۱۳۹۰ خرداد ۱۰, سه‌شنبه

جلسه نقد داستان عصر آدینه 1/11/1389 جلسه: (58)


آقای شاعر، آقای عکاس

حسینعلی کریمی
ویرایش: قاموس

باز هم به همه شما خوش آمد می­گویم و حالا یک شعر متفاوت می­شنویم.
 آقای شاعر در میان تشویق و سکوت حاضرین در جایگاه قرار می­گیرد. گلویش را صاف می­کند و زل می­زند توی چشم­های من، صداها در اطرف آقای شاعر می­میرند. گوشهای حاضرین تیز می شوند . آقای شاعر شروع می­کند به شعر خواندن. از مفهوم بند اول و دوم و سوم چیزی نمی فهمم ولی به نظرم می­رسد از آن نوع شعرهای اعتراضی­ست. دامنه اعتراض­ها به رئیس جمهور که می­رسد، نور دوربین آقای عکاس به چشمش می­خورد. اقای شاعر خیلی خونسرد بند بعدی شعرش را می­خواند. زن تبدیل به خدا می­شود و دستهای ­آقای شاعر بی­وزن می­شوند و با کلام او ریتم پیدا می­کنند. آقای عکاس سمت چپ او می­رود تا بتواند حرکات دستش  را بهتر ثبت کند. حالت دوربین را تغییر می­دهد و زوم کننده دوربین را می­چرخاند و تلاش می­کند تندتر از گذشته عکس بگیرد. دختران کابلی با نیروهای ناتو هم­بستر می­شوند و صورت آقای شاعر زیر نور رنگ روشنی به خودش می­گیرد. ­آقای عکاس پروانه وار اطراف آقای شاعر می­چرخد تا هیچ زاویه­ای از نگاه دوربین او خالی نماند. خودش را پشت­سر ­آقای شاعر قرار می­دهد تا معلوم شود ایشان برای چه جماعت انبوه و با شکوهی شعر می­خوانده. خدا خدا می­کنم که آقای عکاس طوری عکس بگیرد که وقتی کسی آن را می­بیند اتفاقی من هم در آ­ن عکس دیده شوم. یکی از آخر سالن برای آقای شاعر هورا می­کشد و بقیه برای تایید او نامنظم دست می­زنند و آفرین  و به­به می­گویند. آقای شاعر به وجد می­آید. صدایش را صاف می­کند و دستش می­دود میان موهایش و من بدنم مور مور می­شود از اینکه کسی پیدا نشده تا بطری آبی جلوی ­آقای شاعر بگذارد. آقای شاعر آزادی همجنس بازان را توی مغزم داد می­کشد. من دلم برای همجنسبازان زن می­سوزد. ­­آقای عکاس کم مانده که روی زمین دراز بکشد و از ­آقای شاعر عکس بگیرد. عشق میان گرد و خاک­های کابل دفن می­شود و من ناخوداگاه یاد صفیه می­افتم که احتمالا الان کنار سواحل گرم استرالیا در حال گرفتن حمام ­آفتاب است. بدنم داغ داغ می­شود و دلم می­خواهد برای ­آقای شاعر هورا بکشم ولی صدایم یاری نمی­کند. آقای عکاس زوم کننده دوربین را می­چرخاند و به نظرم می­رسد که صورت آقای شاعر نور باران می­شود. آقای شاعر چشمهایش را می­بندد و به جنگ فحش­های رکیک می­دهد. قومندانان و مجاهدان راه خدا به یکدیگر لبخند می­زنند و پیک هایشان را بالا می­برند. با قومندانان و مجاهدان راه خدا بی­وزن می­شوم. جسمم با صدای ­آقای شاعر از پنجره­های سالن به هوا می­رود. میان گرد و خاک و دود ماشین­های کورولا روی شهر کابل دست به دست می­شوم. از قلقلک جابجایی میان گرد و خاک و دود ماشین­های کورولا خوشم می­آید. آقای عکاس موبایلش زنگ می­خورد. هر بار که چشم می­گوید سرش به علامت تایید خم و راست می­شود. خودش را میان جمعیت می­رساند. آقای شاعر را دوباره هدف قرار می­دهد. نور دوربینش آنقدرها نیست که بتواند صورت آقای شاعر را مثل چند دقیقه قبل نورانی کند. آقای شاعر دوباره توی مغزمان فریاد می­زند نمیر برای کسی و زنده بمان برای خودت. همه هورا می­کشند و دستها منظم آقای شاعر را تشویق می­کنند. آقای شاعر چشمهایش را به آرامی باز می­کند. شاخه گلی از میان سر و صدای دستها پیش پایش به زمین می­نشیند. آقای شاعر به حاضرین لبخند می­زند و همه را می­بوسد. من از اینکه موبایل اختراع شده و باعث شد که آقای عکاس برود و این لحظات را ثبت نکند حرصم می­گیرد و دلم می­خواهد خفه­اش کنم. آقای شاعر میان سر و صدا و تشویق دستها گم می­شود و من چقدر دلم می­خواست زنگ تلفن آقای عکاس به صدا در نمی­آمد تا می­توانستم الان در حالی­که دسته گلم را تقدیم آقای شاعر می­کردم با او عکس یادگاری می­گرفتم.

نقد داستان یک روز دیگر


زندگی به این تلخی

نگاهی به داستان یک­روز دیگر
داستانی از امید حق­بین
قاسم قاموس

روایت یک خطی داستان در زمان حال و آینده پی­گیری شده است. به­این صورت داستان در زمان حال آغاز می­یابد و در زمان آینده به پایان می­رسد. داستان در دو اپیزود حال و آینده روایت شده است. اما بار اصلی داستان روی زمان حال است.
داستان به این نوع و با این شکل و شیوه روایت، ساده و فاقد هرگونه پیچیدگی است. تمام تلاش نویسنده به این بوده است که آنچه را در ذهن دارد به خواننده منتقل کند. شاید به همین خاطر بوده است که این شیوه روایت را برگزیده است. به­هر روی، یک روز دیگر، ما را به درون دنیای نویسنده­ای می­برد که خواسته است اینگونه به پیرامون­اش نگاه کند.
به این خاطر به سراغ بیان متفاوت از روایت رفته است که نگاه مدرن به داستان است. این نگاه مدرن نه رویکرد به مدرنیسم که ارایه متفاوت از موضوعی است که دستمایه داستان قرار گرفته است. اینجا واقعیت، وارونه جلوه داده شده است و به همین خاطر از طنز استفاده شده است. اینجا به شکل خوبی از طنز استفاده شده است.
این طنز می­تواند تا حد یک طنز تلخ باشد. چرا که واقعیتی را کاملا وارونه بیان کرده است. این واقعیت وارونه، زیبایی است که پدیده­ی نفرت­انگیز در جامعه است. اینجا زیبایی و زشتی دو پدیده­ی است که در برابر هم قرار گرفته است. این رویارویی البته چیز طبیعی است که همواره به عنوان یک واقعیت وجود داشته است. چون خدا و شیطان، اهورا و اهریمن، خیر و شر، سپید و سیاه و پدیده­های دیگری از این دست.  
اینگونه نگاه به جهان، در کافکا هم وجود دارد. نمی­گویم تاثیر پذیری چرا که نویسنده شاید چیزی از کافکا نخوانده است. اما شاید همگرایی در اندیشه. این چیزی است که در "یک روز دیگر" و "من پر از دردم" یافتم. در این دو داستان به خوبی می­توان رگه­هایی از اعتراض به آنچه وجود دارد و ارزشهای پذیرفته شده اجتماعی شده است را یافت و احساس کرد.
با این تفاوت که در "یک روز دیگر"، زیبایی به سخره گرفته شده است و زشتی ارزش است که در قالب طنز بیان شده است. اما در "من پر از دردم"، زیبایی ارزش است و زشتی، نکوهیده. اما وجه مشترک این دو، اعتراض به نگاه جامعه است که تا سرحد سرخوردگی پیش رفته است.
براستی این همه سرخوردگی از چه چیزی ناشی شده است؟ وقتی کافکا در "جلو قانون" قانون را به شکل سمبولیک به طنز می­کشد و به سخره می­گیرد و حق­بین در "یک روزدیگر" زیبایی را، دغدغه ذهنی نویسنده در این دو جغرافیا را می­توان پی­گرفت. این یعنی نگاه نویسنده به آنچه در جغرافیای او وجود دارد و موضوعی برای پرداخت برای نویسنده شده است.
نقش مذهب در اینجا برجسته است. این برجستگی باگذشت زمان بیشتر شده است. اما این برجستگی بیشتر از آنکه برخاسته از تعقل و خرد باشد ناشی از عادت است و با بالا رفتن سن شخصیت، پخته­تر شده است. و حالا بعد از دو نسل، بصیرت صابر زاده، در سده آینده روزش را با نماز آغاز می­کند. آنگونه که صابر، پدر بزرگ بصیرت هم روزش را در سده گذشته با نماز آغاز می کند با اینکه کودکی بیش نیست.  
"یک روز دیگر" خواسته است بگوید اینجا زیبایی یعنی همه چیز. و همه چیز یعنی زیبایی. به همین خاطر از سوی نویسنده سلاخی شده و به صلیب کشیده شده است.  
مشکل داستان اما در کجاست؟ شخصیت­پردازی در این داستان با مشکلی به نام عدم پرداخت خوب روبه­رو است. شخصیت در این داستان می­بایست با عملکرد اش زشت را زیبا و زیبا زشت نشان بدهد. وارونه جلوه دادن واقعیت در اینجا کار شخصیت های داستان در دو اپیزود بوده است. صابر البته در این زمینه تا حدودی موفق است. اما بصیرت این موفقیت را نداشته است.
عنصر دیگری که در اینجا می­لنگد فضا­سازی است. عنصر فضاسازی در این داستان ضعیف عملکرده است. شاید نویسنده خواسته است داستانی بدون آدرس مشخص داشته باشد. اما این به این معنی نیست که فضایی که داستان در آن واقع شده است خوب پرداخت نشود.
در ماکوندوی مارکز همه چیز طبیعی به نظر می­آید با اینکه این جغرافیا ساخته و پرداخته ذهن مارکز است و واقعیتی به نام این جغرافیا وجود ندارد.
حال وقتی قرار است در جغرافیایی، زشت زیبا و زیبا زشت جلوه کند و خواننده هم این وضعیت را بپذیرد و باور کند، این جغرافیا می­بایست خیلی طبیعی به نظر آید. اینجا این فضای وقوع داستان است که این خواسته را برآورده می­سازد. به این صورت می­توان یک روز دیگر را داستانی با شخصیت و فضای خوب خواند و به خاطر سپرد. این در صورتی ممکن است که شخصیت و فضای آن خوب پرداخت شده باشد.  
مقدمه داستان بدون اینکه به موضوع اصلی بپردازد طولانی شده است. این­گونه مقدمه طولانی خواننده را از تعقیب داستان باز می­دارد و از ضعف داستان به شمار می­آید . موضوع اصلی داستان می­بایست در مقدمه آورده شود.
در خانواده صابر کسانی دیگری غیر از مادر و پدر او هم هستند اما در هیچ جایی از آنها چیزی گفته نشده است. آنجا که صابر میگوید: "همه از برگشت پدر خانواده خوشحال بودند."... "آنشب حتی یک نفر هم از خودش نپرسید "صابر کجاست؟"
داستان از انسجام موضوعی خوبی برخوردار است و دچار پراکنده­گویی نشده است. اما این انسجام نتوانسته است به چرایی و باورپذیری زشت بودن پدیده زیبایی در جامعه کمک کند. در غایت برای خوانند این پرسش بدون پاسخ می­ماند که پدیده زیبایی چرا در جامعه زشت است و زشت زیبا؟ شاید به این خاطر که یافتن پاسخ را به خواننده واگذاشته است. اما این نکته را باید در نظر داشت که چرایی این وضعیت برای خواننده مهم است. داستان می­بایست به این مهم بپردازد که چرا چنین وضعیتی پیش آمده است؟ این وضعیت ناشی از چه چیزی است؟ شاید داستان نخواهد به این چیزها پاسخ گوید. اما می­بایست به وضعیت پیش آمده تا حد باور پذیری خواننده بپردازد. این چیزی است که خواننده از داستان انتظار دارد.

جلسه نقد داستان عصر آدینه 24/10/1389 جلسه( 57)


یک روز دیگر
امید حق­بین
کابل - سال هزار و سیصد و اندی.
صابر با صدای مادر از خواب بیدار شد اما دقیقا نفهمید که مادر چه جمله­ای را گفته است، فقط همین قدر می­دانست که با صدای او از خواب بیدار شده است. از میان تمام آن چیزی که مادر گفته بود فقط کلمه "پدر لعنت" را فهمید. معلوم بود که مادر چندین بار دیگر هم او را برای بیدار شدن صدا کرده است. این را می­شد به راحتی از کلمه "پدر لعنت" و صدای بلند و عصبانی مادر فهمید. بنابراین صابر دیگر معطل نکرد، با یک جهش سریع بلند شد و در جایش نشست تا بیشتر از این باعث عصبانیت مادر نشود. از مادر تا حد زیادی ترس داشت. می­دانست که اگر زودتر بلند نشود، لت جانانه­ای از او خواهد خورد. اما خیلی زود متوجه شد که همین بلند شدن هم بسیار ناوقت بوده است. هنوز کاملا در جایش ننشسته بود که وزنه پنجاه کیلویی دستان مادرش را پشت گردنش احساس کرد و دوباره نقش بر زمین شد. با صورت محکم به زمین خورد و درد شدیدی را در ناحیه گردنش احساس کرد.
"اِ بچه، آلی مگه توره نمی­گم؟ بخیز که نماز قضا شد. تیز دیگه ... "
صابر بدون گفتن کلمه­ای، در یک چشم برهم زدن خودش را به تشناب رسانید تا وضو بگیرد. درحالی که حلقه­ی باریکی از قطرات اشک دور چشمانش جمع شده بود چند بار به خودش لعنت فرستاد که چرا زودتر بیدار نشده است. چیزی در درونش می­گفت حقش بوده که لت بخورد و مقصر خودش است. حتی جرات این را نداشت که به خاطر این لت خوردن بی دلیل، مادرش را مقصر بداند. تمام قوه­ی تشخصیه­اش را جمع کرده و کلاهش را قاضی کرد اما بازهم به این نتیجه رسید که خودش ملامت است. در درون خودش، ایمان قلبی داشت که مادر حق دارد اولادش را سر نماز نخواندنش لت کند.
لحظاتی بعد صابر نمازش را خوانده، جایش را جمع کرده و برای بردن خمیر به نانوایی آمادگی می­گرفت. هوا کمی روشن شده بود، در تاریک روشن اتاق، خودش را در آینه نگاه کرد. با اینکه نمی­توانست چهره­اش را واضح ببیند اما می­توانست تصور کند که چقدر زیباست. یک بار دیگر اشک دور چشمانش حلقه زد و عقده­ی خفه­ای راه گلویش را بست. طبق روال هر روز به خاطر زیبا بودنش، زمین و زمان را به فحش کشید. سپس بی هیچ رغبتی برای آغاز یک روز تکراری دیگر به طرف نانوایی حرکت کرد.
نانوایی زنانه بود و تمام کسانی که به آنجا می­آمدند زن بودند. صابر خرد بود، بناء رفتنش به نانوایی زنانه و نشستن در بین زنان هیچ مشکلی نداشت. مادر صابر دستش درد میکرد، بناء این وظیفه صابر بود که هر روز خمیر را به نانوایی زنانه ببرد.صابر در درون خودش حتی ذره­ای آگاه نبود که نام این کار وی کمک کردن به مادر در کارهای خانه است. بله، بردن خمیر به نانوایی وظیفه­اش بود نه چیز دیگر و صابر هرگز به خاطر داشتن این وظیفه احساس نارضایتی نداشت. چون واقعا وظیفه­اش بود.
وقتی به نانوایی رسید، مثل همیشه آنرا شلوغ یافت. به محض ورود به نانوایی، بوی تعفنِ عرق و کثافت زنان حاضر در نانوایی به مشامش خورد اما دیگر به این بو عادت کرده بود. همیشه به خاطر اینکه این بو از خودش بلند نمی­شود به آنان حسادت می­کرد. درست بعد از اینکه وارد نانوایی شد و خمیرش را در نوبت گذاشت، خلیفه خاتون زشت ترین زن محله وارد نانوایی شد. با ورود خلیفه خاتون همه زنان به احترام وی از جایشان بلند شدند. زنان دانه دانه به وی سلام کردند. در آخر این صابر بود که باید به وی سلام می­کرد. اما همین که نوبت به صابر رسید خلیفه خاتون او را آدم به شمار نیاورد و هیچ توجهی به وی نکرد. سلام صابر در گلویش خشک شد و سپس به جای اولش برگشت. با این رفتار خلیفه خاتون، صابر بازهم همان عقده خفه را در نزدیکی راه گلویش احساس کرد. دلیل آدم حساب نشدنش را خوب می­دانست. همیشه زیبایی­اش باعث بروز چنین اتفاقاتی می­شد. خلیفه خاتون با اینکه صابر را ندیده گرفته بود اما سبد خمیرش را شناخت و آنرا به حساب آورد. بدون اینکه حتی ذره­ای به حق و نوبت صابر احترامی بگذارد، سبد خمیر خودش را از سبد خمیر صابر پیش تر گذاشت. صابر خوب می­دانست که نباید اعتراض کند. چون او حق چنین کاری را نداشت. تنها دلیلش این بود و بس. در حقیقت او به خاطر زیبا بودن و فرق داشتن با بقیه افراد جامعه هیچ حقی برای هیچ کاری نداشت.
بی­نوبتی خلیفه خاتون باعث شد تا زنان دیگر از وی تقدیر کنند و این کار وی را یک حرکت مثبت به شمار آورند. کاری که قانونا جایز بود. خلیفه خاتون صاحب عنوان زشت ترین زن محل بود و قوانین را تاجایی که ممکن بود خودش به وجود می­آورد.
نیم ساعت بعد، نوبت پخت نان به خمیر صابر رسید. در این مدت دوبار دیگر هم نوبتش را زنان زور گویی که نوچه­های خلیفه خاتون بودند، گرفته و هر بار صابر عقده­ی خفه­ای را در نزدیکی گلویش احساس کرده بود و سپس در دنیای خودش وارد تخیلات شده و به این موضوع فکر کرده بود که زور گو بودن چقدر لذت بخش است. اما مثل روز برایش روشن بود که نمی­تواند زورگو باشد. چون به آدمهای زیبایی مثل او حق زور گفتن را نمی­دادند. نان صابر پخته شد و او آن را در سبد گذاشت تا به طرف خانه حرکت کند. درست در همان لحظه­ای که خواست سبد را بلند کند، برای اولین بار حس کرد که زنان حاضر در نانوایی او را آدم حساب می­کنند و این باعث شد که کمی در دل خوشحال شود. این احساس وقتی به او دست داد که نانوا وی را مخاطب قرار داده و گفت:" او بچه، مادرت ره بگو که امروز کمی از او بینی­ات ره ببره. بلکه شاید رقم ما وری بدقواره شده و جمله آدمیزاد بیایی". این جمله نانوا باعث شد که زنان حاضر در نانوایی با صدای بلند بخندند و احساس آدم بودن را به صابر بدهند. صابر یک لحظه با خودش فکر کرد آیا امکان دارد که او هم روزی تبدیل به یک آدم زشت و بد قواره شود؟ وای که چه فکر لذت بخشی بود.
وقتی به خانه رسید مادر را دید که جلوی آینه نشسته و خودش را زشت­تر می­کند. یادش آمد که امروز پدر از مسافرت به خانه بر می­گردد و زشت­تر بودن مادر وی را بیشتر خوشحال خواهد کرد. یاد سفارش شب قبل مادرش افتاد که گفته بود:"او بچه صابر، صبا پدرت می­آیه. وقتی که آمد تا دو ساعت خود ره ده تکاو خانه زندانی کو که تو ره نبینه. نمی­خوایم که بنده خدا خوشی رسیدن به خانه ره با دیدن قواره تو خراب کنه و ماندگی­اش بیشتر شوه. پدرت هر وقت که توره می­بینه از زندگی بیزار می­شه. فامیدی گپ ره؟"
صابر نان را در پس خانه گذاشت. چند لحظه در سرجایش ایستاد شد و به فکر فرو رفت، سپس بدون گفتن کدام گپی، کتاب­هایش را برداشت و به قصد مکتب از خانه خارج شد. اصلا حوصله خوردن چای صبح را نداشت. نمی­خواست عقده­ی خفه­اش را با ماندن بر سر دسترخوان بیشتر کند. اما کجا باید می­رفت؟ تا باز شدن مکتب دو ساعت مانده بود. یک لحظه فکری به ذهنش رسید. می­توانست برود خانه استاد دری شان و به همراه وی راهی مکتب شود. استاد دری همیشه از صابر استقبال می­کرد. نامش صبور بود و او هم مثل صابر چهره زیبایی داشت. به خاطر این زیبایی­اش ناچارا در مکتب استاد دری شده چون شغل دیگری شایسته او نبود. استاد صبور برای صابر تعریف کرده بود که پیش از استاد دری شدنش، مدتی موچی گری می­کرده اما به خاطر زیبایی­اش کسی بوت­هایش را برای ترمیم پیش او نمی­آورده. ناچارا شغل موچی­گری که به آن علاقه زیادی هم داشته را ترک و به شغل معلمی که در جامعه اهمیت چندانی ندارد روی آورده است.
صابر وقتی به خانه استادش رسید، خیلی آرام دروازه را تگ تگ کرد. استاد صبور دروازه را بعد از لحظه­ای باز کرد و از دیدن او بسیار خوشحال شد. مثل همیشه استاد از او استقبال گرمی کرد وآمدنش را به فال نیک گرفت. استاد صبور تنها زندگی می­کرد. خانوده­اش او را به حال خودش مانده و رهایش کرده بودند. کسی هم حاضر نمی­شد که دختر بدقواره و زشتش را به زنی او دربیاورد چون او برایشان ارزشی نداشت و داماد شدنش باعث بدنامی آنها می­شد. در آن سالها دختران زیبا نیز کمیاب شده بودند و استاد صبور نمی­توانست حتی از روی جبر هم که شده یکی از آنان را به زنی برگزیند. خلاصه او در خانه­ای کوچک و زیبا به تنهایی زندگی می­کرد. خانه را نیز از روی خوش شانسی پیدا کرده بود. چون کسی به خاطر زیبایی خانه حاضر نبود در آنجا زندگی کند. در آن حوالی، تنها خانه­ای که به شدت تمیز و زیبا بود همان خانه بود و گاهی باعث تنفر همسایه­هایش می­شد چون این گونه خانه­ها برای مردم نفرین شده به حساب آمده و باعث نحسی می­شدند. یکبار یکی از همسایه قصد کرده بود راکتی به آن خانه بزند تا بلکه کمی مشابه خانه­های خودشان بشود، اما استاد صبور از این نیت آن همسایه آگاه شده و با خواهش فراوان وی را از این کار منصرف کرده بود. استاد صبور می­دانست که اگر خانه او نیز مثل بقیه خانه­ها زشت شود، به زودی انسان­های زور گو خانه را صاحب شده و او را آواره خواهند کرد.
صابر و استاد صبور مدتی در خانه با هم به گفتگو پرداختند. صابر از عقده ی خفه­اش به استاد صبور گفت و استاد نیز به او فهماند که بچه گی او نیز خالی از عقده­های خفه نبوده است. صابر به زودی فهمید که چقدر زندگی مشابه­ای با استادش دارد. از اینکه کسی مثل او بوده و حده اقل برای شنیدن گپ­هایش وقت می­گذارد بسیار خوش حال شد.
آنها تا مدت زیادی به گفتگو پرداختند. وقتی دیدند گپ هایشان خلاص نمی­شود و هر چه بیشتر از بحث شان می­گذرد آرامش بیشتری را احساس می­کنند، ترجیح دادند آنروز را به مکتب نروند. هرچند برای بقیه افرادی که در مکتب بودند، از مدیر گرفته تا شاگردان نرفتن هر کدام از آنها هیچ اهمیتی نداشت. در آن جامعه برای مضمون دری اهمیت چندانی قائل نمی­شدند. حتی بسیاری از مکاتب این مضمون را از مضامین درسی شان حذف کرده بودند. در آن سالها طبق نیاز روز جامعه، مضمون جدیدی تحت عنوان ترمیم تیپ، رادیو و تلویزیون به دیگر مضامین مکاتب اضافه شده و همانطور که پیش بینی می­شد بعد از مدت کمی به محبوب­ترین مضمون تمام مکاتب تبدیل شده بود. استادان این مضمون نیز بعد از مدت کمی تبدیل به محترم ترین استادان مکتب می­شدند.
صابر هم که شاگرد زیبایی بیش نبود و کسی او را آدم به شمار نمی­آورد چه رسد به شاگرد. حتی شاگردانی که عقب ماندگی ذهنی داشتند، بیشتر از او مورد توجه همصنفی­ها و معلمان قرار می­گرفتند. گاهی اتفاق افتاده بود که در هنگام خواندن حاضری عمدا نامش را از قلم انداخته باشند تا با این کارشان بیشتر به وی ثابت نمایند که نه تنها او از آنها نیست، بلکه اصلا آدم نیست.
حده­اقل، ماندن در خانه و صحبت کردنشان باعث می­شد تا عقده­های نگفته­ی درونشان را خالی نموده و کمی سبک شوند. این گفتگو آنقدر لذت بخش شده رفت و ادامه یافت که وقتی صابر به خودش آمد، دید هوا رو به تاریک شدن می­رود و چیزی تا شام نمانده است. صابر نه که از تاریکی بترسد، از این می­ترسید که با تاریک شدن هوا و خلوت شدن سرک­ها، انسانهای دیگر به خاطر زیبا بودنش بلایی بر سرش بیاورند. بنابراین به سرعت از استاد صبور خواست که صحبت را خاتمه دهند و در ادامه از او قول گرفت که از این به بعد هر چند وقت یکبار، با این گونه صحبت کردنها عقده­هایشان را خالی کنند. آنها از همدیگر خداحافظی کردند و صابر خود را دوان دوان به خانه رسانید. دروازه حویلی باز بود، بنابراین تصمیم گرفت بی­هیچ سروصدایی وارد خانه شود. بعد از ورود متوجه شد که پدرش هم تازه به خانه آمده است. یاد سفارش شب قبل مادرش افتاد. از همین رو ناخودآگاه مسیر تکاو را به پیش گرفت. باید مدتی خودش را از دید پدر پنهان می­نمود. با اینکه احساس می کرد بسیار پشت پدرش دیق شده، اما باید به دستور مادر عمل می­کرد در غیر این صورت حتما لت می­خورد. مهم نبود دل خودش چه می­خواهد، مهم این بود که دل اطرافیانش چه می­خواهند. به این روند عادت کرده و جزئی از ناخودآگاهش شده بود. سرنوشت این را برایش می­خواست. خودش که کاره­ای نبود.
در تاریکی تکاو نشسته و صدای گپ زدن­های خانواده­اش را می­شنید. صدای خنده، جیغ و خوش گذرانی­های آنها به وضوح شنیده می­شد. همه از برگشت پدر خانواده خوشحال بودند. بعد از گذشت مدت زمان کوتاهی، صابر به خواب فرو رفت. بدون اینکه بر روی تشک نرمی بخوابد، بدون اینکه در جای گرمی بخوابد و بدون اینکه در طول آنروز چیزی خورده باشد، تمام شب را همانجا خوابید. از اینگونه روزها زیاد برایش اتفاق افتاده بود و تقریبا گرسنگی کشیدن و یا مقابله با آن برایش معنی نداشت. در مقابل آنگونه زندگی حیوانی، گرسنگی که اصلا چیز مهمی نبود. درست به همان صورت که بود و نبودش در آن شب خاطره انگیز برای خانواده­اش مهم باشد. آنشب حتی یک نفر هم از خودش نپرسید "صابر کجاست؟".
کابل – سال هزار و چهارصد و اندی
بی­آنکه کسی بصیرت را از خواب بیدار کند، خودش بیدار شد و برای نماز صبح وضو گرفت. در مهمانخانه نمازش را خواند و به اتاق خودش برگشت. همزمان، کارگر خانه جایش را جمع کرده و کسی را هم برای آوردن نان به نانوایی فرستاده بود. بصیرت می­دانست که امروز، مهمترین روز زندگی­اش است. اصلا دوست نداشت که در چنین روزی ناوقت به کاخ برود. بناء ترجیح داد تا وقتی دیگران مقدمات چای صبح را می­گیرند، برای رفتن حاضر شده و سپس متن سخنرانی­اش را مرور نماید. امروز می­بایست در مقابل دوربین رسانه­های داخلی و خارجی بهترین سخنرانی تاریخ را می­کرد. امروز روزی بود که او قصد داشت نظام جمهوری را برای همیشه براندازد و طبق درخواست مردم، نظام شاهی را در کشور بوجود آورد. آنقدر در بین مردم محبوب بود که بتواند تا آخر عمرش شاه کشور باشد بدون اینکه دغدغه پایان حکومتش را داشته باشد. امروز روزی بود که همه مردم کشور با او، "بصیرت صابر زاده" بعیت کرده و برای یک دوره طولانی زمام امور را در اختیارش می­گذاشتند.
بصیرت قبل از مرور کردن متن سخنرانی­اش لحظه­ای به فکر فرو رفت. ناخودآگاه به عکس کوچکی که روی میز کارش بود نظری انداخت. عکس پدرکلانش بود. پدرکلانی که عنوان منفورترین و نفرت انگیز ترین شخص تاریخ کشور داشته است. زیبایی پدر کلانش واقعا غیر قابل تحمل بوده. اما امروز، بصیرت به این خاطر پادشاه می­شد که توانسته بود خود را به عنوان زشت ترین انسان کشور به همه مردم معرفی نماید و دل همه را بدست آورد. مردم عاشق زشتی شده بودند و زشت ترین­ها را نیز می­پرستیدند.
بصیرت لحظه­ای در حیرت فرو رفت که چطور با داشتن چنین پدر کلان زیبایی، به این خوبی زشت آمده است. احساس غرور عجیبی داشت. از صمیم قلب به این زشتی خدادادی­اش افتخار می­کرد. اما باید دلیلی وجود می­داشت که باعث زشتی­اش شده بود. بعد از کمی فکر کردن، به سرعت دلیلش را پیدا کرد.
در همین لحظه فکری به ذهنش رسید. اگر تمام زیبایی­های موجود در اطرافش را از بین می­برد، می­توانست عنوان زشت ترین را تا آخر عمرش داشته باشد. به خوبی می­دانست که محیط تاثیر مستقیم بر وی خواهد داشت، پس باید محیط را مطابق میل جامعه درست می­کرد. زشتی مهمترین خواسته مردم بود. بنابراین بدون اینکه ذره­ای برایش مهم باشد عکس پدرکلانش را از روی میز برداشت و آن را پاره پاره کرد. هنگامی که داشت پارچه­های عکس را در زباله­دانی می­ریخت ناخودآگاه در دل به پدرکلان و زندگی­اش خندید.

نقد داستان گناه در جایی که خدا نیست


همجنس­گرایی در بهشت


نگاهی به "گناه در جایی که خدا نیست"
داستانی از بیتا


محتوا
داستان در پی ارائه­ی نماد نیست. به­شکل واضح موضوع همجنس­گرایی در بهشت را مطرح کرده است. همجنس­گرایی از نوع مذکر. پرشس در این زمینه این است که هجنسگرایی، غریزه خدادادی است؟ یا انحراف جنسی؟

ساختار
انسجام یک داستان کوتاه را دارد. روایت غیر یک خطی داستان، آنرا از قالب کلاسیک خارج کرده است.

نثر
نوعی بازی با حروف، آگاهانه در پیش گرفته است. اینجا به صورت مشخص، با حرف "س" بازی شده است: "پسر، سرور، سرورش، سرورم..." 

زبان روایت
 زبان در روایت، خواسته است فخیم و متفاوت از زبان معمول در داستان باشد. در این زمینه تاحدی موفق بوده است. اما در جاهایی این زبان فخیم دچار زبان پریشی شده است.  

زبان گفت­و گو
زبان در گفت­و گو، نوشتاری است. این مشکلی در اصل داستان نویسی به­وجود نمی آورد. اما وقتی نتوانسته است حسی را به مخاطب القا کند، خود به­مشکل تبدیل شده است. همین، گفت­و گو را که می­توانست بخشی عمده­ی از کار داستان را به­پیش ببرد موفق به انجام این کار نشده است.     


جلسه نقد داستان عصر آدینه 17/10/1389 جلسه: (56 )


متن داستان "گناه در جایی که خدا نیست" بعد گذاشته می شود.



نقد داستان نوازش از سمت تیز


ماهیت مردی در روان خودآگاه یک زن

نگاهی به داستان نوازش از سمت تیز
داستانی از رضیه انصاری
قاسم قاموس


نگاه محتوایی
رفتن به درون دنیای مردان. تفاوت­های دنیای مرد و زن، اینگونه بازتاب یافته است. نوازش از سمت تیز، داستانی است که زندگی زوج جوانی را در دنیای مهاجرت- غرب روایت کرده و به تصویر کشیده است. محور این داستان، روزمره­گی زن و مرد شرقی در دیار غرب است. دغدغه­های زن شرقی و باورداشت­های فرهنگی- اجتماعی او در برابر خانواده و زندگی­ی مشترک.
مسوولیت پذیری زن و مسوولیت گریزی مرد، موضوع اصلی داستان است. چیزی که در غایت، تغییری نمی­کند، مرد، مرد و زن، زن باقی می­ماند با مسوولیت گریزی­ها و مسوولیت پذیری­های­شان. اما این غایت، زن را با مسوولیت­های بیشتر روبه­رو کرده است. حالا که او با نشانه­ی از زندگی­ی مشترک- کودک، به سرزمین اصلی­اش گشته است.

نگاه ساختاری
زاویه دید دوم شخص و روایت داستان به شکل روایی که همه­اش از این نظرگاه روایت می­شود، خود به نکته قوت این داستان تبدیل شده است. آغاز و پایان داستان از آنجایی که ادامه پایان یک زندگی مشترک است، آغاز و پایان خوبی برای این داستان هم است. این داستان از همان پاراگراف نخست، داستانی با ساختاری غیرکلاسیک را پیش­روی خواننده قرار داده است.
به زودی در می­یابیم که نوازش از سمت تیز، داستانی است با ساختار مدرن که ساختار نیمه سنتی و نیمه مدرن خانواده­ی شرقی در غرب را روایت کرده است. و این روایت، مدرنیته را هم به نوعی به نقد کشیده است.  
روایت غیرخطی داستان و فلاشبک در ذهن شخصیت زن داستان، مخاطب را با داستان درگیر می­سازد. این، به این معنی هم است که این زاویه دید، به خوبی توانسته است از عهده این کار برآید. با این فلاشبک­ها است که با شخصیت مرد و زن داستان و فضایی که داستان در آن شکل گرفته است آشنا می­شویم. کل این فلاشبک­ها خاطره­ی بیش نیست که حالا در برگشت، تنها خاطره­ی از آن در ذهن زن، باقی مانده است.
ماهیت مردی از روان خودآگاه یک زن، برای ما می­گوید که با چه موجودی به نام مرد روبه­رو هستیم. اما آیا این، تنفر از مرد و جنس مخالف نیست؟ وقتی شخصیت مرد داستان فاقد نام است این ظن تقویت می­گردد که ماهیت اینگونه­ی مرد، می­تواند قابل تعمیم در مورد همه­ی مردان باشد.
حال اگر داستان را از این زاویه مورد بررسی قرار دهیم، شخصیت زن داستان که او هم فاقد نام است می­تواند به عنوان زن ِ مرد­ستیز، مطرح باشد. اما آیا این مرد ستیزی در تمام داستان نمود پیدا کرده است؟ این پرسشی است که می بایست به آن پاسخ داد. که رگه­هایی فمینستی در ذهینت زن داستان، یکی از این موارد است. که همگرایی با زن، و اعتراض به وضعیت موجود است.
زن در اینجا موجودی است با کارهای تکراری و روزمره­گی، که زندگی  مرد را می­چرخاند. اما در این میان خود او هم به دست مرد چرخانده می­شود. مردی که قادر به چرخانیدن خود نیست، زن را می­چرخاند. اما در همین زمان می­بینیم که این دو، یعنی مرد و زن، که در کنار هم، زندگی­ی مشترکی را ساخته اند، تا چه اندازه با هم بیگانه اند.
این بیگانگی ناشی از چه چیزی است؟ از موجودی به نام مرد، که از پس کارهای خرد و پیش­پا افتاده برنمی­آید و مدعی انجام کارهای بزرگ است، و یا از موجودی به نام زن، که او را تر و خشک می­کند و ادعای زیادی ندارد؟
این زندگی سرد است و سردی آن را در وجود زن داستان احساس می­کنیم. اما مرد داستان، این سردی را احساس نمی­کند. او اصلا احساسی نسبت به این زندگی­ی مشترک ندارد. غایت این زندگی­ی مشترک، متارکه است اگر در هر صورت آن، زن، کوتاه نمی­آمد که تا مدتی آمده بود.
وجه مشترک داستان کوتاه "نوازش از سمت تیز" با رمان "شبیه عطری در نسیم"، فصا و تا حدودی موضوع آن است. چرا که فضای هر دو، غرب، و موضوع آنها، وضعیت مهاجران ایرانی در غرب، و به صورت مشخص در اروپا است. این در نگاه نخست این ظن را در خواننده بوجود می­آورد که نویسنده، خود ساکن اروپا است. در حالی­که اینگونه نیست. این شاید از موفقیت نویسنده در پرداخت داستان یا داستان­هایی باشد که در غرب اتفاق افتاده است و دستمایه موضوع داستانی برای نویسنده شده است. پرداخت دقیق این جزییات، از موفقیت نویسنده است.

جلسه نقد داستان عصر آدینه 10/10/1389 جلسه: (55 )


نوازش از سمت تیز
  
رضیه انصاری

می‌آیی بیرون. پاییز آفتابی می نشیند تو چشم هات. می‌ روی آن ور خیابان منتظر تاکسی می‌ایستی. به ساعتت نگاه می‌کنی. ده دقیقه‌ای مانده تا آن همه بچه قد و نیم قد از دروازه سبز مدرسه بریزند بیرون و یکی شان که دندان جلوش همین پریشب افتاده، کیفت یا گوشه مانتوت را بکشد و نوک زبانی به اسم کوچک صدات کند و بگوید ثلام! جلوی دکه روزنامه فروشی بالا و پایین بپرد و مثل هر روز آب نبات مِنتوس بخواهد، مقنعه‌اش را بردارد، کمی جلوتر کیفش را هم بدهد دست تو، بعد بگوید که امروز پانته‌آ زنگ تفریح چه کرد و نگار سر کلاس چه گفت.
 -آقا مستقیم؟
 -تا کجا؟
- اون ور میدون.
 -بیا بالا!
پیش می آید گاهی. با شنیدن بويي آشنا جايي كه انتظارش را نداري يا قطعه ای موسیقی کلاسیک از رادیو‌پخش يك تاكسي، می‌افتی به دام خاطره‌اي گنگ. انگشت می‌كني تو سوراخ‌هاي خاك گرفته گذشته‌اي كه مطمئنی دیگر گذشته. پاهات سست می‌شوند كه به یادش بیاوری و خود را محك بزني، آن خود را ‌و اين خود را، كه ببینی آیا، واقعاً گذشته برايت؟! ماشین که راه می افتد سرت را تکیه می‌دهی عقب. انگار ماشين گذشته را روشن كرده‌اي، تخت گاز مي‌روي عقب، مي‌رسي به جايي سرد در نيمه شب، كه گريه اش چرتت را پاره مي‌كند.
باز يك ساعتي گذشته يعني؟ هميشه با خودت حرف زده‌اي. حالا هم فقط این بیچاره كه جزیی ازخود تو بوده، گوش كوچكش مال توست كه پچ پچ كني در آن. گل گندم! فرشته سلب آسایش! با نوک انگشت كه به گونه‌اش مي‌كشي، با همان چشم بسته و صداي لرزان، دهانش را بازتر مي‌كند و با سرش دنبال چيزي مي‌گردد.
جا‌به‌جا مي‌شوي. خودت را بالاتر مي‌كشي تا نوك پستانت برسد به آن دهان كوچك و از جستجو آرام بگيرد. با موهاي بلندت، لُختي گردن و سر‌شانه‌هات را مي‌پوشاني تا سرما بيشتر از اين آزارت ندهد. مدتي در خواب و بيداري مي‌گذرد. با برق و صداي چند فلاش دوربين عكاسي از خواب مي‌پري. در مغرب زمین صبح همیشه با آفتاب شروع نمي‌شود.
 - تكون نخوري‌ها! عين تابلوي گوستاو كليمت شدين! اين عكسو بعداً بزرگ مي‌كنم مي‌زنم به ديوار.
تندی می آید و می رود. از لاي موها كه آشفته رو صورتت ريخته دنبالش مي‌كني كه از سالن، ‌اتاق خواب جديدش‌ مي‌آيد بيرون، با لباس خواب بلند تا زانو، سيگاري روشن مي‌كند و مي‌رود توالت. حالا حالاها بيرون نمي‌آيد، مي‌داني. قرار بود زياد توليد كند، اما روي كاغذ! اصلا كدام قرار؟ يك چيزي، كه چيز زياد خوبي هم نبود، داشت تو دلت ريشه مي‌کرد. هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي‌افتد. چشم هات را مي‌بندي و در فاصله چند سيفون كشيدن به سفيد فكر مي‌كني كه تا سياه، هزار طیف خاكستري دارد
فكر كردي خوشم مياد چسبيدم به ديوار؟ نه خانوم، واسه اين كه نفسات تيزه، سوراخم مي‌کنه! … واسه چي شب تا صبح انقدر ميري توالت؟ نمي‌بيني اين جا كفش چوبیه، جيرجير مي‌كنه؟! ‌… تا مياد خوابم ببره، خانوم پهلو به پهلو شدنش مي‌گيره! خب، ديگه پا شدن و نشستنت چیه؟ چیز یاد گرفتی؟ بند ناف دور گلوش می پیچه! نصفه شبي ديوونه‌ام كردي، فكر می‌کنی نوبرشو آوردي يا من تا حالا زن حامله نديدم؟ … حتماً ديده بود، ولي گفته بود تا آنجا كه مي‌داند پدر بچه‌اي نيست.
حالا دارد سوت مي‌زند و ريشش را مي‌تراشد. سيكلش را مي‌شناسي. چند روزي سرحال و مهربان است. شمع معطری هدیه می‌‌دهد به تو، نقاشی قشنگی اگر در مجله ببیند، دورش را قیچی می کند و می‌چسباندش رو کاغذ کاهی، زیرش چندتا قلب می کشد و می‌نویسد برای جوجوی خودم، می‌چسباند رو در کمدت تا از راه که می‌رسی پیداش کنی و خوشحال شوی. بعد یکهو كم حرف و قهرو مي‌شود، آن وقت با خودكار قرمز نامه‌اي می‌نویسد و به چيزي پيله مي‌كند و مهلت مي‌دهد و دعوتت مي‌كند به گفت‌و‌گو. فرداش فرياد مي‌كشد و حرف های زشت می‌زند و مي‌شود يك جانور وحشي، بعد مي‌گوید ناخوش شدم، مي‌افتد تو رختخواب و لام تا كام حرف نمي‌زند. يكي دو روز بعد زير كوسن‌ها يا کنار آينه يا رو در يخچال، نامه‌اي پيدا مي‌كني كه با خودكار سبز نوشته، اول معذرت خواسته، بعد ماجرای اخير را دو‌دو‌تا چهار‌تا كرده، دست آخر هم نتيجه‌اي گرفته كه به درد خودش می‌خورد! اصلاً نقش تو چه بود در آن بازي؟ معشوقه شب های تار؟ حسابدار و منشي و تندنويس و ويراستار؟ پشت و حامي و يار مهربان براي پيشرفت شوهر-تاج سر؟ ماله‌كش رابطه اش با صاحبخانه و همسایه و مادر و دوست هاش؟ پيك باد پاي شبانه‌روزي بقالي و قصابي و ميوه‌فروشي تا خانه؟… آن چيز تو دلت روز به روز ريشه‌هاش را مي‌دواند پايين‌تر، و تو مي‌ترسيدی. هر بار كه جيب‌هات را تو مغازه و فروشگاه خالي مي كردي و ساك‌هاي خريد را  تا طبقه چهارم خِركِش مي‌كردي، باز تو دلت به او فرصت مي‌دادي. برای ندانم‌كاري‌هاش دلیل می‌تراشیدی و زير لبی حرفش را تكرار مي‌كردي که كار جنسيت ندارد، همیشه که نباید چیز ها را از سمت نرمشان نوازش کرد. فكري مانده بودي، مگر تیز تر و زبر تر از این هم سمتی هست؟! چرا دو كفه اين زندگي هيچ وقتِ خدا مقابل هم نمي‌ایستد؟ از روزي كه فال كودكي افتاد ته فنجان هم اوضاع بدتر شد.
- ترافیک مدرسه­اس­ها! همین دبستان اون ور میدون. خانوم می‌بینین مینی بوسا کجا نیگر داشتن؟! شخصی‌هام می‌خوان حتماَ دم در مدرسه وایسن که دُردونه اشون دو قدمم راه نره. ولله پیاده زودتر می‌رسه آدم.دنده را خلاص می‌کند و صدای رادیو را زیاد.
 -می گن آهنگ کلاسیک، همین بتوون و اینا رو عرض می‌کنم، رو حواس آدم اثر می‌ذاره، آدمو آروم می‌کنه.
بالاخره از دستشويي مي‌آيد بيرون. با دهان بسته درآمد عروسي فيگارو را اجرا مي‌كند. انگار‌نه انگار که آن فريادهاي شبانه را او كشيده. خود را به خواب مي‌زني تا به خلوتت تجاوز نكند. نشنوي تا تو يك قهوه درست كني، من اخبار ساعت فلان را تماشا مي‌كنم، يا مي خواهي يك دستي به سر و گوش خونه بكشي؟ من هم از اتاق خواب يك تلفن مي‌كنم ايران، مامان اينا رو ازحال و روزمون باخبر مي‌كنم. تا باز گير ندهد تو چرا آب نمي‌خوري، كسي كه خودشو دوست نداشته باشه، نمي‌تونه از سر علاقه با ديگران رفتار كنه، این بچه هم واسه همین شکمش کار نکرده ... كمي اين پا و آن پا مي‌كند، وقتي صدات مي‌كند و جوابی نمي‌شنود، اول لباس‌هاي تو كمد را به هم مي‌ريزد، بعد صداي هم زدن بي‌ملاحظه ظرف ها از آشپزخانه مي آيد، مدتي سكوت، گرومب گرومب نيم چكمه‌هاي او كه دور و نزديك مي شوند، اين هم از در، كه محكم و با صدا بسته مي‌شود و آن گرومب گرومب لعنتي که در راه پله‌ محو مي شود… بلند مي‌شوي. مي‌روي سراغ صندلي تا رخت‌هات را تنت كني و موهات را با گيره جمع كني بالا سرت و بروي پشت پنجره و خيره شوي به سيب هاي سبز و سرخي كه صاحبخانه اجازه چيدنش را به كسي نمي‌دهد. امروز هم از آفتاب خبري نيست. از لباس زیرهاي گرمت هم خبري نيست. ميان ابروهات كه گره مي‌افتد، يادداشت تا شده كوچك رو ميز به چشمت می‌آید:
سلام جو جو!
روز خيلي سرديه. خب نوامبره، با كسي شوخي نداره که! بايد برم اداره پست، بعد سراغ ناشرم، بعدم چند جاي ديگه. شب با بچه‌ها تو كافه اپسيلون دور هم جمع مي‌شيم، تا دو، سه. شب يكشنبه‌اس ديگه؛ اگه خيلي خوابت گرفت، بخواب. مواظب خودتون باشين ها! حوصله‌اتون هم اگه سر رفت، با كالسكه يه قدمي بزنين تا کتابفروشی تو ميدون، ببينين راجع به گلوباليزاتسيون چیزی جدید دراومده يا نه. راستي يخچال هم خالي شده، خودت يه جوري رديفش كن كه فردا همه جا بسته‌اس. پولوور قهوه­اي مو تو دستشويي خيس كردم. تا شسته و خشك شه، لباساي تو رو قرض مي‌گيرم.
قربون هردوتون، شوهر سالارت، خودم!
می‌بینی که گذشته. با دست در هوا پاکش می‌کنی، پَسَش می‌زنی. بگذار گذشته زیر خاک بماند. اصلا طلای عیار بالا را چه حاجت به محک؟ بیشتر از این نمی‌خواهی در تو رسوخ کند. راننده هم که خیال ندارد خاموشش کند.
 -آقا پیاده می‌شم!
- خانوم شما که گفتین اون ور میدون!؟ الان راه وا می‌شه ها!
 -کرایه تا اون ور میدونو حساب کنین، پیاده می‌شم.