۱۳۹۰ خرداد ۱۸, چهارشنبه


بلند پروازی­های عشق

نگاهی به داستان مردي كه بعد از ديدن زن به پرواز در آمد
داستانی از دِیو اِگِرز
قاسم قاموس


در فرهنگ بریتانیکا ذیل واژه "مینی‏مالیسم" آمده است:
جنبشی که در اواخر دهه 1960 در عرصه هنرها، به ویژه نقاشی و موسیقی در امریکا پا گرفت و بارزترین مشخصه آن تأکید بر سادگی بیش از حد (صورت) و توجه به نگاه عینی و خشک بود. آثار این هنرمندان گاهی کاملاً از روی تصادف پدید می‏آمد و گاه زاده شکل‏های هندسی ساده و مکرر بود. مینی‏مالیسم در ادبیات سبک یا اصلی ادبی‏ست که بر پایه فشردگی افراطی و ایجاز بیش از حدِ محتوای اثر بنا شده است. آنها در فشردگی و ایجاز تا آنجا پیش می‏روند که فقط عناصر ضروری اثر، آن هم در کمترین و کوتاهترین شکل باقی بماند. به همین دلیل برهنگی واژگانی و کم حرفی از محرزترین ویژگی‏های این آثار به شمار می‏رود.
 فردریک بارتلمی (که خود از نویسندگان مینی‏مالیست محسوب می‏شود) اتهام‏هایی را که به مینی‏مالیست‏ها می‏زنند این چنین برمی‏شمارد:
1- حذف ایده‏های فلسفی بزرگ
2- مطرح نکردن مفاهیم تاریخی
3- عدم موضع‏گیری سیاسی
4- عمیق نبودن شخصیت‏ها به اندازه کافی
 5- توصیف ساده و پیش پا افتاده
6-  یکنواخت بودن سبک
 7- بی‏توجهی به جنبه‏های اخلاقی
و بعد اضافه می‏کند که "خیلی عجیب است اگر داستانی همه این چیزها را نداشته باشد و به این خوبی باشد که اینها می‏گویند، پس این داد و فریادها برای چیست؟"1
ایجاز در کلیت آن از مشخصه بارز داستان های مینی مالیستی است. گاه یک داستان مینی مالیستی یک پاراگراف و یک جمله است. حتا یک جمله کوتاه می­تواند یک داستان مینی مالیستی باشد. این چیزی است که در نقطه مقابل یک داستان ماکسی مالیستی  قرار می­گیرد.
"مردي كه بعد از ديدن زن به پرواز در آمد" یک داستان مینی مال نسبتا بلند است. اینجا زن موضوع داستان است. اما این موضوع یک کلیشه نیست. زن در اینجا بال و مکمل مرد است. بالی برای پرواز مرد از زمین و در آوردن او از روزمره­گی­ها و بردن به سوی یک زندگی نو با ابزاری که مرد در اختیار دارد. این از مشخصه بارز این داستان است.
اما این پرواز می­تواند مختص به یک عشق باشد. گاه یک عشق، یک انتخاب می­تواند مردی را به پرواز درآورد. حالا این عشق می­تواند نخستین و یا در شماره بعدی باشد. و شاید عشق دوم و عشق های بعدی اینگونه نباشد. و بی­شک عشق می­تواند همان عشق نخست باشد. شاید اینجا واژه عشق مناسب توصیف این وضعیت نباشد. چرا  که عشق می­تواند یک بار اتفاق بیفتد. و مراحل بعدی دیگر عشق نسیت. شاید هدف، عشق­ورزی و کامجویی باشد و ایده و اندیشه­ی برای پیشرفت طرف، در زندگی متصور نباشد.
وقتی دو جنس مخالف براساس رسم و سنت یکجا می­شوند دیگر از عشق اثری نیست. اینجا واژهِ­ی عشق کاربرد اصلی­اش را از دست داده است و تبدیل به ابزار شده است. اما وقتی اساس یکجایی این دو جنس عشق است پرواز را هم به همراه دارد. این پرواز اوج اندیشه برای زندگی هم است. که در خارج از دایره این عشق کم­رنگ شده است.       
 عشق یک تجربه است. شاید برای هرکسی یک گونه اتفاق افتاده باشد. حالا اگر آنچه اتفاق افتاده به معنی واقعی عشق باشد. اما بی­شک عشق با پرواز همراه است. چرا که ایده­های بلند پروازانه ناشی از عشق است. و آنچه ایده­ی را به همراه ندارد عشق نیست.  
____________
منبع
1. دیباچه




نگاهی به داستان داستان زندگی، کانزاس سیتی 2003 
  
داستانی از دِیو اِگرز
قاسم قاموس


«جان بارت در بررسی و تبیین ساختار داستان‏های مینی‏مالیستی، لذت مطالعه اثر داستانی امیلی دیکنسون، صفر بیخ و بن به عنوان یک مینی‏مالیست را در کنار  روده‏درازی‏های گابریل  گارسیامارکز در صد سال تنهایی می‏گذارد و می‏گوید: "مطمئناً بیشتر از یک راه ورود به بهشت وجود دارد. هر چند من میان مینی‏مالیست‏ها و "ماکسی‏مالیست‏ها" از خواننده‏ای یا شنونده‏ای گله دارم که آن چنان به یکی می‏پردازد که از مزه کردن دیگری باز می‏ماند. "او تلاش می‏کند بدون تعصب میان مینی‏مالیست‏ها و ماکسی‏مالیست‏ها آشتی ایجاد کند.»1
ارنست همینگوی هم گفته بود: "اگر از عمل حذفی که انجام می‏دهید مطمئن هستید، می‏توانید همه چیز را حذف کنید. به یکباره قسمت حذف شده قدرت بیشتری به داستان می‏دهد و خوانندگان آنچه را نمی‏فهمند، احساس خواهند کرد2."
گاه موضوعی کشش یک داستان ماکسی مال را ندارد. اینجا نویسنده بیخودی زحمت داستان شدن ماکسی مال را بخود می­دهد. درحالی که از همان ابتدا می­تواند به سادگی از چنین کوششی بیهوده­ای صرف نظر کند. ایده خلق یک داستان مینی مال از همینجا شکل گرفت. چرا که موضوعی، بیشتر مناسب یک داستان مینی مال است تا یک داستان ماکسی مال. همانگونه که موضوعی، کشش یک رمان را ندارد و می­تواند یک داستان ماکسی مال باشد. 
"داستان زندگی، کانزاس سیتی 2003" لحظه­ای از رابطه پدر و پسر است. رابطه­ای که هنوز پدرسارانه است. این رابطه می­تواند در هر جغرافیایی وجود داشته باشد. اما مهمتر از این رابطه، اهمیت این نوع از داستان است که این رابطه را همانند حافظه کمره عکاسی ثبت کرده است. این کار داستان مینی مال است که با ایجاز در کلمات چون یک عکس با بایت پایین، لحظه­ی را روایت کرده است.    
این رابطه سرد پدر و پسر است. پدر هنوز برسر قدرت است و از موضع قدرت با پسر رفتار می­کند. این رفتار چاشنی طنز را با خود دارد آنجا که پدر اصطلاحاتی به کار می­برد که تنها از یک مرد دیکتاتور است: رفتنت حالمو می­گیره... گوش کن کثافت... با استخونات تبر بسازم.
__________
منبع
1. دیباچه
2. همان



جلسه نقد داستان عصر آدینه 6/12/1389 جلسه: (63)

دو داستان کوتاهِ کوتاه (مینی مالیستی) از دِیو اِگِرز
دِيو اِگِـرز ( Dave Eggers ) يكي از مطرح­ترين نويسندگان حال حاضر ادبيات آمريكا است. دِیو اِگِرز، نویسنده، ویراستار و ناشر امریکایی، 12 مارس 1970 در بوستن و در خانواده­ای شش نفره به دنیا آمد. پدرش وکیل بود و مادرش معلم که هر دو در سال 1991 از دنیا رفتند و دیو برای سرپرستی از برادر کوچکترش مجبور به ترک دانشگاه و رشته روزنامه نگاری شد.
در بيست و يك سالگي پدرو مادر خود را از دست داد و سرپرستي برادر 8 ساله خود را به عهده گرفت. او خاطرات اين مرحله از زندگي خود را در كتابي با عنوان" داستان غم انگيز يك نابغه اعجاب انگيز" نوشته است كه با استقبال فراوان خوانندگان و منتقدان روبرو شد. اِگِرز صاحب يك رمان نيز هست. او هم اكنون مشغول نگاشتن رماني سياسي است كه آن را به طور دنباله دار در مجله اينترنتي «سالن» منتشر مي كند.
دیو کار ادبی­اش را با مجلات و نشریات شروع کرد و به عنوان نویسنده و ویراستار با آن­ها همکاری می­کرد. انتشار خاطراتی که از سرپرستی برادرش به یاد داشت، اولین کتابی بود که منتشر کرد. این کتاب که با بن مایه­های داستانی نوشته شده بود به سرعت به یکی از پرفروش ترین­ها تبدیل شد و به مرحله نهایی جایزه پولیتزر راه پیدا کرد.
در سال 2002 اولین رمانش منتشر شد و پس از آن در سال 2005 کتابی شامل مصاحبه با زندانی­های محکوم به مرگ را چاپ کرد. از او علاوه بر کتاب­های یاد شده، چندین کتاب داستانی و غیر داستانی و طنز هم منتشر شده است. اگرز در حال حاضر با همسرش - وندلا ویدا، نویسنده و دو فرزندش در سانفرانسیسکو زندگی می­کند.
به گزارش آسوشییتد پرس، دیو اگرز 40 ساله برای نوشتن رمان «زیتون» که داستان آن در نیو اورلینز پس از توفان معروف «کاترینا» رخ می­دهد، و امیری باراکا ی 76 ساله برای نوشتن کتاب «کند و کاو: روح آفریقایی - آمریکایی موسیقی کلاسیک آمریکا» برنده جایزه شدند
داستانی که خوانده شد در ادامه می­خوانید از روزنامه گاردین شماره 21 مه 2005 انتخاب شده است. این داستان بسیار کوتاه یکی از تجارب اگرز در این زمینه می­باشد که در مجموعه­ای با نام "داستان­های کوتاهِ کوتاه" در سال 2005 توسط انتشارات پنگوئن به چاپ رسیده است.



مردي كه بعد از ديدن زن به پرواز در آمد

دِیو اِگِرز
مترجم: فرشيد عطايي


وقتي مرد زن را ديد و از همديگر خيلي خوششان آمد، مرد گوشش بهتر شنيد و در نگاه او خطوط دنياي فيزيكي واضح­تر از قبل بودند. مرد تيز هوش­تر شد، چابك­تر شد، و هر روز در فكر انجام دادن كارهاي تازه بود. او اكنون به كارهايي توجه مي­كرد كه قبلاً برايش چندان جذاب نبودند ولي حالا انجام دادن شان ضروري بود، و مي­بايست در كنار همراه جديدش انجام مي­گرفت. مرد مي­خواست با دم و دستگاه­هايي سبك وزن به همراه زن پرواز كند. مرد هميشه از گلايدر و پاراشوت خوشش مي­آمد و اكنون فكر مي­كرد كه اين وجه تازه­اي از زندگي شان خواهد بود: اينكه آنها زوجي خواهند بود كه آخر هفته­ها و تعطيلات را با هواپيمايي كوچك به گردش خواهند رفت. اصطلاحات مربوط را ياد مي­گرفتند؛ عضو كلوپ­ها مي­شدند. يك تريلر يا يك وانت مي­گرفتند، و توي آن دستگاه­هاي جديد و بال­هاي تا شده را حمل مي­كردند، و با ماشين شان به مكان­هاي جديد مي­رفتند تا آنها را از بالا ببينند. پرواز مورد علاقه مرد پروازي بود كه نزديك به زمين باشد؛ كمتر از يك هزار پايي زمين. دوست داشت ببيند كه چيز­هاي روي زمين به سرعت زير پايش حركت مي­كنند، مي­خواست براي مردمي كه پايين بودند دست تكان بدهد، مي­خواست دويدن گوزن­ها را ببيند، و دلفين­هايي را كه از ساحل دور مي­شدند بشمرد. مرد اميد وار بود اين همان نوع پروازي باشد كه زن مي­خواست انجام بدهد. مرد چنان در اين فكر و اين شخص و اين پرواز غرق شد كه اصلاً به اين موضوع فكر نكرد كه اگر پرواز عملي نشود چه بايد بكند. مرد نمي­خواست پرواز را به تنهايي انجام بدهد؛ او ترجيح مي­داد اصلاً پرواز نكند تا اينكه بخواهد بدون زن پرواز كند. ولي اگر مرد از زن مي­خواست كه با او پرواز كند ولي زن خودداري مي­كرد يا آمادگي­اش را نداشت آيا مرد باز هم با او مي­ماند؟ آيا مرد مي­توانست باز هم با او بماند؟ مرد پاسخ منفي را انتخاب مي­كند. اگر زن در ماشيني كه بال­هاي تا شده به دقت در آن جا داده شده، سوار نشود، مرد مجبور مي­شود از پیش او برود، لبخندي بزند و برود، و سپس مرد بار ديگر در جستجوي يك همراه ديگر بر خواهد آمد. ولي او مي­داند كه اگر يك همراه ديگر بيابد اين بار فكر پرواز در ذهن نخواهد داشت. اين بار با همراه جديد خود فكر جديدي خواهد داشت، چون اگر نزديك به زمين پرواز كند به همراه زن قبلي خواهد بود.




داستان زندگی، کانزاس سیتی 2003 

دِیو اِگِرز


جیم: خواستم برم، خداحافظی می­کنم.
باب: خوب همین حالا خداحافظی می­کنیم. تو صبح زود می­ری و اون موقع من خوابم.
- باشه. یه لحظه بیدارت می­کنم و خداحافظی می­کنیم. این که کاری نداره.
- می­دونی، رفتنت حالمو می­گیره ولی نمی­تونی بیدارم کنی، باور کن. الان نصفه شبه و من تازه دارم می­رم بخوابم. پس همین حالا خداحافظی می­کنم. خوب کاری کردی اومدی پیشم. دفعه بعد که بیام شهر می­بینمت. امیدوارم تخت اذیتت نکرده باشه.
- نه نه رفیق. صبح می­بینمت. یه مشت کوچیک می­کوبم تو بازوتو  و خداحافظی می­کنم. بعدش اگه خواستی می­تونی باز بخوابی.
- به پسر، معرکه است. واسه خداحافظی با مشت می­کوبی تو بازوم ولی می­دونی که  اصلاً خوش ندارم کسی خوابمو به هم بزنه. از این گذشته تازه واکسن زدم و اگه مشت بزنی مثِ درد زایمان، وحشتناکه اونم توی نور مزاحم صبح. به هر حال به نظرم الان که هر دومون سرحالیم خداحافظی کنیم. خداحافظ، بدرود، حالا هرچی.
- نه نه نه. نمی­ذارم به این راحتی تمومش کنی. من بیشتر از اینا دوسِت دارم. تازه به عنوان یه مهمون خوب باید درست و حسابی ازت تشکر کنم. فقط زمزمه می­کنم ...
- گوش کن کثافت. فقط اگه جرات داری یه تقه کوچیک به در اتاقم بزن، تا بزنمت واسه مردن و با استخونات تبر بسازم و ...
- باشه باشه. شب به خیرپدر.
- حالا شد. شب به خیرپسرم. بازم اینجا بیا. خیلی زود. دیگه گورتو گم کن.

۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه

نقد داستان عشق بازی

عشق و تراژدی انسان روستایی

نگاهی به داستان عشق بازی
داستانی از جواد خاوری
قاسم قاموس

عشق بازی، روایت سادگی انسان روستا است. سادگی آدمها در ساده زیستن، عشق­ورزیدن و کنار هم بودن. اینجا همه چیز ساده است و بی­آلایش. و آرامشی بی­نهایت تا مرز بی­خبری و چشم بستن به واقعیت های موجود.
این ساده­گی و آرامش را اما پدیده­ای به نام کوچی به هم می­زند. مردمانی ­که مشخصه شان سیاه خیمه است و با آمدن­شان در دل روستا وحشت می­کارند. و مردمانی که رنج می­کارند خون درو می­کنند. در حالی که پاداشی هر رنجی گنج است. سرنوشت انسان روستا اینگونه رقم خورده است.  هستی روستا را به تاراج می­برند و روح آنرا می کشند. اینجا است که کسی جرئت عاشق شدن هم ندارد. 
انسان روستایی برای سرگرمی به بازی روآورده است. به اینگونه تبدیل به بازیچه شده است. شاید همین بی­خبری از وضعیت موجود است که کوچی چون بلا بر او نازل می­شود. و این آغاز دربدری او است. تراژدی این انسان از همین جا رقم می­خورد. جایی که دیگر خود او هم هیچ تضمینی برای ادامه حیات ندارد. چرا که او حالا در سرزمین خودش هم امینت جانی و مالی ندارد. او حتا حق عاشق شدن هم ندارد. 
نویسنده در این داستان به خوبی و ظرافت تمام وضعیت یک جامعه را روایت کرده است. این در واقع یک داستان سیاسی هم است. آنجا که حاکمیت از این وضعیت سود می­برد. اینجا کوچی یعنی متعلق به یک قوم خاص. این قوم خاص، افغان است که بعدها روی همه اقوام به کار می­رود. در حالی­که کوچی در این جغرافیا متعلق به قوم خاصی نیست. اما می­بینیم که اینجا ابزاری است به نفع یک قوم. آنها ده تا نماینده در پارلمان دارند و همه ساله به نام آنها زمین های مسکونی توزیع می­گردد. اما با آغاز سال نو باز هم کوچی به قوت خود باقی است. یا بهتر است گفته شود به قوت حاکمیت باقی است. تا از رای آنها برای ریاست یک پشتون در پارلمان و رای اعتماد به وزیران پشتون و تصویبی قانونی به نفع حاکمیت استفاده گردد.
اینها واقعیت­های جامعه است. همانگونه که رمان روایت واقعیت­ها است. داستان کوتاه هم می­تواند اینگونه باشد. چرا که یک داستان کوتاه می­تواند برشی از یک رمان و یا فصلی از آن باشد.
در اسلام آباد پنجاه ساله، ورود ریکشا، گاری، رمه­های دام ممنوع است. در لوکس­ترین منطقه کابل پنج هزار ساله، کوچی­ها ساکن اند و رمه­های دام شان در تمام نقاط شهر اگر شهری به معنی واقعی وجود داشته باشد شبانه روز در تردد است. اما وقتی دولت پاکستان مواردی از اینها را من­باب نمونه به غرب یادآوری می­کند و افغانستان را فاقد استعداد پذیرش مدرنیته و دموکراسی مدرن غربی می­خواند و به آنها تفهیم می­کند که از طریق ما وارد این کشور شوید چون ما آنها را بهتر از شما می­شناسیم و از افغانستان به عنوان عمق استراتژیک پاکستان نام می­برد به ما برمی­خورد که پاکستان و از این غلطها.
داستان این جغرافیا سر دراز دارد و هر لحظه­ی آن می تواند یک داستان باشد. عشق بازی یکی از این داستان­هاست. این تراژدی انسان روستایی این سرزمین هم است که می­تواند قابل تعمیم به کل جامعه باشد.
اما یک چیزی که در بعضی از داستان­های افغانی است و در این داستان هم است جمع بستن و اتهام بستن کلی به یک جامعه است. مانند: «هيچ به اوغان نمي‌مانست جوانمرگ‌! اوغان‌مردم بيني بلند و چشمان درشت دارند; ولي يخ‌چهره‌اند. اما او هم چشمان درشت و بيني بلند دارد و هم گرم‌چهره است‌.» مگر مشخصه ظاهری همه افغانها اینگونه است؟   
یا جمله­هایی مانند اینها: «اوغان بد بود; ولي تورپيكي بد نبود.»
«هزاره بي‌دين‌، هزاره موش خور.»
 «دختر فكري شد: «چه حرفهاي خوبي مي‌زند! چه عاشقانه‌! هزاره و عشق‌! هزاره و دلدادگي‌!»
«چرا هزاره‌ها اين قدر بَد اند؟ چون چشمان تنگ و بيني پُچوك دارند. چون بدقواره‌اند. ولي اسماعيل كه بدقواره نيست‌. چشمانش تنگ تَرَك است‌; ولي جذاب است‌. مرد است و مردانگي دارد. حاضر است در راه عشقش جان بدهد.»
یا این جمله جمع بستن: «دختران کابلی با نیروهای ناتو همبستر می شوند.» از داستان آقای شاعر، آقای عکاس حسینعلی کریمی.
نمی دانم با اینگونه جمع بستن­ها داستان افغانی به کدام سو می­رود؟ 
زیبایی چیست؟ زشتی چیست؟ معیار ارزیابی اینها کدام است؟ پدیده زشت و زیبا در هر جغرافیایی تعریفی متفاوتی دارد. شاید برای یک سیاه پوست، جلد سیاه و موی مجعد و دندانهای سفید معیار زیبایی باشد. برای یک چاپانی دماغ کوچک و دهان کوچک و چشمان بادامی. برای یک آلمانی موی طلایی و چشمان آبی. و برای یک هندی چشمان درشت و سیاه و دماغ بزرگ.
این یک سو به قاضی رفتن این احساس را در آدم بوجود می­آورد که نویسنده برای مقصد خاصی این داستان را نوشته است. چرا که او به اینگونه سراسر ظلم و تبعیض گروه قومیی را که حاکمیت در دست آنها بوده تبرئه و گروه قومی مورد ظلم و تبعیض واقع شده را به چنین وضعیتی محکوم کرده است. این قضا و قدر نیست تحمیل شده از گروهی به گروه دیگر است. اما به نظر می­آید نویسنده به این وضعیت تن داده است. چرا که طرفی را از هر نگاه برجسته ساخته است که طبیعت و جامعه این حق را به آنها داده است که هر نوع ظلم و تبعیضی را بر دیگران روا دارند و طرفی را یکسره مستحق پذیرش چنین وضعیتی دانسته است.
قومی را فاقد همه چیز دانستن و قومی را صاحب همه چیز دانستن نوعی برخورد نویسنده در این داستان است. خالد حسینی در "بادبادک باز" و جواد خاوری در "عشق بازی" برخورد ابزاری با دوم قوم هزاره و پشتون کرده است. این دو نویسنده در جاهایی راه مشترکی را در پیش گرفته اند. و این می­رساند که انسان هزاره تا کجا استحاله شده است که خود به نفی خود برمی­آید.    

نگاه ساحتاری:
عشق بازی به گونه­ای داستان در داستان هم است. داستانی در دل داستان دیگر روایت می­شود و در جاهایی با هم تلفیق می­شوند و خواننده، لحظه­ای خط اصلی داستان را گم می­کند. اگر در جایی از داستان نمی­آمد که اسماعیل به عشق­اش نرسید، در روایت داستان در داستان، خط اصلی داستان براستی گم می­شد. آنجا که داستان در داستان می­شود، خواننده همین خط را می­گیرد و تا انتها می­رود. پیگیری این خط، وفاداری نویسنده به حفظ ساختار کلاسیک داستان تا انتها هم است.
داستان کلاسیک در بیشتر موارد پیامی هم با خود دارد. «... آن وقت اولادمان ديگر مشكل من و تو را نخواهند داشت‌. آن‌ها هم اوغان خواهند بود و هم هزاره‌...» در اینجا پیام حاصل موفقیت در عشق بازی می­تواند این باشد.   
بيا هر دو فرار كنيم‌. برويم جايي كه هيچ كس ما را پيدا نكند. برويم كابل‌.» و کابل در اینجا آرمانشهری است برای پایان تراژدی انسان روستایی که برای رسیدن به آن از موانع بیشماری باید بگذرد.    

جلسه نقد داستان عصر آدینه 29/11/1389 جلسه: (62)

عشق‌بازي‌

جواد خاوری
  
صداي زنگوله بزها و تولَّه مراد در هم مي‌آميخت و در دل كوه‌، به سنگ و صخره مي‌خورد. با رفتي كه مراد مي‌زد، زمزمه‌هايي در دل هر كدام از بچه‌ها شنيده مي‌شد: «ازو پيچِه سياه قَيچي كَنوم ما/ به كابل مي‌روم خَرچي كَنوم ما...»
باعث اين بزم‌، باريكه‌آبي بود كه از دل‌ِ كوه زا مي‌كرد و بچه‌ها برايش يك نهور كنده بودند و به آن چشمه مي‌گفتند. چشمه آن‌ها كه دلخوشي هر روزشان بود، خيلي كه مي‌پاييد، همان چند روز بهار بود.
مراد تولَّه‌اش را از لب گرفت و به رفقايش نگاه كرد كه هر كدام در عالمي گم بود. حالا فقط صداي زنگوله بزها مي‌آمد كه از بس با كوه و دره عجين شده بود، كسي نمي‌شنيد. مراد گفت‌: «بياييد يك بازي كنيم‌.»
«چه بازي كنيم‌؟ پادشاه‌وزير كه خيلي بازي كرده‌ايم‌. پشت و پهلوي مان درد مي‌كند از بس كه همديگر را زده‌ايم‌.»
«بياييد مردك غيچكي را بازي كنيم‌.»
«مادعيسي‌؟»
«نه‌. باشي‌. مادعيسي خيلي غمناك مي‌زند. بيخي دل آدم مي‌گيرد. باشي خوب است كه شاد مي‌زند و غم و غصه را از دل آدم مي‌كشد. باشي كه زد، همه برمي‌خيزيم و با هم مي‌رقصيم و مي‌خوانيم‌. خوب بيت‌هاي دلكش مي‌خوانيم‌. از بيت‌هاي مست‌ِ صفدر و سرخوش‌.»
«هَي ي ي ي 
مه قربان‌ِ سرِ تَندور شيشتِه تو
مه قربان‌ِ سولَه‌گگ خنديدِه تو
به دل گفتم كه يك بوسه بگيرم‌
مه قربان نَكوپَسكو گفتِه تو»
«اين بازي هم خوب نيست‌. اين هم كه بي‌زدن و كوفتن نيست‌. كي طاقت چوب خوردن دارد؟ باشي بيچاره را كه مُلايعقوب يك روز تا بيگاه چوب زد. آن قدر زد كه تا يك ماه‌، پايش را به زمين مانده نمي‌توانست‌. كاش فقط زدن بود; كم‌بخت را پيش‌ِ خود خواباند و پيچه‌هاي درازش را از سرِ قهر، بيخ‌كَنَك كرد. كي طاقت دارد پيچه‌اش بَوچه‌بَوچه كَنده شود و از جايش ژاله‌ژاله خون بزند؟ تازه غيچك از كجا پيدا كنيم‌؟»
«غيچك پيدا كردن كه سخت نيست‌. به جاي غيچك يك كَنتَل مي‌گيريم كه مُلايعقوب اگر شكست‌، خيلي دل‌ِمان نسوزد. آوازِ غيچك را هم كه نايب خوب در مي‌آورد. رفت باشي سخت نيست‌. هر كس ياد دارد. اي‌او اي‌او اي‌او...»
مراد گفت‌: «نه‌. حالا جوان شده‌ايم‌. بچه نادان نيستيم كه پادشاه‌وزير بازي كنيم‌. بياييد عاشقي بازي كنيم‌. خيلي مزه دارد. پيچه‌ها را لَشم شانه مي‌كنيم و سر راه‌ِ دختر پادشاه ايستاد مي‌شويم‌. از دور كه ديديم‌، آينه به رويش مي‌اندازيم‌. خودش مي‌فهمد كه عاشقش شده‌ايم‌. قمر مي‌شود دختر پادشاه‌.»
قمر نازخندي كرد: «بيخي آدم شرم مي‌شود!» با آرنج به بغل تاجوَر زد تا شرمش را با او تقسيم كند.
نعيم‌سوك‌سوك به قمر و تاجوَر نگاه كرد و گفت‌: «اگر عاشقي بازي كنيم‌، ناز دخترها زياد مي‌شود. ما بچه‌ها بايد مِنَّت بكشيم‌. بايد پيش‌ِشان عذر و زاري كنيم‌; ولي اگر پادشاه‌وزير بازي كينم‌، آن‌ها رعيت مي‌شوند و ناز نخره نمي‌توانند. فقط جان‌ِشان بيربير مي‌لرزد و از ترس بزن و بكوب‌ِ پادشاه‌، يك سوراخ‌ِ موش را به هزار روپيه مي‌خرند.»
مراد گفت‌: «خوب عاشقي است ديگر. عاشقي ناز كشيدنش هم مزه دارد.»
«گُم كنيد اين بازي زنانه را. يك بازي مردانه كنيم‌.»
از اين بازي مردانه‌تر؟ عاشق براي رسيدن به معشوق بايد از جان گذشتگي كند. از خطرها تير شود. اژدها را بكشد، با ديو چنگ به چنگ شود. تشنگي و گرسنگي بكشد. آدم كم همت كه عاشقي نمي‌تواند.
گفتند: «خوب است‌. بازي مي‌كنيم‌. امروز عاشقي بازي مي‌كنيم‌. حالا قصة كي را بازي كنيم‌؟ ليلي و مجنون‌؟ ورقه و گلشا؟ چطور است از كتاب‌ِ اميرارسلان بازي كنيم‌؟ قمر مي‌شود فرُّخ‌لِقا.» تاجوَر نگاه حسادت‌آميزي به قمر مي‌كند. مگر چه كمي از او دارد؟
مراد گفت‌: «بياييد قصه اسماعيل خودمان را بازي كنيم كه عاشق دختر اوغان شده بود.»
گفتند: «او كه به معشوقش نرسيد. او از ترس حتي عشق خود را اظهار نتوانست‌. فقط در دل عاشق بود. عشق پنهان و يك طرفه‌.»
گفت‌: «خير است‌. ما بازي مي‌كنيم و اسماعيل را به دخترِ اوغان مي‌رسانيم‌. نامش چي بود؟ تورپيكَي‌. شفا مي‌شود اسماعيل‌; قمر هم تورپيكي‌; من هم قصه‌گو. شما هم براي‌شان دعا كنيد.»
گفتند: «خوب است‌.»
عشق اسماعيل از كجا شروع شد؟ از روزي كه خيل‌ِ اوغان‌، از طرف ارزگان آمد و در تَگَو خيمه زد. اسماعيل تورپيكَي را همان جا ديد كه روزانه مي‌آمد لب چشمه آب مي‌بُرد. مردم‌ِ تَگو آتش لگد مي‌كردند: «اوغان آمده‌! پدرلعنت رحم و مروت ندارد. حلال و حرام نمي‌گويد; مال مردم نمي‌گويد; مال غريب نمي‌گويد; زور دارد ديگر.»
موسي‌زوار با نگراني به شترهاي كلان‌كلان‌ِ اوغان‌ها نگاه مي‌كند كه خار و علف را بوته‌بوته مي‌بلعند و با خيال راحت نشخوار مي‌كنند. «اگر همين طور بچرند، دو روز ديگر دشت لُچ مي‌شود.» فقط از دور نگاه مي‌كند. اگر كمي زور داشت‌، پيش مي‌رفت و مي‌گفت‌: «برادران‌! راه‌ِ خدا نيست كه بياييد كِشت و علف مردم را بخوريد. اين‌ها بي‌صاحب نيستند. مسلماني كجا رفته‌؟»
اوغان‌ها سياه‌خيمه‌هاي‌شان را زدند و بز و گوسفند و اُشترهاي‌شان را يله كردند. گندم نمي‌گفتند، جَو نمي‌گفتند. رِشقه را به دست خود درو مي‌كردند. كي بود كه طرف‌شان چپ نگاه بتواند؟ يك سال «دنگر» را كدام ديوانه كُشت‌; بر سر مردم آتش غربال شد. مردم مي‌گويند «خير است كه كِشت را خوردند; خير است كه علف را بردند; كاش بي‌شَر از اين‌جا بروند!»
اسماعيل ديد كه تورپيكي از غژدي بيرون شد و خرامان خرامان طرف چشمه رفت‌. «چه قد و قامتي‌! چه چشم و ابرويي‌! هيچ به اوغان نمي‌مانست جوانمرگ‌! اوغان‌مردم بيني بلند و چشمان درشت دارند; ولي يخ‌چهره‌اند. اما او هم چشمان درشت و بيني بلند دارد و هم گرم‌چهره است‌.» لچك‌ِ سبزي با حاشية توپك‌زده‌، به سر داشت و پيچه‌هاي سياهش از دو طرف شقيقه‌هايش آويزان بود. چهارچهار پِنگَك‌ِ گُلدار هم به هر طرف زده بود. چه جَلّي‌! چه بَلّي‌!
مراد گفت‌: «قمر برو طرف چشمه‌، تا اسماعيل تو را ببيند و عاشقت شود. تو مثلاً تورپيكَي هستي‌.»
تورپيكي رفت طرف چشمه‌. لباسهاي رنگارنگش از قِران و بَلگك شَر مي‌زد. اسماعيل آه‌ِ سختي از دل كشيد: «حيف كه زود مي‌روند! كاش آن قدر علف اين جا بود كه براي هميشه مي‌توانستند بمانند! كاش زمين و نعمت اين جا بي‌پايان بود!»
مادرش گفته بود «هوش كن بچيم به خيل اوغان‌ها نگاه نكني‌! بد مي‌برند. هوش كن سر راه‌ِشان ايستاد نشوي‌! كوه كه رفتي‌، برو طرفهايي كه آن‌ها را ننگري‌. آن‌ها ظالم اند.»
اما تورپيكَي دل‌ِ او را برده بود. اوغان بد بود; ولي تورپيكي بد نبود. از كودكي هر وقت مادرش او را ترسانده بود، گفته بود «او بچه بنشين كه تو را پيش اوغان مي‌اندازم تا ببرد ميان سياه‌خيمه‌اش خام‌خام بخورد.» تا حالا از سياه‌خيمه‌ها مي‌ترسيد; اما حالا سياه‌خيمه نه تنها برايش ترسناك نبود; كه كعبة آمالش بود. حالا بزرگترين آرزويش رفتن در يكي از همان سياه‌خيمه‌ها بود. اما اين يك آرزوي محال بود. اسماعيل عشق تورپيكَي را فقط در دل مي‌توانست داشته باشد. خود تورپيكي هم اگر مي‌شنيد كه يك بچه هزاره عاشقش شده‌، تفنگ پدرش را مي‌گرفت و با دست خود يك تير به سر دلش مي‌زد. براي دختر اوغان ننگ بود كه يك بچه هزاره عاشقش شود. هزاره بي‌دين‌، هزاره موش خور.
مراد گفت‌: «هله اسماعيل‌! اين قدر دل دل نكن‌! برو سرِ راه دختر و علامت عاشقي بده‌. خير است كه دختر اوغان است‌. عاشقي اوغان و هزاره ندارد.»
اسماعيل موهايش را چَپَه شانه كرد و كالاي نوش را پوشيد و پشت درخت منتظر ماند. تورپيكَي كوزه به دوش آمد طرف چشمه‌. دختر نبود، محشر بود. اسماعيل آينه را مقابل آفتاب گرفت و نورش را به روي تورپيكي انداخت‌. تورپيكي هراسان به اطراف نگاه كرد. كي بود اين گستاخ‌! اسماعيل دوباره آينه انداخت‌; اما اين بار آن قدر مكث كرد تا دختر منبع‌ِ نور را تشخيص داد و اسماعيل را پشت‌ِ درخت ديد. «كسي نيست‌. يك هزاره است‌. شايد يگان ديوانه باشد.» بي‌آن كه زحمت ناسزايي به خود دهد، كوزه را پر آب كرد و رفت‌. اسماعيل به نظرش آمد كه لبخندي به او زده است‌; اما قمر انكار كرد كه «نه‌. از خشم لب گزيده‌.» شب كه اسماعيل خانه آمد، خوشحال و سردماغ بود. عجب كاري كرده بود آن روز! از مردانگي خودش خوشش آمد. آدم بايد همت بلند داشته باشد. خيلي كار شود، كشته شود.
ولي اسماعيل‌! تو هنوز بي‌عقلي‌! تو هنوز بچه‌اي و خونت آبگين است‌. مردم از اوغان امان مي‌طلبند. هر جا اوغان را ببينند، هفت فرسخ دور فرار مي‌كنند. آن وقت تو عاشق دختر اوغان مي‌شوي‌! اوغان‌ها اگر بشنوند، تو را خام قورت مي‌كنند. بچه پادشاه هفت كشور مگر همين بي‌عقلي را نكرد؟ دختران آدميزاد را ماند و رفت عاشق ملكه خدا شد. ملكه خدا هم مثل تورپيكي زيبا بود. تا بچه پادشاه در غار چشمش به او افتاد، يك دل نه صد دل عاشقش شد. ملكه خدا گفت «از اين جا برو كه الان برادرانم مي‌آيند و تو را مي‌خورند.» گفت «من عاشقت شده‌ام‌. چطور مي‌توانم از اين جا بروم‌؟» ملكه خدا از اين حرف خيلي خوشش آمد. كسي پيدا شده بود كه مهرش را به دل بسته بود. گفت‌: «حالا تو برو بيرون غار. وقتي برادرانم آمدند و سرِ نان نشستند، من يك كاسه آب به دل‌ِ دروازه مي‌پاشم‌. وقتي صداي شَرب‌ِ آب را شنيدي‌، وارد شو. سرِ نان كه باشند، تو را غرض نمي‌گيرند.» بچه پادشاه رفت بيرون غار و در پشت سنگي پنهان شد. ديد هفت ديو زبردست آمدند. شاخ‌ها پيچ‌پيچ و نيش‌ها دراز. فوراً هر طرف بو كشيدند و بدبينانه به خواهرشان نگاه كردند: «بوي بوي آدميزاد!بوي بوي آدميزاد!» دختر گفت «ديوانه شده‌ايد؟ آدميزاد كجا و اين جا كجا؟» گفتند «پس زود نان بياور كه خيلي گرسنه‌ايم‌.» دختر نان پيش شان گذاشت و يك كاسه آب به دل‌ِ دروازه پاشيد. بچه پادشاه كه صداي شَرب‌ِ آب را شنيد، وارد شد و سلام كرد. ديوها گفتند «حق سلامت نبودي‌، لقمه خامم مي‌شدي / طعام به پيشم نبودي فداي نامم مي‌شدي‌. بيا نان بخور!»
اسماعيل گفت‌: «من هم فردا مي‌روم ميان سياه‌خيمه‌شان‌. سر نان مي‌روم كه به احترام نان مرا نكشند. ولي پيش از رفتن بايد با دختر حرف بزنم‌. بچة پادشاه و ملكة خدا هم حرف زده بودند.»
فردا باز موهايش را لَشم شانه كرد و خاك پيراهن و تنبانش را تكاند و چشم به سياه‌خيمه‌ها نشست‌. وقتي تورپيكي طرف چشمه آمد، دلش را كُل كرد و راهش را گرفت‌. گفت‌: «تو خيلي زيبايي‌...! زيبايي‌ات دلم را برده‌... عاشقت شده‌ام‌.»
دختر بَدبَد نگاه كرد. «برو گم شو! هزارة كافر!»
«كجا گم شوم وقتي تو اين جا هستي‌؟ دل اين هزارة كافر بالايت رفته‌.»
«گفتم برو! هيچ هزاره‌اي نمي‌تواند عاشق دختر اوغان شود.»
گفت‌: «حالا كه من شده‌ام‌. تو چه مي‌گويي‌؟»
دختر اوغان كوزه را در آب گرفت و گفت‌: «مگر از جان خود سير آمده‌اي‌؟ خَپ و چُپ برو كه كس خبر نشود. سرِ يك تير خلاصت مي‌كنند.»
گفت‌: «مي‌دانم كه مي‌كشند. اما چطور از تو دل بكنم‌؟ تو اگر راضي به كشتنم هستي‌، جانم چه قابل دارد!»
دختر چين به ابرو انداخت‌: «گفتم برو. تا رسوايي بالا نشده برو.»
«مي‌روم‌، تا آخر دنيا هم مي‌روم‌، اما به شرطي كه تو با من باشي‌. باور كن كه تو همه چيزم شده‌اي‌.»
دختر فكري شد: «چه حرفهاي خوبي مي‌زند! چه عاشقانه‌! هزاره و عشق‌! هزاره و دلدادگي‌!» به اسماعيل نگاه كرد. جوان بود و رشيد. شور عشق از برق چشمانش مي‌تراويد. دل تورپيكَي سُست شد. كوزه از دستش خطا خورد و در مسير آب غلتان غلتان رفت‌. اسماعيل ميان آب دويد و كوزه را گرفت‌. آبش را با عطش روي سرش خالي كرد. چه سرد و دلكش بود! تسكيني بر وجود آتش گرفته‌اش‌. سر تا قدمش تر شده بود و آب از نوك بيني و سر چانه‌اش مي‌چكيد. كوزه را از نو پر كرد و به دست دختر داد. دختر كوزه را گرفت و بي‌آن كه چيزي بگويد رفت‌. اولين گام را كه برداشت احساس كرد ميان گِل راه مي‌رود. براي يك دختر كوهستان كه مدام در حركت بود، سبگ‌تر از پا چيزي نبود. اما آن لحظه پاهايش به اندازه تمام عالم سنگين شده بود. چند قدم را به زور برداشت و ديد نفسش به سختي بالا مي‌آيد. ايستاد و كوزه را به زمين گذاشت‌. چند بار مثل كسي كه هوا كم آورده باشد، نفس عميق كشيد. بعد گردن‌بندي را كه هميشه به گردن داشت و بهش خو كرده بود از گردن در آورد. حس كرد سبك‌تر شده است‌. گردن‌بند را در مشتش جمع كرد و مُهرهايش را كه سنگ‌هاي رنگي سيقل‌خورده بودند زير انگشتانش فشرد. چه سخت و سنگين بودند. فكر كرد كه ديگر نمي‌تواند آن‌ها را به گردن بياويزد. پشت سرش نگاه كرد. هنوز اسماعيل ميان چشمه ايستاده بود و شوق‌مندانه او را تماشا مي‌كرد. پيش از آن كه راه نفسش بند بيايد، گردن‌بند را به سوي اسماعيل پرتاب كرد و كوزه را به دوش گرفت‌.
قمر گفت‌: «يك وقت به پايم گپ جور نشود؟»
مراد گفت‌: «راستي كه نيست‌; بازي است‌. تازه اگر شفا خواست دستت را در دستش بگيري نبايد چيزي بگويي‌. اگر هم خواستي چيزي بگويي‌، بگو اين عشق را فراموش كن‌. من و تو از دو قومي هستيم كه هرگز به هم نمي‌رسند. شفا آن وقت مي‌گويد اگر تو بخواهي مي‌رسيم‌. تو بگو خواستن من و تو مهم نيست‌; رسم اين است‌.»
اسماعيل دست خود را روي سينه‌اش گذاشت و گفت «ولي اگر تو بخواهي مي‌شود. من آن قدر غيرت دارم كه تو را نان بدهم‌. آن قدر ننگ دارم كه پاي عشقت ايستاد شوم‌. آن وقت اولادمان ديگر مشكل من و تو را نخواهند داشت‌. آن‌ها هم اوغان خواهند بود و هم هزاره‌. بيا هر دو فرار كنيم‌. برويم جايي كه هيچ كس ما را پيدا نكند. برويم كابل‌.»
دختر گفت‌: «زياد اين جا ايستاد نشو. برو كه يگان شري نخيزد.»
گفت‌: «مي‌روم‌; ولي دلم پيش توست‌.»
دختر دلش باغ‌باغ شد. هر چه كوشيد، نتوانست لبخندش را پنهان كند.
ولي اين يك قصة دروغ است‌. هيچ وقت يك دختر اوغان‌، عشق يك بچة هزاره را قبول نمي‌كند. دختر هزاره هم عشق يك بچة اوغان را قبول نمي‌كند. آن اوغانهايي كه زن‌ِ هزاره دارند، عاشق‌شان نشده‌اند. آن‌ها را يا در جنگ اسير گرفته يا كنيز خريده‌اند. بچة پادشاه هم وقتي به ديوها گفت عاشق خواهرتان شده‌ام‌، چشم ديوها تاس‌ِ خون شد و موهاي‌شان تيغ كشيد. يكي گفت من او را سر سيخ كباب مي‌كنم‌. يكي گفت من ته قوغ مي‌گذارم‌. يكي گفت من زير پلو مي‌خورم‌. يكي گفت من خام مي‌خورم‌. همو حمله كرد و بچة پادشاه را خام خورد.
نه اين قصه هم دروغ است‌. دختر به برادرانش گفت نكشيد. خونش به گردن تان مي‌شود. يك شرط پيش پايش بگذاريد كه انجام داده نتواند. شرط گذاشتند. بچة پادشاه شرط را انجام داد و دختر را گرفت‌.
مراد گفت‌: «دل آدم به اسماعيل بيچاره مي‌سوزد. از عشق‌ِ دخترِ اوغان ديوانه شد. كاش دختر اوغان از عشق او خبر مي‌شدي‌! اسماعيل بي‌غيرت‌، از ترس‌، نزديك‌ِ دختر رفته نتوانسته بود. يك كلام حرف همراهش نزده بود. فقط از دور ديده بود و از عشقش سوخته بود. اگر مي‌رفت همراهش حرف مي‌زد، شايد قبول مي‌كرد. اسماعيل آن وقت‌ها بدقواره نبود. تن و توش داشت‌. رنگ و روي داشت‌. بچه مالك بود ديگر. حالا است كه بيچاره از كار رفته‌. خدا از دختر اوغان بگيرد!»
فردا باز هم دختر لب چشمه آمد. گفت‌: «هوشت باشد. ديروز كسي چغولي كرده‌. ديشب پدرم تفنگش را گرفت و از من پرسيد كه با كي گپ زده‌ام‌. من گفتم دروغ است‌. گفت تو را به حرف دروغ هم مي‌كشم‌.»
اسماعيل گفت‌: «تفنگ پدرت هيچ گاه عشق تو را از دلم بيرون نمي‌تواند. از ديروز كه با تو حرف زده‌ام‌، يك سره آتش لگد مي‌كنم‌. باز مي‌گويم بيا برويم‌. تو هم در اين سياه‌خيمه خوشبخت نمي‌شوي‌. فردا پدرت مي‌زند كسي را مي‌كشد و تو را خون‌بها مي‌دهد. بيا برويم كابل‌. آن جا شهر است‌. مردمش دانايند. پشت اين گپ‌ها نمي‌گردند. من و تو هم گوشه‌اي زندگي مي‌كنيم‌. خدا مهربان است‌.»
دختر گفت‌: «اگر پيداي‌مان كنند چه‌؟ هم مرا مي‌كشد، هم تورا.»
اسماعيل گفت‌: «من امشب دو اسپ تهيه مي‌كنم و بيرون آبادي منتظرت مي‌مانم‌. وقتي همه خواب رفتند، بيا كه فرار كنيم‌.»
مراد گفت‌: «امان و رجب اسپ مي‌شوند.»
گفتند: «يعني ما را سوار مي‌شوند؟»
گفت‌: «نه‌. فقط افسار به گردن تان مي‌اندازند. شما پيش پيش مي‌دويد و آن‌ها از دنبالتان‌.» دستار كهنه‌اش را از سر گرفت و به كردن رجب و امان انداخت‌. گفت‌: «حالا صبر كنيد تا شب شود.»

تورپيكي فكر كرد كه خود را به دردِسر نخواهد انداخت‌. يك بچة هزاره كه عاشقش شده‌، شده‌. چند روز ديگر از اين جا مي‌روند و همه چيز فراموش مي‌شود. ديگر به اسماعيل فكر نمي‌كرد. رفت گوسفندان‌شان را كه خوب علف خورده بودند و پستانهاي‌شان پر شير شده بودند، بدوشد. ظرفي را زير پستانهاي سنگين‌شان گذاشت و شير بَژبَژ ريخت‌. «اين شيرها از كجا شده‌اند؟ از زمين‌هاي هزاره‌ها; از علفهايي كه صاحبان‌شان با صد خون دل بار آورده‌اند و به آن‌اميد بسته‌اند. الان گوسفندان آن‌ها پستانهاي‌شان خشك است‌. چرا هزاره‌ها اين قدر بَد اند؟ چون چشمان تنگ و بيني پُچوك دارند. چون بدقواره‌اند. ولي اسماعيل كه بدقواره نيست‌. چشمانش تنگ تَرَك است‌; ولي جذاب است‌. مرد است و مردانگي دارد. حاضر است در راه عشقش جان بدهد.» شيرها بَژبَژ مي‌ريزد و ظرف‌ها پُر مي‌شود. تورپيكي با آن كه تصميم گرفته بود به اسماعيل نينديشد، به او مي‌انديشد. اگر با او فرار كند، آبادي خراب مي‌شود. اول پدر و برادرانش تفنگ مي‌گيرند و زن و مرد را در يك سوراخ موش جمع مي‌كنند; بعد نفر از حكومت مي‌آيد و سيخ داغ‌شان مي‌كند. «دختر اوغان را چه كرده‌ايد؟ كجا كشته‌ايد؟ جنازه‌اش را نشان بدهيد. اگر راست مي‌گوييد كه نكشته‌ايد، زود پيدايش كنيد! هيچ مهلت نداريد!»
«نه‌! هيچ اتفاقي نخواهد افتاد. گوسفندان ما چاق خواهند شد و سينه‌هاي‌شان پر شير. چند روز ديگر بي‌دردِسر خواهيم رفت‌; گويا اسماعيلي در دنيا وجود نداد.»
شب كه سر بر بالش گذاشت‌، خوابش نبرد. به فكر اسماعيل رفت‌. يادش آمد كه او را به زيبايي ستوده بود. گفته بود در راه عشقش جان خواهد داد. هيچ بچة اوغاني تا حالا اين حرف‌ها را برايش نگفته بود. اين حرف‌ها چقدر شيرين بود! ماگه را كه شوهر داده بودند، پيش از شب زفاف شوهرش را نديده بود. تا حالا هم كه صاحب دو اولاد شده بودند، با او حرف نزده بود. در شأن يك مرد اوغان نيست كه با زن حرف بزند. زن كه عقل و غيرت ندارد. زن جنگ نمي‌تواند. زن موجب ننگ و رسوايي است‌. همين زنان‌ِ هزاره كه هزاران نفرشان اسير و كنيز شدند، اگر مرد بودند، به خانه دشمن بُرده نمي‌شدند.
گوش به ديوار خيمه چسپاند. باد مي‌آمد و صداي نفسهاي اسماعيل را مي‌آورد. «او الان با دو اسپ منتظر است‌. اسپ‌هاي تيزرفتاري كه مي‌توانند آن‌ها را به شهر كابل برسانند. جايي كه موتَر است‌، طياره است‌، مكتب و شفاخانه است‌.» چشمانش را بست و سعي كرد خوابش ببرد; اما خواب چنان ازش گريخته بود كه گويا هيچ‌گاه با چشمانش آشنا نبوده است‌. گويا هر چه خواب بود، در چشمان پدرش رفته بود كه رؤياي پادشاهي مي‌ديد و خرناسش گوش عالم را كر مي‌كرد. بلند شد و آرام دامن خيمه را بالا زد. تاريك بود و ماه نبود; فقط يك ستاره ديده مي‌شد كه معلوم نبود از چه فاصله‌اي سوسو مي‌زند. اما از وراي آن تاريكي اسماعيل را مي‌ديد كه با دو اسپ راهوار انتظارش را مي‌كشد. چقدر خوب است كه چشمي انتظار آدم را بكشد! چقدر خوب است كه دلي براي آدم بتپد! چقدر بد است كه آدم دلي را بشكند! چقدر اسماعيل را مي‌شناخت‌! چقدر با او يگانه بود! چقدر دلش برايش تنگ شده بود! شاهزاده‌اي را كه هميشه انتظارش را مي‌كشيد. مرد رؤياهايش‌. پس چرا معطل بود؟ چرا زير سياه‌خيمه مانده بود؟ چرا افسون خرناس پدر شده بود؟ نه‌; معطلي روا نبود. آرام خود را از زير خيمه بيرون خزاند. دستانش خالي بود. نه بقچه‌اي‌، نه زيورآلاتي‌. همه چيزش آن سوي تاريكي بود. اول آهسته آهسته و پاورچين پاورچين رفت‌. سپس با تمام توان دويد; مثل دونده‌اي كه اگر يك لحظه سُستي كند، بازنده مي‌شود. وقتي به اسماعيل رسيد، نفسش بريده بود قلبش بي‌شمار مي‌زد. تاريك بود و كس نديد كه به آغوش هم رفتند يا نه‌; ولي به سرعت برق بر اسپ‌ها نشستند و به تندي باد رفتند.
رجب و امان كه اسپ بودند، دويدند. قمر و شفا هم افسارشان را محكم گرفته بودند و از پس‌شان مي‌دويدند. دره‌ها را دويدند، كوه‌ها را دويدند، پائين دويدند، بالا دويدند. آن قدر دويدند كه از نفس افتادند. گفتند: «بس است ديگر. حالا حتماً به كابل رسيده‌اند.» خسته و كوفته روي زمين افتادند.
مراد گفت‌: «خوب‌! اگر آن‌ها به هم رسيدند يا نرسيدند، خدا ما و شما را به مرادِ دل مان برساند!»
گفتند: «عروسي چه مي‌شود؟»
قمر گفت‌: «عروسي را كه نمي‌شود بازي كرد.»
مراد گفت‌: «عاشق و معشوق كه عروسي نمي‌خواهند. آن‌ها از هم خواستگاري نكردند كه عروسي كنند. آن‌ها دلداده بودند.»
بازي تمام شد. همه احساس خوبي داشتند. چه خوب شد كه اسماعيل بيچاره به مرادِ دلش رسيد!
q
فردا كه بچه‌ها دوباره به كوه آمدند، شفا از پشت سنگ‌، قمر را ديد كه خرامان خرامان مي‌آمد. چه خوش قواره شده بود بلا! دستمال‌ِ نُه‌گُله روي سر انداخته بود و از زير آن چشمانش برق مي‌زد. «آيا روزهاي پيش هم اين قدر زيبا بود؟!»
شفا آينه‌اش را طرف خورشيد گرفت و نور باريكي به روي قمر انداخت‌. قمر شفا را پشت سنگ ديد. گفت‌: «چه كار مي‌كني‌؟ مگر بازي‌، ديروز تمام نشد؟»
شفا گفت‌: «چرا. بازي تمام شد; ولي اين ديگر بازي نيست‌.»
قمر از شرم‌، سرخ شد.




۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

نقد داستان ساعت استراحت


سفید و سیاه

نگاهی به داستان ساعت استراحت
داستانی از جیمز لانگستون هیوز

زمانی که نخستین مخلوطی از سیاه- سفید، اوباما رییس جمهور امریکا شد تاییدی دیگری بود به ماهیت لیبرال­دموکراسی غربی. بی­شک لیبرال­دموکراسی غربی تا اینجا خوب آمده بود. اینکه یک نیمه سیاه- نیمه سفید مرد اول امریکا شده بود مدیون این نوع از دموکراسی بود. این موفقیت ذهنیتِ فرا نژادی انسان امریکایی هم بود. این ثابت کرد که این گذار تاریخی با موفقیت صورت گرفته است.
اینجا اما عبدالله یک نیمه پشتون- نیمه تاجیک نتوانست رییس جمهور شود. شاید به این خاطر که در اینجا لبیرال دموکراسی خوب عمل نکرده است. در این وضعیت، ریاست جمهوری غیر از این دو قوم چه زمانی اتفاق خواهد افتاد؟ در امریکا حالا بعد از این گذار تاریخی می­توان ریاست جمهوری انسان سرخ بومی را هم دید. اما در افغانستان این گذار تاریخی چگونه صورت خواهد گرفت؟ این چیزی است که به این زودی­ها بعید به نظر می­آید.    
«تاریخ امریکا بعنوان یک کشور به کمابیش چهارصد سال باز می‌گردد، کما اینکه روز استقلال رسمی امریکا در سال ۱۷۷۶ بود. اما امریکا بعنوان یک زیستگاه بشری قدمت بسیار بیشتری دارد.»[۱]
اما امریکا یک کشور تازه کشف شده توسط انسان سفید بادار و برده سیاه نبود. در این بین انسان سرخ بومی که قدامت ده­ها هزار ساله در این کشور داشته نادیده گرفته شده است. اینجا سهم انسان بومی از قدرت چه بوده است؟ این وضعیت در مورد افغانستان هم صادق است زمانی که در راس هرم قدرت، یک و در غایت دو گروه قومی قرار داشته سهم دیگران در این بین چه بوده است؟ انسانی که پیش از ورود مهاجران آریایی در این جغرافیا بوده به مرور از ساختار قدرت رانده شده است. این چیزی است که بر سر انسان بومی امریکا هم آمد.   
«نخستین انسان­هایی که به قاره امریکا رسیدند، بخشی از موج مردمانی بودند که به آرامی از آفریقا گذر کرده به قاره‌های دیگر رفته بودند. پاره‌ای از این مردمان حدود یکصد هزار سال پیش ابتدا به آسیا و اروپا مهاجرت کردند. زمانی گروه‌های اندکی از همین مردمان به اقیانوس آرام رسیدند و حتی از اقیانوس نیز گذشتند خود را به استرالیا رساندند. سرانجام در حدود ۱۴٬۰۰۰ سال پیش به روایتی ۲۵٬۰۰۰ سال پیش) از آسیا و از راه آنچه امروز تنگه برینگ نامیده می‌شود به قاره آمریکا وارد شدند. از این نخستین آمریکاییان سنگ‌نگاره‌ها و گورستان‌ها و برخی اشیا دیگر بجا مانده‌است. بومیان و سرخ‌پوستان بتدریج به درجات مختلف تکامل اجتماعی و فرهنگی رسیدند و نتیجه آن پدید آوردن تمدن‌هایی بود که در اوج شکوفایی به عالی‌ترین مدارج تمدن باستانی نایل شدند. این تمدن‌ها، مایا، تول تک‌ها، آزتک‌ها، اینکاها نام داشتند.»[2]    
حالا در مورد این تمدنها فعل ماضی به کار می­رود. و انسان متعلق به این تمدنها کاملا از گردونه قدرت پس زده شده است. وقتی سفید و سیاه بر سر تصاحب قدرت بیشتر چانه می­زنند جایگاه کمرنگ انسان بومی آشکار می­شود.
چرا که مهاجمان و مهاجران اروپایی حالا همه کاره اند. در این بین گوشه­چشمی هم به سیاه افریقایی دارند که زمانی به عنوان برده با خود آورده بودند. و حالا وضع به گونه­ای است که گویی انسان اروپایی همه کاره­ی این کشور است. چرا که او جغرافیایی را که از صد هزار سال به اینسو زیستگاه انسان بومی بوده است کشف کرده است! حالا بعد از چهار صد سال از حاکمیت، سهمی هم به سیاه قایل است.   
«اگرچه گفته می‌شود که مردمان شمال اروپا مانند وایکینگ‌ها بارها به سواحل شرقی امریکا آمده بودند ولی موج مهاجرت اروپایی‌ها، پس از سفر کریستف کلمب از کشور پرتغال به این قاره آغاز شد. در سال‌های ۱۶۰۰ به تدریج گروه‌های اروپاییان به قاره جدید آمده و در آنجا زندگی تازه‌ای را شروع کردند.»[3]
سرزمینی با قدامت صد هزار ساله حالا میان مهاجران اروپایی تقسیم شده است. این شاید بد ترین وضعیت برای  یک سرزمین باشد که اینگونه میان تازه وارد­ها تقسیم می­گردد. به اینگونه «اسپانیایی‌ها در منطقه فلوریدای امروز ساکن شدند .بریتانیایی‌ها شهر جیمز تاون در ویرجینیای امروز را آباد کردند، هالندی‌ها نیو آمستردام را که اکنون نیویورک خوانده می‌شود، ساختند و فرانسوی‌ها نیز در ایالت جنوبی لوئیزیانا و اطراف رودخانه می‌سی سی پی ساکن شدند.»[4]
بعد از این اگر جنگی هم است بیشتر بین انسان مهاجم و مهاجر اروپایی است. حتا جنگهای داخلی امریکا در جنوب این کشور هم که به لغو برده داری انجامید بین انسان اروپایی زمیندار از یکسو و مخالفان برده داری بود. در این زمان بود که «مناطق مختلف شرقی آمریکا چند بار بین قدرت‌های بزرگ اروپایی دست به دست شد. مهاجران بریتانیایی در بخش‌های زیادی از سرزمین جدید مستقر شدند و این بخش‌ها به‌صورت مستعمرهٔ بریتانیا اداره می‌شد. نبردهایی نیز بین مهاجران اروپایی و مردمان بومی آمریکا بر سر مالکیت زمین در می‌گرفت. قسمت بزرگی از سرزمین‌های شرقی قاره آمریکا مستعمره بریتانیا بود و تجار بریتانیایی با استفاده از نیروی کار رایگان بردگان آفریقایی از طریق بندرهای غربی این کشور مثل منچستر و گلاسگو و لیورپول سیستم تجاری بسیار پرسود و بی سابقه‌ای ایجاد کردند.»[5]  
ارباب حالا جایش را به رییس داده است و برده به گارسن. اما این پایان کار نیست. چرا که بعدا می­بینیم برده تا جایگاه رییس هم بالا می­آید. حالا او رییس است. این چیزی است که در داستان نیست. چرا که سن نویسنده آن به ریاست سیاه قد نخورده است. بالاترین موقعیت اجتماعی سیاه در آن زمان مارشالی و برنده جایزه نوبل است.
اما بحث سفید و سیاه فراتر از این هم است. اینکه یک نوع سیاه نیست. آری! به اندازه تمام کشورهای افریقایی و تمام قاره­ها سیاه است. پس اصطلاح سیاه، یک امر کلی است و هویت خاصی نیست. اما موضوع دیگر در اینجا این است که سیاه کارکرد سفید و سفید، کارکرد سیاه دارد. چیزی خاکستری هم اگر در این بین وجود دارد به چشم نمی­آید.
هارلم در اینجا متعلق به سیاه است. جایی که سیاه کاری­هایی کمتری صورت می­گیرد. و جایی که همه چیز در سطح پایین آن است. حتا جرم و جنایت. و جرم و جنایت بزرگ در بیرون از هارلم شاید در فلوریدا، ویرجینیا، نیویورک، لوئیزیانا، اطراف رودخانه می سی سی پی و.... و این سیاه کارهایی از نوع بزرگتر آن است.