۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه

جلسه نقد داستان عصر آدینه 29/11/1389 جلسه: (62)

عشق‌بازي‌

جواد خاوری
  
صداي زنگوله بزها و تولَّه مراد در هم مي‌آميخت و در دل كوه‌، به سنگ و صخره مي‌خورد. با رفتي كه مراد مي‌زد، زمزمه‌هايي در دل هر كدام از بچه‌ها شنيده مي‌شد: «ازو پيچِه سياه قَيچي كَنوم ما/ به كابل مي‌روم خَرچي كَنوم ما...»
باعث اين بزم‌، باريكه‌آبي بود كه از دل‌ِ كوه زا مي‌كرد و بچه‌ها برايش يك نهور كنده بودند و به آن چشمه مي‌گفتند. چشمه آن‌ها كه دلخوشي هر روزشان بود، خيلي كه مي‌پاييد، همان چند روز بهار بود.
مراد تولَّه‌اش را از لب گرفت و به رفقايش نگاه كرد كه هر كدام در عالمي گم بود. حالا فقط صداي زنگوله بزها مي‌آمد كه از بس با كوه و دره عجين شده بود، كسي نمي‌شنيد. مراد گفت‌: «بياييد يك بازي كنيم‌.»
«چه بازي كنيم‌؟ پادشاه‌وزير كه خيلي بازي كرده‌ايم‌. پشت و پهلوي مان درد مي‌كند از بس كه همديگر را زده‌ايم‌.»
«بياييد مردك غيچكي را بازي كنيم‌.»
«مادعيسي‌؟»
«نه‌. باشي‌. مادعيسي خيلي غمناك مي‌زند. بيخي دل آدم مي‌گيرد. باشي خوب است كه شاد مي‌زند و غم و غصه را از دل آدم مي‌كشد. باشي كه زد، همه برمي‌خيزيم و با هم مي‌رقصيم و مي‌خوانيم‌. خوب بيت‌هاي دلكش مي‌خوانيم‌. از بيت‌هاي مست‌ِ صفدر و سرخوش‌.»
«هَي ي ي ي 
مه قربان‌ِ سرِ تَندور شيشتِه تو
مه قربان‌ِ سولَه‌گگ خنديدِه تو
به دل گفتم كه يك بوسه بگيرم‌
مه قربان نَكوپَسكو گفتِه تو»
«اين بازي هم خوب نيست‌. اين هم كه بي‌زدن و كوفتن نيست‌. كي طاقت چوب خوردن دارد؟ باشي بيچاره را كه مُلايعقوب يك روز تا بيگاه چوب زد. آن قدر زد كه تا يك ماه‌، پايش را به زمين مانده نمي‌توانست‌. كاش فقط زدن بود; كم‌بخت را پيش‌ِ خود خواباند و پيچه‌هاي درازش را از سرِ قهر، بيخ‌كَنَك كرد. كي طاقت دارد پيچه‌اش بَوچه‌بَوچه كَنده شود و از جايش ژاله‌ژاله خون بزند؟ تازه غيچك از كجا پيدا كنيم‌؟»
«غيچك پيدا كردن كه سخت نيست‌. به جاي غيچك يك كَنتَل مي‌گيريم كه مُلايعقوب اگر شكست‌، خيلي دل‌ِمان نسوزد. آوازِ غيچك را هم كه نايب خوب در مي‌آورد. رفت باشي سخت نيست‌. هر كس ياد دارد. اي‌او اي‌او اي‌او...»
مراد گفت‌: «نه‌. حالا جوان شده‌ايم‌. بچه نادان نيستيم كه پادشاه‌وزير بازي كنيم‌. بياييد عاشقي بازي كنيم‌. خيلي مزه دارد. پيچه‌ها را لَشم شانه مي‌كنيم و سر راه‌ِ دختر پادشاه ايستاد مي‌شويم‌. از دور كه ديديم‌، آينه به رويش مي‌اندازيم‌. خودش مي‌فهمد كه عاشقش شده‌ايم‌. قمر مي‌شود دختر پادشاه‌.»
قمر نازخندي كرد: «بيخي آدم شرم مي‌شود!» با آرنج به بغل تاجوَر زد تا شرمش را با او تقسيم كند.
نعيم‌سوك‌سوك به قمر و تاجوَر نگاه كرد و گفت‌: «اگر عاشقي بازي كنيم‌، ناز دخترها زياد مي‌شود. ما بچه‌ها بايد مِنَّت بكشيم‌. بايد پيش‌ِشان عذر و زاري كنيم‌; ولي اگر پادشاه‌وزير بازي كينم‌، آن‌ها رعيت مي‌شوند و ناز نخره نمي‌توانند. فقط جان‌ِشان بيربير مي‌لرزد و از ترس بزن و بكوب‌ِ پادشاه‌، يك سوراخ‌ِ موش را به هزار روپيه مي‌خرند.»
مراد گفت‌: «خوب عاشقي است ديگر. عاشقي ناز كشيدنش هم مزه دارد.»
«گُم كنيد اين بازي زنانه را. يك بازي مردانه كنيم‌.»
از اين بازي مردانه‌تر؟ عاشق براي رسيدن به معشوق بايد از جان گذشتگي كند. از خطرها تير شود. اژدها را بكشد، با ديو چنگ به چنگ شود. تشنگي و گرسنگي بكشد. آدم كم همت كه عاشقي نمي‌تواند.
گفتند: «خوب است‌. بازي مي‌كنيم‌. امروز عاشقي بازي مي‌كنيم‌. حالا قصة كي را بازي كنيم‌؟ ليلي و مجنون‌؟ ورقه و گلشا؟ چطور است از كتاب‌ِ اميرارسلان بازي كنيم‌؟ قمر مي‌شود فرُّخ‌لِقا.» تاجوَر نگاه حسادت‌آميزي به قمر مي‌كند. مگر چه كمي از او دارد؟
مراد گفت‌: «بياييد قصه اسماعيل خودمان را بازي كنيم كه عاشق دختر اوغان شده بود.»
گفتند: «او كه به معشوقش نرسيد. او از ترس حتي عشق خود را اظهار نتوانست‌. فقط در دل عاشق بود. عشق پنهان و يك طرفه‌.»
گفت‌: «خير است‌. ما بازي مي‌كنيم و اسماعيل را به دخترِ اوغان مي‌رسانيم‌. نامش چي بود؟ تورپيكَي‌. شفا مي‌شود اسماعيل‌; قمر هم تورپيكي‌; من هم قصه‌گو. شما هم براي‌شان دعا كنيد.»
گفتند: «خوب است‌.»
عشق اسماعيل از كجا شروع شد؟ از روزي كه خيل‌ِ اوغان‌، از طرف ارزگان آمد و در تَگَو خيمه زد. اسماعيل تورپيكَي را همان جا ديد كه روزانه مي‌آمد لب چشمه آب مي‌بُرد. مردم‌ِ تَگو آتش لگد مي‌كردند: «اوغان آمده‌! پدرلعنت رحم و مروت ندارد. حلال و حرام نمي‌گويد; مال مردم نمي‌گويد; مال غريب نمي‌گويد; زور دارد ديگر.»
موسي‌زوار با نگراني به شترهاي كلان‌كلان‌ِ اوغان‌ها نگاه مي‌كند كه خار و علف را بوته‌بوته مي‌بلعند و با خيال راحت نشخوار مي‌كنند. «اگر همين طور بچرند، دو روز ديگر دشت لُچ مي‌شود.» فقط از دور نگاه مي‌كند. اگر كمي زور داشت‌، پيش مي‌رفت و مي‌گفت‌: «برادران‌! راه‌ِ خدا نيست كه بياييد كِشت و علف مردم را بخوريد. اين‌ها بي‌صاحب نيستند. مسلماني كجا رفته‌؟»
اوغان‌ها سياه‌خيمه‌هاي‌شان را زدند و بز و گوسفند و اُشترهاي‌شان را يله كردند. گندم نمي‌گفتند، جَو نمي‌گفتند. رِشقه را به دست خود درو مي‌كردند. كي بود كه طرف‌شان چپ نگاه بتواند؟ يك سال «دنگر» را كدام ديوانه كُشت‌; بر سر مردم آتش غربال شد. مردم مي‌گويند «خير است كه كِشت را خوردند; خير است كه علف را بردند; كاش بي‌شَر از اين‌جا بروند!»
اسماعيل ديد كه تورپيكي از غژدي بيرون شد و خرامان خرامان طرف چشمه رفت‌. «چه قد و قامتي‌! چه چشم و ابرويي‌! هيچ به اوغان نمي‌مانست جوانمرگ‌! اوغان‌مردم بيني بلند و چشمان درشت دارند; ولي يخ‌چهره‌اند. اما او هم چشمان درشت و بيني بلند دارد و هم گرم‌چهره است‌.» لچك‌ِ سبزي با حاشية توپك‌زده‌، به سر داشت و پيچه‌هاي سياهش از دو طرف شقيقه‌هايش آويزان بود. چهارچهار پِنگَك‌ِ گُلدار هم به هر طرف زده بود. چه جَلّي‌! چه بَلّي‌!
مراد گفت‌: «قمر برو طرف چشمه‌، تا اسماعيل تو را ببيند و عاشقت شود. تو مثلاً تورپيكَي هستي‌.»
تورپيكي رفت طرف چشمه‌. لباسهاي رنگارنگش از قِران و بَلگك شَر مي‌زد. اسماعيل آه‌ِ سختي از دل كشيد: «حيف كه زود مي‌روند! كاش آن قدر علف اين جا بود كه براي هميشه مي‌توانستند بمانند! كاش زمين و نعمت اين جا بي‌پايان بود!»
مادرش گفته بود «هوش كن بچيم به خيل اوغان‌ها نگاه نكني‌! بد مي‌برند. هوش كن سر راه‌ِشان ايستاد نشوي‌! كوه كه رفتي‌، برو طرفهايي كه آن‌ها را ننگري‌. آن‌ها ظالم اند.»
اما تورپيكَي دل‌ِ او را برده بود. اوغان بد بود; ولي تورپيكي بد نبود. از كودكي هر وقت مادرش او را ترسانده بود، گفته بود «او بچه بنشين كه تو را پيش اوغان مي‌اندازم تا ببرد ميان سياه‌خيمه‌اش خام‌خام بخورد.» تا حالا از سياه‌خيمه‌ها مي‌ترسيد; اما حالا سياه‌خيمه نه تنها برايش ترسناك نبود; كه كعبة آمالش بود. حالا بزرگترين آرزويش رفتن در يكي از همان سياه‌خيمه‌ها بود. اما اين يك آرزوي محال بود. اسماعيل عشق تورپيكَي را فقط در دل مي‌توانست داشته باشد. خود تورپيكي هم اگر مي‌شنيد كه يك بچه هزاره عاشقش شده‌، تفنگ پدرش را مي‌گرفت و با دست خود يك تير به سر دلش مي‌زد. براي دختر اوغان ننگ بود كه يك بچه هزاره عاشقش شود. هزاره بي‌دين‌، هزاره موش خور.
مراد گفت‌: «هله اسماعيل‌! اين قدر دل دل نكن‌! برو سرِ راه دختر و علامت عاشقي بده‌. خير است كه دختر اوغان است‌. عاشقي اوغان و هزاره ندارد.»
اسماعيل موهايش را چَپَه شانه كرد و كالاي نوش را پوشيد و پشت درخت منتظر ماند. تورپيكَي كوزه به دوش آمد طرف چشمه‌. دختر نبود، محشر بود. اسماعيل آينه را مقابل آفتاب گرفت و نورش را به روي تورپيكي انداخت‌. تورپيكي هراسان به اطراف نگاه كرد. كي بود اين گستاخ‌! اسماعيل دوباره آينه انداخت‌; اما اين بار آن قدر مكث كرد تا دختر منبع‌ِ نور را تشخيص داد و اسماعيل را پشت‌ِ درخت ديد. «كسي نيست‌. يك هزاره است‌. شايد يگان ديوانه باشد.» بي‌آن كه زحمت ناسزايي به خود دهد، كوزه را پر آب كرد و رفت‌. اسماعيل به نظرش آمد كه لبخندي به او زده است‌; اما قمر انكار كرد كه «نه‌. از خشم لب گزيده‌.» شب كه اسماعيل خانه آمد، خوشحال و سردماغ بود. عجب كاري كرده بود آن روز! از مردانگي خودش خوشش آمد. آدم بايد همت بلند داشته باشد. خيلي كار شود، كشته شود.
ولي اسماعيل‌! تو هنوز بي‌عقلي‌! تو هنوز بچه‌اي و خونت آبگين است‌. مردم از اوغان امان مي‌طلبند. هر جا اوغان را ببينند، هفت فرسخ دور فرار مي‌كنند. آن وقت تو عاشق دختر اوغان مي‌شوي‌! اوغان‌ها اگر بشنوند، تو را خام قورت مي‌كنند. بچه پادشاه هفت كشور مگر همين بي‌عقلي را نكرد؟ دختران آدميزاد را ماند و رفت عاشق ملكه خدا شد. ملكه خدا هم مثل تورپيكي زيبا بود. تا بچه پادشاه در غار چشمش به او افتاد، يك دل نه صد دل عاشقش شد. ملكه خدا گفت «از اين جا برو كه الان برادرانم مي‌آيند و تو را مي‌خورند.» گفت «من عاشقت شده‌ام‌. چطور مي‌توانم از اين جا بروم‌؟» ملكه خدا از اين حرف خيلي خوشش آمد. كسي پيدا شده بود كه مهرش را به دل بسته بود. گفت‌: «حالا تو برو بيرون غار. وقتي برادرانم آمدند و سرِ نان نشستند، من يك كاسه آب به دل‌ِ دروازه مي‌پاشم‌. وقتي صداي شَرب‌ِ آب را شنيدي‌، وارد شو. سرِ نان كه باشند، تو را غرض نمي‌گيرند.» بچه پادشاه رفت بيرون غار و در پشت سنگي پنهان شد. ديد هفت ديو زبردست آمدند. شاخ‌ها پيچ‌پيچ و نيش‌ها دراز. فوراً هر طرف بو كشيدند و بدبينانه به خواهرشان نگاه كردند: «بوي بوي آدميزاد!بوي بوي آدميزاد!» دختر گفت «ديوانه شده‌ايد؟ آدميزاد كجا و اين جا كجا؟» گفتند «پس زود نان بياور كه خيلي گرسنه‌ايم‌.» دختر نان پيش شان گذاشت و يك كاسه آب به دل‌ِ دروازه پاشيد. بچه پادشاه كه صداي شَرب‌ِ آب را شنيد، وارد شد و سلام كرد. ديوها گفتند «حق سلامت نبودي‌، لقمه خامم مي‌شدي / طعام به پيشم نبودي فداي نامم مي‌شدي‌. بيا نان بخور!»
اسماعيل گفت‌: «من هم فردا مي‌روم ميان سياه‌خيمه‌شان‌. سر نان مي‌روم كه به احترام نان مرا نكشند. ولي پيش از رفتن بايد با دختر حرف بزنم‌. بچة پادشاه و ملكة خدا هم حرف زده بودند.»
فردا باز موهايش را لَشم شانه كرد و خاك پيراهن و تنبانش را تكاند و چشم به سياه‌خيمه‌ها نشست‌. وقتي تورپيكي طرف چشمه آمد، دلش را كُل كرد و راهش را گرفت‌. گفت‌: «تو خيلي زيبايي‌...! زيبايي‌ات دلم را برده‌... عاشقت شده‌ام‌.»
دختر بَدبَد نگاه كرد. «برو گم شو! هزارة كافر!»
«كجا گم شوم وقتي تو اين جا هستي‌؟ دل اين هزارة كافر بالايت رفته‌.»
«گفتم برو! هيچ هزاره‌اي نمي‌تواند عاشق دختر اوغان شود.»
گفت‌: «حالا كه من شده‌ام‌. تو چه مي‌گويي‌؟»
دختر اوغان كوزه را در آب گرفت و گفت‌: «مگر از جان خود سير آمده‌اي‌؟ خَپ و چُپ برو كه كس خبر نشود. سرِ يك تير خلاصت مي‌كنند.»
گفت‌: «مي‌دانم كه مي‌كشند. اما چطور از تو دل بكنم‌؟ تو اگر راضي به كشتنم هستي‌، جانم چه قابل دارد!»
دختر چين به ابرو انداخت‌: «گفتم برو. تا رسوايي بالا نشده برو.»
«مي‌روم‌، تا آخر دنيا هم مي‌روم‌، اما به شرطي كه تو با من باشي‌. باور كن كه تو همه چيزم شده‌اي‌.»
دختر فكري شد: «چه حرفهاي خوبي مي‌زند! چه عاشقانه‌! هزاره و عشق‌! هزاره و دلدادگي‌!» به اسماعيل نگاه كرد. جوان بود و رشيد. شور عشق از برق چشمانش مي‌تراويد. دل تورپيكَي سُست شد. كوزه از دستش خطا خورد و در مسير آب غلتان غلتان رفت‌. اسماعيل ميان آب دويد و كوزه را گرفت‌. آبش را با عطش روي سرش خالي كرد. چه سرد و دلكش بود! تسكيني بر وجود آتش گرفته‌اش‌. سر تا قدمش تر شده بود و آب از نوك بيني و سر چانه‌اش مي‌چكيد. كوزه را از نو پر كرد و به دست دختر داد. دختر كوزه را گرفت و بي‌آن كه چيزي بگويد رفت‌. اولين گام را كه برداشت احساس كرد ميان گِل راه مي‌رود. براي يك دختر كوهستان كه مدام در حركت بود، سبگ‌تر از پا چيزي نبود. اما آن لحظه پاهايش به اندازه تمام عالم سنگين شده بود. چند قدم را به زور برداشت و ديد نفسش به سختي بالا مي‌آيد. ايستاد و كوزه را به زمين گذاشت‌. چند بار مثل كسي كه هوا كم آورده باشد، نفس عميق كشيد. بعد گردن‌بندي را كه هميشه به گردن داشت و بهش خو كرده بود از گردن در آورد. حس كرد سبك‌تر شده است‌. گردن‌بند را در مشتش جمع كرد و مُهرهايش را كه سنگ‌هاي رنگي سيقل‌خورده بودند زير انگشتانش فشرد. چه سخت و سنگين بودند. فكر كرد كه ديگر نمي‌تواند آن‌ها را به گردن بياويزد. پشت سرش نگاه كرد. هنوز اسماعيل ميان چشمه ايستاده بود و شوق‌مندانه او را تماشا مي‌كرد. پيش از آن كه راه نفسش بند بيايد، گردن‌بند را به سوي اسماعيل پرتاب كرد و كوزه را به دوش گرفت‌.
قمر گفت‌: «يك وقت به پايم گپ جور نشود؟»
مراد گفت‌: «راستي كه نيست‌; بازي است‌. تازه اگر شفا خواست دستت را در دستش بگيري نبايد چيزي بگويي‌. اگر هم خواستي چيزي بگويي‌، بگو اين عشق را فراموش كن‌. من و تو از دو قومي هستيم كه هرگز به هم نمي‌رسند. شفا آن وقت مي‌گويد اگر تو بخواهي مي‌رسيم‌. تو بگو خواستن من و تو مهم نيست‌; رسم اين است‌.»
اسماعيل دست خود را روي سينه‌اش گذاشت و گفت «ولي اگر تو بخواهي مي‌شود. من آن قدر غيرت دارم كه تو را نان بدهم‌. آن قدر ننگ دارم كه پاي عشقت ايستاد شوم‌. آن وقت اولادمان ديگر مشكل من و تو را نخواهند داشت‌. آن‌ها هم اوغان خواهند بود و هم هزاره‌. بيا هر دو فرار كنيم‌. برويم جايي كه هيچ كس ما را پيدا نكند. برويم كابل‌.»
دختر گفت‌: «زياد اين جا ايستاد نشو. برو كه يگان شري نخيزد.»
گفت‌: «مي‌روم‌; ولي دلم پيش توست‌.»
دختر دلش باغ‌باغ شد. هر چه كوشيد، نتوانست لبخندش را پنهان كند.
ولي اين يك قصة دروغ است‌. هيچ وقت يك دختر اوغان‌، عشق يك بچة هزاره را قبول نمي‌كند. دختر هزاره هم عشق يك بچة اوغان را قبول نمي‌كند. آن اوغانهايي كه زن‌ِ هزاره دارند، عاشق‌شان نشده‌اند. آن‌ها را يا در جنگ اسير گرفته يا كنيز خريده‌اند. بچة پادشاه هم وقتي به ديوها گفت عاشق خواهرتان شده‌ام‌، چشم ديوها تاس‌ِ خون شد و موهاي‌شان تيغ كشيد. يكي گفت من او را سر سيخ كباب مي‌كنم‌. يكي گفت من ته قوغ مي‌گذارم‌. يكي گفت من زير پلو مي‌خورم‌. يكي گفت من خام مي‌خورم‌. همو حمله كرد و بچة پادشاه را خام خورد.
نه اين قصه هم دروغ است‌. دختر به برادرانش گفت نكشيد. خونش به گردن تان مي‌شود. يك شرط پيش پايش بگذاريد كه انجام داده نتواند. شرط گذاشتند. بچة پادشاه شرط را انجام داد و دختر را گرفت‌.
مراد گفت‌: «دل آدم به اسماعيل بيچاره مي‌سوزد. از عشق‌ِ دخترِ اوغان ديوانه شد. كاش دختر اوغان از عشق او خبر مي‌شدي‌! اسماعيل بي‌غيرت‌، از ترس‌، نزديك‌ِ دختر رفته نتوانسته بود. يك كلام حرف همراهش نزده بود. فقط از دور ديده بود و از عشقش سوخته بود. اگر مي‌رفت همراهش حرف مي‌زد، شايد قبول مي‌كرد. اسماعيل آن وقت‌ها بدقواره نبود. تن و توش داشت‌. رنگ و روي داشت‌. بچه مالك بود ديگر. حالا است كه بيچاره از كار رفته‌. خدا از دختر اوغان بگيرد!»
فردا باز هم دختر لب چشمه آمد. گفت‌: «هوشت باشد. ديروز كسي چغولي كرده‌. ديشب پدرم تفنگش را گرفت و از من پرسيد كه با كي گپ زده‌ام‌. من گفتم دروغ است‌. گفت تو را به حرف دروغ هم مي‌كشم‌.»
اسماعيل گفت‌: «تفنگ پدرت هيچ گاه عشق تو را از دلم بيرون نمي‌تواند. از ديروز كه با تو حرف زده‌ام‌، يك سره آتش لگد مي‌كنم‌. باز مي‌گويم بيا برويم‌. تو هم در اين سياه‌خيمه خوشبخت نمي‌شوي‌. فردا پدرت مي‌زند كسي را مي‌كشد و تو را خون‌بها مي‌دهد. بيا برويم كابل‌. آن جا شهر است‌. مردمش دانايند. پشت اين گپ‌ها نمي‌گردند. من و تو هم گوشه‌اي زندگي مي‌كنيم‌. خدا مهربان است‌.»
دختر گفت‌: «اگر پيداي‌مان كنند چه‌؟ هم مرا مي‌كشد، هم تورا.»
اسماعيل گفت‌: «من امشب دو اسپ تهيه مي‌كنم و بيرون آبادي منتظرت مي‌مانم‌. وقتي همه خواب رفتند، بيا كه فرار كنيم‌.»
مراد گفت‌: «امان و رجب اسپ مي‌شوند.»
گفتند: «يعني ما را سوار مي‌شوند؟»
گفت‌: «نه‌. فقط افسار به گردن تان مي‌اندازند. شما پيش پيش مي‌دويد و آن‌ها از دنبالتان‌.» دستار كهنه‌اش را از سر گرفت و به كردن رجب و امان انداخت‌. گفت‌: «حالا صبر كنيد تا شب شود.»

تورپيكي فكر كرد كه خود را به دردِسر نخواهد انداخت‌. يك بچة هزاره كه عاشقش شده‌، شده‌. چند روز ديگر از اين جا مي‌روند و همه چيز فراموش مي‌شود. ديگر به اسماعيل فكر نمي‌كرد. رفت گوسفندان‌شان را كه خوب علف خورده بودند و پستانهاي‌شان پر شير شده بودند، بدوشد. ظرفي را زير پستانهاي سنگين‌شان گذاشت و شير بَژبَژ ريخت‌. «اين شيرها از كجا شده‌اند؟ از زمين‌هاي هزاره‌ها; از علفهايي كه صاحبان‌شان با صد خون دل بار آورده‌اند و به آن‌اميد بسته‌اند. الان گوسفندان آن‌ها پستانهاي‌شان خشك است‌. چرا هزاره‌ها اين قدر بَد اند؟ چون چشمان تنگ و بيني پُچوك دارند. چون بدقواره‌اند. ولي اسماعيل كه بدقواره نيست‌. چشمانش تنگ تَرَك است‌; ولي جذاب است‌. مرد است و مردانگي دارد. حاضر است در راه عشقش جان بدهد.» شيرها بَژبَژ مي‌ريزد و ظرف‌ها پُر مي‌شود. تورپيكي با آن كه تصميم گرفته بود به اسماعيل نينديشد، به او مي‌انديشد. اگر با او فرار كند، آبادي خراب مي‌شود. اول پدر و برادرانش تفنگ مي‌گيرند و زن و مرد را در يك سوراخ موش جمع مي‌كنند; بعد نفر از حكومت مي‌آيد و سيخ داغ‌شان مي‌كند. «دختر اوغان را چه كرده‌ايد؟ كجا كشته‌ايد؟ جنازه‌اش را نشان بدهيد. اگر راست مي‌گوييد كه نكشته‌ايد، زود پيدايش كنيد! هيچ مهلت نداريد!»
«نه‌! هيچ اتفاقي نخواهد افتاد. گوسفندان ما چاق خواهند شد و سينه‌هاي‌شان پر شير. چند روز ديگر بي‌دردِسر خواهيم رفت‌; گويا اسماعيلي در دنيا وجود نداد.»
شب كه سر بر بالش گذاشت‌، خوابش نبرد. به فكر اسماعيل رفت‌. يادش آمد كه او را به زيبايي ستوده بود. گفته بود در راه عشقش جان خواهد داد. هيچ بچة اوغاني تا حالا اين حرف‌ها را برايش نگفته بود. اين حرف‌ها چقدر شيرين بود! ماگه را كه شوهر داده بودند، پيش از شب زفاف شوهرش را نديده بود. تا حالا هم كه صاحب دو اولاد شده بودند، با او حرف نزده بود. در شأن يك مرد اوغان نيست كه با زن حرف بزند. زن كه عقل و غيرت ندارد. زن جنگ نمي‌تواند. زن موجب ننگ و رسوايي است‌. همين زنان‌ِ هزاره كه هزاران نفرشان اسير و كنيز شدند، اگر مرد بودند، به خانه دشمن بُرده نمي‌شدند.
گوش به ديوار خيمه چسپاند. باد مي‌آمد و صداي نفسهاي اسماعيل را مي‌آورد. «او الان با دو اسپ منتظر است‌. اسپ‌هاي تيزرفتاري كه مي‌توانند آن‌ها را به شهر كابل برسانند. جايي كه موتَر است‌، طياره است‌، مكتب و شفاخانه است‌.» چشمانش را بست و سعي كرد خوابش ببرد; اما خواب چنان ازش گريخته بود كه گويا هيچ‌گاه با چشمانش آشنا نبوده است‌. گويا هر چه خواب بود، در چشمان پدرش رفته بود كه رؤياي پادشاهي مي‌ديد و خرناسش گوش عالم را كر مي‌كرد. بلند شد و آرام دامن خيمه را بالا زد. تاريك بود و ماه نبود; فقط يك ستاره ديده مي‌شد كه معلوم نبود از چه فاصله‌اي سوسو مي‌زند. اما از وراي آن تاريكي اسماعيل را مي‌ديد كه با دو اسپ راهوار انتظارش را مي‌كشد. چقدر خوب است كه چشمي انتظار آدم را بكشد! چقدر خوب است كه دلي براي آدم بتپد! چقدر بد است كه آدم دلي را بشكند! چقدر اسماعيل را مي‌شناخت‌! چقدر با او يگانه بود! چقدر دلش برايش تنگ شده بود! شاهزاده‌اي را كه هميشه انتظارش را مي‌كشيد. مرد رؤياهايش‌. پس چرا معطل بود؟ چرا زير سياه‌خيمه مانده بود؟ چرا افسون خرناس پدر شده بود؟ نه‌; معطلي روا نبود. آرام خود را از زير خيمه بيرون خزاند. دستانش خالي بود. نه بقچه‌اي‌، نه زيورآلاتي‌. همه چيزش آن سوي تاريكي بود. اول آهسته آهسته و پاورچين پاورچين رفت‌. سپس با تمام توان دويد; مثل دونده‌اي كه اگر يك لحظه سُستي كند، بازنده مي‌شود. وقتي به اسماعيل رسيد، نفسش بريده بود قلبش بي‌شمار مي‌زد. تاريك بود و كس نديد كه به آغوش هم رفتند يا نه‌; ولي به سرعت برق بر اسپ‌ها نشستند و به تندي باد رفتند.
رجب و امان كه اسپ بودند، دويدند. قمر و شفا هم افسارشان را محكم گرفته بودند و از پس‌شان مي‌دويدند. دره‌ها را دويدند، كوه‌ها را دويدند، پائين دويدند، بالا دويدند. آن قدر دويدند كه از نفس افتادند. گفتند: «بس است ديگر. حالا حتماً به كابل رسيده‌اند.» خسته و كوفته روي زمين افتادند.
مراد گفت‌: «خوب‌! اگر آن‌ها به هم رسيدند يا نرسيدند، خدا ما و شما را به مرادِ دل مان برساند!»
گفتند: «عروسي چه مي‌شود؟»
قمر گفت‌: «عروسي را كه نمي‌شود بازي كرد.»
مراد گفت‌: «عاشق و معشوق كه عروسي نمي‌خواهند. آن‌ها از هم خواستگاري نكردند كه عروسي كنند. آن‌ها دلداده بودند.»
بازي تمام شد. همه احساس خوبي داشتند. چه خوب شد كه اسماعيل بيچاره به مرادِ دلش رسيد!
q
فردا كه بچه‌ها دوباره به كوه آمدند، شفا از پشت سنگ‌، قمر را ديد كه خرامان خرامان مي‌آمد. چه خوش قواره شده بود بلا! دستمال‌ِ نُه‌گُله روي سر انداخته بود و از زير آن چشمانش برق مي‌زد. «آيا روزهاي پيش هم اين قدر زيبا بود؟!»
شفا آينه‌اش را طرف خورشيد گرفت و نور باريكي به روي قمر انداخت‌. قمر شفا را پشت سنگ ديد. گفت‌: «چه كار مي‌كني‌؟ مگر بازي‌، ديروز تمام نشد؟»
شفا گفت‌: «چرا. بازي تمام شد; ولي اين ديگر بازي نيست‌.»
قمر از شرم‌، سرخ شد.




۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

نقد داستان ساعت استراحت


سفید و سیاه

نگاهی به داستان ساعت استراحت
داستانی از جیمز لانگستون هیوز

زمانی که نخستین مخلوطی از سیاه- سفید، اوباما رییس جمهور امریکا شد تاییدی دیگری بود به ماهیت لیبرال­دموکراسی غربی. بی­شک لیبرال­دموکراسی غربی تا اینجا خوب آمده بود. اینکه یک نیمه سیاه- نیمه سفید مرد اول امریکا شده بود مدیون این نوع از دموکراسی بود. این موفقیت ذهنیتِ فرا نژادی انسان امریکایی هم بود. این ثابت کرد که این گذار تاریخی با موفقیت صورت گرفته است.
اینجا اما عبدالله یک نیمه پشتون- نیمه تاجیک نتوانست رییس جمهور شود. شاید به این خاطر که در اینجا لبیرال دموکراسی خوب عمل نکرده است. در این وضعیت، ریاست جمهوری غیر از این دو قوم چه زمانی اتفاق خواهد افتاد؟ در امریکا حالا بعد از این گذار تاریخی می­توان ریاست جمهوری انسان سرخ بومی را هم دید. اما در افغانستان این گذار تاریخی چگونه صورت خواهد گرفت؟ این چیزی است که به این زودی­ها بعید به نظر می­آید.    
«تاریخ امریکا بعنوان یک کشور به کمابیش چهارصد سال باز می‌گردد، کما اینکه روز استقلال رسمی امریکا در سال ۱۷۷۶ بود. اما امریکا بعنوان یک زیستگاه بشری قدمت بسیار بیشتری دارد.»[۱]
اما امریکا یک کشور تازه کشف شده توسط انسان سفید بادار و برده سیاه نبود. در این بین انسان سرخ بومی که قدامت ده­ها هزار ساله در این کشور داشته نادیده گرفته شده است. اینجا سهم انسان بومی از قدرت چه بوده است؟ این وضعیت در مورد افغانستان هم صادق است زمانی که در راس هرم قدرت، یک و در غایت دو گروه قومی قرار داشته سهم دیگران در این بین چه بوده است؟ انسانی که پیش از ورود مهاجران آریایی در این جغرافیا بوده به مرور از ساختار قدرت رانده شده است. این چیزی است که بر سر انسان بومی امریکا هم آمد.   
«نخستین انسان­هایی که به قاره امریکا رسیدند، بخشی از موج مردمانی بودند که به آرامی از آفریقا گذر کرده به قاره‌های دیگر رفته بودند. پاره‌ای از این مردمان حدود یکصد هزار سال پیش ابتدا به آسیا و اروپا مهاجرت کردند. زمانی گروه‌های اندکی از همین مردمان به اقیانوس آرام رسیدند و حتی از اقیانوس نیز گذشتند خود را به استرالیا رساندند. سرانجام در حدود ۱۴٬۰۰۰ سال پیش به روایتی ۲۵٬۰۰۰ سال پیش) از آسیا و از راه آنچه امروز تنگه برینگ نامیده می‌شود به قاره آمریکا وارد شدند. از این نخستین آمریکاییان سنگ‌نگاره‌ها و گورستان‌ها و برخی اشیا دیگر بجا مانده‌است. بومیان و سرخ‌پوستان بتدریج به درجات مختلف تکامل اجتماعی و فرهنگی رسیدند و نتیجه آن پدید آوردن تمدن‌هایی بود که در اوج شکوفایی به عالی‌ترین مدارج تمدن باستانی نایل شدند. این تمدن‌ها، مایا، تول تک‌ها، آزتک‌ها، اینکاها نام داشتند.»[2]    
حالا در مورد این تمدنها فعل ماضی به کار می­رود. و انسان متعلق به این تمدنها کاملا از گردونه قدرت پس زده شده است. وقتی سفید و سیاه بر سر تصاحب قدرت بیشتر چانه می­زنند جایگاه کمرنگ انسان بومی آشکار می­شود.
چرا که مهاجمان و مهاجران اروپایی حالا همه کاره اند. در این بین گوشه­چشمی هم به سیاه افریقایی دارند که زمانی به عنوان برده با خود آورده بودند. و حالا وضع به گونه­ای است که گویی انسان اروپایی همه کاره­ی این کشور است. چرا که او جغرافیایی را که از صد هزار سال به اینسو زیستگاه انسان بومی بوده است کشف کرده است! حالا بعد از چهار صد سال از حاکمیت، سهمی هم به سیاه قایل است.   
«اگرچه گفته می‌شود که مردمان شمال اروپا مانند وایکینگ‌ها بارها به سواحل شرقی امریکا آمده بودند ولی موج مهاجرت اروپایی‌ها، پس از سفر کریستف کلمب از کشور پرتغال به این قاره آغاز شد. در سال‌های ۱۶۰۰ به تدریج گروه‌های اروپاییان به قاره جدید آمده و در آنجا زندگی تازه‌ای را شروع کردند.»[3]
سرزمینی با قدامت صد هزار ساله حالا میان مهاجران اروپایی تقسیم شده است. این شاید بد ترین وضعیت برای  یک سرزمین باشد که اینگونه میان تازه وارد­ها تقسیم می­گردد. به اینگونه «اسپانیایی‌ها در منطقه فلوریدای امروز ساکن شدند .بریتانیایی‌ها شهر جیمز تاون در ویرجینیای امروز را آباد کردند، هالندی‌ها نیو آمستردام را که اکنون نیویورک خوانده می‌شود، ساختند و فرانسوی‌ها نیز در ایالت جنوبی لوئیزیانا و اطراف رودخانه می‌سی سی پی ساکن شدند.»[4]
بعد از این اگر جنگی هم است بیشتر بین انسان مهاجم و مهاجر اروپایی است. حتا جنگهای داخلی امریکا در جنوب این کشور هم که به لغو برده داری انجامید بین انسان اروپایی زمیندار از یکسو و مخالفان برده داری بود. در این زمان بود که «مناطق مختلف شرقی آمریکا چند بار بین قدرت‌های بزرگ اروپایی دست به دست شد. مهاجران بریتانیایی در بخش‌های زیادی از سرزمین جدید مستقر شدند و این بخش‌ها به‌صورت مستعمرهٔ بریتانیا اداره می‌شد. نبردهایی نیز بین مهاجران اروپایی و مردمان بومی آمریکا بر سر مالکیت زمین در می‌گرفت. قسمت بزرگی از سرزمین‌های شرقی قاره آمریکا مستعمره بریتانیا بود و تجار بریتانیایی با استفاده از نیروی کار رایگان بردگان آفریقایی از طریق بندرهای غربی این کشور مثل منچستر و گلاسگو و لیورپول سیستم تجاری بسیار پرسود و بی سابقه‌ای ایجاد کردند.»[5]  
ارباب حالا جایش را به رییس داده است و برده به گارسن. اما این پایان کار نیست. چرا که بعدا می­بینیم برده تا جایگاه رییس هم بالا می­آید. حالا او رییس است. این چیزی است که در داستان نیست. چرا که سن نویسنده آن به ریاست سیاه قد نخورده است. بالاترین موقعیت اجتماعی سیاه در آن زمان مارشالی و برنده جایزه نوبل است.
اما بحث سفید و سیاه فراتر از این هم است. اینکه یک نوع سیاه نیست. آری! به اندازه تمام کشورهای افریقایی و تمام قاره­ها سیاه است. پس اصطلاح سیاه، یک امر کلی است و هویت خاصی نیست. اما موضوع دیگر در اینجا این است که سیاه کارکرد سفید و سفید، کارکرد سیاه دارد. چیزی خاکستری هم اگر در این بین وجود دارد به چشم نمی­آید.
هارلم در اینجا متعلق به سیاه است. جایی که سیاه کاری­هایی کمتری صورت می­گیرد. و جایی که همه چیز در سطح پایین آن است. حتا جرم و جنایت. و جرم و جنایت بزرگ در بیرون از هارلم شاید در فلوریدا، ویرجینیا، نیویورک، لوئیزیانا، اطراف رودخانه می سی سی پی و.... و این سیاه کارهایی از نوع بزرگتر آن است.   

جلسه نقد داستان عصر آدینه 22/11/1389 جلسه: (61)


ساعت استراحت

جیمز لانگستون هیوز   
برگردان: علي‌اصغر راشدان
گفت:
- رييس من سفيد پوسته.
گفتم:
- بيشتر رييسا سفيد پوستن.
- سفيد پوست و پرچونه. يه ريزم مي‌پرسه که سيا ديگه چي مي‌خواد. ديروز باز تو ساعت استراحت کافه، با حرف‌هاي صدتا يه غازش درباره سيا پوستا، النگاتم شده بود. اون هميشه مي‌گه سيا. انگار 1150 نوع جور واجور سياپوست تو آمريکا وجود نداره. رييسم مي‌گه: حالا که همتون حق شهروندي و ديوان عالي رو به دست آوردين، آدام پاول تو کنگره‌ست، رالف بونچ تو مجلسه، لئونتاين پرايس تو اپراي متروپوليتن مي‌خونه، بالاتر از همه اين که دکتر مارتين لوترکينگ جايزه نوبل رو مي‌گيره، ديگه بيش‌تر از اين چي مي‌خواين شما؟‌ از همين تو مي‌پرسم، سيا ديگه چي مي‌خواد؟‌
- من سيا نيستم من خودمم.
- خب، تو نماينده سيا که هستي!
- نه، من نيستم. من فقط نماينده شخص خودمم.
- پس رالف بونچ و تورگود مارشال و مارتين لوترکينگ نماينده تو هستن، نيستن؟‌
- اگه تو مي‌گي اونا نماينده منن، من از اين که اون جور آدما نماينده منن، خيلي به خودم مي‌بالم. ولي تموم اونايي رو که اسم مي‌بري، دنبال کارو زندگي خودشونن و تو بار من آبجو نمي‌خوردن. من هيچ‌وقت يکي از اونا رو تو خيابون لنوکس نديدم. تا اون جاکه به ياد دارم، اونا حتي تو هارلم زندگي نمي‌کنن. من حتا نمي‌تونم اسم شونو تو دفتر تلفن پيدا کنم. همه‌شون شمارة اختصاصي دارن. اگه تو مي‌گي اونا نماينده سيا هستن، واسه چي از خودشون نمي‌پرسي که سيا ديگه چي مي‌خواد؟‌
- من نمي‌تونم به اونا دست پيدا کنم.
- خب، منم نمي‌تونم. پس هردومون مثه هميم.
- خيله خب، قضيه رو از نزديک‌تر نيگا کنيم. روي ويلکيتر تو جبهه شما مي‌جنگه، جيمز فارمرم همين طور.
- اونا تو بار من چيز نمي‌خورن.
- ويلکيتر و فارمر تو هارلم زندگي نمي‌کنن؟
- تا اون جا که من مي‌دونم، اين دورو ورا پيدا شون نشده. فکر مي‌کنم از وقتي جکي مابلي اولين جوک شو گفت، اونا پا تو بار آپولون نذاشتن.
- من اونو نمي‌شناسم، ولي نيپسي راسل و بيل کاسبي رو تو تلويزيون مي‌بينم.
- جک مابلي اون نيست. اون يه زنه که به اسم مامز معروفه.
- عجب!
- مامز مابلي تو يکي از صفحه‌هاش يه داستان درباره سندي الا و دمپايي هاي جادويي‌ش که تو مجلس جوونا مي‌رقصه و اتفاقي که واسه خانوم کوچولو مي‌افته، داره. تموم داستان درباره اون چيزيه که سيا مي‌خواد.
- پايان داستان چه جوريه؟‌
- سندي الا–ي کوچولو تا نصف شب با رييس کوکلاکس کلان مي‌رقصه. ساعت زنگ دوازده رو که مي‌زنه سندي الا–ي کوچولو به زندگي معمولي سيا پوستي خودش برمي‌گرده. کلاه گيس بلوندش به يه کلاه بافتني سيا تغيير شكل مي‌ده و هفته بعدش به محاکمه کشونده مي‌شه.
 - يه افسانه نمادين. به نظر من، يعني که سيا تو زندونه. ولي تو که زندوني نيستي!
- اين برداشت توئه.
- ش
- خب، تو چي مي‌خواي؟‌
- که از زندون بيام بيرون.
- کدوم زندون؟‌
- همين زندوني که تو منو توش انداختي!
رييسم فرياد مي‌زنه که :
- من! من که تو رو تو زندون ننداختم. تو چي مي‌گي پسر! من تو رو دوستت دارم. من يه ليبرالم. واسه کندي رأي جمع کردم و حالام واسه جانسون اين کار رو مي‌کنم. من طرفدار برابري‌ام. حالا که تو اونو به‌دست آوردي، ديگه بيش‌تر از اين چي مي‌خواي؟‌
- برابري دوباره.
- منظورت از برابري دوباره چيه؟‌
- که تو با من قاطي بشي، نه من با تو.
- منظورت اينه که من بيام تو هارلم زندگي کنم؟‌ اصلا و ابدا!
- من تو هارلم زندگي مي‌کنم.
- تو با اون جا اخت شدي و کنار اومدي. تو هارلم جنايت خيلي زياده.
- تو هارلم بانک زني دويست هزار دلاري نيست، که همين چند وقت پيش سه فقره‌ش تو جاهاي ديگه اتفاق افتاد و همه‌شم سفيد پوستا تو اون کارا دست داشتن و يکي‌شم تو هارلم نبود. گنده‌ترين و خوشگل‌ترين جنايتا تو بيرون از هارلم اتفاق مي‌افته. ما هيچ وقت نه دزدي نيم ميليون دلاري جواهرات داريم و نه گم شدن ياقوت کبود. بهتره با من بياي تو هارلم و با ما قاطي شي.
- اين سيا پوستا هستن که مي‌خوان برابرشن.
- اين سفيد پوستا هستن که اين رو نمي‌خوان.
- مام مي‌خوايم، منتها تا يه نقطه‌اي.
- اين همون چيزيه که سيا پوستا مي‌خوان، جابه جا کردن اين نقطه.
رييسم اخم کرد و گفت:
- ساعت استراحت تمومه.

نقد داستان پاکت ها


اعتراف

نگاهی به داستان پاکت­ها
داستانی از ریموند کارور

وجدان جمعی انسان غربی عادت به اعتراف دارد. چرا که او عادت کرده است آنچه را مرتکب شده است اعتراف کند. شاید به اینگونه تخلیه می­گردد. این، اعتراف پدر به پسر است. در حالی به شکل نهادینه شده آن، اعتراف به پدر مقدس بوده است.
اینجا در واقع قداست زدانی از پدر مقدس هم است. همانگونه که قبلا اصول اخلاقی پدر زیر سووال رفته است. این هنجارشکنی ناشی از دید نویسنده به جامعه هم است. آنجا که همه چیز با پرسشی به نام جایگاه پدر و پسر روبه­رو است. چرا که این جایگاه دیگر وضعیت گذشته را ندارد و کاملا وارونه شده است.
وقتی پدر به پسر اعتراف می­کند در می­یابیم که این دنیا به گدشته اش تعلق ندارد و از آن بریده است. همانگونه که پسر با پدر رابطه­ای ندارد و برعکس. نمی­گویم ماهیت جامعه غرب که کلی است. شاید امریکا که باز هم تعمیم آن روی یک جامعه درست نیست. اما حداقل واقعیت بخشی از این جامعه است.
شرق هم اینگونه است. در این جغرافیا هم ماهیتها و واقعیتها متفاوت اند. چرا که باورداشتها و ارزشهای پذیرفته اجتماعی در قالب فرهنگ و زبان و مذهب، متفاوت اند. اما غرب در این زمینه یک سر و گردن از ما بالاتر است. و آن، ماهیت لیبرال دموکراسی به عنوان یک ارزش پذیرفته شده اجتماعی و مسیحیت به عنوان یک فرهنگ است.
به هینگونه است که مسیحیت به عنوان یک فرهنگ در ادبیات غرب محسوس است. حالا حتا اگر این فرهنگ به نقد هم کشیده شده است باز هم صورتی دیگری از نمود این فرهنگ در ادبیات غرب است. روح فرهنگ مسیحی را می­توان در ادبیات غرب دید. گاه این روح خیلی خودش را آشکار می­کند و گاه آن را می­بایست در پشت کلمات احساس کرد.
در پشت کلمات این داستان هم روح فرهنگ مسیحیت را می­توان دید که در جسم جامعه حلول کرده است. جامعه­ای که دیگر رو از این روح برتابانده است. حالا می­شود گفت راه این دو از همدیگر جدا افتاده است. «از سر راه چند راهبه كه به طرف محل سوار شدن هواپیما می‏دویدند كنار رفتیم.» این کنار رفتن ناشی از فاصله میان جامعه و مردم هم است که در وضعیت جدیدی از دنیای مدرن هرکدام راه خودشان را می­روند.
پاکت­ها، نمادی از هدیه کرسمیس از سوی بانانوئل و در اینجا از سوی پدر به خانواده فرزندش هم است که چیزی فراموش شده و از مد افتاده­ای است که دیگر نیازی به آن نیست. و این عدم احساس نیاز با گذشت زمان، بیشتر می­شود. « باهم دست دادیم. این آخرین باری بود كه دیدم‌اش. به طرف شیكاگو كه می رفتم یادم آمد پاكت هدیه‌هاش را انگار توی كافه جا گذاشته‌ام. مثل بقیه­ی چیزها. البته مری به شیرینی نیاز نداشت، بادامی یا هر چیز دیگر. تازه این مربوط به سال گذشته است. حالاكه نیازش حتی كم‌تر هم شده است.»
رابطه انسان به سردی گراییده است زمانی­که پسر از وضعیت پدر و پدر از وضعیت پسر اطلاعی ندارد. این دنیای سرد با بزرگتر شدن شهرها سردتر شده است. «گفت: "مری و بچه ها چه طورند؟" گفتم: "همه خوب اند،" كه البته حقیقت نداشتل این ناشی از سردی در جامعه است که خودش را در قالب یک خانواده بروز داده است.
در این بین شاهد رابطه­ی از نوع دیگر، رابطه جنسی هستیم که بابرقراری آن، رابطه های پذیرفته شده اجتماعی از بین می­روند. همین رابطه است که در موجودیت آن زندگی مشترکی در دهه شصت زندگی از هم می­پاشد و سبب اعتراف پدر به پسر می­شود. چرا که این رابطه، رابطه متعارف نیست رابطه غیرمتعارف است که از نگاه اجتماعی پذیرفته شده نیست.  

جلسه نقد داستان عصر آدینه 15/11/1389 جلسه: (60 )


پاکت­ها

ریموند کارور
ترجمه: مصطفی مستور
ویرایش: قاموس

یكی از روزهای گرم و مرطوب است. من از پنجره‏ی اتاق‏ام در هتل می‏توانم بیش‏تر قسمت‏های شهر میدوسترن1 را ببینم. می‏توانم چراغ‏های بعضی ساختمان‏ها را كه روشن می‏شوند، دود غلیظی را كه از دودكش‏های بلند بالا می‏روند، ببینم.‏ كاش مجبور نبودم به این چیزها نگاه كنم.
می‏خواهم داستانی را برای شما نقل كنم كه سال قبل وقتی توقفی در ساكرامنتو داشتم، پدرم برایم تعریف كرد. مربوط به وقایعی است كه دو سال قبل از آن پدرم را در‏گیر كرده بود. آن موقع هنوز او و مادرم از هم طلاق نگرفته بودند.
من كتاب فروش‏ام. نمایندگی یك سازمان معروف تولید كتاب‏های درسی را دارم كه دفتر مركزی‏اش در شیكاگو است. محدوده‏ی كاری من ایلینویز، بخش هایی از آیووا و ویسكانسین است. وقتی در اتحادیه‌ی ناشران كتاب غرب كشور در لوس‏آنجلس شركت كرده بودم فرصتی دست داد تا چند ساعتی پدرم را ملاقات كنم. از وقتی از هم طلاق گرفته بودند ندیده بودم‏اش، منظورم را كه می‏فهمید. آدرس‏اش را از توی كیف جیبی‏ام بیرون آوردم و به‌اش تلگراف زدم. صبح روز بعد وسایل‌ام را به شیكاگو فرستادم و سوار هواپیمایی به مقصد ساكرامنتو شدم.
دقیقه‏ای طول نكشید كه شناختم‌اش. جایی كه همه ایستاده بودند، ـ می‌شود گفت پشت در ورودی‏ـ ایستاده بود. با موهای سفید، عینكی بر چشم و شلوار بشوی و بپوش قهوه‌ای رنگ.
گفتم: "پدر، حال‌ات چه طوره؟"
گفت: "لس2"
با هم دست دادیم و رفتیم به طرف خروجی.
گفت: "مری3 و بچه ها چه طورند؟"
گفتم: "همه خوب اند،" كه البته حقیقت نداشت.
پاكت سفید شیرینی ‌فروشی را باز كرد و گفت: "كمی خرت و پرت برات گرفته‌ام می‏تونی با خودت برگردونی. زیاد نیست. كمی شیرینی بادام سوخته برای مری و كمی هم پاستیل میوه‏ای برای بچه‏ها."
گفتم: "متشكرم."
گفت: "وقتی خواستی برگردی یادت نره همراه‌ت ببری شون."
از سر راه چند راهبه كه به طرف محل سوار شدن هواپیما می‏دویدند كنار رفتیم.
گفتم: "مشروب یا قهوه؟"
گفت: "هر چی تو بگی، ولی من ماشین ندارم،‌"
كافه‏ی دنجی پیدا كردیم، مشروب گرفتیم و سیگار‌ها را روشن كردیم.
گفتم: "این هم از كافه،"
گفت: "خوب، آره،"
شانه‌هایم را بالا انداختم و گفتم: "بله." به پشتی صندلی تكیه دادم و نفس عمیقی كشیدم، هوایی را كه در نظرم گرفته و غمبار بود تو می‏دادم و پدرم سرش را چرخاند.
گفت: "گمون‌ام فرودگاه شیكاگو چهار برابر این جا باشه."
گفتم: "بیش از چهار برابره."
گفت: "فكر می‏كردم بزرگ باشه،"
گفتم: "از كی عینك می‌زنی؟"
گفت: "از مدتی پیش."
جرعه‌ای قورت داد و بعد درست رفت سر اصل مطلب.
"كاش سر این قضیه مرده بودم." دست ‌های زمخت‌اش را گذاشت دو طرف عینك‌اش."تو آدم تحصیل كرده‌ای هستی، لس. تو كسی هستی ‌كه می‏تونی این رو بفهمی."
زیرسیگاری را روی لبه‌اش گرداندم تا چیزی را كه زیرش نوشته شده بود بخوانم: باشگاه هارا4 / رنو5 و لیك تاهو6 / جاهای خوبی برای تفریح.
"زنی بود از كارمندان شركت استانلی پروداكتز7 ریزه بود، با دست‌ها و پاهای كوچك و موهایی كه مثل زغال سیاه بودند. خوشگل‌ترین زن توی دنیا نبود اما خوب لعبتی بود. سی‌سال‌اش بود و چند بچه داشت. با همه‏ی اتفاقاتی كه افتاد زن محجوبی بود. مادرت همیشه از او جارویی، زمین‌شویی یا نوعی مواد كیك می‏خرید. مادرت را كه می‏شناسی. شنبه‌ای بود و من خانه بودم. مادرت رفته بود جایی. نمی‏دانم كجا رفته بود. جایی كار نمی‌كرد. توی اتاق پذیرایی داشتم روزنامه می‌خوندم و قهوه می‏خوردم كه این زن كوچولو در زد. سالی وین 8. گفت چیزهایی برای خانم پالمر9 آورده. گفتم: "من آقای پالمر هستم، خانم پالمر الان خانه نیستند." ازش خواستم بیاد داخل و پول چیزهایی را كه آورده بود به‏اش بدهم. می‏دونی كه چی می‏گم. نمی‏دونست كه باید بیاد داخل یا نه. همان جا ایستاده بود و برگ رسید و پاكت كوچكی را توی دست‌اش نگه داشته بود.
گفتم: "خیلی خوب، بده شون به من، چرا نمی‏‏آیید داخل چند دقیقه‌ای بنشینید تا ببینم می‏تونم پولی پیدا كنم یا نه."
گفت: "اشكالی نداره، می‌تونم بذارم به حساب‌تون. خیلی از مشتری‌ها این طوری‌اند. اصلا اشكالی نداره."
گفتم: "نه نه، پول دارم. همین الان پرداخت می‏كنم. هم زحمت برگشتن شما كم می‏شه و هم بدهكاری گردن من نمی‏مونه. بفرمایید تو. "این را كه گفتم در توری را باز نگه داشتم. بی ادبی بود بیرون نگه‌اش دارم.
پدرم سرفه كرد و یكی از سیگارها را برداشت. از ته كافه زنی خندید. نگاهی به زن انداختم و باز نوشته‏های زیر سیگاری را خواندم.
اومد داخل، به‌اش گفتم: "عذر می‏خوام فقط یك دقیقه طول می‌كشه." بعد رفتم توی اتاق خواب تا دنبال كیف پول‌ام بگردم. توی كمد لباس‌ها گشتم اما پیداش نكردم. مشتی پول خرد، قوطی كبریت و شانه‌ام اون جا بود اما از كیف پول خبری نبود. مادرت طبق معمول اون روز صبح خانه را مرتب كرده بود. رفتم توی اتاق پذیرایی و گفتم: "الان براتون پول پیدا می‏كنم."
گفت: "خواهش می‏كنم خودتون رو توی زحمت نندازید."
گفتم: "زحمتی نیست، بالاخره باید كیف‌ام را پیدا كنم. خونه‌ی خودتونه، راحت باشید."
گفت: "اوه راحت‌ام."
گفتم:‌ "‌این جا رو بخوان، چیزی درباره‏ی سرقت بزرگی كه توی شرق اتفاق افتاده شنیده‌ای؟ همین الان داشتم درباره‌اش می خوندم."
گفت: "دیشب خبرش را از تلویزیون شنیدم."
گفتم: "‏خیلی راحت فرار كرده اند."
گفت: "خیلی زبل بوده اند."
گفتم: "یك جنایت به تمام معنا."
گفت: "خیلی كم پیش می‏آد كسی بتونه قسر در بره."
دیگه نمی‏تونستم از چی باید حرف بزنم. نشسته بودیم اون‌جا و هم دیگر را نگاه می‏كردیم. بعد رفتم توی ایوان و توی لباس چرك‌ها دنبال شلوارم گشتم. فكر می‏كردم مادرت شلوارم را اون­جا گذاشته. كیف توی جیب پشتی شلوارم بود. برگشتم توی اتاق و پرسیدم چه قدر بدهكارم.
سه یا چهار دلار بیش‏ترنبود. پول‏اش را دادم و بعد نمی‏دونم چی شد كه از او پرسیدم اگه داشته‌شون با‌ها‌شون چه كار می‏‏كرد، منظور همه‏ی پول‌هایی بود كه دزدها سرقت كرده بودند.
خندید و من دندان‌هاش را دیدم.
نمی‌دونم چی به سرم اومد. لس، پنجاه و پنج سال سن داشتم. بچه‌هام بزرگ شده بودند. آن قدرها هم احمق نبودم كه این چیزها را نفهمم. سن اون زن نصف سن من بود و بچه‌هاش مدرسه می‏رفتند. برای شركت استانلی كار می‏كرد. می‏خواست سرش گرم باشه. احتیاجی به كار كردن نداشت. به اندازه‏ی كافی پول برای گذران زندگی‌شان داشتند. شوهرش لاری(10) راننده‏ی یك شركت باربری بود. پول خوبی در می‏آورد. می‏دونی، راننده‏ی كامیون بود.
پدرم مكث كرد و صورت‌اش را پاك كرد.
گفتم: "هر كسی توی زندگی‌اش خطا می‌كنه."
سرش را تكان داد.
"دو تا پسر داشت، هنك11 و فردی12 تقریبا یك سال فاصله‏ی سنی داشتند. چند تا عكس به‌ام نشون داده بود. بگذریم، وقتی اون مطلب را در باره‏ی پول‌ها گفتم خندید، گفت حدس می‏زنه از فروشندگی برای شركت استانلی پرو‏داكتز استعفا می‏ده و می‏ره به داگو13 و یك خانه اون جا می‏خره. گفت فامیل‏هاش توی داگو زندگی می كنند."
سیگار دیگری آتش زدم و به ساعت‌ام نگاه كردم. میخانه‏چی ابرو‌هاش را بالا برد و من لیوان را بالا آوردم.
"خوب روی كاناپه نشسته بود و پرسید سیگار دارم. گفت سیگارهاش رو توی اون یكی كیف‌اش توی خونه جا گذاشته. گفت وقتی یك كارتون سیگار توی خونه داشته باشه خوش‌اش نمی‏آد از دستگاه‏های سكه‌ای سیگار بخره. سیگاری به‌اش دادم و براش كبریت روشن كردم. لس، راست‌اش را بخواهی، انگشتان‌ام داشتند می‏لرزیدند."
مكث كرد و دقیقه‌ای زل زد به بطری. زنی كه خندیده بود دست‌هاش را دور بازوهای مردانی كه دو طرف‌اش نشسته بودند حلقه كرد.
"بعدش را درست به خاطر نمی‌آرم. از او پرسیدم قهوه می‌خوره. گفتم‌اش تازه یك قوری درست كرده‏ام. گفت دیگه باید بره. گفت شاید برای یك فنجان وقت داشته باشه. رفتم توی آشپزخانه و صبر كردم تا قهوه گرم شود. لس، این رو می‏خوام بگم، به خداوند قسم می‏خورم در تمام مدتی كه من و مادرت زن و شوهر بودیم هرگز حتی یك بار هم به مادرت خیانت نكرده بودم. حتی یك بار. با این كه بارها دل‌ام می‏خواست و فرصت‌اش هم پیش آمده بود. این را به‌ات بگم كه تو مادرت را مثل من نمی‏شناسی."
گفتم: "مجبور نیستی در باره‏ی اون قضیه هر چی می‏دونی بگی."
"قهوه‌اش را براش بردم، حالا دیگه كت‌اش را هم درآورده بود. با فاصله‌ای از او روی انتهای دیگر كاناپه نشستم و شروع كردیم به زدن حرف‌های خصوصی‌تر. گفت دو تا بچه داره كه توی دبستان ابتدایی روزولت14 درس می‏خونند، و شوهرش لاری هم راننده است و گاهی یكی دو هفته خانه نیست. یا بالا می‏ره به سمت سیاتل15 و یا می‏ره پایین به طرف لوس‌آنجلس16. گاهی هم تا فینیكس17 می ره. همیشه یك جاست. گفت وقتی دبیرستان می‏رفتند با لاری آشنا شده. گفت به این حقیقت كه سراسر زندگی­اش را درست طی كرده افتخار می‏كند. خوب، چیزی نگذشت كه به حرف­هایی كه می‏زدم لبخند می‏زد. این چیزی بود كه می‏شد دو تا برداشت ازش كرد. بعد پرسید لطیفه‏ی كفش فروش سیاری را كه به دیدن زن ‌بیوه‌ای رفته شنیده‌ام. هر دومون به لطیفه‌اش خندیدیم و بعد هم من یك لطیفه‏ی كمی بدتر تعریف كردم. بعد او به شدت خندید و سیگار دیگری كشید. خلاصه حرف حرف آورد، این چیزی بود كه اتفاق افتاد، می‏دونی كه چی می‏گم؟
"خوب، بعد بوسیدم‌اش. سرش را روی كاناپه عقب بردم و بوسیدم‌اش، احساس كردم زبان‌اش را با عجله توی دهان‌ام تكان می‏دهد. می‏فهمی چی دارم می‏گم؟ مردی كه توانسته بود در زندگی‌اش تمام اصول و اخلاق را رعایت كند ناگهان داشت به همه چیز پشت پا می‏زد. خوشبختی‌اش داشت از دست‌اش می رفت. می‌دونی كه چی می گم؟ همه‏ی این چیزها در یك چشم به هم زدن اتفاق افتاد. بعد گفت: "لابد فكر كرده‌ای من هرزه و یا یه چیزی توی این مایه‌هام." بعد هم از خانه زد بیرون.
"خیلی هیجان‏زده بودم. می‏فهمی كه؟ كاناپه را مرتب كردم و كوسن‌ها را گذاشتم سر جاشان. روزنامه‏ها را تا زدم و حتی فنجان‌هایی را كه توی‏شان قهوه خورده بودیم، شستم قوری قهوه را خالی كردم. در همه‏ی این مدت به این فكر می‏كردم كه چه طور توی صورت مادرت نگاه كنم. ترسیده بودم.
"‏خوب، قضایا این طوری شروع شد. من و مادرت مثل سابق با هم زندگی می‏كردیم اما من مرتب سراغ اون زن می‏رفتم."
زنی كه در كافه نشسته بود از روی چهار‏پایه‌اش بلند شد. چند قدم به طرف وسط كافه آمد و بعد شروع كرد به رقصیدن. سرش را به این طرف و آن طرف تكان می‏داد و با انگشتان‌اش بشكن می‏زد. میخانه‏چی از مشروب ریختن دست كشید. زن دست‌هاش را بالای سرش آورد و در دایره‏ی كوچكی وسط كافه شروع كرد به چرخیدن. اما بعد از رقصیدن ایستاد. و میخانه‏چی هم به كارش برگشت.
پدرم گفت: "دیدی چی كار كرد؟"
اما من اصلا حرفی نزدم.
گفت: "اوضاع همین طور پیش می‏رفت، لاری دنبال برنامه‌های خودش بود و من هم هر وقت فرصتی پیش می‏اومد می رفتم سراغ اش. به مادرت می‏گفتم فلان جا یا بهمان جا می‏رم."
عینك‌اش را در آورد و چشم‌هاش را بست. "تا حالا این چیزها را به كسی نگفته بودم."
هیچ حرفی نداشتم كه بزنم. به محوطه‏ی بیرون و بعد به ساعت‌ام نگاه كردم.
گفت: "ببینم، هواپیما كی پرواز می‏كنه؟ می‏تونی پروازت را عوض كنی؟ لس، بذار مشروب دیگه‌ای بخرم با هم بخوریم. دو تا دیگه سفارش می‏دم و حرف‌هام رو زود تمام می‏كنم. گوش كن، یك دقیقه بیش‌تر طول نمی‏كشه."
"عكس‌اش را توی اتاق خواب كنار تخت گذاشته بود. اوایل اذیت می‏شدم، منظورم دیدن عكس لاری در اون جا و الی آخر. اما مدتی بعد به‌اش عادت كردم. می‏بینی انسان چه طور به بعضی چیزها عادت می‏كنه؟" سرش را تكان داد.
"باور كردن‌اش سخته. به هر حال عاقبت خوبی نداشت. خودت می‏دونی. خودت همه چیز رو می‏دونی."
گفتم: "من فقط چیزهایی رو كه تو به‌ام می‏گی می‏دونم."
"به‌ات می‏گم، لس. به‌ات می‏گم مهم ترین مساله این وسط چی هست. می‏دونی، چیزهای مهمی این وسط مطرحه. چیزهایی مهم تر از جدا شدن مادرت از من. پس حالا خوب گوش كن. یك بار با هم توی رخت‏خواب بودیم نزدیك ناهار بود. اون­جا خوابیده بودیم و داشتیم با هم حرف می‏زدیم. احتمالا چرت می‏زدم. می‏دونی، از اون چرت زدن و خوابیدن‌های مسخره بود. همان وقت بود كه داشتم به خودم می‏گفتم بهتره بلند شوم و زود بزنم به چاك. انگار همان موقع بود كه ماشینی آمد داخل و جلو پاركینگ كسی از آن پیاده شد و در را محكم بست.
"زن جیغ كشید و گفت: خدای من، لاری اومد!"
"لابد مثل دیوونه‌ها شده بودم. انگار به این فكر می‏كردم كه اگه از در عقبی فرار كنم یقه‌ام را می‏گیرد و به نرده‌های حیاط آویزان‌ام می‏كند و شاید بكشدم. سالی داشت صداهای مسخره‌ای از خودش در می‏آورد. انگار نمی‏تونست نفس بكشه. روبدوشامبرش را پوشیده بود اما جلوش باز بود. توی آشپزخانه ایستاده بود و داشت سرش را تكان می‏داد. همه‏ی این چیزها توی یك لحظه اتفاق افتاد. می‏فهمی كه. من تقریبا لخت اون جا ایستاده بودم و لباس‌هام توی دست‌ام بود كه لاری در هال را باز كرد. هول شدم و خودم را درست كوبیدم به پنجره‏ی اتاق‌شان، خودم را درست كوبیدم به شیشه."
پرسیدم: "فرار كردی؟ دنبال‌ات نكرد؟" پدرم طوری نگاه‌ام كرد كه انگار خل شده‌ام بعد به لیوان خالی‏اش زل زد. من به ساعت‌ام نگاه كردم و بدن‌ام را كش دادم. سرم كمی از ناحیه‌ی پشت چشم‌ها درد گرفته بود.
گفتم: "گمون­ام بهتره هر چه زودتر از این جا بزنم بیرون." دست‌ام را روی چانه‌ام كشیدم و یقه‌ام را صاف كردم.
پرسیدم: "اون زن هنوز توی ردینگ18 زندگی می‏كنه؟"
پدرم گفت: "تو هیچی نمی‏دونی. تو اصلا چیزی نمی‏دونی. تو به جز فروختن كتاب هیچی حالی‌ات نیست." تقریبا وقت رفتن بود.
گفت: "آه خدای من، مرا ببخش، اون مرد داغون شد. روی زمین افتاد و شروع كرد به گریه كردن. زن ایستاده بود توی آشپزخانه و داشت اون­جا گریه می‏كرد. زانو زده بود و داشت به درگاه خداوند التماس می‏كرد. آن قدر بلند و رسا كه مرد از توی هال صداش را می‏شنید."
پدرم خواست چیز دیگری بگوید اما به جای گفتن حرف‌اش سرش را تكان داد. شاید می‌خواست من حرف بزنم.
آخر سر گفت: "نه، بهتره بری كه به هواپیمات برسی."
كمك­اش كردم كت‌اش را بپوشد و بعد همین طور كه آرنج‌اش را گرفته بودم و به طرف خروجی راهنمایی‌اش می كردم، زدیم بیرون.
گفتم: "بذار برات تاكسی بگیرم،"
گفت: "نه، می‌خوام بدرقه‌ات كنم."
گفتم: "احتیاجی نیست، دفعه‌ی بعد."
باهم دست دادیم. این آخرین باری بود كه دیدم‌اش. به طرف شیكاگو كه می رفتم یادم آمد پاكت هدیه‌هاش را انگار توی كافه جا گذاشته‌ام. مثل بقیه­ی چیزها. البته مری به شیرینی نیاز نداشت، بادامی یا هر چیز دیگر.
تازه این مربوط به سال گذشته است. حالاكه نیازش حتی كم‌تر هم شده است.
___________________________________
زیرنویس:
1. Midwestern
2. Les
3. Mary
4. Harrahs Club
5. Reno
6. Lake Tahoe
7. Stanly Products
8. Sally Wain
9. Palmer
10. Larry
11. Hank
12. Freddy
13. Dago
14. Roosevelt
15‏ـ Seattle، شهری در ایالت واشینگتن. م.
16ـ Los Angeles ، شهری در ایالت كالیفرنیا. م.
17‏ـ‏Phoenix ، مركز ایالت آیروزنا. م.
18. Redding
منبع: