
علی عارفی: متولد سال 1368 ولایت غزنی می باشم. اما محل رشدم از لحاظ فزیکی و فکری شهر کابل بوده است. هم اکنون دانشجوی سال سوم ساینس میباشم. از زمانی که فهمیده ام؛ زندگی میکنم به داستان علاقه داشته ام. داستان هیچ وقت از زندگیام جدا نبوده. یا داستانهای مختلف را خوانده و یا گاهی نوشتهام.
هیچ نمیدانم داستان نویسی را چه وقت شروع کردهام زیرا اوایل که داستان مینوشتم بعد از مدتی همه را پاره میکردم. دو داستان کوتاهام بنامهای "زیر تاک انگور" و "خواب هم حادثه بود" در مجلهای انگاره چاپ شده اند. داستانهای کوتاهی دیگری هم دارم که هنوز چاپ نشده اند.
سه نمایشنامه هم بنام های My broken world , A flame in the wind Dear Wife, Dear Mother, نوشتهام که مقدار کارهای ویرایشی شان باقی مانده و نیز میخواهم بخشهای از آنان را تغییر داده و به مرور زمان آنها را کاملتر نمایم. این نمایشنامهها را بنا به علاقههای مفرطم به زبان انگلیسی به این زبان نوشتهام.
دو روز قبل از مرگم
علی عارفی
روز اول
روی بالکن خانه مان که با کتاره های فلزی طلایی رنگ احاطه شده است نشسته ام و به خانه های که با دیوار های کاه گلی، سیمنتی و ... دیوار شده اند نگاه می کنم. دوتا دیوار بزرگ طلایی رنگ که با شیشه های رنگ رنگی و سنگ های لشم گران قیمت تزئین شده اند؛ هم در چشم اندازم قرار دارند. بالای سرم هم که تکه های ناهماهنگ ابرهای سرخ رنگ درحرکت اند؛ دوتا گدی پران؛ یکی ترکیب از رنگ های سیاه، سرخ و سبز و دیگری هم سفید می چرخند. ازاینکه خانه ای به این بزرگی دارم و می توانم به همه جا نگاه کنم، حس غروری در من ایجاد می شود، اما این حس خیلی دوام نمی کند و جار و جنجال کاکای کیله فروش در کوچه مان که به یخن مشتری اش چسپیده است پدرم را در می آورد.
خودم را یک طرفه کرده و نوشیدنی خنکم را که طعم شفتالو دارد سر می کشم، گیلاس را روی قلبم می گذارم، سردی اش را که احساس می کنم حالم کمی بهترمی شود. دست کم درین بیست و دو سال عمری که کرده ام، یاد گرفته ام، چطور در بدترین شرایط خودم را راضی کنم. این طرف لم می دهم روی صندلی فلزی که پدرم همیشه روی آن نشسته، سیگار می کشید ، به ابری های تیره خیره می شوم، به چراغ های که با دیزاین کلاسیک طراحی شده اند و درون محوطه خانه های مدرن دور و برم آویزانند خیره می شوم، به گدی پران سرخ و سبز و سیاه که به زمین می افتد خیره می شوم و به طرز وحشتناک دلم می گیرد. می خواهم دوباره پدرم و دود سیگارش را که در عمق تاریکی شب ناپدید می شود نگاه کنم، می خواهم مادرم را با چادر سفید گلدارش و چشم های ریزش که اندازه ای گل های روی چادرش است نگاه کنم. گردنم را دراز می کنم و حسم را می برم روی بالکن رنگ و رورفته و آبریخته ای خاله فاطمه که تنها دو دیوار ازینجا فاصله دارد، حالا لم داده ام روی کتاره های زنگ گرفته ای بالکن خاله فاطمه، شاید در حدود پانزده سال به عقب رفته ام، دیوار های سیمنتی و امروزی همسایه هایم به دیواری های کاه گیلی بدل می شوند. خاله فاطمه دوربین سنگین نظامی شوهرش را بدستم می دهد. حالا پدر و مادرم را در مدار های بسته ای شیشه ای به وضاحت می بینم، پدرم سیگار می کشد و مادرم به من دست تکان می دهد، پدرم سیگار می کشد و مادرم دستش را روی لبش برده و به آن بوسه می زند. پدرم آخرین پک به سیگارش می زند و آخرین دود سیگارش که شکل های دایره ای را ساخته اند در هوا گم می شوند. نمی دانم چند ساعت در گذشته گم شده ام، دانه های ریز و درشت عرق تمام بدنم را خیس نموده، یکبار پرت شده ام به امروز. صفحه های بی شکل و تیره رنگ شب، صندلی کج و معوج پدرم را پوشانیده، احساس می کنم؛ مدت پانزده سال گذشته پشت مدار های بسته شیشه ای بوده ام.
دوباره به دیوارهای امروزی خانه های همسایه هایم نگاه می کنم و به دیوار که بین امروز و پانزده سال گذشته قرار گرفته اند، خیره می شوم. بلند شده و خودم را می تکانم، با شمال خنک که می وزد گرد و خاک پانزده سال گذشته ای روی لباسم به هوا پراکنده شده ، ناپدید می شوند.
روز دوم
آفتاب بالا آمده و حس شعاع گرمش روی پوستم آرامشی خاصی به من میدهد. به خوابم که دو شب پیش دیده بودم فکر می کنم و از تعبیرش که عموی پیرم برایم گفته بود برعکس روز گذشته عصبانی نمی شوم و برعکس روز گذشته به تعبیرش باور می کنم، امروز آخرین روزی عمرم است.
برای آخرین بار خودم را در آیینه دیده و برای آخرین بار سراغ الماری کتابم را گرفته، دستی به کتاب های که در پانزده سال گذشته جمع نموده ام می کشم، مثل همیشه؛ حس خوشایندی به من دست می دهد، انگار نه انگار که یازده ساعت بعد می میرم. جعبه ای مستطیلی فلم هایم را در آورده و روی فلم که هنوز هم نو به نظر می رسد دستخط زیبای باران را می بینم نوشته است "دوستت دارم" روی این کلمه چند دقیقه ای مکث می کنم، هنوز هم که هنوز است منظورش را ازین کلمات که همیشه با آن آتشم میزد نمی دانم. آخر در زندگی باران که عشق دیگری بود، آخر باران نامرد! اگر دوستم داشتی چرا آنروزی که برای آخرین بار دیدمت دست نسیم را گرفتی و رفتی؟! فلم ها را می گذارم سرجایشان. تنها این یکی را با خود بر می دارم و دستگاه ویدویم را روشن می کنم. انگار که آنروز به یاد ماندنی را به با یک سویچ استارت بر می گردانم. صدای برخورد قطره های تند باران روی سینه ای آب به فضای می پیچد که تنها منم و باران، منم و حومه ای شهر، منم و همه آدم های که امروز شناه نیامده اند و بلاخره منم و تنهایی.
صدا می زنم:
"باران، یک زمان غرق نشی، ماهی قرمز"
مثل اینکه عین خیالش نیست، لخت لخت نشسته روی سینه ای آب.
تمام نیرویم را جمع می کنم و می ریزم در گلویم ، با صدای بلند صدا میزنم:
"باران، باران باید بریم."
لبخند بارانی اش را تحویلم می دهد، از آن لبخند های که دل آدم را بارانی می کند، با اشاره بهش می فهمانم هرچی دوست دارد شنا کند، آخر در زندگی من که تنها همین باران وجود دارد.
صدای بلند زنگ در از گذشته به حالم می آورد، دکمه ای آف کنترل تلویزیون را فشار داده و تمام گذشته های عشقی ام را در صفحه بیست و چند انچی شیشه ای دفن می کنم.
زمانیکه به محوطه قدم می گذارم در حالیکه باران شدیدی کف موزائیکی پیش پنجره را می شوید، صدای زنگ در دوباره بلند می شود، دیگه یقین می کنم ،عزرائیل دم در منتظرم است و کارم تمام است. اما من که چیزی ندارم برای باختن. مرگ هم که آمد خوش آمد. دروازه را باز می کنم، دختری باریک اندام که دامن گلدار و شلوار آبی به تن دارد، زنگ در را میزند، دختری که اسمش باران است.
31 مه 2011
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر