند. احساس حقارت میکردم. حسابی ترسیده و شگفت زده بودم. فکر می‌کردم آنها از درون من باخبرند. احساس سرما می‌کردم.  همه‌ی نگاه‌ها روی من بود. همه با سردی مرا نگاه میکردند. انگاری که چشم ‌هایشان از حدقه در آمده بود و هیچ احساسی در نگاهشان نبود. مردها تابوت را بر روی شانه هایشان می‌بردند و زن ها تسبیح هایشان را تکان  میدادند و از آنها صدا در می‌آوردند.
واعظی که تشییع جنازه را برگزار می‌کرد شاخه گل رزی را برداشت و گلبرگ‌هایش را که به قرمزی خون بود پرپر کرد و...
او با دست‌هایش به من علامت داد و من فهمیدم که حالا دیگر وقت حرف زدن من رسیده است. همه‌ی نگاه ها به من بود. اما من حتی یک کلمه هم برای گفتن در ذهن نداشتم. احساس میکردم چشم‌هایم دارند از سرم می‌آیند تو حلقم! دستم را روی دهنم گذاشتم و شروع کردم به جویدن انگشتانم. طوری که میشد جای دندان‌هایم را پشت دستم دید. انگار دندان‌هایم داغ شده بودند. حس میکردم خون در تمام بدنم می‌دود.
لباسم از شدت وزش باد تکان می‌خورد. آستین لباسم پاره شد. هوا تیره و تاریک شده بود.
مردی پشت به یک سنگ بزرگ به عصایش تکیه داده بود. او با تفنگش آستینم را که در هوا بود نشانه گرفت و شلیک کرد. وقتی که آستین جلوی پای من و روی زمین افتاد پر از خون بود.همه‌ی کسانی که آنجا بودند برایش دست زدند و او را تشویق کردند.
دست من برهنه شده بود. احساس می‌کردم که دستم فلج شده و مثل تکه‌ای سنگ در هوا مانده است.
واعظ دستش را به علامتی تکان داد و تشویق ها متوقف شد.
او گفت: ما به جمعی که دور هم گرد آورده ایم افتخار می‌کنیم. کامیابی و موفقیتمان ما را از نابودی و زوال حفظ می‌کند. ما اجازه نمی دهیم به ما اهانت شود. نمی گذاریم تحقیرمان کنند و به ما تهمت بزنند. به نام جامعه‌ی آلمان ها تو محکوم به مرگ هستی.
همه‌ی آنها تفنگ‌هایشان را به سوی من نشانه گرفتند. صدای مهیب و گوشخراشی در سرم پیچید. احساس سقوطی را داشتم که هیچ وقت به زمین نمی رسد. انگار در هوا معلق بودم. مثل این که بالای سر آنها در هوا آویزان بودم.
به آرامی دری را هل دادم تا باز شود. مادرم برق همه­ی اتاق ها را روشن کرده بود. میزی بزرگ در آن اتاق وجود داشت که جنازه‌ای روی آن بود. آن میز شبیه یک میز قصابی بود. روی آن یک بشقاب سفید خالی و یک گلدان با دسته‌ای گل سفید پژمرده در آن بود.
مادرم لباس سیاه نازکی پوشیده بود. چاقوی بزرگی در دستانش داشت و جلوی آینه ایستاده بود. با آن چاقوی بزرگ گیس پرپشت خاکستری رنگش را می‌برید. او موهای بریده شده‌اش  را با دو دستش گرفت و آن را به سوی میز برد و یک سر آن را روی میز گذاشت.
 مادرم گفت: من باقی عمرم را سیا پوش باقی خواهم ماند. و سر دیگر گیس خود را آتش زد. آتش به سر دیگر موها که روی میز قرار داشت رسید . موها مثل فیتیله‌ی یک دینامیت شروع کردند به سوختن. آتش پیش می‌رفت و با ولع موها را می‌بلعید و در کام خود می‌کشید.
او گفت: در روسیه آنها موهایم را تراشیدند و این کمترین مجازاتشان بود. من از گرسنگی تلو تلو می‌خوردم. وقتی که شب شد من به مزرعه‌ی شلغم رسیده بودم. سینه خیز پیش می‌رفتم. نگهبانی تفنگ به دست آنجا بود که اگر مرا می‌دید به طرفم شلیک می‌کرد و مرا می‌کشت. مزرعه خشک خشک بود. اواخر پاییز بود و برگ شلغم ها از سرما سیاه و پژمرده شده بود.
دیگر مادرم را خوب نمی دیدم. موهایش هنوز در حال سوختن بودند. اتاق پر از دود شده بود.
مادرم گفت: آنها تو را می‌کشند. من و مادر یکدیگررا به زحمت می‌دیدیم. فضای اتاق را دود زیادی پوشانده بود. من صدای پایش را می‌شنیدم که به من نزدیک می‌شد. دست‌هایم را دراز کردم و کورمال کورمال به سمتش رفتم. یکدفعه با دست‌های استخوانی‌اش  به موهایم چنگ انداخت و موهایم را پریشان کرد. از ترس فریاد کشیدم.
ناگهان چشم‌هایم را باز کردم. اتاق دور سرم می‌چرخید. من در حلقه‌ای از گل‌های سفید دراز کشیده بودم. انگار که درون آن گل ها حبس شده‌ام. احساس می‌کردم ساختمان خانه وارونه شده و همه‌ی چیزهایی که داخل آن است به سمت زمین سرازیر شده اند.
ساعت کوکی‌ام   زنگ می‌زد. ساعت پنج و نیم شنبه بود.
 

نگاهی به داستان روز موعود

پلی بین این دو آرمانشهر زردشت

نگاهی به داستان روز موعود
داستانی از یعقوب یسنا
قاسم قاموس


زندگی داستان نیمه تمامی است که همه­ی ما با آن سر و کار داریم. هر لحظه­ی زندگی ما می­تواند داستانی باشد برای دیگران و لحظه­های زندگی دیگران داستانی برای ما. داستان در واقع از همینجا شکل می­گیرد، رشد می­کند و به کمال می­رسد. روز موعود می­تواند اینگونه باشد. یسنا در دومین داستان­اش برای عصر آدینه خواسته است راه متفاوت از داستان نخست­اش در پیش گیرد. فضای داستان نخست، روستا و فضای داستان دوم، شهر است. این می­تواند یک دگردیسی برای نویسنده هم باشد.
اما اینکه تا کجا موفقیت با این متفاوت بوده به درستی روشن نیست. این روزها همه می­خواهند متفاوت باشند و متفاوت بنویسند که کاری خوبی است. اما این تفاوت از چه چیزی باید الگو و الهام گرفته باشد. شاید زندگی اینگونه از ما بخواهد که برای جلب توجه دیگران، متفاوت باشیم و متفاوت بنویسیم. اما این متفاوت بودن نباید بی­تفاوتی در برابر چیزی باشد که یک اصل در زندگی و نویسندگی است.
روز موعود چقدر داستان است و چقدر خاطره. چرا که این چیزی است که از همان آغاز داستان ذهن ما با آن درگیر می­شود. روز موعود جاهایی خاطره می­شود و جاهایی داستان. این افت خاطره و خیز داستان تا حدود زیادی از ارزش واقعی داستان کاسته است.    
 نویسنده به این چیزها توجه نداشته است. این باعث شده است تا داستان از یکدستی لازم برخوردار نباشد. این همه موضوع یکجا شده است تا داستانی به نام "روز موعود" ساخته شود. درحالی که برای نوشتن یک داستان این همه موضوع لازم نیست. داستان می­توانست با تمرکز روی یک موضوع پیش­رفته و پایان خوبی داشته باشد.
ملای مسجد، زردشت، فروغ فرخزاد، صادق هدایت، دکتر مصدق، گرشاسب، شهربانو، حضرت حسین، احمدی نژاد، مقام رهبری، یعقوب، اورانوس. این همه نام­های نامتجانس بار سنگینی است روی داستان و کمکی هم به پیشبرد داستان نکرده است. با زمان بازی شده است و اینگونه، زمان شکسته است. نامها و فضای داستان، برجسته شده است. نویسنده کوشیده است فضای داستان کابل باشد اما فضای داستان در خیلی جاها ایران است. چرا که ردیف شدن نامهای ایرانی فضای داستان را ایرانی کرده است. قرار گرفتن نامهای فروغ فرخزاد، صادق هدایت و دکتر مصدق فضای ایران را پیش­روی خواننده می­گذارد. و این ذهنیت را در خواننده تقویت می­کند که اوستا در جغرافیای ایران کنونی بر زردشت نازل شده است. این چیزی است که ایرانی­ها به آن اصرار می­ورزند.
و اینسو در این جغرافیا زادگاه زردشت را بلخ می­نامند. نویسنده این دو جغرافیای جدا افتاده از هم را اینگونه پیوند زده است. شاید خواسته است پلی زده باشد بین این دو آرمانشهر زردشت.
پایان داستان به گونه­ی دیگری است. تا حدودی غافلگیر کننده است. خواننده تا پایان داستان دنبال کلیدی است برای کشف که راوی را اورانوس از خواب بیدار می­کند. و اینجا در می­یابد که راوی کسی نیست جز نویسنده. پایان داستان، خاطره و کل داستان یک خواب است. این پایان هرچند غافلگیر کننده است اما داستانی نیست. چرا که شخصیت راوی لو می­رود.       
روز موعود به عنوان یک داستان از نگاه ساختاری در فضای کلاسیک و مدرن و پست مدرن در نوسان است. این وضعیت به عدم تعهد نویسنده به ساختار خاصی منجر شده است که افتی برای داستان شده است. این در نوع خود ایرادی به نویسنده نیست اما بررسی داستانی با این ساختار، کار منتقد را مشکل می­سازد. این مهمترین ضعف داستان این چنینی است.       

جلسه نقد داستان عصر آدینه 5/1/1390 جلسه: (67)

قصه دیروز را می گویم. شاید باور نکنید. مهم نیست باور کنید یا نکنید! گاهی، در زندگی چیزی اتفاق می افتد غیر قابل تصور؛ مانند خود زندگی!
در تلویزیون بارش می بارد. بیرون، آفتابی است. ملای مسجد، از آدم و هوا قصه می کند. لاس پیکر را آورده بالای بام همسایه نصب کرده است.
در کابل، غرش طیاره های امریکایی، عو عو سگ های ولگرد قبرستانی، صدای ملا، با هم بلند می شود. فضا از اصوات نامفهوم انباشته می شود. پله های کلکین را می بندم. پرده را می کشم. تا لحظه ای، واقعیت های بیرون را به تعویق بیندازم.
کتاب اوستا می خوانم:
ای مزدا اهوره!
... آنگاه که «منش نیک» نزد من آمد و پرسید:
- «... در برابر پرسش ها و دو دلی های روزانه زندگی خویش و جهان پیرامون خود، کدامین راه را می نمایی و می شناسانی؟»
... بدو پاسخ گفتم:
- «منم زرتشت ...»
همین که واژه «زرتشت» را خواندم، واژه لرزید، آدمی با چپن و دستار و ریش بلند شبیه روحانیون، حاضر شد. شگفت زده شدم.
- تعجب مکن! من زرتشت ام. مرا می خواستی، آمدم.
سراسیمه شدم. از جایم بلند شدم تا به پیامبر بی حرمتی نشود.
- بفرمایید! شما کجا و این جا کجا! از آن سوی سده ها به زمانه ما خوش آمدید.
- چپن اش را به دستم داد. آویزان کردم. پرسید:
- عکس از کیست؟
- از فروغ فرخزاد.
- چیکاره است؟
شاعر.
زیر زبانی، چیزی گفت. ندانستم خوب گفت یا بد! به کتاب ها نگاه کرد. با دست به کتاب اوستا اشاره کرد و پرسید:
- کتاب از کیست؟
- از اهوره مزدا است که بر شما نازل شده است!
انگار، چیزی به خاطرش نیامد. رفت به گوشه تاریک اتاق، رو به دیوار ایستاد شد و از صادق هدایت و دکتر مصدق، پرسید. گفتم: خدا بیامرزد شان. رویش را چرخاند، گرفته و افسرده به نظر می رسید. گفت: از کتاب اوستا بخوان. شروع کردم به خواندن. همین که نام زرتشت را خواندم، زرتشت برخود جنبید و به کوچکی یک پروانه شد و پرید روی صحفه کتاب، در بین واژه ها گم شد.
داشتم از تعجب، شاخ درمی آوردم. این همه چطو امکان دارد! وسط اتاق ایستاد شدم. درون چشمان ام مکث کردم. فکرهای عجیب و غریب به ذهنم گشت زد. با دو دلی به خواندن کتاب ادامه دادم. شبیه جن زده ها شده ام. می ترسم با خواندن کتاب، اتفاقی دیگر از این دست پیش نیاید!
قصه اژدرکشی گرشاسب پهلوان را می خوانم. پیهم به تیلفون ام زنک می آید. «این لعنتی کیست!» ناگزیر جواب می دهم:
- بلی. بفرمایید!
صدای سهمگینی به گوشم می رسد. نمی فهمم که چه گفت! باز می گویم:
- بلی!
- چرا نمی شنوی؟
- ببخشید! کیستید؟
- نمی شناسی؟ من گرشاسب پهلوان ام! نام ام را یاد کردی، به یادم آمدی به تو زنگ زدم.
این اتفاقات مرا به فکر «هزاره های زرتشتی» می برد. «نکند روز موعود فرا رسیده باشد! و تو یکی از سوشیانت ها باشی! این همه اتفاق، غیر از این چه دلیلی می تواند داشته باشد؟» با عجله به طرف کلکین می روم. پرده را کنار می زنم: ابرها آمده پایین. همه جا را فرا گرفته، هیچ جایی، معلوم نمی شود.
یکباره متوجه می شوم: گرشاسب از پشت تیلفون دارد بانک می زند:
- چرا ساکت شدی؟ چرا حرف نمی زنی؟
- آها! ببخشید! داشتم در باره شما فکر می کردم. در باره قهرمانی ها و پهلوانی های شما. در باره این بزرگواری تان که به من زنگ زده اید.
- ضرور نیست فکر کنی. بیا بیرون. با هم از نزدیک ببینیم. با شما گفتنی زیاد دارم، باید از نزدیک بگویم.
- نمی دانم، شما کجایید؟
- از دروازه خانه ات که برآمدی، به پایین ببین. یک درخت سپیدار معلوم می شود. به سپیدار که رسیدی، بالا ببین. دره ای نمودار است، مملو از درختان انار. از وسط درختان که گذشتی، دوشیزه ای توصیف نشدنی، تو را رهنمایی می کند.
تیلفون را قطع می کند. می بینم نشانی از شماره تیلفون اش، به حافظه تیلفونم نیفتاده است. متردد می مانم. به خود شک می کنم. «حقیقت نداره، این همه خیال های واهی بوده که به ذهنم گذشته، چه فرق می کنه یکبار برو بیرون، ببین چه خبر است؟»
از دروازه حویلی می برایم بیرون: آب وهوا مناسب است، انگار بهار باشد! ابرها، پاره پاره روی آسمان قرار گرفته، فضا یک فضای بیکران و کاملا اساطیری است. «من که کارته سخی زندگی می کنم، این جا کجاست!» پایین، سپیدار نمایان است. از نشانی ها می گذرم. انتظار می مانم. دوشیزه ای فرود می آید، با پیکر متحرک و اندام های لغزنده شبیه آب. به سوی راه پله های تنگ وتاریکی، رهنمون ام می کند. از راه پله ها که می گذرم، دشتی نمایان می شود. این سو دشت، اسپی می چرد. وسط دشت، چشمه ای، کنار آن مردی به پهلو دراز کشیده است. نزدیک می روم، می بینم اسپ و سبزه تابلو است. از کنار تابلو می گذرم، نزدیک چشمه و مرد می رسم. گرزی گاو سر طرف چپ اش بسته، شمشیری طرف راست اش با قبضه الماس و غلاف زمرد نشان. لباس جنگی، از پوست اژدر به تن دارد، گلاهی از گله دیو بر سر دارد. لب تابی، پیش روی اش گذاشته، گیم می زند. کنار لب تاب، یک اسلحه امریکایی، شبیه سامان بازی، است. سلام می کنم، اعتنایی نمی کند، سرگرم بازی است. باز سلام می کنم، سرش را بلند می کند، همین که مرا می بیند، شگفت زده، می گوید:
- این جا چطو رسید؟
- شما گرشاسپ پهلوان نیستید؟!
- بلی. من گرشاسپ ام.
- شما به من زنگ زدید تا این جا بیایم!
- فهمیدم! اوستا، تو را این جا فرستاده است.
«اوستا، یک کتاب است. چطو می تواند، مرا بفرستد!»
خوب کرده که تورا فرستاده، من تو را می شناسم، آدمی، به درد بخوری استی. عمر درازی را در این جهان سپری کرده ای، شاهد زندگی و مرگ پهلوانان زیادی در سرزمین شاهنامه بوده ای.
من، چند هزار سال می شود که در نزدیکی های کابل به خواب رفته بودم. یکی از بی پنجاه و دو های امریکایی، محل خواب ام را به محل القاعده، اشتباهی گرفت و بمبی را پرتاب کرد. تعدادی از فروهرهای نگهبانم مردند و تعدادی شان هم فرار کردند و من از خواب بیدار شدم. نسبت خواب طولانی، اطلاعات ام در باره تاریخ و جهان اندک است، در این مورد، تو می توانی به من کمک کنی. بعد از این با من باش!
-راستی! از شهربانو چه احوال داری؟
«خدایا! گرشاسپ، فهم گذشت تاریخ را از دست داده است. شهربانو هزار سال پیش گذشته، احوال اش را حالا از من می پرسد.»
- از وقتی که به عقد حضرت حسین درآمده، از او چندان احوالی نرسیده، شاید عربی، خوب یاد گرفته باشد!
- جالب.
می دانی؟ من مامور به رفتن ایران زمین شده ام. با احمد نژاد و مقام رهبری، حرف حسابی خواهم گفت و آخرین فیصله را خواهم کرد. تو را با خود می برم. «چقدر خوشبخت شدی. موقع که ایران رسیدی، حتما وزیر استی، وزیر فرهنگ!» به چه فکر می کنی، آماده شو!
- حضرت جناب عالی!...
- ادای آخوندی درنیاور! از من این طور نام ببر: فرهمند جهان پهلوان گرشاسپ، شاه – پهلوان، مشکل آسان ایران زمین.
«این نام خیلی دراز شد. موقع که در مدح شاه – پهلوان، مشکل آسان ایران زمین، قصیده بسرایم، چگونه این نام را وارد وزن و قالب، کنم. ناگزیر، قصیده پست مدرن، ابداع کنم. با این نام چند هایکو خوب افغانی می شود ساخت:
مشکل آسان
گرشاسپ
ایران زمین
جهان پهلوان هایکو را نخواهد پذیرفت!»
چند روزی که ایران بودی، دوست ام را ندیدی؟
- کدام دوست ات؟
- دوست فیس بوکی ام – فاطمه اختصاری.
- شاه – پهلوان، مشکل آسان ایران زمین! فیس بوک برای بهداشت جامعه اسلامی، فیلتر شده است.
- آها! می گویم این روزها چطو اختصاری به فیس بوک نیست. حتا تیلفون اش هم آنتن نمی دهد. اگر اشتبا نکنم، آخرین اس ام اسی که به من زد، این بود: «دستگاه مشترک هیچ کس، از هیچ جا به من آنتن نمی دهد.»
حوصله ام سر رسیده است. حرکت کن! برویم ایران.
چهار راه کارته سخی می رسیم، گرشاسپ وارد خدمات کامپیوتری می شود. در برابر کامپیوترکار می ایستد. کامپیوترکار به شاگردش می گوید: اوه بچه، سی دی دیگه ره بیار، ای گیم اینستال نشد. سی دی را می آورد و کامپیوترکار شروع می کند به اینستال کردن.
گرشاسپ، بی هیچ حرفی، داخل کامپیوتر می شود. کامپیوترکار با خوشحالی می گوید: گیم اینستال شد. آخرین دود سگرت را از شش هایش به فضای درون دفتر آزاد می کند، می خواهد نیم سوخته سگرت را بیندازد به سگرت دانی، به من متوجه می شود، می گوید: چه کار داشتی؟ نمی دانم چه بگویم! می گویم: سگرت نیم سوخته ات را به من بده. سراپایم را با نگاهی معنی داری ورانداز می کند. سگرت را به من می دهد، می گوید: آخرین بارت باشد! سگرت نیم سوخته را به لبم می گذارم، دود تلخ را با دلی مملو از پیشمانی به شش هایم می فرستم. «هیچ چیزی دست گیرت نشد، معتاد نبودی، معتاد هم شدی!» انگار، دستی تکان ام می دهد. کسی یعقوب یعقوب می گوید. «این دیگه کیست!» اورانوس است. می گوید: برو برای شام سودا بیار. بیرون دارد برف می بارد.

نگاهی به داستان مامور قطع آب

اعتراض به وضعیت جامعه

نگاهی به داستان مامور قطع آب
داستانی از مارگریت دوراس
قاسم قاموس


مامور قطع آب نماینده حکومت بورژوازی است. و خانواده عقب مانده، نماینده طبقه فقیر جامعه. اینجا وضعیت روستاهای فرانسه هم به تصویر کشیده شده است. دهکده­ای در شرق فرانسه می­تواند نقد شرق کمونیستی هم باشد. اگر مکان داستان را شرق فرانسه بگیریم که در داستان هم آمده است، زمانی برای این داستان در نظر گرفته نشده است. به این صورت می­تواند یک داستان فرا زمانی باشد برای فرا زمانی وضعیت بد طبقاتی در جامعه فرانسه.  
کارل مارکس زمانی گفته است: "انقلابات 1648 و 1789، انگليسي و فرانسوي نبودند، آنها انقلاباتي در شيوه زندگي اروپائي بودند. آنها نمايانگر پيروزي يك طبقه اجتماعي مشخص بر نظام سياسي قديم نبودند؛ آنها نظام سياسي جامعه اروپائي نوين را اعلام داشتند. بورژوازي در اين انقلابات پيروزمند بود، اما پيروزي بورژوازي در آن زمان پيروزي يك نظم اجتماعي نوين بود؛ پيروزي مالكيت بورژوائي بر مالكيت فئودالي، پيروزي مليت بر محلي گري، پيروزي رقابت بر صنف، تقسيم زمين بر حق ارث فئودالي[2]، تسلط زميندار بجاي تسلط زمين بر مالك آن، روشنگري بر خرافات، خانواده بر نشان خانوادگي، صنعت بر بيكارگي قهرمان وار و قانون بورژوائي بر امتيازات قرون وسطائي. انقلاب 1648 انگلیس، پيروزي قرن هفدهم بر قرن شانزدهم بود؛ انقلاب 1789 فرانسه، پيروزي قرن هجدهم بر قرن هفدهم. اين انقلابات در آن زمان نيازهاي جهان را بازتاب مي­دادند بيش از اينكه نيازهاي همان بخشهائي از جهان كه در آن رخ دادند را منعكس كنند. از هيچكدام اينها در انقلاب مارس پروس خبري نبود. انقلاب فبروری [فرانسه] عملا سلطنت مشروطه را ملغي و اسما سلطه بورژوازي را منسوخ كرد."1
"نظریه‌های مارکس طبقه اجتماعی بورژوازی را بعنوان صاحبان امکانات تولید (مانند کارخانه، ماشین‌آلات و ابزار) در یک اجتماع سرمایه‌داری معرفی می‌کند. این طبقهٔ اجتماعی از راه استخدام کارگران برای بکار درآوردن سرمایه خود باعث کسب درآمد برای خودشان می‌شوند. در دست داشتن امکانات تولید به بورژواها این اجازه را می‌دهد که تعداد زیادی کارگر را در ازای مزد استخدام و از دسترنج کار آنها بهره و سوءاستفاده ببرند و این کارگران برای کسب درآمد چاره‌ای جز فروختن کار خود به سرمایه‌دار ندارند. از دیدگاه مارکسیزم، دو طبقهٔ پرولتاریا و بورژوازی بصورت مستقیم و دائم درگیر جدال طبقاتی هستند که در آن سرمایه‌دار درصدد سوء استفاده از کارگران هستند و در موضع مخالف، کارگران در برابر سوء استفاده مقاومت می‌کنند."2
مرد سالاری اعتراض دیگری داستان به وضعیت جامعه است: "سر وکله‌ی مردی پیدا شده که آمده بوده  آب را قطع کند." اینجا با سکوت زن روبه­رو هستیم که ناشی از وضعیت حاکم بر جامعه مردسالار است. تعمیم مرد سالاری روی مردان دیگر جامعه هم است: "مامور آب مردی  بوده  با ظاهری مثل همه مردها، مردی که من در اینجا اسمش را گذاشته‌ام «مامور قطع آب.»"
این حس همذات پنداری زنانه و صدای وجدان یک زن است که بازتاب یافته است: " با مرور قصه‌ای که نقل کردم، ناگهان صدای خودم را می‌شنوم- آن زن- دست به هیچ اقدامی نزده، از حق خود دفاع نکرده."
مرگ، معاد، موعود، سه موضوع به­هم پیوسته­ای است که می­تواند سه موضوع کلیدی داستان هم باشد. آنجا که این خانواده، نماد طبقه فقیر جامعه بورژوازی، سرنوشت مرگ در انتظار شان است. آنجا که معاد چیزی نیست جز "سکوت سراسر دیگران" برای تایید نظام بورژوازی و مسخ جامعه طبقاتی. و آنجا که موعود برای تغییر است که هیچگاه صورت نمی­گیرد. آنچه وعده انقلاب فرانسه بوده است حالا عکس آن عمل شده است. این شاید اعتراض داستان به وضعیت جامعه طبقاتی فرانسه باشد. آنجا که " قضیه مامور قطع آب را بسط می‌دهم و می‌گویم که این زن به اصطلاح عقب مانده، به هر حال  یک چیز برایش مسلم بوده و می‌دانسته که هیچ کاری از دستش ساخته نیست، و حتی در توان کسی هم نمی‌دیده که او و خانواده­اش را از آنچه بر سرشان آمده نجات دهد. از جانب همه و حتی اجتماع، ترک شده بودند، هیچ کاری از دستش ساخته نبود جز مردن."
داستان، اعتراضی است بر وضع سیاسی و اجتماعی فرانسه و نظام طبقاتی این کشور. این وضعیت از نگاه نویسنده قابل تحمل نیست. داستان با دستمایه قرار دادن این موضوع به وضعیت این ناهمگون طبقاتی تاخته است. و این به زیبایی بازتاب جامعه بوده است.
مارگریت دوراس به عنوان بانوی داستان نویسی مدرن فرانسه مطرح است. اما این داستان بیشتر از آنکه مدرن باشد یک داستان پست مدرن است. شاید دوراس به اینگونه خواسته است گامی هم در وادی پست مدرن گذاشته باشد. و چیزی به تجربه­اش می­ارزد.
اصطلاح عقب مانده می­تواند ذهنی و مالی باشد. که در اینجا هر دو مورد کاربرد دارد.    

جلسه نقد داستان عصر آدینه 27/12/1389 جلسه: (66)

مارگریت دنادیو با نام هُنری مارگریت دوراس (۱۹۱۴ - ۱۹۹۶) نویسنده و فیلمساز فرانسوی است. برخی از منتقدان ادبی لقب «بانوی داستان‌نویسی مدرن» را به او داده‌اند[۱].
مارگریت دوراس در ۴ آپریل ۱۹۱۴ در خانواده‌ای فرانسوی در ویتنام جنوبی زاده شد و پس از دبیرستان برای ادامه تحصیل در رشته علوم سیاسی به دانشگاه سوربن در فرانسه رفت اما به نویسندگی روی آورد. مدتی نیز به عضویت حزب کمونیست فرانسه درآمد و بعد از آن جدا شد[۱].
دوراس در ۳ مارس سال ۱۹۹۶ در سن ۸۲ سالگی در شهر دیژون (Dijon) در فرانسه درگذشت.[۱].
دوراس جایزه ادبی گنکور را در سال ۱۹۸۴ به دلیل نوشتن رمان عاشق دریافت کرد[۱].
رمان «عاشق» او بسیار پرفروش شد و به ده‌ها زبان زندهٔ دنیا ترجمه شد .مدراتو کانتابیله و فیلمنامهٔ هیروشیما، عشق من (فیلم برگزیده جشنواره فیلم کن) نیز از اوست[۱].
مارگریت دوراس margurit douras با نام اصلی مارگریت دنادیو در سال ۱۹۱۴ در ویتنام (هند و چین) زاده شد و در کودکی طعم فقر نادانی و بی عدالتی را چشید . او تحصیلات خود را در رشته علوم سیاسی در دانشکده علوم سوربن ادامه داد .
مارگریت از سال ۱۹۴۱ به داستان نویسی پرداخت و در حدود ۳۵ رمان و ۱۳ فیلم را در کارنامه خود دارد که از آن جمله فیلم لاموزیکا را می توان نام برد. وی در سال ۱۹۴۴ به حزب کمونیست فرانسه پیوست اما چند سال بعد از آن اخراج شد. دوراس نویسنده موج نو فرانسه از سوی منتقدان ادبی مادر داستان نویسی نو نام گرفت. او در جوانی تحت تاثیر رآلیسم آمریکایی و ایتالیایی بعد از جنگ، مخصوصا زیر تاثیر فاکنر و همینگوی به خلق آثاری اجتمایی اقدام کرد.
گرچه زنان آثار او تابوشکن هستند، ولی دوراس خود را نویسنده ای فمینیست نمی­دانست. و موضوع رمانهای غالبا روانشناسانه اش: عشق. خودکشی، خلافکاری قتل، روابط خانوادگی، پوچی و ملال زندگی روزمره، رابطه بین انسانها ، و جستجوی عشق واقعی است و آثارش بر اساس عشق، درد و خاطره، نوشته شده اند، گرچه عشق درغالب آثار وی، بی نتیجه و محکوم به شکست است                           .دوراس در سال ۱۹۹۶ در سن ۸۲ سالگی در گذشت.   
مهم­ترین آثار در کارنامه ادبی او: بی شرمان، یک زندگی آرام، ساحل داغ، معاون سفیر، ملوانی از جبل­الطارق، درد و رنج ، مدراتو کانتابیله، هیروشیما عشق من ،عاشق (جایزه ادبی گنکور). می­باشد.


مامور قطع آب

مارگريت دوراس
برگردان: قاسم روبین  


یکی از روزهای تابستان چند سال پیش  بوده، در دهکده‌ای در شرق فرانسه، سه یا چهار سال پیش بوده، بعد از ظهر، مامور سازمان آب آمده بوده  برای قطع آب خانواده‌ای  که متفاوت از دیگران بوده‌اند، با دیگران فرق داشته‌اند و به اصطلاح عقب مانده بوده‌اند. همگی در ایستگاه متروکه‌ی قطار که شهرداری ناحیه در اختیارشان گذاشته بوده گذران می‌کرده‌اند، قطار از آن حدود عبور می‌کرده است. مرد خانواده اینجا و آنجا توی خانه‌های اهالی کار می‌کرده. ظاهراً کمک خرجی هم از شهرداری می‌گرفته‌اند. ساعت دو و نیمه. از جلو خانه‌اشان، همان نزدیکی‌ها، قطار سراسری عبور می‌کرده. جزو خانواده‌هایي بوده‌اند که برای پرداخت آب و برق و گاز  پولی ندارند با فقر شدیدی دست به گریبان بوده‌اند، و یک روز، در ایستگاهی که محل زندگی‌اشان بوده، سر وکله‌ی مردی پیدا شده که آمده بوده  آب را قطع کند. مامور با زن خاموشی روبه رو شده، و شوهر زن در خانه نبوده، زنی عقب مانده با دو فرزند چهار ساله و یک ساله و نیمه. مامور آب مردی  بوده  با ظاهری مثل همه مردها، مردی که من در اینجا اسمش را گذاشته‌ام «مامور قطع آب.»
  قلب­الاسد تابستان بوده و مرد می‌دانسته که تابستان گرمی است، چون خودش هم آن گرما را حس می‌کرده. بچه یک‌سا ل‌ونیمه را دیده، ولی شغل خود را محترم دانسته و آب را قطع کرده، زن را بی آب گذاشته است. نه آبی برای شستن بچه‌ها و نه برای خوردن. شب همان روز، زن و شوهر دست بچه‌ها را گرفته‌اند و رفته‌اند روی ریل‌های قطار خوابیده اند که هر روز از ایستگاه متروک می‌گذشته. همگی باهم مرده‌اند، صد متر دور تر، می‌بایست دراز بکشند، بچه‌ها را آرام کنند و بعد بخوابانندشان، احتمالاً با لالا یی. بعد هم قطار متوقف شده، این طور می‌گویند و این کل ماجرا است. مامور آب چیزهایي هم گفته، گفته است که رفته بوده برای قطع آب. نگفته که بچه را دیده است که البته بچه آنجا بوده  با مادرش. گفته ‌است زن رفته ‌است به کافه‌ای که از قبل می‌شناخته. معلوم نیست توی کافه با زن کافه‌چی حرف زده یا نه. من نمی‌دانم چه چیزی گفته. حتی نمی‌دانم زن کافه‌چی هم حرف زده یا نه. ولی مسلم است که حرفی یا چیزی از مردن نگفته. احتمالاً قضیه را برایش تعریف کرده، ولی نگفته که می‌خواهد خودکشی کند، که می‌خواهد بچه‌ها  را، شوهرش را و خودش را بکشد. روزنامه‌نگاران هم بی‌خبر از حرف‌های او با زن کافه‌چی، واقعه را سرسری گرفته‌اند. اگر زن توضیح داده بود، قضیه برای او فرقي نکرده و از او نخواسته که آب را قطع نکند. کسی جزاین چیزی نمی‌داند. با مرور قصه‌ای که نقل کردم، ناگهان صدای خودم را می‌شنوم- آن زن- دست به هیچ اقدامی نزده، از حق خود دفاع نکرده. همین طور است قضیه را باید از زبان مامور آب شنید. او حق نداشت آب را قطع نکند، زن هم از او نخواسته که آب را قطع نکند. آیا چیزی که باید دستگیرمان شود همین است؟! این قضیه آدم را دیوانه می‌کند. ادامه می‌دهم. سعی می‌کنم پی ببرم. زن به مامور آب نگفته که دارای دو بچه است، چون مامور خودش آنها را می‌دیده، نگفته که تابستان گرمی است، چون مامور هم گرما را، تابستان گرم را، حس می‌کرده. بعد هم زن مامور قطع  آب را به امان خدا سپرده . زن چند لحظه‌ای با بچه‌هایش تنها مانده، بعد راهی دهکده شده، براي من جالب نبود. کریستین ویلمن که حتی از ادای دو جمله هم عاجز است، متاثرم می‌کند، چون او هم صفات آن زن را دارد. خشونت عمیق. یک نوع هنجار غریزی که می‌توان مهارش کرد، یا به سکوت مبدلش کرد. به سکوت مبدل کردن این هنجار مردانه کاری است بسیار دشوار و بسیار خطا حتی، چرا که مرد‌ها را با سکوت کاری نیست. در زمان‌های قدیم، در زمان‌های گذشته، از هزارها سال پیش، سکوت از آنها بوده است، پس ادبیات یعنی زن‌ها. در ادبیات هم یا از زن ها گفته می‌شود، یا خود زن‌ها ادبیات را می‌سازند، زن‌ها را نمی‌شود انکار کرد. این زنی هم که فکر می‌کردیم حرف نمی‌زند چون هیچ وقت حرف نزده، می‌بایست حرف می‌زد. منتها نه از تصمیمش، ابدا. می‌بایست چیزی می‌گفت که جایگزین آن بشود، جایگزین تصمیمش، چیزی که از نظر خودش معادل آن باشد. بعد هم این برای دیگران معادلی می‌شد تا به قضیه پی ببرند، مثلاً کلامی درباب گرما، چه می‌دانم خود زن هم مقدس می‌شد. در همین لحظات است که زبان  به غایت توانی‌اش می‌رسد. درباره‌ی هر چیزی هم که با زن کافه‌چی حرف زده باشد کلماتش بیانگر همه چیز بوده است. همان دو سه کلام، واپسین کلام، که پیش از اقدام به مردن ادا شده، معاد سکوت سراسر دیگران است. به این کلمات هیچ کس پی نبرد. در زندگی روزمره هم همین طورهاست در لحظه مرگ، و خودکشی‌هایی که مورد ظن مردم نیست. مردم گفته‌ها را فراموش می‌کنند، گفته پیش از واقعه را که می‌توانسته آن خانواده را نجات دهد. همگی، هر چهار نفر، رفته‌اند روی ریل‌های قطار، مقابل ایستگاه دراز کشیده‌اند، یکی از بچه‌ها در آغوش مرد و یکی هم در آغوش زن، و در انتظار ورود قطار. مامور قطع آب ککش هم نگزیده است. قضیه مامور قطع آب را بسط می‌دهم و می‌گویم که این زن به اصطلاح عقب مانده، به هر حال  یک چیز برایش مسلم بوده و می‌دانسته که هیچ کاری از دستش ساخته نیست، و حتی در توان کسی هم نمی‌دیده که او و خانواده­اش را از آنچه بر سرشان آمده نجات دهد. از جانب همه و حتی اجتماع، ترک شده بودند، هیچ کاری از دستش ساخته نبود جز مردن. خودش هم این را می‌دانسته. درایت غریبی داشته، خطیر و عمیق حتی. پس اگر بخواهیم حتی یک بار هم که  شده درباره‌ی این زن حرف بزنیم، با توجه به این خودکشی، حتی در باره‌ی عقب ماندگی‌اش، باید تعمق کرد، و این چیزی است که کسی تن به آن نخواهد داد. در اینجا بی‌شک آخرین بار است که از او یاد می‌شود. اسمش را هم می‌توانستم بگویم، ولی اصلاً نمی‌شناسمش. موضوع  بایگانی شده است. آنچه در ذهن می‌ماند، تشنگی وافر بچه‌ای است در تابستانی گرم، چند ساعت پیش از مردن، و پرسه‌ی مادری جوان و عقب مانده، چشم به راه لحظه‌ی موعود.

۱۳۹۰ خرداد ۱۹, پنجشنبه

نگاهی به داستان در پشت کندی

گریز از جغرافیای جنگ

نگاهی به داستان در پشت کندی1
داستانی از علی­عطا مهاجر
قاسم قاموس

دغدغه انسان افغانی زنده ماندن است. مرگ موضوع همیشگی داستان واقعی انسان افغانی است. این انسان برای زنده ماندن، سخت تقلا می­کند. اما این تقلا برای زنده ماندن بیهوده است. چرا که مرگ چون سایه او را کمین کرده است.
داستان خواسته است مرگ را موضوع اصلی داستان قرار داده و حادثه­ها را در خدمت آن بگیرد. مهاجرت و مسافرت با هدف فرار از مرگ است. اما باز این مرگ است که از راه می­رسد و راه گریز انسان این جغرافیای جنگ را می­بندد.
گویی مرگ سرنوشت محتوم انسان این جغرافیای جنگ است. مرگ محتوم این جغرافیا کودک و بزرگ نمی­شناسد. کودک این جغرافیا مانند بزرگسالان با موضوع مرگ درگیر است. این درگیری با مرگ از این کودک انسان دیگری ساخته است.
حالا ساعت 9 پنج­شنبه شب نوزدهم حوت 1389خورشیدی زمانی که این متن را می­نویسم خبر یک حمله انتحاری دیگر در کاه فروشی شهر کندز از تلویزیون طلوع منتشر می­شود. این خبر، شیرینی سریال بعد پنجم را از بین می­برد. این حادثه در هر نقطه این جغرافیا می­تواند رخ دهد. این یعنی موضوع مرگ. این خبر گاه و بیگاه ذهن کودک این جغرافیا را پریشان می­سازد. این موضوع کوچکی نیست.
خبری از این دست، سر دراز دارد. از سه دهه به اینسو سر تیتر خبرهای داغ روز بوده است. زمانی که برنامه اصلی تلویزیون قطع می­گردد و از یک خبر عاجل می­گوید، ذهن­ات پیش از پیش صحنه­ی دلخراش یک حمله­ی انتحاری دیگر را بازسازی می­کند. بعد می­بینی واقعیت خبر عاجل هم اینگونه بوده است.    
موضوع مرگ اینگونه ذهن انسان این جغرافیا را به چالش کشیده است. کودک جغرافیاهای دیگر، شهر بازی دارد کودک این جغرافیا در میدان جنگ به بازی گرفته شده است. به همین خاطر این کودک برای زندگی بهتر راه غربت در پیش می­گیرد. کودک این داستان می­تواند نماد قربانی کودک افغانی باشد که این­گونه، برای او سرنوشت او رقم خورده است.
مسافران اتوبوس به یک مرگ جمعی فراخوانده می­شوند. داستان این مرگ به تصویر نکشیده است. اما پایان داستان را اینگونه رقم زده است. این، پایان غم­انگیز اما خوبی برای داستان است. نویسنده پایان خوبی برای داستان در نظر گرفته است.
توصیف و تعبیرهای خوبی در این داستان است که آن را داستانی­تر کرده است. از جمله مانند این جمله و تکرار آن:
"خودش را به آغوش مادرکلانش می­فشرد آرام به تیب میده شده نگریست مانند یک گوسفند دریده شده که روده­هایش بیرون زده باشد به چشمش خورد مسافرین را چند بار حساب کرده بود به شمول خودش هفت نفر؛ که نیم مرده افتیده بود." بهتر است می­آمد افتیده بودند.
داستان به پردازش نیاز دارد. شاید یک بازنویسی خوب بتواند وضعیت خوبتری برای این داستان بسازد. این کار نویسنده است که چگونه با داستان­اش تا کند. بی­شک گاه داستانی نیاز به پردازش مجدد دارد. این وضعیت در مورد داستان نخست یک نویسنده بیشتر صادق است. مصداق عینی این کار را در مورد بسیاری از داستان­ها می­تواند دید.
در "پشت کندی" یک داستان جمع و جوری است. حشو و زوایدی کمتری در این داستان است. در حالی که در کارهای نخست یک نویسنده حشو و زواید همیشه وجود داشته است. اما داستان در پشت کندی، باز هم نیاز به کار روی آن دارد. بی­شک قوت و پختگی بیشتر این داستان، مستلزم بازنگری مجدد است.


1. منطقه­ای در ولایت غزنی در مسیر راه پاکستان