۱۳۹۰ خرداد ۱۰, سه‌شنبه

نقد داستان جلو قانون



پدیده­ی به­نام قانون که نیست

نگاهی به داستان جلو قانون
داستانی از فرانتس کافکا
قاسم قاموس


نگاه محتوایی
 در اینجا قانون چون نمادی آمده است که اساس زندگی روی آن بنا شده است اما این اساس از بن و اساس وجود ندارد. شاید به همین خاطر است که فریاد زده می­شود بازهم چیزی که اساسا وجود ندارد. اصولا چیزی را که وجود ندارد فریاد می­زنیم.  و در اینجا این قانون است که این وضعیت را دارد. بی­شک، وضعیت مکان و زمانی که داستان در آن آفریده شده است قانون مرده است. به تبع، جنگ جهانی دوم به این وضعیت کمک کرده است چیزی که می توان از آن به نام دربند کشیدن قانون در این داستان یادکرد.    

نگاه ساختاری
 فرازمانی و فرامکانی است. زمان و مکان در این داستان جایی ندارد. این به­طور قطع از مشخصه­های داستان­های پست­مدرن است. داستانهای کافکا رئالیسم جادویی اروپایی هم لقب گرفته است. مسخ که از آن به عنوان رمان کوتاه نام برده شده و تنها رمان کافکا در کارنامه ادبی او است برای نخستین بار داستانی با ساختار رئالیسم جادویی عنوان گرفت.  
روایت یک خطی داستان کلاسیک را دارد اما به­طور کامل کلاسیک نیست. چرا که کافکا کلاسیسم نیست. شاید به­این خاطر که نگاه کافکا به داستان، رو به مدرن و پست­مدرن بوده است. اما این داستان روایت یک­خطی کلاسیک را دارد. این شاید ناشی از وضعیت داستانهای کافکا باشد که میان کلاسیک و مدرن و پست مدرن مانده است.  

جلسه نقد داستان عصر آدینه 3/10/1389 جلسه: (54)



فرانتس کافکا
برگردان: صادق هدايت

جلو قانون، پاسباني دم در قد برافراشته­بود. يک‌مردِ دهاتي آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولي پاسبان گفت که عجالتاً نمي‌تواند بگذارد که او داخل شود .آن‌مرد به‌فکر فرورفت و پرسيد: آيا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: "ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که هميشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آنجا را ببيند. پاسبان ملتفت شد، خنديد و گفت: «اگر باوجود دفاع من اينجا آنقدر تو را جلب کرده سعي کن که بگذري؛ اما به‌خاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرين پاسبان نيستم. جلو هر اتاقي پاسبانان تواناتر از من وجود دارند، حتي من نمي‌توانم طاقت ديدار پاسبان سوم بعد از خودم را بياورم.» مرد دهاتي منتظر چنين اشکالاتي نبود؛ آيا قانون نبايد براي همه و به‌طور هميشه در دسترس باشد، اما حالا که از نزديک نگاه کرد و پاسبان را در لباده پشمي با دماغ نُک تيز و ريش تاتاري دراز و لاغر و سياه ديد، ترجيح داد که انتظار بکشد تا به او اجازه دخول بدهند. پاسبان به او يک عسلي داد و او را کمي دورتر از در نشانيد. آن مرد آنجا روزها و سال‌ها نشست. اقدامات زيادي براي اين‌که او را در داخل بپذيرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواست‌هايش خسته کرد. گاهي پاسبان از آن مرد پرسش‌هاي مختصري مي‌نمود. راجع به مرز و بوم او و بسياري از مطالب ديگر از او سؤالاتي کرد؛ ولي اين سؤالات از روي بي‌اعتنايي و به طرز پرسش‌هاي اعيان درجه اول از زيردستان خودشان بود و بالاخره تکرار مي‌کرد که هنوز نمي‌تواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همه وسايل به هر قيمتي که بود، متشبث شد براي اينکه پاسبان را از راه درببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد؛ ولي مي‌افزود: «من فقط مي‌پذيرم براي اينکه مطمئن باشي چيزي را فراموش نکرده‌اي.» سال‌هاي متوالي آن مرد پيوسته به پاسبان نگاه مي‌کرد. پاسبان‌هاي ديگر را فراموش کرد. پاسبان اولي به‌نظر او يگانه مانع مي‌آمد. سال‌هاي اول به صداي بلند و بي‌پروا به طالع شوم خود نفرين فرستاد. بعد که پيرتر شد، اکتفا مي‌کرد که بين دندان‌هايش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگي افتاد و چون سال‌ها بود که پاسبان را مطالعه مي‌کرد تا کک‌هاي لباس پشمي او را هم مي‌شناخت، از کک‌ها تقاضا مي‌کرد که کمکش بکند و کج‌خلقي پاسبان را تغيير بدهند. بالاخره چشمش ضعيف شد، به‌طوري‌که درحقيقت نمي‌دانست که اطراف او تاريکتر شده است و يا چشم‌هايش او را فريب مي‌دهند؛ ولي حالا در تاريکي شعله باشکوهي را تشخيص مي‌داد که هميشه از در قانون زبانه مي‌کشيد. اکنون از عمر او چيزي باقي نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمايش‌هاي اينهمه سال‌ها که در سرش جمع شده بود، به يک پرسش منتهي مي‌شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد؛ زيرا با تن خشکيده‌اش ديگر نمي‌توانست از جا بلند بشود.
پاسبانِ درِ قانون ناگزير خيلي خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زيان مرد دهاتي تغيير يافته بود. از پاسبان پرسيد: «اگر هرکسي خواهان قانون است، چهطور در طي اينهمه سال‌ها کس ديگري به‌جز من تقاضاي ورود نکرده است؟» پاسبان در که حس کرد اين مرد در شرف مرگ است براي اينکه پرده صماخ بي‌حس او را بهتر متاثر کند، درگوش او نعره کشيد: «از اينجا هيچکس به‌جز تو نمي‌توانست داخل شود، چون اين در ورود را براي تو درست کرده بودند. حالا من مي‌روم و در را مي‌بندم."


______________________
برگرفته از کتاب: مجموعهاي از آثار صادق هدايت
گردآوري ومقدمه: محمد بهارلو – نشر: طرح نو
حروفچين: علي چنگيزي

نقد داستان در گذشتن از عشق زنان


زن: عشق، نکبت، نفاق


نگاهی به داستان "... در گذشتن از عشق زنان"
داستانی از خورخه لوییس بورخس


نگاه محتوایی
در گذشتن از عشق زنان، روایت به ظاهر ساده وضعیت مکان این داستان، آرجانتین است.  براداران نیلسون در اینجا نمادی از قهر و خشونت و رذالت اند. کریستیان و ادواردو، وضعیت را به جایی  رسانده اند که برای دیگران قابل تحمل نیست. آنها هر کاری از دست شان برمی­آید با کمال بی­آبرویی انجام می دهند.
­ آنها در عین­حال خونی از تبار اروپا (دانمارک و ایرلندی) دارند. به نظر می آید این موضوع برای همه نویسندگان این جغرافیا یعنی امریکای لاتین، تبدیل به یک دغدغه ذهنی شده است. این همه ولنگاری از دنیای دیگری به اینجا آورده شده است چون یک ارث.
اما از سویی هم مذهب به عنوان یک ارث برای خولیانا، نمادی از انسان زن بومی این جغرافیا باقی مانده است. تسبيح شيشه‌اي و صليب نقش‌دار کوچکي را که مادرش براي او به ارث گذاشته است. اما حالا این انسان بومی توسط انسان مهاجر و مهاجم اروپایی که زمانی آورنده مذهب به این جغرافیای بود گمراه شده است. مذهبی که زمانی به عنوان یک سوغات باارزش از سوی همین انسان بیگانه به اینجا آورده شده بود. حالا این مذهب هم در چهره خولیانا مسخ شده است.
شاید به این خاطر که کریستیان و ادواردو، این دو با خونی از تبار جغرافیای دیگر که همواره همدم بار و ولنگاری اند، این مسخ شدگی را سبب شده اند. این دو، نماینده شر هم هستند. اما وضع به گونه­ی است که انگار، عامل شر و گمراهی، انسان بومی این جغرافیا است. از همین­روی، این عامل شر و گمراهی می بایست نابود گردد تا از گسترش و اشاعه آن پیشگیری شده باشد.  
واقعیت اما این است که خولیانا، انسانی از تبار انسان بومی امریکای لاتین، قربانی انسان مهاجم و مهاجر اروپایی شده است. او چون یک شی استفاده می گردد تا زمانی که قابل استفاده است. اما زمانی­که تاریخ مصرف او تمام می شود معامله می گردد. و باز هم این معامله نقض می گردد تا تراژدی انسان بومی این جغرافیا به دست انسان بیگانه تکمیل گردد.
زن بومی در اینجا نمادی از شر و گمراهی است. کسی که عامل عشق و نکبت و نفاق هم است.  

نگاه ساختاری
زمان: تنها یک بار زمان به کار برده شده است. از همین­روی اینگونه استنباط می گردد که عنصر زمان در اینجا کم­رنگ است. اما اینگونه نیست. چرا که عنصر زمان دراینجا برجسته است. به این معنی که همه­ی این اتفاق­ها در یکی از سال­های 1980 و پیش از آن رخ داده است.
راوی: نویسنده به عنوان راوی از همان ابتدا در داستان حضور دارد. این حضور و این گونه روایت در داستان­های پست­مدرنسیم پذیرفته شده است. چیزی که نویسنده این داستان هم در زمره پست مدرنیست­ها جای گرفته است.
نام­ها: کریستیان و ادواردو، نام­های اروپایی اند. همانگونه که در داستان هم می بینیم که این دو خونی از دانمارک و ایرلند دارند. اما خولیانا با این­که به خون و تبار او اشاره نشده است اما این نام، زن بومی امریکای لاتین را در ذهن تداعی می­کند. همانند خوانیتا در داستان دوشیزه ماریو بارگاس یوسا که زن بومی پرویی، کشوری دیگری از امریکای لاتین است.
عنصر غافلگیری: رابطه و عشق مشترک برادران نیلسون با خولیانا تاجایی پیش می رود که هر­آن، انتظار درگیری و خشونت میان این دو برادر می­رود. به ویژه آنجا که جای پای قابیل دیده می شود. این جای پا می­توانست قربانگاه هابیل، یکی از برادران نیلسون باشد. اگر این­گونه می­شد باموضوع تکراریی روبه­رو می­بودیم که جذابیتی برای مخاطب و نقطه قوتی برای داستان نبود. اما می­بینیم که به­جای کریستیان و ادواردو، خولیانا کشته می شود. پایان داستان این­گونه، دور از پیش­بینی معمول است. این پایانی نامنتظره برای داستان است.  

جلسه نقد داستان عصر آدینه 5/9/1389 جلسه: (50)



"... در گذشتن از عشق زنان"


خورخه لوئيس بورخس
برگردان: احمد ميرعلائي


آن‌ها مدعي‌اند (گرچه احتمالش ضعيف است) که داستان را ادواردو، برادر جوان‌تر از برادران نلسون، بر سر جنازه کريستيان، برادر بزرگ‌تر، که به مرگ طبيعي در يکي از سال‌هاي 1890 در ناحيه مورون مرد گفته است. مطمئناً در طول آن شب دراز بي‌حاصل، در فاصله صرف ماته[1] کسي بايد آن را از کس ديگر شنيده باشد و آن را تحويل سانتياگودابووه داده باشد، کسي که داستان را براي من تعريف کرد. سال‌ها بعد، دوباره آن را در توردرا جايي که همه وقايع اتفاق افتاده بود؛ برايم گفتند. داستان دوم، که به طرز قابل ملاحظه‌اي دقيق‌تر و بلندتر بود، با تغيير و تبديلات کوچک و معمول داستان سانتياگورا تکميل نمود. من آن را مي‌نويسم چون، اگر اشتباه نکرده باشم، اين داستان مختصر و غمناک، نشان‌دهنده وضع خشن زندگي آن روزها در کناره‌هاي رودخانه پلاته است. من با دقت و وسواس زياد آن را به رشته تحرير مي‌کشم، ولي از هم اکنون خود را مي‌بينم که تسليم وسوسه نويسنده شده و بعضي از نکات را تشديد مي‌کنم و راه اغراق مي‌پويم.
در توردرا، آنان را به اسم نيلسن‌ها مي‌شناختند. کشيش ناحيه به من گفت که سلف او با شگفتي به ياد مي‌آورده که در خانه آن‌ها يک کتاب مقدس کهنه ديده است با جلدي سياه و حروفي گوتيک، در صفحات آخر، نظرش را نام‌ها و تاريخ‌هايي که با دست نوشته شده بود جلب کرده بود. اين تنها کتاب خانه بود. بدبختي‌هاي ثبت شده نيلسن‌ها گم شد همان‌طور که همه چيز گم خواهد شد. خانه قديمي، که اکنون ديگر وجود ندارد، از خشت خام ساخته شده بود، آن طرف دالان، انسان مي‌توانست حياطي مفروش با کاشي‌هاي رنگي و حياط ديگري با کف خاکي ببيند. به هر حال، تعداد کمي به آن‌جا رفته بودند، نيلسن‌ها نسبت به زندگي خصوصي خودشان حسود بودند. در اطاق‌هاي مخروبه، روي تخت‌هاي سفري مي‌خوابيدند؛ زندگي‌شان در اسب، وسائل سوارکاري، خنجرهاي تيغه کوتاه، خوش‌گذراني پرهياهو در روزهاي شنبه و مستي‌هاي تعرض‌آميز خلاصه مي‌شد. مي‌دانم که آنان بلند قد بودند و موهاي قرمزي داشتند که هميشه بلند نگه مي‌داشتند. دانمارک، ايرلند، جاهايي که حتي صحبتش را هم نشنيده بودند در خون آن دو جوش مي‌زد. همسايگان از آنان مي‌ترسيدند، همان‌طور که از تمام مو قرمزها مي‌ترسيدند، و بعيد نيست که خون کسي به گردنشان بود. يک بار، شانه‌به‌شانه، با پليس در افتادند. مي‌گفتند که برادر کوچک‌تر دعوايي با خوآن ايبررا کرده، و از او نخورده بود که، مطابق با آن‌چه ما شنيده‌ايم، کاملا قابل ملاحظه است. آنان گاوچران، محافظ احشام و گله‌دزد بودند و گاه‌گاهي کلاهبرداري مي‌کردند. به خست مشهور بودند، بجز هنگامي که قمار و شراب‌خواري دست و دل‌شان را باز مي‌کرد. از اعقاب آنان، و آن که از کجا آمده‌اند کسي چيزي نمي‌دانست. آنان صاحب يک ارابه و يک جفت گاو بودند.
از لحاظ جسمي کاملاً از جمعيت گردن‌کلفت محل که نام بدشان را به کوستابراوا وام داده بودند مشخص بودند. اين موضوع، و چيزهاي ديگري که ما نمي‌دانيم، به شرح اين موضوع کمک مي‌کند که چه‌قدر آن دو به هم نزديک بودند؛ در افتادن با يکي از آن‌ها به منزله تراشيدن دو دشمن بود.
نيلسن‌ها عياش بودند، ولي عشق‌بازي‌هاي وحشيانه آنان تا آن موقع به سالن‌ها و خانه‌هاي بدنام محدود مي‌شد. از اين‌رو، وقتي کريستيان خوليانا بورگس را آورد تا با او زندگي کند مردم محل دست از ولنگاري بر نداشتند. درست است که او بدين وسيله خدمتکاري براي خود دست و پا کرد، ولي اين هم درست است که سرا پاي او را به زرو زيورهاي پرزرق‌وبرق آراست و در جشن‌ها او را همراه خود مي‌برد. در جشن‌هاي محقر اجاره‌نشينان، جايي‌که فيگورهاي چسبيده تانگو ممنوع بود و هنگام رقص طرفين فاصله قابل ملاحظه‌اي را حفظ مي‌کردند. خوليانا سيه چرده بود، چشمان درشت کشيده داشت، و فقط کافي بود به او نگاه کني تا لبخند بزند. در ناحيه فقير نشين که کار و بي‌مبالاتي زنان را از بين مي‌برد او به هيچ‌وجه بد قيافه نبود.
ابتدا، ادواردو همراه آنان اين‌طرف و آن‌طرف مي‌رفت. بعد براي کار يا به دليل ديگري سفري به آرسيفس کرد؛ از اين سفر با خود دختري را آورد که از کنار جاده بلند کرده بود. پس از چند روزي، او را از خانه بيرون انداخت. هر روز بد عنق‌تر مي‌شد، تنها به بار محله مي‌رفت و مست مي‌کرد و با هيچ‌کس کاري نداشت. او عاشق رفيقه کريستيان شده بود. در و همسايه، که احتمالاً پيش از خود او متوجه اين امر شده بودند، با شعفي کينه‌جويانه چشم‌به‌راه رقابت پنهاني بين دو برادر بودند.
يک شب وقتي ادواردو ديروقت از بار محله برمي‌گشت اسب سياه کريستيان را به نرده بسته ديد. در حياط برادر بزرگ‌تر منتظر او بود و لباس بيرون پوشيده بود. زن مي‌آمد و مي‌رفت و ماته مي‌آورد. کريستيان به ادوراردو گفت: «مي‌رم محل فارياس مهماني. خوليانا پيش تو مي‌مونه. اگه از اون خوشت مياد، ازش استفاده کن
لحن او نيم‌آمرانه، نيم‌صميمي بود. ادواردو ساکت ماند و به او خيره شد، نمي‌دانست چه‌کار بکند. کريستيان برخاست و فقط با ادواردو خداحافظي کرد؛ خوليانا فقط براي او حکم يک شيئ را داشت، به روي اسب پريد و با بي‌خيالي دور شد.
از آن شب به بعد، آن‌ها مشترکاً از زن استفاده مي کردند. هيچ‌کس جزييات آن رابطه پليد را نمي‌دانست، اين موضوع افراد نجيب محله فقير نشين را به خشم‌ آورد. اين وضع چند هفته‌اي ادامه داشت، ولي نمي‌توانست پايدار باشد. دو برادر بين خودشان حتي هنگامي که مي‌خواستند خوليانا را احضار کنند نام او را نمي‌بردند؛ ولي او را مي‌خواستند و بهانه‌هايي براي مناقشه پيدا مي‌کردند. مشاجره آنان بر سر فروش پوست نبود، سر چيز ديگر بود. بدون آن‌که متوجه باشند، هر روز حسودتر مي‌شدند. در آن محله خشن، هيچ مردي هيچ‌گاه براي ديگران، يا براي خودش فاش نمي‌کرد که يک زن براي او اهميت چنداني دارد، مگر به عنوان چيزي که ايجاد تمايل مي‌کند و به تملک در مي‌آيد، ولي آن دو عاشق شده بودند. و اين براي آنان نوعي تحقير بود. يک روز بعد از ظهر در ميدان لوماس، ادواردو به خوآن ايبررا برخورد، خوآن به او تبريک گفت که توانسته است «تکه» خوشگلي براي خودش دست و پا کند. به نظرم، آن وقت بود، که ادواردو او را کتک مفصلي زد. هيچ‌کس نمي‌توانست در حضور او، کريستيان را مسخره کند.
زن، با تسليمي حيواني به هر دو آن‌ها مي‌رسيد، ولي نمي‌توانست تمايل بيش‌تر خود را نسبت به برادر جوان‌تر، که، گرچه به اين قرارداد اعتراض نکرده بود، ولي آن را هم نخواسته بود، پنهان دارد.
يک روز، به خوليانا گفتند که از حياط اول براي‌شان دو صندلي بياورد، و خودش هم مزاحم نشود، چون مي‌خواستند باهم حرف بزنند. خوليانا که انتظار يک بحث طولاني را داشت، براي خواب بعد از ظهر دراز کشيد، ولي به‌ ‌زودي فراخوانده شد. وادارش کردند که تمام مايملکش را بسته‌بندي کند و تسبيح شيشه‌اي و صليب نقش‌دار کوچکي را که مادرش براي او به ارث گذاشته بود از قلم نيندازد. بدون هيچ توضيحي، او را در ارابه گذاشتند و عازم يک سفر بدون حرف و خسته‌کننده شدند. باران آمده بود، به زحمت مي‌شد از راه‌ها گذشت و ساعت يازده شب بود که به مورون رسيدند. آن‌ها او را تحويل خانم رييس يک روسپي خانه دادند. معامله قبلاً انجام شده بود و کريستيان پول را گرفت، و بعداً آن را با ادواردو قسمت کرد.
در توردرا، نيلسن‌ها، همان‌طور که براي رهايي از تار و پود عشق سهمناک‌شان دست‌وپا مي‌زدند (که همچنين چيزي در حدود يک عادت بود) سعي کردند شيوه‌هاي سابق‌شان را از سر بگيرند و مردي در ميان مردان باشند. به بازي‌هاي پوکر، زد و خورد و مي‌خوارگي گاه و گدار برگشتند. بعضي مواقع، شايد احساس مي‌کردند که آزاد شده‌اند، ولي بيش‌تر اوقات يکي از آنان به مسافرت مي‌رفت، شايد واقعاً، و شايد به ظاهر. اندکي پيش از پايان سال برادر جوان‌تر اعلام کرد که کاري در بوئنوس آيرس دارد. کريستيان به مورون رفت، در حياط خانه‌اي که ما مي‌شناسيم اسب خال‌خال ادواردو را شناخت. وارد شد، آن ديگري آن‌جا بود، در انتظار نوبتش. ظاهراً کريستيان به او گفت: «اگه اين طوري ادامه بديم، اسبارو از خستگي مي‌کشيم، بهتره کاري براي اون بکنيم."
او با خانم رييس صحبت کرد، چند سکه‌اي از زير کمربندش بيرون آورد و آن زن را با خود بردند. خوليانا با کريستيان رفت، ادواردو اسبش را مهميز زد تا آنان را نبيند.
به نظام قبلي‌شان باز گشتند. راه حل ظالمانه با شکست مواجه شده بود، هر دو آن‌ها در برابر وسوسه آشکار کردن طبيعت واقعي خود تسليم شده بودند. جاي پاي قابيل ديده مي‌شد، ولي رشته علايق بين نيلسن‌ها خيلي محکم بود ـ که مي‌داند که از چه مخاطرات و تنگناهايي با هم گذشته بودند ـ و ترجيح مي‌دادند که خشم‌شان را سر ديگران خالي کنند. سر سگ‌ها، سر خوليانا، که نفاق را به زندگي آنان آورده بود.
ماه مارس تقريباً به پايان رسيده بود ولي هوا هنوز گرم نشده بود. يک روز يک‌شنبه (يک‌شنبه‌ها رسم بر اين بود که زود به بستر روند) اداردو که از بار محله مي‌آمد، کريستيان را ديد که گاوها را به ارابه بسته است. کريستيان به او گفت: «يالله. بايد چند تا پوست براي دکون پاردو ببريم. اونا رو بار کردم. بيا تا هوا خنکه کارمونو جلو بندازيم."
محل پاردو، به گمانم، در جنوب آن‌جا قرار داشت، راه لاس ترو پاس را گرفتند و بعد به جاده فرعي پيچيدند. مناظر اطراف به آرامي زير لحاف شب پنهان مي‌شد.
به کنار خلنگ‌زار انبوهي رسيدند. کريستيان سيگاري را که روشن کرده بود به دور انداخت و با خون‌سردي گفت: «حالا دست بکار بشيم، داداش. بعد لاشخورا کمکمون مي‌کنن. اونو امروز کشتم. بذار با همه خوبياش اين‌جا بمونه و ديگه بيش‌تر از اين صدمه‌مون نزنه."
در حالي‌که تقريباً اشک مي‌ريختند، يک‌ديگر را در آغوش کشيدند. اکنون رشته ديگري آنان را به يک‌ديگر نزديک‌تر کرده بود، و اين رشته زني بود که به طرزي غمناک قرباني شده بود و نياز مشترک فراموش کردن او.


۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه

نقد داستان قوم و خویش های دور


تفاوتهای شرق و غرب

نگاهی به داستان قوم و خویش­های دور
داستانی از اورهان پاموک

نگاه محتوایی
اینجا یکبار دیگر تفاوتهای شرق و غرب را اگر هنوز وجود داشته باشد می­بینیم که در حال کم شدن است. شاید استانبول، این مرز مجازی میان شرق و غرب به نفع غرب از باورهایش عقب نشینی می کند. اگر این باورها بشکند که شاید دیگر شکسته است جهانی یکدست داریم که هرگونه تفاوتی را در این زمینه یعنی رابطه میان مرد و زن برنمی­تابد.
اما در غایت، اینگونه نیست وقتی می­بینیم اینجا یعنی شرق، باورها هنوز پا برجا اند. بااینکه این باورها  دیگر کم­رنگتر شده­است. رابطه مرد و زن در هر موقعیتی از حساسیت­هایی در جامعه برخوردار است. این حساسیتها در شرق و غرب وضعیت خاص خودش را دارد.
اما این حساسیتها در استانبول حساسیت خودش را تا حدود زیادی از دست داده­است. در این میان کدام یک جاذبه و دافعه بیشتری دارند؟ مرد یا زن؟ این جاذبه و دافعه چگونه سرنوشتی را برای مرد و زن رقم می زند؟ اگر این دو نیرو به موقع و به جا کار گرفته نشود می تواند تباه کننده باشد. یا می توان اینگونه به این موضوع نگاه کرد: هرگاه رابطه­ای جنسی به نام عشق بیجا صورت گیرد پیامد ناگواری دارد. این پیامد می­تواند زندگی شکل گرفته و شکل نگرفته­ای را از هم­بپاشد.
کمال، شخصیت اصلی داستان میان سنت و تجدد مانده است. نگاهی به امروز و نیم­نگاهی به­دیروز دارد. هنوز با سنتها دست به­گریبان است و دستی به­مدرنیته دارد. به سیبل عشق می­ورزد چرا که خود را کامل در اختیار او گذاشته است. کامل از نگاه او همان دخترانگی­ی به نام بکارت است. این دخترانگی، اینجا هنوز ارزشهای پذیرفته شده اجمتاعی- فرهنگی هستند. به این صورت سنتها هنوز پا برجا اند که به سوی کم­رنگ شدن می­روند. کمال در عین حال، متمول و محافظه کار است. زمان مرده­ی را برای عشق­بازی انتخاب می­کند که دور از جامعه باشد.
کمال به خانواده­ی تعلق دارد که  مشخصه­های دنیای مدرن را نفی می کند. کار کردن زن در مغازه را خجالت آور می داند و شرکت در مسابقه زیبایی را مایه شرمساری. با تمام اینها مدعی مدرن اند و پایینتر از خود از نگاه اقتصادی را موجودات خجالت آور و شرمساری می دانند.     
سیبل هم تقریبا وضعیت او را دارد. این دو، نماینده نسل جوان استانبول و در سطح کلان­تر، ترکیه از دو جنس مخالف اند که دغدغه­ی سنت و سری در آخور مدرنیته دارند. این دو تحصیلکرده­ی غرب اند با گرایش­های کاملا شرقی و اکت غربی. همین نگاه و گرایش­های دمدمی هم در غایت، کار دست آنها می­دهد.
فسون، نماینده دیگری از نسل جوان ترکیه است از طبقه متوسط جامعه با نگاه و گرایش مدرن به زندگی. حرکت او حرکت در زمان است. نان به­نرخ روز نمی­خورد اما نرخ واقعی همه چیز را می داند. او به­خوبی با نوآوری­های روز پیش می­رود.

نگاه ساختاری
داستان ساختار کلاسیک دارد. اما این ساختار به معنی کامل کلاسیک نیست. مشخصه­های مدرنیسم در جای جای داستان وجود دارد. این به­این معنی است که باداستانی رو به­رو هستیم کلاسیک با رویکرد به مدرنیسم. این وضعیت خود نویسنده و جامعه ترکیه هم است.
زمان اما موضوع برجسته­ی در این داستان است. می توان گفت عنصر زمان و مکان از مشخصه­های بارز در قوم های خویش دور است. وقتی روی روز، ماه و سال تاکید شده است و مکانی به نام استانبول، به اهمیت و برجستگی این دو عنصر پی می بریم.
زمان اما مشخصه بارزتر این داستان است. زمانی­که در پایان داستان، زمان پیچیده­تر شده است. در دو پاراگراف، بیست سال به عقب می رویم و به حال بر می­گردیم.این  گونه بازی با زمان، برای مخاطب، کاملا غافلگیر کننده­است اما زیباست. این زمانی است که راوی داستان، سیبل و فسون را باهم از داست داده است. این از شگردهای داستان نویسی اورهان پاموک است. شناخت جامعه از طریق ادبیات.

زمان در داستان
بیست سال بعد. داستان به گذشته برگشته است. حالا نه سیبل است و نه فسون و کمال تنها با مادرش زندگی می کند. روایتی دیگری از سریال میرنا و خلیل. و زن در دنیای کمال، موجود افسونگری است که مرد را در دام می اندازد


 

جلسه نقد داستان عصر آدینه 28/8/1389 جلسه: (49)


قوم و خويش‌هاي دور

نوشته: اورهان پاموک
برگردان: دنا فرهنگ، سروش علیزاده
گزینش و ویرایش: قاموس

ماجراها و پيش­آمدهايي پي­درپي که زندگي من را به کلي زيرورو کردند از ۲۷ آپريل ۱۹۷۵ شروع شدند؛ وقتي که توي خيابان وليکوناگي راه مي­رفتيم و از هواي خنک سرشب بهار لذت مي برديم که سيبل اتفاقي توي ويترين مغازه­اي چشمش به کيف دستي که جني کولون معروف طراحي کرده بود افتاد. تا نامزدي رسمي مان چندان وقتي نمانده بود کلمه­مان کمي گرم بود و خوش بوديم. قبل از آن توي فايه، رستوران باکلاسي که تازه توي نيسانتاسي باز شده بود، شام خورده بوديم و سرشام با پدر و مادرم مفصل درباره تمام تدارکات مراسم نامزدي حرف زده بوديم. قرار بود نامزدي اواسط ماه جون باشد تا نوريسيهان، دوست سيبل از دوراني که توي لايجي نتردام دو سيون در پاريس درس مي­خواند، هم از فرانسه براي شرکت در مراسم بيايد. سيبل از مدت‌ها قبل لباس نامزدي­اش را به سيلکي عصمت که آن روزها گران ترين و پرطرفدارترين خياط استانبول بود سفارش داده بود. آن شب مادرم و سيبل درباره اين که مرواريدهايي را که مادرم براي آن لباس به سيبل داده بود چه طور روي آن بدوزند صحبت کردند. پدر زن آينده­ام آرزو داشت که نامزدي تنها دخترش به مفصلي و ريخت و پاش عروسي باشد واز وقتي که اين خواسته­اش را به زبان آورد مادرم با خوشحالي کمک مي کرد که اين آرزو تمام و کمال برآورده شود. تا جايي که به پدرم مربوط بود، او در هر حال به اندازه کافي به عروس آينده­اش که "سوربون درس خوانده بود" افتخار مي کرد - آن روزها درباره هر دختري که براي هر نوع تحصيلاتي به فرانسه رفته بود مي­گفتند سوربن درس خوانده است.
آن شب وقتي داشتم سيبل را به خانه­اش مي­رساندم، بازويم را عاشقانه دور شانه­هاي محکم او حلقه کرده­بودم و با غرور فکر مي کردم که من چقدر خوش بخت و خوش شانس هستم که او گفت: واي چه کيف قشنگي.
با وجود اين که به خاطر شرابي که نوشيده­بودم­ کمي گيج بودم اما کيف و مغازه را به خاطر سپردم و روز بعد همان جا برگشتم. در واقع من هيچ وقت از آن پسرهاي با ذوق و احساساتي نبودم که به هر بهانه اي براي دخترها هديه مي­خرند يا گل مي­فرستند، هرچند شايد دوست داشتم اين طور باشم.
آن روزها زن­هاي مرفه خانه دار غرب زده محله هاي سيسيلي و نيسانتاسي و ببک از سر بي­کاري، گالري هنري باز نمي­کردند، کاري که بعدها مرسوم شد. بلکه مغازه باز مي کردند و آن را با اجناس قاچاقي که توي چمدان­هاشان جاسازي مي­کردند و از اروپا مي­آوردند و لباس­هاي "آخرين مدل" از روي مجله­هايي خارجي مثل اله و وگ پر مي­کردند و اين اجناس را با قيمت هاي بالاي احمقانه­اي به بقيه زن­هاي پولدار که اندازه خود آن­ها حوصله شان از زندگي سر رفته­بود مي­فروختند.
صاحب مغازه سنزليز(که اسمش ترکي شده خيابان معروف پاريس بود) سناي هنيم قوم و خويش دور من از طرف مادرم بود، اما وقتي من حدود ساعت ۱۲ وارد مغازه شدم و زنگ شتر کوچک برنزي بالاي در دلنگي کرد، صدايي که هنوز مي­تواند ضربان قلب من را بالا ببرد، آن جا نبود. روز گرمي بود. اما توي مغازه خنک و تاريک بود. اول فکر کردم هيچ کس آن جا نيست چشم­هايم هنوز از روشنايي ظهر بيرون به تاريکي داخل مغازه عادت نکرده بود.
بعد احساس کردم قلبم با نيرويي به قدرت موجي قوي که نزديک است به ساحل بخورد توي گلويم آمد.از ديدن او گيج بودم. به سختي توانستم بگويم: مي خواستم آن کيف دستي دست مانکن توي ويترين را بخرم.
-  منظورتون آن جني کولون کرم رنگ است؟
وقتي که چشمم توي چشمش افتاد بلافاصله به ياد آوردمش.
انگار توي رويا حرف مي­زدم: کيف دستي که دست مانکن است.
گفت: آهان بله.
و به طرف ويترين رفت. در يک چشم به هم زدن يک لنگه از کفش پاشنه بلندش را در آورد و پاي برهنه اش را که ناخن هايش را به دقت لاک قرمز زده بود، توي ويترين گذاشت و دستش را به طرف مانکن دراز کرد. نگاه من از کفش خالي او به پاهاي بلند برهنه­اش کشيده شد. هنوز ماه مي هم نشده بود اما پاهاي او برنزه بودند.
بلندي پاهايش دامن زرد توريش را کوتاه­ترنشان مي­داد. کيف در دست پشت پيشخوان برگشت و با انگشت­هاي باريک و بلندش گلوله­هاي کاغذ مچاله شده را از توي کيف درآورد و داخل جيب­هاي زيپ­دار کيف را به من نشان داد و دوتا جيب کوچک تر (هر دو خالي) و يک جيب مخفي ديگر که از توي آن کارتي در آورد که رويش اسم جني کولن حک شده بود. حرکات و حالتش طوري بود که انگار کاري اسرار آميز و جدي انجام مي­دهد و چيزي بسيار شخصي را به من نشان مي دهد.
گفتم: سلام فسون. چقدر بزرگ شده­اي. لابد من را نشناختي.
-  معلومه شناختم آقا. کمال. همان اول شناختم اما وقتي ديدم که شما من را يادتون نيست فکر کردم بهتر است مزاحم نشوم.
بعد سکوت کرد. دوباره به يکي از جيب­هاي کيف که به من نشان داده بود نگاه کردم. زيبايي او يا دامنش که در واقع خيلي کوتاه بود يا شايد هم چيز ديگري در مجموع دست­پاچه­ام کرده بود ونمي توانستم طبيعي رفتار کنم.
-  خوب اين روزها چي کار مي کني؟
-  دارم براي امتحان ورودي دانشگاه درس مي خوانم. هر روز هم ميام اين جا. اين جا توي مغازه با خيلي آدم­هاي تازه آشنا مي­شوم.
-  خيلي خوبه. خوب بگو ببينم اين کيف چنده؟
گره­اي به ابروهايش انداخت و به قيمت که با خودکارروي برچسبي کف کيف نوشته شده بود زل زد: هزار و پانصد لير. ( آن موقع اين مبلغ معادل شش ماه حقوق يک کارمند معمولي دولت بود.) اما من مطمئنم که سناي هنيم به شما تخفيف ويژه مي دهند. براي ناهار رفتند خانه و احتمالا الان خواب هستند. براي همين نمي­توانم به­شان تلفن کنم، اما اگر بتوانيد بعد از ظهر بيايد...
گفتم: ‌مهم نيست.
و کيفم را درآوردم و با ادايي ناشيانه که فسون بعد ها آن را مسخره مي­کرد اسکناس هاي نمناک را شمردم. فسون با دقت اما به وضوح با خام دستي کيف را لاي کاغذ پيچيد و بعد آن را توي کيسه پلاستيک گذاشت. تمام اين مدت مي­دانست که من دارم بازوهاي برنزه و حرکات سريع و متشخص او را تحسين مي­کنم. وقتي مودبانه کيسه خريد را به من داد از او تشکر کردم. گفتم: لطفا به خاله نسيبه و پدرتون سلام برسانيد.
اسم پدرش آن موقع يادم نيامد. بعد يک لحظه صبر کردم، روحم پرواز کرده بود و جايي در گوشه بهشت فسون را در آغوش گرفته بود و مي بوسيد. به سرعت به طرف در رفتم، زنگ در صدايي کرد و قناري چهچهه زد. توي خيابان گرماي هوا مي­چسبيد. از خريدم راضي بودم. خيلي عاشق سيبل بودم و تصميم گرفتم که آن مغازه و فسون را فراموش کنم.
با اين حال آن شب به مادرم گفتم که وقتي رفته بودم براي سيبل کيفي بخرم قوم و خويش دورمان فسون را ديده­ام.
مادرم گفت: ‌آه، آره دختر نسيبه توي مغازه سناي کار مي­کند، خجالت آوره! ديگر حتا موقع تعطيلات هم نمي آيند به ما سر بزنند. با آن مسابقه زيبايي خودشون را مسخره کردند. من هرروز از جلو مغازه رد مي شوم اما هرکاري مي­کنم دلم راضي نمي­شود که بروم تو و با دختر بيچاره سلام و عليک کنم. راستش حتا فکرش را هم نمي کنم. اما بچه که بود دوستش داشتم. وقتي نسيبه مي­آمد براي خياطي، من اسباب بازي­هاي تو را از توي کمد در مي­آوردم و همانطور که مامانش خياطي مي کرد او آرام با اسباب بازي ها بازي مي کرد. مادر نسيبه خاله مهريور، خدا بيامرزدش، خيلي آدم خوبي بود.
-  دقيقا چه نسبتي باهاشون داريم؟
چون پدرم گوش نمي کرد مادرم داستان مفصلي درباره پدرش گفت که با آتاتورک در يک سال دنيا آمده بود و او هم مثل موسس جمهوري ترکيه در مدرسه سمسي افندي درس خوانده بود. ظاهرا مدت­ها قبل از آن که پدربزرگم اثم کمال با مادربزرگم ازدواج کند خيلي عجولانه، در سن بيست و سه سالگي، با مادر مادربزرگ فسون که بوسنيايي الاصل بوده و بعدها در جنگ هاي بالکان موقع تخليه ادرين کشته شده بود، ازدواج کرده بوده است. با وجود اين که زن نگون بخت براي اثم کمال بچه اي به دنيا نياورده بوده اما وقتي خيلي جوان بوده زن شيخ فقيري شده بوده و از آن ازدواج دختري داشته است. بنابراين خاله مهريور (مادربزرگ فسون که افراد جورواجوري بزرگش کرده بودند) و دخترش نسيبه هنيم (مادر فسون) اگر بخواهيم دقيق باشيم خويشاوند خوني ما نبودند بلکه در واقع قوم و خويش سببي بودند و با اين که مادرم هميشه اين موضوع را مهم مي­دانست اما با اين حال گفته بود که زن­هاي اين شاخه از خانواده را خاله صدا کنيم. آخرين باري که موقع تعطيلات ديدن ما آمده بودند مادرم بر عکس هميشه خيلي سرد از اين قوم و خويش­هاي فقير (که توي خيابان هاي فرعي تسويکي زندگي مي کردند) پذيرايي کرده بود. آن­ها هم بهشان برخورده بود. دوسال قبل از آن خاله نسيبه بدون اين که اعتراضي کند اجازه داده بود که دختر شانزده سالش که آن موقع شاگرد مدرسه دخترانه نيسانتاسي لايسي بود، توي مسابقه زيبايي شرکت کند. مادرم وقتي فهميد که خاله نسيبه در واقع دخترش را تشويق کرده و از اين که انتخاب شده سربلند هم است، کاري که در واقع بايد باعث شرم­ساريش مي شد، از خاله نسيبه دل چرکين شده بود. درحالي که زماني خيلي دوستش داشت و از او حمايت مي کرد.
خاله نسيبه به سهم خودش هميشه به مادرم که بيست سال از خودش بزرگتر بود احترام مي­گذاشت؛ وقتي زن جواني بود و دنبال کار خياطي توي محله هاي استانبول از اين خانه به آن خانه مي رفت مادرم از او پشتيباني مي­کرد.
مادرم گفت: وضع مالي­شون خيلي خراب بود.
و بعد از ترس اين که اغراق کرده باشد اضافه کرد: هر چند فقط آن­ها نبودند آن­روزها همه ترکيه فقير بودند.
مادرم سفارش خاله نسيبه را به همه دوست هاش کرده بود و خودش هم سالي يک بار(بعضي وقت ها هم دوبار) او را خبر مي کرد که بيايد و توي خانه­مان لباسي براي مهماني يا عروسي برايش بدوزد.چون اين قرارهاي خياطي معمولا موقع ساعت مدرسه بود من او را چندان نديده بودم. اما سال ۱۹۵۷، آخرهاي آگوست مادرم خيلي فوري لباسي براي عروسي لازم داشت و از نسيبه خواست که به ويلاي تابستاني ما در سوديه بيايد. او و نسيبه به اتاق عقبي خانه که رو به دريا بود رفتند و کنار پنجره براي خودشان مستقر شدند. از آن­جا مي­توانستند از بين شاخ و برگ هاي نخل، قايق هاي پارويي و موتوري و پسرهايي را که از روي اسکله توي آب مي پريدند ببينند. نسيبه جعبه خياطي­اش را که روي آن طرحي از استانبول داشت باز کرد و وسط قيچي­ها، سوزن­ها، متر خياطي، انگشتانه و تکه هاي تور و پارچه هاي جورواجور خلوت کردند و زير فشار کار و گرما و نيش پشه مثل دو تا خواهر با شوخي و خنده تا نصفه شب با چرخ خياطي مادرم مشغول کار شدند. يادم مي­آيد بکري آشپزمان ليوان پشت ليوان برايشان ليموناد مي­برد. هواي گرم اتاق پر از غباري از مخمل شده بود. نسيبه که آن موقع بيست سالش بود، حامله بود و ويار داشت. وقتي که همه سر ناهار نشستيم، مادرم نيمه شوخي به بکري گفت: زن حامله هر چي بخواهد بايد براش بياري وگرنه بچه­اش زشت مي شود.
يادم مي­آيد که با اين حرف به شکم کمي برآمده نسيبه با علاقه خاصي نگاه کردم. اين احتمالا اولين بار بود که فهميدم فسون وجود دارد، هرچند هيچ کس هنوز نمي­دانست که بچه دختر است يا پسر.
مادرم که از به ياد آوردن ماجرا هم ناراحت مي­شد گفت: نسيبه حتا به شوهرش هم نگفته بوده. فقط سن دخترش را دروغ گفته و اسمش را درمسابقه زيبايي نوشته بوده. خدا را شکر که برنده نشد وگرنه حسابي آبرورويزي مي­شد. اگر مسوولين مدرسه مي فهميدند که اخراجش مي­کردند. لابد الان ديگر ايسي را تمام کرده. فکر نکنم ديگر ادامه تحصيل بدهد، اما خبر درستي هم ندارم چون ديگر موقع تعطيلات ديدن ما نمي آيند. يعني مي­شود کسي توي اين مملکت باشد که نداند چه طور دخترهايي توي مسابقه زيبايي شرکت مي کنند؟ باهات چطور رفتار کرد؟
مادرم اين­طوري مي­خواست بگويد که فسون احتمالا با کسي رابطه جنسي دارد. وقتي که روزنامه مليت عکس فسون را همراه بقيه شرکت کنندگاني که به مرحله نهايي رسيده بودند چاپ کرد، دوست­هاي نيسانتاسي­ام هم که سروگوش­شان مي­جنبيد همين را گفته بودند. اما من چون کل ماجرا را خجالت آور مي­دانستم سعي کردم هيچ علاقه­اي نشان ندهم. بعد از اين که هر دو ما مدتي ساکت بوديم مادرم انگشتش را با جديت تکان داد و گفت: حواست را جمع کن، تو داري با يک دختر خانواده­دار و دوست داشتني نامزد مي کني. چرا کيفي را که براش خريده­اي بهم نشان نمي دهي. ممتاز!
پدرم را صدا کرد: نگاه کن کمال براي سيبل کيف خريده.
پدرم گفت: راستي؟ لحن خرسندش نشان مي­داد که کيف را ديده و آن را نشانه اين مي­داند که پسرش و محبوب پسرش چقدر خوش بخت هستند، با وجود اين که در تمام اين مدت چشم از صفحه تلويزيون برنداشته بود.
وقتي در رشته بازرگاني از آمريکا فارغ التحصيل شدم و سربازي­ام را تمام کردم، پدرم از من خواست که مثل برادرم توي تجارت اوراق قرضه و رهن او مدير شوم و بنابراين من وقتي که هنوز خيلي جوان بودم مدير سات­سات شدم، بنگاه توزيع وصادرات پدرم.
سات­سات با بودجه زيادي که به آن سرازير مي­شد سود هنگفتي کرد که نه بخاطر تلاش من بلکه به اين دليل بود که با ترفندهاي حسابداري، زيادي سود بقيه کارخانه ها و تجارت هاي پدرم به حساب سات سات (که معني آن بفروش بفروش است) ريخته مي شد. روزهايم صرف يادگيري جزييات و نکات دقيق تجارت مي شد که حسابدارهايي بيست سي سال از خودم بزرگ تر و کارمندهاي با سينه­هايي بزرگ که هم سن مادرم بودند يادم مي­دادند. من که مي­دانستم اگر پسر صاحب آن دم و دستگاه نبودم رييس نمي­شدم، سعي مي کردم فروتن باشم.
آخر وقت، وقتي که اتوبوس­ها و اتومبيل­هايي هم سن کارمندان سات­سات توي خيابان با سروصداشان پايه­هاي ساختمان را مي­لرزاندند، سيبل محبوب من به ديدنم مي­آمد و ما توي دفتر من عشق­بازي مي کرديم. با وجود ظاهر امروزي و عقايد فمينيستي­اش، نظرش درباره منشي­ها تفاوتي با نظر مادرم نداشت. گاهي وقت­ها مي گفت: بيا اين جا عشق­بازي نکنيم احساس مي کنم منشي هستم!
اما وقتي که روي کاناپه چرمي مي نشستيم دليل اصلي احتياطش – اين که دخترهاي ترک آن روزها از رابطه جنسي قبل از ازدواج واهمه داشتند- مشخص­تر مي­شد.
کم کم دخترهاي روشن­فکر­ترخانواده هاي پول­دار و غرب­زده ترک که مدتي در اروپا زندگي کرده بودند شروع به شکستن اين عرف اجتماعي کرده بودند و قبل از ازدواج با دوست پسرهايشان مي خوابيدند. سيبل که گاه گاه با خودستايي از اين که يکي از اين دخترها "شجاع" بوده حرف مي زد، اولين بار يازده ماه قبل با من خوابيده بود. اما تا آن موقع احساس کرده بود که قرارو مدارهاي­مان مدتي طولاني است که به خوبي پيش رفته و تقريبا وقتش شده که با هم ازدواج کنيم. نمي خواهم درباره شجاعت نامزدم اغراق کنم يا فشار جنسيتي روي زنان را کم اهميت نشان دهم. چون سيبل فقط وقتي ديد که قصد من جدي است؛ وقتي که خيالش راحت شد که من "قابل اطمينان" هستم، يا به زبان ديگر وقتي که کاملا مطمئن بود که من بالاخره با او ازدواج خواهم کرد، خودش را در اختيار من گذاشت. من که خودم را نجيب و مسول مي دانستم تصميم جدي داشتم که با او ازدواج کنم، اما حتا اگر قبل از آن هم نمي­خواستم، حالا که او بکارتش را به من داده بود، ديگر چاره­اي جز ازدواج با او نداشتم، حتا اگر ديگر دلم نمي­خواست. طولي نکشيد که جدي بودن اين ماجرا سايه­اي روي وجوه اشتراک ما که آن­قدر به آن افتخار مي کرديم انداخت- تصور اين که چون قبل از ازدواج با هم خوابيده­ايم "آزاد و امروزي" هستيم (با وجود اين که معلوم است خودمان هرگز اين لغات را به کار نمي برديم.) - اما خود اين موضوع به نوعي ما را به هم نزديک­تر کرد.
سايه مشابهي هم هر وقت سيبل با نگراني اشاره مي کرد که بايد تاريخ عروسي را به زودي مشخص کنيم بين ما مي­افتاد. اما وقت هايي هم بود که هر دو خوش حال بوديم، توي دفتر با هم عشق­بازي مي کرديم. يادم مي آيد وقتي صداي ترافيک و اتوبوس­هاي پر سروصدا از خيابان هالاسکارگازي مي آمد و توي تاريکي دست هايم را دور او حلقه مي کردم، توي دلم مي­گفتم چقدر خوش شانس هستم و بقيه زندگي­ام چقدر راضي خواهم بود. يک­بار بعد از آن­که کنار هم آرام گرفته بوديم و من داشتم سيگارم را توي زيرسيگاري با علامت سات­سات خاموش مي­کردم سيبل نيمه­برهنه روي صندلي منشي­ام نشست و با ماشين تحرير شروع به حروف چيني کرد و به اين اداي خودش که شبيه دخترهاي بور احمقي بود که آن روزها توي جوک­ها و مجله­هاي فکاهي دايم دست­شان مي­انداختند، خنديد.
همان روزي که کيف را خريدم سرشام توي فايه از سيبل پرسيدم: بهتر نيست از اين به بعد توي آپارتمان مادرم توي مجتمع مرحمت همديگر را ببينيم؟ پنجره­هاش رو به باغچه قشنگي باز مي­شود.
پرسيد: فکر مي کني خيلي طول مي کشد که وقتي عروسي کرديم بريم خانه خودمان؟
 - نه عزيزم منظورم اصلا اين نبود.
 - دوست ندارم که دزدکي بيام توي يک خانه مخفي. انگار که معشوقه­ات هستم.
 - راست مي­گويي.
-  چي شد ياد آن آپارتمان افتادي؟
گفتم: ولش کن.
وقتي داشتم کيف را که هنوز توي کيسه بود در مي آوردم به آدم­هاي خوش­بخت اطرافم نگاه کردم.سيبل که احساس کرده بود توي کيسه هديه­اي است گفت: اين چيه؟
 - تعجب مي کني. بازش کن ببين.
-  جدي مي­گويي؟
وقتي که کيسه را باز کرد و کيف را ديد صورتش پر از شادي کودکانه­اي شد. بعد نگاه پرسش گري جاي آن را گرفت که کم­کم جايش را به نااميدي­ داد که سعي مي­کرد مخفي­اش کند.
با جسارت گفتم: يادت مي­آيد؟ ديشب وقتي داشتم مي رساندمت خانه اين را توي مغازه ديدي و ازش خوشت آمد.
 - اه، آره. تو چقدر به فکر من هستي.
-  خوش­حالم که دوستش داري. توي نامزدي مان روي شانه ات خيلي قشنگ مي­شود.
سيبل گفت: خيلي متاسفم که بايد اين را بگم اما کيفي را که قراره توي نامزدي دستم بگيرم خيلي وقته که انتخاب کرده ام. تو را خدا اين طور ناراحت نشو. خيلي به فکر من بودي که اين همه زحمت کشيده­اي و هديه­اي به اين خوشگلي براي من خريده­اي. ... خيلي خوب فقط به خاطر اين که فکر نکني که من مي­خواهم دلت را بشکنم مي­گم. من نمي توانم اين کيف را توي نامزدي مان دستم بگيرم چون تقلبيه!
-  چي؟
-  جني کلون اصل نيست کمال عزيزم. شبيه اش را درست کردند - .چطور مي توني تشخيص بدي؟
-
 عزيزم نگاهش کردم. ببين علامتش را چطورروي چرم دوخته­اند؟ حالا دوخت اين جني کلون اصل را که من از پاريس خريده­ام نگاه کن. بي خود توي فرانسه و تمام دنيا معروف نشده که. جني کولون هيچ وقت از همچين نخ ارزاني استفاده نمي کند.
يک لحظه نگاهي به دوخت اصل انداختم. از خودم پرسيدم چرا عروس آينده من با چنين لحن پيروز مندي حرف مي زند. سيبل دختر سفير بازنشسته اي بود که مدت ها قبل آخرين تکه زمين پدربزرگ پاشايش را فروخته بود و حالا يک قران هم نداشت و در واقع او دختر يک مستمري­بگير بود. اين شرايط باعث مي­شد که بعضي وقت­ها احساس ناراحتي و ناامني بکند. هر وقت که اعتماد به نفسش کم مي­شد درباره مادربزرگ پدريش که پيانو مي زده يا پدربزرگ پدريش که در جنگ هاي استقلال جنگيده بود حرف مي زد يا برايم نقل مي کرد که چطور پدربزرگ مادريش با سلطان عبدالحميد دوست بوده است. اما من از اين ترس و عدم اطمينانش جا مي­خوردم و به خاطر همين هم بيش­تر دوستش داشتم.
اوايل دهه هفتاد صنعت پارچه و صادرات خارجي آن رونق گرفت و جمعيت استانبول سه برابر شد و قيمت زمين توي شهر به سرعت رشد کرد، به­خصوص توي محه­هايي مثل محله خانه ما. با وجود اين که ثروت پدرم در دهه گذشته توي اين موج به سرعت پنج برابر زياد شده بود، فاميلي من (باسماچي، پارچه چاپ کن) شکي به جا نمي گذاشت که ما ثروت­مان را مديون نسل ها توليد پارچه هستيم. فکر اين که من با وجود تمام ثروت روي هم انباشته شده­مان به خاطر يک کيف تقلبي خودم را به دردسر انداخته­ام حالم را خراب مي­کرد.
سيبل وقتي که ديد چطور حالم گرفته شده دستم را نوازش کرد: چند خريديش؟
گفتم: هزار و پانصد ليره. اگر نمي خواهي­اش مي توانم فردا عوضش کنم.
نمي خواهد عوضش کني. پولت را پس بگير. چون واقعا سرت را کلاه گذاشته­اند.
ابرويم را با ناراحتي بالا بردم و گفتم صاحب مغازه سناي هنيم است که قوم و خويش دور ماست.سيبل دوباره به کيف که من خوب داخلش را بررسي کرده بودم نگاه کرد. با لبخندي ملايم گفت: تو خيلي با اطلاعات هستي عزيزم، خيلي باهوش و با فرهنگ. اما اصلا نمي داني زن ها چطور ممکنه سرت را کلاه بگذارند.
ظهر روز بعد دوباره به مغازه سنزليز رفتم. کيف توي همان کيسه­ دستم بود. وقتي که وارد مغازه شدم زنگ در دوباره به صدا در آمد و باز هم مغازه آن قدر تاريک بود که اول فکر کردم هيچکس نيست. توي سکوت عجيب مغازه کم نور قناري چهچهه مي­زد. بعد از بين برگ هاي گلدان سيکلمه بسيار بزرگي سايه فسون را توي چهارچوب دري ديدم. منتظر خانم چاقي بود که داشت توي اتاق پرو لباسي را امتحان مي کرد. اين بار بلوز سحرانگيز و زيبايي پوشيده بود با طرحي از سنبل در بين برگ­ها و دسته­اي از گل­هاي وحشي ديگر. وقتي که از ميان در نگاهي به اطراف انداخت و من را ديد لبخند شيريني زد.
با چشمم به اتاق پرو اشاره کردم و گفتم: انگار سرتان شلوغه.
گفت: ديگر دارد تمام مي شود.
انگار منظورش اين بود که او و مشتري اش ديگر فقط دارند بي هدف صحبت مي کنند.چشمم به قناري افتاد که توي قفس بالا و پايين مي پريد. گوشه مغازه دسته­اي مجله مد بود و انواع و اقسام زيورآلات وارداتي از اروپا. اما نمي توانستم حواسم را جمع هيچ کدام از اين ها بکنم. هرچقدر هم مي خواستم که به نظر بي­اعتنا برسم باز هم نمي­توانستم اين واقعيت تکان دهنده را انکار کنم که وقتي به فسون نگاه مي کردم آشنايي مي ديدم، کسي که احساس مي کردم از نزديک مي شناسمش. شبيه خودم بود. همان موها که در بچگي تاب­دار و تيره هستند اما وقتي بزرگ مي شويم صاف و روشن مي شوند. موهاي او حالا سايه بوري داشت که مثل پوست شفافش به بلوز طرح دارش مي­آمد. احساس کردم به آساني مي توانم خودم را جاي او بگذارم. مي توانم او را عميقا درک کنم. ياد موضوع ناراحت کننده­اي افتادم: دوست­هاي من به او دختر عياش مي­گفتند. ممکن بود که او با آنها خوابيده باشد؟
به خودم گفتم: کيف را پس بده پولت را بگير و فرار کن. يک کم ديگر با يک دختر فوق العاده نامزد مي­شوي.
برگشتم تا نگاهي به بيرون و ميدان نيسانتاسي بياندازم اما خيلي زود سايه فسون مثل روحي توي شيشه دودي ظاهر شد.
بعد از اين که خانم چاق هن و هون کنان از توي دامني که به زوز تنش کرده بود درآمد و بدون اين که چيزي بخرد از مغازه بيرون رفت، فسون لباس­هايي را که زن نخريده بود سرجايشان گذاشت لب­هاي زيبايش تکان خورد و گفت: ديشب ديدم­تون که توي خيابان قدم مي زديد.
رژلب صورتي کم­رنگي زده بود که آن روزها با مارک ميسلين فروخته مي­شد و با اين که محصولي معمولي و ساخت ترکيه بود روي لب هاي او غريب و فريبنده به نظر مي آمد.
گفتم: کي من را ديدي؟
 -سرشب. با سيبل هنيم بوديد. من داشتم توي پياده­روي آن طرف خيابان راه مي رفتم. مي رفتيد شام بخوريد؟
-  آره.
مثل آدم هاي مسني که زوج خوش بخت جواني مي بينند گفت: زوج زيبايي هستيد.
ازش نپرسيدم سيبل را از کجا مي شناسد. همان طور که کيف را از توي کيسه اش در مي آوردم گفتم: مي خواستم ازت بخوام برام کاري بکني.
هم خجالت کشيده بودم و هم هول شده بودم: مي خواستم اين کيف را پس بدهم.
-  حتما. با کمال ميل براتون عوضش مي کنم. شايد از اين دستکش­هاي شيک خوش­تان بياد، اين کلاه را هم داريم که تازه از پاريس رسيده. سيبل هنيم از کيف خوششان نيامد؟
خجالت زده گفتم: ترجيح مي دهم عوضش نکنم. مي خواستم پولم را پس بگيرم.
توي صورتش تعجب و حتي کمي ترس ديدم. پرسيد: چرا؟
زمزمه کردم: انگاراين کيف جني کولون اصل نيست. به نظر مي آيد که تقلبي است.
-  چي؟
با نااميدي گفتم: من واقعا از اين طور چيزها سردر نمي آورم.
با صداي گرفته­اي گفت:‌ تا حالا چنين اتفاقي اين جا نيافتاده بوده. همين الان پولتون را مي خواهيد؟
کلمات به سختي از دهانم بيرون مي­آمدند: بله.
به نظر مي­رسيد از ته دل ناراحت شده است. فکر کردم خداي من بايد کيف را دور مي­انداختم و به سيبل مي­گفتم که پولم را پس گرفته­ام.
 - ببين اين اصلا ربطي به تو يا سناي هنيم ندارد ما ترک ها خدا را شکر مي توانيم تقلبي هر مدل اروپايي را درست کنيم.
تقلا کردم که لبخند بزنم: براي من - يا شايد بايد بگويم براي ما؟ - يک کيف فقط بايد که کار کيف را بکند و توي دست هاي يک زن زيبا به نظر برسد. مهم نيست که چه مارکي باشد يا جنسش چي باشد يا اين که اصل باشد.
اما فسون هم مثل خودم يک کلمه از حرف هايم را باور نکرد.
با صداي گرفته­اي گفت:همين الان پولتون را پس مي دهم.
سرم را پايين انداختم و ساکت ماندم . آماده بودم که به سزاي اعمالم برسم واز سنگ­دلي خودم خجالت مي کشيدم.
با وجود اين که قاطعانه حرف مي­زد احساس کردم که نمي­تواند کاري را که مي خواهد انجام دهد، حس غريب خجالت آور سنگيني در آن لحظه بود. طوري به دخل نگاه مي کرد که انگار کسي آن را افسون کرده، انگار ارواح خبيثه آن را تسخير کرده اند و او جرات ندارد به آن دست بزند. وقتي ديدم صورتش قرمز شده و چروک خورده و چشم هايش پر از اشک شده است هول شدم و دو قدم به او نزديک شدم.
آرام زد زير گريه. هيچوقت نفهميدم چطور اين اتفاق افتاد اما دست هايم را دورش حلقه کردم و او سرش را خم کرد و روي سينه من گذاشت و اشک ريخت.
زمزمه کردم: فسون خيلي متاسفم.
موهاي نرم و صورتش را نوازش کردم: خواهش مي کنم. همه اين ماجرا را فراموش کن. فقط يک کيف تقلبيه. همين.
مثل بچه­ها نفس عميقي کشيد. يکي دوبار هق هق کرد بعد دوباره اشکش سرازير شد.فکر اين که دارم بدن و بازوهاي زيبايش را لمس مي­کنم و فشار سينه اش را روي سينه ام احساس مي­کنم، اين که او را اين طور بغل کرده­ام، هر چند براي مدت خيلي کوتاهي، سرم را به دوران مي انداخت. شايد چون سعي مي کردم تمايل خودم را که هربار با لمس او شديدتر مي شد پس بزنم بود که به فکرم زده بود که سال­ها است هم­ديگر را مي شناسيم و با هم خيلي صميمي هستيم. او خواهر دوست داشتني تسلا ناپذير ماتم زده زيباي من بود! براي يک لحظه- و شايد چون مي دانستم که باهم فاميل هستيم، هر چند خيلي دور، بدنش با دست و پاهاي خيلي بلند و استخوانهاي محکم و شانه هاي لرزان من را ياد خودم ­انداخت. اگر دختر بودم اگر دوازده سال جوان تر بودم بدن من هم اين طور بود. موهاي بورش را نوازش کردم: چيزي نشده که بخواهي ناراحت باشي.
توضيح داد:‌ نمي توانم دخل را باز کنم و پول­تون را پس بدهم. چون وقتي سناي هنيم براي ناهار مي رود خانه قفلش مي کند و کليدش را هم با خودش مي­برد. خيلي خجالت مي کشم که اين را بگم.
سرش را دوباره خم کرد و روي سينه من گذاشت و وقتي من دوباره شروع به نوازش موهايش کردم زد زير گريه.
هق هق کنان گفت: من فقط براي اين که مردم را ببينم و وقت بگذرانم اين جا کار مي کنم. به خاطر پولش نيست.
بدون توجه و احمقانه گفتم: کار کردن به خاطر پول خجالت ندارد.
مثل بچه اي که دلش شکسته باشد گفت: بله. پدر من بازنشسته است... دو هفته پيش هجده سالم شد و نمي­خواهم ديگر سربارشون باشم.
از ترس ديو خواهش جنسي که حالا داشت تهديد مي کرد که سرش را با غرش بيرون بياورد، دستم را از روي موهايش برداشتم. بلافاصله فهميد و خودش را جمع و جور کرد هر دوخودمان را پس کشيديم.بعد از اين که چشم هايش را پاک کرد گفت: ‌لطفا به کسي نگوييد که من گريه کردم.گفتم: قول مي دهم. قول شرف بين دوتا دوست. فسون. ما مي توانيم به هم اطمينان کنيم.
لبخندش را ديدم. گفتم: بگذار کيف را بگذارم بماند، مي توانم بعدا بيام پولش را بگيرم.
 -
اگر دوست داريد کيف را بگذاريد، اما بهتر است که براي پولش برنگرديد. سناي هنيم اصرار خواهد کرد که تقلبي نيست و آخرش پشيمان مي شويد که اصلا چرا اين را گفته ايد.
گفتم:‌ پس بگذار با يک چيزي عوضش کنم.
با لحني شبيه دختري مغرور و لج­باز گفت: ديگر نمي توانم اين کار را بکنم.
پيشنهاد کردم: نه واقعا مهم نيست.
قاطعانه گفت: اما براي من مهمه. وقتي سناي هنيم برگردد مغازه پولتون را ازش پس مي گيرم.جواب دادم: نمي خواهم سناي هنيم بيش تر از اين برات دردسر درست کند.با لبخند خيلي محوي گفت: نگران نباشيد فکرش را کردم که چطور اين کار را بکنم. به سناي هنيم مي گم که سيبل هنيم دقيقا همين کيف را دارد.
گفتم: فکر خيلي خوبيه. اما چرا من خودم اين را بهش نگم؟
فسون با همدردي گفت: نه نمي خواهد چيزي بهش بگويد. فقط سعي مي کند ازتون اطلاعات خصوصي بيشتر بگيرد، اصلا نمي خواهد ديگر بياييد مغازه. من پول را مي گذارم پيش خاله وصيه.
 - نه خواهش مي کنم اين کار را نکن. مادرم حتا بيش تر سروصدا راه مي ندازه.
فسون ابروهايش را بالا داد و پرسيد: پس پول را کجا بگذارم؟
گفتم: توي مجتمع مرحمت. خيابان تسويکيه پلاک ۱۳۱. مادرم آن جا يک آپارتمان دارد. قبل از اين که بروم آمريکا مخفي­گاهم بود. مي رفتم آنجا درس مي خواندم و موسيقي گوش مي دادم. جاي خيلي قشنگيه و پنجره هاش رو به باغچه باز مي­شود. هنوز هم بين ساعت دو تا چهار مي روم آن جا کارهاي اداري عقب افتاده ام را انجام مي دهم.
 - حتما. مي توانم پول را بيارم آن جا. آپارتمان شماره چنده؟
زمزمه کردم: چهار.
به سختي سه کلمه بعد را که انگار توي گلويم گير کرده بودند به زبان آوردم: طبقه دوم. خداحافظ.قلبم از همه چيز بو برده بود و ديوانه وار مي طپيد. قبل از اين که از مغازه بيرون بدوم قدرتم را جمع کردم و وانمود کردم که هيچ اتفاق غير عادي نيافتاده است و آخرين نگاه را به او انداختم. توي خيابان، در گرماي خارج از فصل بعداز ظهر آوريل که انگار همه پياده­روهاي نيسانتاسي را با رنگ زرد سحرآميزي مشتعل کرده بود، خجالت و گناه با تصويرهاي خوش زيادي درهم آميخت. پاهايم مسير سايه را انتخاب کردند و من را از پيادروهايي سقف دار و از زير سايه­بان هاي مغازه ها هدايت کردند و وقتي توي ويترين مغازه­اي پارچ آب زردي ديدم احساس کردم بايد داخل بروم و آن را بخرم. برخلاف اشيا ديگري که آن­طور بي­دليل مي­خريم، هيچ کس درباره اين پارچ آب که بيست سال روي ميزي بوده که مادرم و پدرم و بعدها مادرم و من پشت آن غذا مي­خورده­ايم حرفي نزده است. هربار که دسته آن را لمس مي کنم آن روزها را به ياد مي آورم؛ وقتي که براي اولين بار بيچارگي را که قرار بود من را به خودم بياورد احساس کردم. مادرم در سکوت شام به من نگاه مي­کند و چشم­هايش نيمي از غم و نيمي از سرزنش پر مي شود.
به خانه که رسيدم مادرم را بوسيدم با اين که خوش حال بود که من را آن­موقع بعد از ظهر مي­بيند اما تعجب کرده بود. گفتم که هوس کرده­ام پارچ آب را بخرم. بعد گفتم: مي­شود کليد آپارتمان مرحمت را به من بدهي. بعضي وقت­ها شرکت آن قدر شلوغ مي­شود که نمي­توانم تمرکز کنم. فکر کردم شايد توي آپارتمان راحت تر بتوانم کار کنم. جوان­تر که بودم آن جا بهتر کار مي کردم.
مادرم گفت: فکر کنم همه جا را يک وجب خاک گرفته.
اما با اين حال يک راست به اتاقش رفت تا کليد ورودي ساختمان و در آپارتمان را که با بندي قرمز به هم وصل شده بودند بياورد.
وقتي کليد را به من مي داد پرسيد: آن گلدان کوتايا با گلهاي قرمز را يادت هست؟ هرچي مي گردم توي خانه پيداش نمي کنم مي­تواني نگاه کني ببيني بردمش آنجا؟ و زياد هم کار نکن... پدرت همه عمرش را کار کرد تا بچه­ها بتوانند از زندگي شان لذت ببرند. تو لياقتش را داري که خوش باشي. سيبل را ببر بيرون و از هواي بهار لذت ببر.
بعد همان طور که کليد را توي دست من فشار مي داد نگاه غريبي به من انداخت و گفت:‌ مراقب باش.بچه که بوديم وقتي که مي خواست از خطرهاي نامنتظره اي که زندگي سرراه­مان داشت برحضرمان دارد آن طور نگاه­مان مي کرد. خطرها و خيانت هايي بسيار جدي­تر از مثلا اين که به اندازه کافي مراقب کليدي نباشيم.