۱۳۹۴ شهریور ۱۹, پنجشنبه

براي فرهنگ سازيي داشته هاي تاريخي- فرهنگي و توسعه فرهنگي ايرانويجه. تاليف و ترجمه و نشر و چاپ كتاب از اهداف بنياد فرهنگ و انتشارات ايرانويجه مي باشد.

برای فرهنگ شدن و نهادینه سازی نظريه و نقد ادبی، فلسفي، اجتماعي، فلسفه و تاريخ، از گستره هايي است كه بنياد فرهنگ و انتشارات ايرانويجه به آن اهتمام مي ورزد.

۱۳۹۴ شهریور ۱۳, جمعه



کابل

1
کابل!
دروازه ی نیست
ديواري
شیری
رستمدادي
زنده پيلي
هبوط کرده شاهی
آرامگاهی نیست
صعود کرده شاهی
بارگاهی
تَرك برداشته بلادِ ساين
سرازيرند شيارهاي كوهِ بابا
سِند را
رودی خون جاری ست
رودابه
زال را به قرار می خواند
سامناکی سام را
زابل
همزادِ من
شجره ای در کار نیست
شجاعتی
شهامت رخت بربسته
شهادت
روی کار است
بهشت
رنگ دیگری ست
حوا
هوای زمین کرده
آدم
دمی آرام می گیرد
زمین
جای امنی نیست
ممنوعه ترین میوه را اینجا می توان کشت
بار می دهد
اخراجی وجود ندارد
بارگاهی بیارای براي خود
بر گورِ مغلوبان
غالبی
کسی جلودار تو نیست
مقدسی
قداست از سر و کله ات می بارد
ارزانی­ اش مدار
نسلهای پسين نیاز دارند
مرتفع ترین تپه ها از توست
کوهها ارزانی ات
شجره نامه ات را قایم کن
وقتی پای تقدس در میان است
پایی نمی لنگد
دستی ترا به دعا بلند است
قداست
اصطلاحی ست عامیانه
خاص و عام را ترویج کن
نژادِ برتری در راه است
هیتلر زیرِ این بار خوابید
موسولینی که هیچ
موفقیت از آنِ قداست است
چیزی کم نمی آوری
اینجا مال توست
شمشیر از نیام بردار
تارومار
ساعتی نمی طلبد
بهشت در انتظار است
جهنم را بگذار
برای من است
آتیلا پاسبانی می دهد
سپاه تو بهشتی اند همه
دو شمشیره ها سردارند برای سرِ من
غازی یا شهید
برازنده ی تو اند
مرا بر دار کنید
غنیمتي ام
مرا بردارید
بازارهای برده فروشی پر رونق اند
کار و باری گرفته است
گرفتاری من رونق دیگری ست
جوانی ام را بفروشید
پیری ام را از دم شمشیر
آبی نخواهم نوشید
نیست
كابل، رودِ خشکیده
و پستانهای رودابه
رستم را بی قراری می کند
شمشیرها! مرا دریابید
بهانه ی ست برای غازی شدن ات
شهادت
حق مسلم توست
برای من
مردار شدن کافی ست
تعفنم، دوزخ را پر خواهد کرد
بهشت، شمیم رایحه ی ترا دارد
شمشيرت را خون من آبدیده می کند
بریز
این روزها لبریز از اندوهم
تاجی برای من نیست
با دو شمشیر
کابلِ دو شقه ام
بردارید هر دو شقه ام را
شقه ای برای کنیزی
شقه ای برای برده گی
غنیمتی است
تروما، تن براي نبرد
آسه­ما، برده­اي براي شط­العرب
آسه­مایی به آسمان نزدیک تر است
فرود نخواهد آمد
ترسی ندارد
هیچ
نگاه، هم نکنید
پا برجا خواهد ماند
هر اپرچونستی/اپورتونيستي
چتری ست
برای جمع آوری غنایم
گورم نکنید
کنیز گوری ندارد
کنیزکی بیش نیست
برده گی­ام بر دار است
سرنوشت اینگونه رقم خورده است
شاید
چه می دانم
جنگ، برایند جهالت است
برده، برایند جنگ
کنیز، تحفه ی ست برای جنگ
هوس اش کنید
حرم سرایی بیارایید
بریزید کنیزی ام را در آن
آرامشی­ام برای مردانی از سپاه دشمن
آرامش ام را بگیرید
تن ام را لِه کنید
در گور آرام می گیرم
شاید
گورم پرچمی ندارد
ساده
گمنام
پرچم برای توست
سرخ
سبز
سیاه
قداستی هستی برای نسلهای پسین
تحمیق، حق من است
روا دار
پرستش ات خواهم کرد
نماد دیگری از بتی
چیزی تغییر نکرده
بتی شکست
آتشکده ام با خون خشکید
خاموش ام
شکسته های پیکرم را جمع کردم
می سازم اش برای نسلهای پسین
بتی تراشیده ای حالا
می پرستم ات
شفا که هیچ
دوا هم می دهی
دردی ندارم
جسم ام بیمار نیست
ذهن ام
دوایی
نسخه ای
طبیب را بر دار کردم
سهراب ام را کشتم
تهمینه سوگوار من است
احساس پیروزی می کند
رستم
هفت خوان در خون شناور است
هفت سرِ دیو را قطع کردم
سهراب
مانع آخر است
تراژدی مرگ
خودم رقم زدم
باکی نیست.

2
پرستوها!
هوا پروازی ست
کابل
رودی ست برای عبور
دو شقه شده.


قاسم سام قاموس
كابل، 19/9/1391


۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

نگاهی به داستان دو روز قبل از مرگم

این دو اپیزود ناتمام

نگاهی به داستان دو روز قبل از مرگم
داستانی از علی عارفی
قاسم قاموس

اینجا با دو داستان ناتمام روز اول و روز دوم روبه­رو هستیم. چرا که این دو داستان ناتمام هیچ رابطه­ی موضوعی و محتوایی با هم ندارد. نویسنده شاید این دو داستان را به عنوان دو اپیزود در کنار هم قرار داده است. اما این، دو اپیزود نیست دو داستان مستقلی است که هر کدام با رعایت محتوایی و ساختاری داستان کوتاه است. به اینگونه از همان ابتدا این دو داستان ناتمام به نقد و بررسی جداگانه­ی نیاز دارد.
اما وقتی نویسنده این دو داستان را به عنوان دو اپیزود در کنار هم قرار داده است باید پاسخی منطقی برای آن د اشته باشد. چیزی که حداقل این دو داستان نگاه نویسنده را با یک چیز مشترکی پیوند داده باشد. در اینجا این نکته مشترک، شاید پانزده سال برگشت به گذشته است که در دو اپیزود از نگاه نویسنده و در دو داستان از نگاه ساختار داستان آمده است. به جز این، نکته مشترکی دیگری که این دو را باهم پیوند داده باشد وجود ندارد.  این، کار نقد را هم مشکل کرده است. چرا که وقتی به عنوان داستان سراغ آن می­روی با دو داستانی مواجه می­شوی که ناتمام است. این به کل ساختار و محتوای دو روز قبل از مرگم به عنوان داستان واحد ضربه زده است.
نویسنده اگر این موضوع را در نظر می­گرفت بی­شک داستان خوبی را برای مخاطب عرضه می­کرد. حال با این وضعیت اگر دو روز قبل از مرگم را داستانی با ساختاری یکدست و واحد در نظر بگیریم که اینگونه نیست و اگر دو داستان در نظر بگیریم این دو به تنهایی داستان کاملی نیستند.
گپ اساسی در مورد  دو روز قبل از مرگم این است که باران می­بایست این دو اپیزود را پیوند داده و با هم وصل می­کرد. اما متاسفانه که باران این توانایی را نداشته است تا این دو اپیزود را به عنوان یک داستان تکمیل و راوی را در دو اپیزود بارانی سازد.      
این دو داستان به شکل جداگانه­ هر کدام محتوای خودشان را دارند که تنها در قالب یک داستان می­توان به آن پرداخت. اما وقتی با چنین داستانی رو­به رو نیستیم چگونه می­توان دو اپیزود مستقل از هم را محتوا و ساختاری واحدی بخشید.
در اینجا با شروع و پایان خوبی روبه­ هستیم. این شروع و پایان، واقعا داستانی است. در این بین اما وسطی وجود دارد. آنچه داستان روی آن بنا شود و این شروع و پایان را کامل سازد. پس از هر زاویه­ی که نگاه کنیم مشکل اساسی همان استقلال این دو اپیزود از هم است و این به استقلال داستان ضربه زده است. اما اگر اینگونه نمی­بود و نویسنده در این زمینه سهل­انگارانه برخورد نمی­کرد، شخصیت باران این توانایی را داشت تا مدتی خواننده را درگیر خودش سازد. اما زمانی­که داستان تمام می­شود خواننده تازه درمی­یابد که سر کله­ی باران در این اپیزود از کجا پیدا شد. همین مساله است که داستان را ناتمام و خواننده را نامطمئن به قلم نویسنده می­سازد. این چیزی است که نویسنده می­بایست از پس آن برآمد. اما وقتی اینگونه نیست و به باور نویسنده این یک داستان است، این می­تواند به اعتبار نویسنده لطمه بزند. و این چیزی کوچکی نیست. شاید کار یا کارهای بعدی نویسنده بتواند این نقیصه را جبران و اعتبار او را برگرداند.  

جلسه نقد داستان عصر آدینه 10/4/1390 جلسه: (81)


علی عارفی: متولد سال 1368 ولایت غزنی می باشم. اما محل رشدم از لحاظ فزیکی و فکری شهر کابل بوده است. هم اکنون دانشجوی سال سوم ساینس می­باشم. از زمانی که فهمیده ام؛ زندگی می­کنم به داستان علاقه داشته ام. داستان هیچ وقت از زندگی­ام جدا نبوده. یا داستان­های مختلف را خوانده و یا گاهی نوشته­ام.
 هیچ نمی­دانم داستان نویسی را چه وقت شروع کرده­ام  زیرا اوایل که داستان می­نوشتم بعد از مدتی همه را پاره می­کردم. دو داستان کوتاه­ام بنام­های "زیر تاک انگور" و "خواب هم حادثه بود" در مجله­ای انگاره چاپ شده اند. داستان­های کوتاهی دیگری هم دارم که هنوز چاپ نشده اند.
سه نمایشنامه هم بنام های My broken world   , A flame in the wind Dear Wife, Dear Mother,  نوشته­ام که مقدار کارهای ویرایشی شان باقی مانده و نیز می­خواهم بخش­های از آنان را تغییر داده و به مرور زمان آنها را کامل­تر نمایم. این نمایشنامه­ها را بنا به علاقه­های مفرطم به زبان انگلیسی به این زبان نوشته­ام.


دو روز قبل از مرگم                                                       
علی عارفی                   


روز اول
روی بالکن خانه مان که با کتاره های فلزی طلایی رنگ احاطه شده است نشسته ام و به خانه های که با دیوار های کاه گلی، سیمنتی و ... دیوار شده اند نگاه می کنم. دوتا دیوار بزرگ طلایی رنگ که با شیشه های رنگ رنگی و سنگ های لشم  گران قیمت تزئین شده اند؛ هم در چشم اندازم قرار دارند. بالای سرم هم که تکه های ناهماهنگ ابرهای سرخ رنگ درحرکت اند؛ دوتا گدی پران؛ یکی ترکیب از رنگ های سیاه، سرخ و سبز و دیگری هم سفید می چرخند. ازاینکه خانه ای به این بزرگی دارم و می توانم به همه جا نگاه کنم، حس غروری در من ایجاد می شود، اما این حس خیلی دوام نمی کند و جار و جنجال کاکای کیله فروش در کوچه مان که به یخن مشتری اش چسپیده است پدرم را در می آورد.
خودم را یک طرفه کرده و نوشیدنی خنکم را که طعم شفتالو دارد سر می کشم، گیلاس را روی قلبم می گذارم،  سردی اش را که احساس می کنم حالم کمی بهترمی شود. دست کم درین بیست و دو سال عمری که کرده ام، یاد گرفته ام، چطور در بدترین شرایط خودم را راضی کنم. این طرف لم می دهم روی صندلی فلزی که  پدرم  همیشه روی آن نشسته، سیگار می کشید ، به ابری های تیره خیره می شوم، به چراغ های که با دیزاین کلاسیک طراحی شده اند و درون محوطه خانه های مدرن دور و برم آویزانند خیره می شوم، به گدی پران سرخ و سبز و سیاه که به زمین می افتد خیره می شوم و به طرز وحشتناک دلم می گیرد. می خواهم دوباره پدرم و دود سیگارش را که در عمق تاریکی شب ناپدید می شود نگاه کنم، می خواهم مادرم را با چادر سفید گلدارش  و چشم های ریزش که اندازه ای گل های روی چادرش است نگاه کنم.  گردنم را دراز می کنم و حسم را می برم روی بالکن رنگ و رورفته و آبریخته ای خاله فاطمه که تنها دو دیوار ازینجا فاصله دارد، حالا لم داده ام روی کتاره های زنگ گرفته ای  بالکن خاله فاطمه، شاید در حدود پانزده سال به عقب رفته ام، دیوار های سیمنتی و امروزی همسایه هایم به دیواری های کاه گیلی بدل می شوند. خاله فاطمه دوربین سنگین نظامی شوهرش را بدستم می دهد. حالا پدر و مادرم را در مدار های بسته ای شیشه ای به وضاحت می بینم، پدرم سیگار می کشد و مادرم به من دست تکان می دهد، پدرم سیگار می کشد و مادرم دستش را روی لبش برده و به آن بوسه می زند. پدرم آخرین پک به سیگارش می زند و آخرین دود سیگارش که شکل های دایره ای را ساخته اند در هوا گم می شوند. نمی دانم چند ساعت در گذشته گم شده ام، دانه های ریز و درشت عرق تمام بدنم را خیس نموده، یکبار پرت شده ام به امروز. صفحه های بی شکل و تیره رنگ شب، صندلی کج و معوج پدرم را پوشانیده، احساس می کنم؛  مدت پانزده سال گذشته پشت مدار های بسته  شیشه ای بوده ام.
دوباره به دیوارهای  امروزی خانه های همسایه هایم نگاه می کنم و به دیوار که بین امروز و پانزده سال گذشته قرار گرفته اند، خیره می شوم. بلند شده و خودم را می تکانم، با شمال خنک که می وزد گرد و خاک پانزده سال گذشته ای روی لباسم به هوا پراکنده شده ، ناپدید می شوند.

روز دوم
آفتاب بالا آمده و حس شعاع گرمش روی پوستم آرامشی خاصی به من میدهد. به خوابم که دو شب پیش  دیده بودم فکر می کنم و از  تعبیرش که عموی پیرم برایم گفته بود برعکس روز گذشته عصبانی نمی شوم و برعکس روز گذشته به تعبیرش باور می کنم، امروز آخرین روزی عمرم است.
برای آخرین بار خودم را در آیینه دیده و برای آخرین بار سراغ الماری کتابم را گرفته، دستی به کتاب های که در پانزده سال گذشته جمع نموده ام می کشم، مثل همیشه؛ حس خوشایندی به من دست می دهد، انگار نه انگار که یازده ساعت بعد می میرم. جعبه ای مستطیلی فلم هایم را در آورده و روی فلم که هنوز هم نو به نظر می رسد دستخط زیبای باران را می بینم نوشته است "دوستت دارم" روی این کلمه چند دقیقه ای مکث می کنم، هنوز هم که هنوز است منظورش را ازین کلمات که همیشه با آن آتشم میزد نمی دانم. آخر در زندگی باران که عشق دیگری بود، آخر باران نامرد! اگر دوستم داشتی چرا آنروزی که برای آخرین بار دیدمت دست نسیم را گرفتی و رفتی؟! فلم ها را می گذارم سرجایشان. تنها این یکی را با خود بر می دارم و دستگاه ویدویم را روشن می کنم. انگار که آنروز به یاد ماندنی را به با یک سویچ استارت بر می گردانم. صدای برخورد قطره های تند باران  روی سینه ای آب به فضای می پیچد که تنها منم و باران، منم و حومه ای شهر، منم و همه آدم های که امروز شناه نیامده اند و بلاخره منم و تنهایی.
صدا می زنم:
"باران، یک زمان غرق نشی، ماهی قرمز"
مثل اینکه عین خیالش نیست، لخت لخت نشسته روی سینه ای آب.
تمام نیرویم را جمع می کنم و می ریزم در گلویم ، با صدای بلند صدا میزنم:
"باران، باران باید بریم."
لبخند بارانی اش را تحویلم می دهد، از آن لبخند های که دل آدم را بارانی می کند، با اشاره بهش می فهمانم هرچی دوست دارد شنا کند، آخر در زندگی من که تنها همین باران وجود دارد.
صدای بلند زنگ در از گذشته به حالم می آورد، دکمه ای آف کنترل تلویزیون را فشار داده و تمام گذشته های عشقی ام را در صفحه بیست و چند انچی شیشه ای دفن می کنم.
زمانیکه به محوطه قدم می گذارم در حالیکه باران شدیدی کف موزائیکی پیش پنجره را می شوید، صدای زنگ در دوباره بلند می شود، دیگه یقین می کنم ،عزرائیل دم در منتظرم است و کارم تمام است. اما من که چیزی ندارم برای باختن. مرگ هم که آمد خوش آمد. دروازه را باز می کنم، دختری باریک اندام که دامن گلدار و شلوار آبی به تن دارد، زنگ در را میزند، دختری که اسمش باران است.
    31 مه 2011

۱۳۹۰ تیر ۷, سه‌شنبه

نگاهی به داستان غذاخوردن آلمانی

این رابطه­های ناپیدا و مبهم
تفاوت فرهنگها و کنایه و طعنه و طنز

نگاهی به داستان غذاخوردن آلمانی
داستانی از کاترین منسفیلد
قاسم قاموس

نگاه محتوایی
غذاخوردن آلمانی، نوعی دید طنز گونه به غذای آلمانی است. با اینکه داستان این نام سنگین را با خود حمل می­کند اما تا پایان داستان هیچ نوعی از غذای آلمانی را روی میزی نمی­بینیم. داستان خواسته است بگوید چیزی را که به نام غذا سرو می­کنی غذا نیست بازی دادن معده است. در یک نگاه اجمالی در باره محتوای داستان چیزی بیشتر از این نمی­شود گفت. اما وقتی به موضوعات مطرح شده­ی جنبی آن نگاه می­کنیم چیزی زیادی می­شود در مورد آنها گفت.   

نگاه ساختاری
داستان از زاویه دید اول شخص ِروایت شده است. کسی­که نخست می­بیند و بعد ِروایت می­کند. رابطه راوی زن انگلیسی تا آخر داستان با دیگرانی که از دید او ِروایت می­شوند در هاله­ی از ابهام باقی می­ماند. تنها در یک صورت این رابطه معنی پیدا می­کند که او برای گذراندن تعطیلات سال به آلمان آمده است و داستان در سالون غذاخوری یک هوتل شکل گرفته است.
مکان داستان روشن نیست. آقای هافمن از برلین است و مردی مسافری از شمال آلمان و به احتمال قوی، آقای رت از مونیخ. چرا که او مونیخ را آرمانشهری از هنر و روح زندگی آلمان می­داند. داستان به عمد به این چیزها توجهی نداشته است. شاید به این خاطر که هدف، نشان دادن غذای آلمانی بوده است. به اینگونه مکان داستان می­تواند کل آلمان باشد.
در این بین چیزهای دیگری هم روشن می­گردد که وجه اختلاف این دو کشور را نشان می­دهد. یکی از این موارد، خانواده پرجمعیت آلمانی و خانواده کم جمعیت انگلیسی است که این دو وضعیت در این دو کشور یک ارزش است. و مورد دیگر در این بین، رابطه زن و مرد در خانواده­های المانی و انگلیسی است که تا کجا با هم تفاوت دارد. زن آلمانی به سلیقه و ذائقه شوهرش اهمیت قایل است و این چیزها برای زن انگلیسی بی­اهمیت است. چرا که او مصروف به دست آوردن حق رای برای زن انگلیسی است. اما زن آلمانی وقتش را صرف خانه­داری کرده است و رسیدن به این که شوهرش چه نوع عذایی را دوست دارد.
اینها این تفاوتها با کنایه و طعنه و طنز مطرح می­شود. و این نوعی تاختن به فرهنگ انگلیسی هم است. شاید به این خاطر که این کشور سر ستیز و ناسازگاری با دیگر کشورهای اروپایی دارد و به نوعی مدعی برتری طلبی نسبت به دیگران است. و این نوعی به چالش کشیدن این کشور و اعلام جنگ با آن هم است آنجا که انگلیس به عنوان کشور جنگ طلب مطرح شده است. و حالا باگذشت حدود یک سده از نوشته شدن این داستان می­بینیم که انگلیس تا اکنون به اتحادیه اروپا نپیوسته است.
این موضوع اما صورتی دیگری هم دارد اینکه با تمام این وجوه اختلاف میان این دوکشور که نمادی از اروپای صنعتی هم هستند روزی در یک اتحادیه در کنار هم قرار خواهند گرفت. مانند فرانسه. کشوری که در جایی به عنوان الگوی انسان انگلیسی مطرح شده است. اما حالا یکی از اعضای بنیانگذار این اتحادیه است.
این وضعیت روی کل کشورهای عضو اتحادیه اروپا هم قابل تعمیم است. چرا که این کشورها با وجود اختلافاتی که در زمینه­های مختلف باهم دارند اما در یک اتحادیه گرد آمده اند. کسانی­که زمانی زیادی باهم دشمن و رقیب بودند. مانند پارلمان افغانستان که از اجرای آخرین بند فرایند بن به اینسو دشمنان قسم خورده را در درون خود جا داده است. با این تفاوت که اینجا در پارلمان افغانستان به علت ناآگاهی و فقدان منطق، فشاری از بیرون این افراد را دور هم جمع کرده است و در اتحادیه اروپا، چنین فشاری وجود ندارد و همه چیز آگاهانه و منطقی صورت گرفته است.
غذاخوردن آلمانی به شکلی وضعیت فعلی آسیا هم است که زمانی اروپا داشت که حالا از آن مرحله گذشته است و آسیا هنوز با آن درگیر است. داستان، همین مقایسه و برابری آن با موضوعات و مسایل دیگر است که آنرا جذاب و مهم ساخته است. چیزی که در شعر نیست. چرا که شعر این استعداد و توانایی را ندارد تا همه موضوعات و مسایل را بتوان با آن به بررسی گرفت و نوشت. این قدرت نثر را می­رساند. چیزی که نظم، فاقد آن است. به اینگونه، داستان به چیزی می­پردازد که انسان این هزاره برای نوعی چاره­جویی و راه حل، بیش از هر زمانی دیگری به آن نیاز دارد. غذاخوردن آلمانی هم اینگونه است. موضوعی که موضوعات بسیاری را مطرح کرده است که هر کدام به تنهایی زمینه و ضرورت داستان شدن را دارد.         

جلسه نقد داستان عصر آدینه 3/4/1390 جلسه: (80)

کاترین مَنسفیلد‌ موری د‌ر سال 1888 د‌ر وِلینگتونِ نیوزلند‌ به د‌نیا آمد‌. د‌ر سال 1906 اولین نوشته‌های خود‌ را که قطعات کوتاه اد‌بی بود‌ند‌ د‌ر یک نشریه‌ی استرالیایی منتشر کرد‌. مَنسفیلد‌ از کوتاه‌نویسانِ مشهورِ عصر خود‌ است و علاوه بر مجموعه ‌د‌استان‌هایی که از او به چاپ رسید‌ه، مجموعه اشعارش هم که همسرش آن‌ها را جمع‌آوری کرد‌ه د‌ر 1923 منتشر شد‌ه است .منسفیلد د‌ر اوج جوانی به سل مبتلا شد و علی‌رغمِ د‌وره‌های طولانی د‌رمان و استراحت، حالش‌ رو به وخامت رفت و د‌ر سال 1925 د‌ر 37 سالگی د‌ر فانتِین‌بلو فرانسه د‌رگذشت.
کتاب مروارید از کاترین منسفیلد توسط غلامعلی مرادی در سال ۱۳۸۸ توسط نشر سبزان به چاپ رسیده است. این مجموعه دربرگیرنده ۱۲ داستان کوتاه از این نویسنده تحت عناوینی چون زن مغازه‌دار، میلی، معلم خصوصی جوان، سفر نامعقول، باد می‌وزد، و ترشی شوید است.
منسفیلد موری نویسنده داستان کوتاه نوگرای اهل نیوزیلند بود. از برجسته‌ترین ویژگی‌های د‌استان‌های مَنسفیلد‌ شخصیت‌پرد‌ازی‌هایش است. او با طمأنینه و ظرافتی خاص، تک‌گویی د‌رونی شخصیت‌ها را با د‌ید‌گاه‌های خود‌ د‌ر مقام مؤلف ـ راوی اثر د‌ر هم می‌آمیزد‌ و آن‌ها را با حد‌اقل کنش از جانب شخصیت‌ها ترکیب می‌کند‌ تا به تأثیرگذاری مضاعفی د‌ست یابد‌. مَنسفیلد‌ عمیقاً چخوف را تحسین می‌کرد‌ه و تحت تأثیر او بود‌ه. او گرچه د‌ر علاقه‌اش به ساد‌ه‌نویسی و ارائه‌ی توصیفاتی ساد‌ه از طبیعت با چخوف مشترک است، اما د‌ر توصیفاتش به تصویرپرد‌ازی‌های شاعرانه و نابی می‌رسد‌ که خاص خود‌ اوست.

غذاخوردن آلمانی

كاترين‌ منسفيلد
برگردان:‌ دنا فرهنگ

سوپ‌ جو را روي‌ ميز گذاشته‌ بود. آقاي‌ رَت‌ كه‌ به‌ سوپ‌خوري‌ زل‌ زده‌بود رو به‌ ميز خم‌ شد و گفت‌: «اين‌ همان‌ چيزي‌ است‌ كه‌ من‌ مي‌خواستم‌. چند روزي‌ است‌ كه‌ اوضاع‌ معده‌ام‌ روبه‌راه‌ نيست‌. سوپ‌ جو، همان‌ غذاي‌ ساده‌اي‌است‌ كه‌ لازم‌ دارم‌. من‌ آشپزي‌ سرم‌ مي‌شود.» و سرش‌ را به‌ طرف‌ من‌چرخاند. سعي‌ كردم‌ درست‌ به‌ اندازه لازم‌ از خودم‌ اشتياق‌ نشان‌ بدم‌.
ـ چه‌ جالب‌!
ـ بله‌. وقتي‌ كسي‌ ازدواج‌ نكرده‌ باشد لازم‌ است‌. البته‌ من‌ همه‌ چيزهايي‌ را كه‌ از زن‌ها مي‌خواستم‌ بدون‌ ازدواج‌ هم‌ به‌ دست‌ آورده‌ام‌.
دستمال‌ سفره‌ را به‌ يقه‌اش‌ آويزان‌ كرد، سوپش‌ را فوت‌ كرد و ادامه‌ داد: ساعت‌ نه‌ براي‌ خودم‌ يك‌ صبحانه انگليسي‌ آماده‌ مي‌كنم‌، البته‌ نه‌ خيلي‌مفصل‌. چهار بُرش‌ نان‌، دو تكه‌ گوشت‌ خوك‌، يك‌ بشقاب‌ سوپ‌ و دو فنجان‌چاي‌. براي‌ شماها چيز دندان‌گيري‌ نيست‌.
اين‌ جمله‌ را با چنان‌ اطميناني‌ گفت‌ كه‌ جرأت‌ نكردم‌ با آن‌ مخالفت‌ كنم‌. ناگهان‌ همه‌ سرها به‌ طرف‌ من‌ برگشت‌. احساس‌ كردم‌ كه‌ دارم‌ بار سنگين ‌مفصل ‌بودن‌ صبحانه ملي‌مان‌ را تحمل‌ مي‌كنم‌. مني‌ كه‌ صبح‌ها در حين‌ بستن‌ دكمه‌هاي‌ پيراهنم‌ فقط‌ يك‌ فنجان‌ چاي‌ خشك‌ و خالي‌ سر مي‌كشم‌.
آقاي‌ هافمن‌ كه‌ اهل‌ برلين‌ بود گفت‌: اين‌كه‌ چيزي‌ نيست‌، من‌ هم‌ وقتي‌ انگلستان‌ بودم‌ صبح‌ها حسابي‌ مي‌لمباندم‌.
قطره‌هاي‌ سوپ‌ را كه‌ روي‌ كت‌ و جليقه‌اش‌ ريخته‌ بود پاك‌ كرد و چشم‌ها و سبيلش‌ را بالا داد.
خانم‌ اشتيگلر پرسيد: واقعاً اين‌قدر زياد مي‌خورند؟ سوپ‌ و نان‌ برشته‌ و گوشت‌ خوك‌، چاي‌ و قهوه‌، مربا و عسل‌ و تخم‌ مرغ‌، ماهي‌ خام‌ و قلوه‌، ماهي ‌پخته‌ و جگر؟ حتي‌ خانم‌ها هم‌ اين‌قدر مي‌خورند؟
آقاي‌ رت‌ گفت‌: دقيقاً. من‌ اين‌ را وقتي‌ در هتل‌ ليشتر اسكوئر بودم‌ فهميدم‌. هتل‌ خوبي‌ بود، اما بلد نبودند چاي‌ دم‌ كنند.
من‌ خنديدم‌ و گفتم‌: اين‌ كاري‌ است‌ كه‌ من‌ بلدم‌. مي‌توانم‌ چاي‌ خيلي‌خوبي‌ دم‌ كنم‌. راز بزرگ‌ آن‌ اين‌ است‌ كه‌ بايد قوري‌ را گرم‌ كرد.
آقاي‌ رت‌ بشقاب‌ سوپش‌ را كنار زد و حرفم‌ را قطع‌ كرد: قوري‌ را بايد گرم‌كرد؟ براي‌ چي‌ قوري‌ را گرم‌ مي‌كنيد؟ ها، ها، هاه‌! فكر نمي‌كنم‌ كسي‌ ميلي‌ به‌خوردن‌ قوري‌ داشته‌ باشد!
چشم‌هاي‌ آبي‌ سردش‌ را با حالتي‌ كه‌ همه‌جور پيش‌داوري‌ خصمانه‌ در آن‌بود به‌ من‌ دوخت‌.
ـ پس‌ راز بزرگ‌ چاي‌ انگليسي‌ همين‌ است‌؟ تنها كاري‌ كه‌ مي‌كنيد اين‌است‌ كه‌ قوري‌ را گرم‌ مي‌كنيد؟
خواستم‌ بگويم‌ كه‌ اين‌ فقط‌ نوعي‌ مقدمه‌چيني‌ است‌، اما نتوانستم‌ آن‌ را ترجمه‌ كنم‌ و ساكت‌ ماندم‌. پيش‌خدمت‌ گوشت‌ گوساله‌ با ترشي‌ كلم‌ و سيب‌زميني‌ آورد. يكي‌ از مسافرها كه‌ اهل‌ شمال‌ آلمان‌ بود گفت‌: از ترشي‌ كلم‌ خيلي‌ خوشم‌ مي‌آيد. الان‌ آن‌قدر خورده‌ام‌ كه‌ جا ندارم‌. مجبورم‌ كه‌ فوراً... به‌طرف‌ خانم‌ اشتيگلر برگشتم‌ و گفت‌: روز قشنگي‌ است‌. شما زود بيدارشديد؟
ـ ساعت‌ پنج‌، ده‌دقيقه‌ روي‌ چمن‌هاي‌ خيس‌ قدم‌ زدم‌. دوباره‌ توي ‌رخت‌خواب‌ رفتم‌. پنج‌ و نيم‌ خوابم‌ برد. هفت‌ بيدار شدم‌ و يك‌ حمام‌ كامل‌كردم‌. دوباره‌ به‌ رخت‌خواب‌ رفتم‌. ساعت‌ هشت‌ پاشويه‌ كردم‌ و ساعت‌هشت‌ و نيم‌ يك‌ فنجان‌ چاي‌ نعناع‌ خوردم‌، ساعت‌ نه‌ قهوه‌ مالت‌ و بعد معالجه‌ام‌ را شروع‌ كردم‌. لطفاً ترشي‌ كلم‌ را بده‌. خودت‌ از آن‌ نمي‌خوري‌؟
ـ نه‌ متشكرم‌. هنوز احساس‌ مي‌كنم‌ برايم‌ كمي‌ سنگين‌ است‌.
زن‌ بيوه‌اي‌ كه‌ سنجاق‌ سري‌ را لاي‌ دندان‌هايش‌ نگه‌ داشته‌ بود پرسيد: راست‌ است‌ كه‌ تو گياه‌خواري‌؟
ـ بله‌، الان‌ سه‌سال‌ است‌ كه‌ گوشت‌ نخورده‌ام‌.
ـ عجيب‌ است‌! تو بچه‌ نداري‌؟
ـ نه‌.
ـ ببين‌، نتيجه‌اي‌ كه‌ از اين‌كار مي‌گيري‌ همين‌ است‌ ديگر. كي‌ تا حالا شنيده ‌كه‌ با سبزيجات‌ بشه‌ بچه‌دار شد؟ شما در انگلستان‌ هيچ‌وقت‌ خانواده‌اي‌ پرزاد و ولد نداشته‌ايد. فكر مي‌كنم‌ همه‌ وقت‌تان‌ را صرف‌ جنبش‌ حق‌ رأي‌ براي‌زنان‌ مي‌كنيد. من‌ الان‌ نُه‌ تا بچه‌ دارم‌ و همه‌، خدا را شكر زنده‌ هستند. بچه‌هايي‌ سالم‌ و خوب‌. فكر كنم‌ بعد از اين‌كه‌ اولي‌ به‌ دنيا آمد من‌...
حرفش‌ را قطع‌ كردم‌: چه‌ جالب‌!
سنجاق‌ سر را در موهايش‌ كه‌ بالاي‌ سرش‌ جمع‌ كرده‌ بود فرو كرد و بابي‌اعتنايي‌ گفت‌: جالب‌ است‌؟ نه‌ چندان‌. يكي‌ از دوستانم‌ چهارقلو زاييد. شوهرش‌ آن‌قدر خوش‌حال‌ بود كه‌ يك‌ مهماني‌ مفصل‌ گرفت‌. بچه‌ها را گذاشته‌ بودند روي‌ ميز! دوستم‌ حسابي‌ به‌ خودش‌ افتخار مي‌كرد.
مرد مسافر كه‌ داشت‌ با سر چاقو به‌ برشي‌ از سيب‌ زميني‌ گاز مي‌زد گفت‌: آلمان‌ كشور خانواده‌هاست‌.
همه‌ با سكوت‌ تحسين‌آميزي‌ حرفش‌ را تأييد كردند.
بشقاب‌ها را براي‌ آوردن‌ گوشت‌ گوساله‌، كشمش‌ قرمز و اسفناج‌ عوض‌كردند .چنگال‌هاشان‌ را با نان‌ سياه‌ تميز كردند و دوباره‌ شروع‌ به‌ خوردن‌كردند.
آقاي‌ رَت‌ پرسيد: چه‌قدر اين‌جا مي‌مانيد؟
ـ دقيقاً نمي‌دانم‌. سپتامبر بايد لندن‌ باشم‌.
ـ حتماً سري‌ به‌ مونيخ‌ هم‌ مي‌زنيد.
ـ نه‌، متأسفانه‌ وقت‌ ندارم‌. مي‌دانيد، نبايد در معالجاتم‌ وقفه‌ بيفتد.
ـ ولي‌ شما بايد مونيخ‌ را ببينيد. تا وقتي‌ به‌ مونيخ‌ نرفته‌ايد يعني‌ آلمان‌ را نديده‌ايد. تمام‌ نمايشگاه‌ها، همه‌ هنر و روح‌ زندگي‌ آلمان‌ در مونيخ‌ است‌. در آگُست‌ جشن‌واره‌ واگنر برگذار مي‌شود، همين‌طور موتزارت‌ و مجموعه‌اي ‌از نقاشي‌هاي‌ ژاپني‌. و آب‌جو! اگر به‌ مونيخ‌ نرفته‌ باشيد نمي‌توانيد بفهميد آب‌جو خوب‌ يعني‌ چه‌. اين‌جا من‌ هر روز بعد از ظهر خانم‌هاي‌ متشخصي‌ رامي‌بينم‌ كه‌ لبي‌ تر مي‌كنند اما در مونيخ‌ خانم‌هاي‌ متشخص‌ ليوان‌هاي‌ آب‌جو به‌ اين‌ بزرگي‌ مي‌خورند.
و با دست‌ اندازه‌ يك‌ پارچ‌ را نشان‌ داد.
آقاي‌ هافمن‌ گفت‌: من‌ وقتي‌ زياد آب‌جو مونيخي‌ مي‌خورم‌ حسابي‌ عرق‌مي‌كنم‌ .اين‌جا كه‌ هستم‌، وقتي‌ راه‌ مي‌روم‌، دايم‌ عرق‌ مي‌ريزم‌، هر چند لذت‌مي‌برم‌، ولي‌ توي‌ شهر اين‌طور نيست‌. انگار عرق‌ كرده‌ باشد، چون‌ حرفش‌ را زده‌ بود، گَل‌ و گردنش‌ را دستمال‌ كشيد و گوش‌هايش‌ را هم‌ به‌ دقت‌ تميز كرد.
يك‌ ظرف‌ شيشه‌اي‌ مرباي‌ زردآلو روي‌ ميز گذاشتند.
خانم‌ اشتيگلر گفت‌: ميوه‌ براي‌ سلامتي‌ آدم‌ لازم‌ است‌. امروز صبح‌ دكتربهم‌ گفت‌ تا مي‌توانم‌ ميوه‌ بخورم‌.پيدا بود كه‌ او اين‌ دستور را دقيقاً اجرا مي‌كرد.
مرد مسافر گفت‌: انگار شما هم‌ نگران‌ هستيد كه‌ جنگ‌ در بگيرد. قابل‌درك‌ است‌. من‌ توي‌ روزنامه‌ مقاله‌اي‌ راجع‌ به‌ بازي‌اي‌ كه‌ شما انگليسي‌ها درآورده‌ايد خوانده‌ام‌. آن‌ را ديده‌ايد؟
من‌ صاف‌ نشستم‌ و گفت‌: بله‌، اما مطمئن‌ باشيد كه‌ جا نزده‌ايم‌.
آقاي‌ رَت‌ گفت‌: خوب‌، پس‌ حالا حساب‌ كار خودتان‌ را بكنيد. شما ارتش ‌نداريد، مگر يك‌ مشت‌ پسربچه‌ كه‌ كله‌شان‌ از سم‌ نيكوتين‌ پر شده‌ است‌.
آقاي‌ هافمن‌ گفت‌: نگران‌ نباشيد. ما نيازي‌ به‌ انگلستان‌ نداريم‌. اگر لازمش‌ داشتيم‌ سال‌ها پيش‌ گرفته‌ بوديمش‌. ما واقعاً چشم‌داشتي‌ به‌ شما نداريم‌.
قاشقش‌ را با سر و صدا به‌طرفم‌ تكان‌ داد. طوري‌ به‌ من‌ نگاه‌ مي‌كرد كه ‌انگار بچه‌ كوچكي‌ هستم‌ كه‌ مي‌تواند هرطور كه‌ خودش‌ دلش‌ خواست‌ با من‌ رفتار كند.
گفتم‌: مطمئناً. ما هم‌ آلمان‌ را لازم‌ نداريم‌.
آقاي‌ رَت‌ براي‌ اين‌كه‌ موضوع‌ گفت‌ و گو را عوض‌ كند گفت‌: امروز صبح‌يك‌ حمام‌ نصفه ‌نيمه‌ كردم‌. بعد از ظهر بايد زانوها و بازوهايم‌ را بشويم‌ .بعد بايد يك‌ساعت‌ ورزش‌ كنم‌. يك‌ گيلاس‌ شراب‌ بزنم‌ با كمي‌ نان‌ و ساردين‌...
كيكي‌ خامه‌اي‌ كه‌ رويش‌ گيلاس‌ بود آوردند.
زن‌ بيوه‌ از من‌ پرسيد: شوهرت‌ چه‌ نوع‌ گوشتي‌ دوست‌ دارد؟
ـ راستش‌ درست‌ نمي‌دانم‌.
ـ نمي‌داني‌؟ چند سال‌ است‌ كه‌ ازدواج‌ كرده‌اي‌؟
ـ سه‌ سال.‌
ـ باورم‌ نمي‌شود. يك‌ هفته‌ هم‌ نمي‌شود بدون‌ دانستن‌ اين‌ موضوع‌خانه‌داري‌ كرد.
ـ هيچ‌وقت‌ ازش‌ نپرسيده‌ام‌. راستش‌ خيلي‌ به‌ غذا اهميت‌ نمي‌دهد.
همه‌ در سكوت‌ نگاهم‌ مي‌كردند و با دهان‌هاي‌ پر از هسته گيلاس‌ سرتكان‌ مي‌دادند. زن‌ بيوه‌ دستمالش‌ را تا كرد و گفت‌: انگار در انگلستان‌چيزهاي‌ خيلي‌ بدي‌ را از پاريسی­‌ها تقليد مي‌كنيد. چه‌طور يك‌ زن‌ مي‌تواند شوهرداري‌ كند، آن‌وقت‌ بعد از سه‌ سال‌ زندگي‌ مشترك‌ هنوز نداند غذاي ‌مورد علاقه شوهرش‌ چيست‌؟
ـMahlzeit.
ـMahlzeit.
در را پشت‌ سر خود بستم‌.