۱۳۹۴ آبان ۵, سه‌شنبه

نگاهی نو به تاریخ افغانستان


نگاهی نو به تاریخ افغانستان

نوشته فاضل كياني
گزينش و وبرايش سام قاموس


به‌نام خدای دادگر و بودگار جهان

بدون هیچ تردید و با اطمینان میتوان گفت که، تاریخ کشور افغانستان را نمی‌توان تنها از ذیل نام افغان و افغانستان دریافت؛ بلکه تاریخ باستانی و قرون میانه این سرزمین را در ذیل تاریخ آریانا یا ایرانِ کهن و در ذیل نام زابلستان، سیستان، خراسان قدیم، باختر و بلخ باید جستجو کرد.
بدون شک تاریخ تمدن و فرهنگ آریانا یا ایرانِ کهن، تاریخ زابلستان، سیستان، خراسان و باختر از تاریخ فرهنگ و ادب ریگ‌ویدا (کتاب مقدس مِهریان) و اَوِستا (کتاب مقدس پارسیان) یعنی از تاریخ و تمدن مِهریان و پارسیانِ نخستین جدا نیست، و تاریخ و تمدن مِهریان و پارسیانِ نخستین از تاریخ بلخ و زابلستان و کابلستان و سیستان جدا نیست و تاریخ بلخ و زابلستان و کابلستان و
سیستان، از تاریخ و تمدن باختریان و زابلیان مانند:
1
. شاهان پیشدادی و کَیانی بلخ.
2
. خاندان گرشاسِب زابلی و خاندان سام و شَنسَب غوری.
3
. دهاقین و صفّاریان سیستان.
4
. ملوک کیانی و پهلوانی نیمروز.
5
. دهقان‌ها و برازندگان خوراسان.
6
. برمکیان بلخی.
7
. نوبختیان زابلی.
8
. آل فریغون یا جوزجان‌خدایان.
9
. شاران غرجستان.
10
. شیران بامیان.
11
. سلاطین غوری.
12
. و سر انجام از تاریخِ فرهنگ و ادب و زبان فارسی و شاهنامه‌ها جدا نیست.


بنام خداوند جان و جهان   بگویم سخن آشکار و نهان
پس از آفرین جهان آفرین    درود و ثنا بر رسول امین

پیشگفتار:
 یک) مشخصات نویسنده
نامم محمد و لقبم فاضل و لقب دومم کیانی است. در سال 1341 خورشیدی در حوالی سنگماشه جاغوری ولایت غزنی بدنیا آمدم. میزان تحصیلاتم در حدود فوق لیسانس است و حدود سه دهه است که در دیار غربت کم و بیش مشغول تحصیل و تحقیق هستم. مردم و وطنم را بسیار دوست دارم. آرزو دارم به وطنم خدمت کنم و در خاک خود بمیرم.

دو) انگیزة تحقیق
از دفتر زمانه بیرون افتد از قلم- آن ملتی که مردمی صاحب قلم نداشت.
از آغاز به تاریخ افغانستان علاقه مند بودم. کتابهای زیادی را در باره تاریخ اقوام افغانستان و قوم هزاره بررسی کردم؛ اما هیچ یک مرا قانع نساخت. فضاي تاريخ کشور و بویژه مردم هزاره را بسیار مبهم و تاريك می دیدم. یکی آنان را مغول می نویسد، دیگری ترک می گوید، سیومی تاجیک مینامد و دیگری می گوید معلوم نیست از کجا آمده اند؟
از خود می پرسیدم چطور شده که در جهان امروزی حتی مورچگان تاریخ دارند، اما چندین ملیون هزاره تاریخ نداشته باشند!
این ابهام و پرسش مرا واداشت كه با بضاعت اندك علمي و با دست خالي و پريشان حالي در ديار غربت، به سراغ متون قديمه بروم و منابع دست اول تاريخی را با رویکرد هزاره شناسی بررسی نمایم.
در ضمن مطالعاتم کم کم پی بردم که قضیه به این سادگی نیست و مطلب چیز دیگری است. غالب نویسندگان معاصر غربی و افغانستان و ایران، عمدا چیزهایی را مسکوت گذاشته و یا تحریف کرده اند. دانستم که این ابهام موجود در تاريخ هزاره يك تبانی نانوشته و یک تعمد است و سخن گفتن از هزاره یک خط سرخ و یک منطقه ممنوعه است. 
بسیار خرسندم كه یک شک مقدس به زندگي ام معنا بخشیده و باعث گردید که چیزهای تازه ای را دریابم و آن را به دیگران نیز عرضه کنم. گرچه قدم گذاشتن و راه رفتن بر صخره‌ های سرکش و پر فراز و فرود تاريخ کشور کهنسال ما، کاري بس سخت و دشوار است؛ اما از اینکه مي بينم باري بزمين مانده است، دست به قلم برده ام.
قلبا بسیار متأسفم و در پیشگاه انسانیت عذرخواهی میکنم که در قرن21 از قومیت سخن میگویم؛ از روح بزرگ مولانا و سعدی و اقبال امید عفو دارم که از همدلی سخن گفته و بنی آدم را اعضای یکدیگر خواندند. اما من از پارس و ترک و افغان و تاجیک و اوزبیک و هزاره میگویم.
لیکن چه مي‌شود کرد که: حاکمان قوم گرا و بی انصاف، با همراهی همسایگان فرصت طلب، بیش از یک قرن است که بر طبل حذف و انحصار و تحریف می کوبند و تلاش دارند که فرهنگ و تاريخ اصلی وطن ما کم کم محو گردند و به جاي آن يک مشت فرضیات جعلی، سیاسی و قبیله ای به عنوان تاريخ کشور مطرح گردد.
شايد تعدادي از ما باشند که دل‌ بستگيِ چنداني به آثار کهن تاریخ و فرهنگ خويش ندارند و یا اینکه در طلب آن حاضر به تحمّل سختی راه نيستند، شايد حق با آنان باشد و ما به بي‌راهه رفته باشيم؛ اما اين بي‌راهه برایم بسیار دلکشا است، زیرا راه به قلّه‌هاي سرکشيدة فرهنگ نياکان ما دارد و من آن را برمي‌گزينم. ای کاشکه اين دوستان نيز اندکي سختي به خود مي‌دادند و با دقت بيشتري منابع دست اول تاريخي کشور خود را بررسی و مطالعه می­کردند. 
اين تأليف را به پيشوايان حقيقت و عدالت و به حقيقت جويان و وطن پرستان عدالت خواه و به ستم ديدگان تاريخ و به جامعة نيك كردار و صبورِ هزاره هديّه و تقديم مي‌كنم، و امیدوارم که ملی گرایان و نخبگان وطن ما راضی نشوند که قوم گرایان هموطن و همسایگان فرصت طلب، فرهنگ و تاریخ و نام و نشان پنجهزار ساله مملکت مشترک ما را در بین خود معامله کنند.

سه) مشخصات تحقیق
1) در اين تحقیق به تاريخ پنجهزار ساله افغانستان با نگاهي نو نگریسته شده و تاریخ پيش از اسلام و پس از اسلام این سرزمین کهنسال را با رویکرد هزاره شناسی بررسی کرده است. ديد و بررسي نگارنده با بررسي و نوشته هاي غالب معاصران تفاوت بنيادين دارد.
2) روش كارم روائي و تحليلي و انتقادي و ریز بینی است.
3) گرچه از دستبرد هاي دیگران در تاريخ آزرده و دلگيرم، ليكن سعي كرده ام كه خود، اسیر عشق و يا نفرت بي دليل نگردم و خارج از اصول تحقيق چيزي ننويسم. تلاش کرده ام تا علمی و تحقیقی و بر اساس اسناد و استدلال و شواهد بنگارم و در دام تاریخ نگاری مصلحتی و سیاسی و در وادی تخیلات پان ترکسیم و پان ایرانیسم نیفتم.
هدفم نوشتن تاریخ سیاسی و مصلحتی نیست، بلکه هدفم روشن شدن تاریخ واقعی کشور است. مصالح سیاسی و بین الاقوامی در کشور را عقلاء و سیاستمداران هر دوره و زمان میدانند، که بر اساس شرایط و خواسته های زمان چطور و چگونه عمل میکنند.
5) درين تحقيق تا حد توان تلاش شده که پس از بررسی منابع قدیم و جدید تاريخي به صورت مقایسه ای، نتیجه گیری شود و سعی کرده ام که نوشته های تاریخی را بر مصداق خاص جغرافیایی و قومی تطبيق نمایم. تلاش شده شفاف سخن گفته شود، و سخنان پا در هوا و مجمل و بدون مصداق خارجي گفته نشود. نخواسته ام خود يا خواننده را بفريبم. مانند بخشی از نويسندگان که در اثر تهی دستی، با شاید و بایدهای خود ابهام گویی و فرضیه بافی نموده و با الفاظ بازی کرده و پادر هوا سخن گفته اند و یا به نقل قول از این و آن  اکتفا نموده اند، عمل نکرده ام. به هر حال قضاوت با شما است. هيچ كس دوغ خود را ترش نمي گويد.
6) این تألیف در ضمن یک پیشگفتار و یک کلیات و در چند بخش اصلی شامل فصل های متعدد تدوین شده است.
7) بدون تردید این تحقیق ناقص من، یک آغاز است. امیدوارم در آینده کسانی، اين پروژه مقدس را  به انجام برسانند. خدا کند اين تحقیق ناقص من، استعداد های نهفته را بر انگیزد و تذكري باشد براي حقيقت‌ جويان و هموطنان دانشمندم، كه تاريخ افغانستان و جامعة هزاره را با رويكرد متفاوت بررسي نمايند.
وظیفه اخلاقی خود ميدانم که از رهنمود هاي پیشکسوتانة آريان پور وَرَسی بامیانی که پيوسته الهام بخش و راهنمايم بوده است، نیز یاد و ستایش کنم. شخصیتی که سالها بطور گمنام، تاریخ افغانستان و آسياي ميانه و غربی را به صورت گسترده و دقیق بررسی کرده است.
8) فكر مي كنم اين كار من، فقط یک خوشه چيني از باقي ماندة خرمني است كه اصل آن نابود و يا پنهان و یا تحریف شده است. به منابع خطی دسترسی ندارم و چنانچه معلوم است بخش مهمی از منابع خطی در اروپا و بخشی دیگر در کتابخانه های کابل و تهران و دهلی و ترکیه و مصر و بغداد میباشد. منابعم در واقع کتاب هایی است كه ديگران براي خود چاپ و يا ترجمه كرده اند. بیشتر اين كتب از غربال هايي عبور كرده و غالبا از تصرفات راویان بيرحم و از دست تصحیح کنندگان جفاکار ايمن نمانده اند؛ اما باز هم جاي سپاس است كه روح و ستون فقرات حقايق، منهدم نشده است. اهل دقت و بصيرت مي توانند از خلال نوشته ها، حقايق را بخوبي در يابند.
9) در اين تحقیق از پنج زاویة «تاریخ و جغرافیا»، «باستان شناسی»، «قوم شناسی» و «زبان شناسی تاریخی» و «فرهنگ شناسی» به تاریخ کشور نگریسته شده و از حدود بيش از صد منبع کهن و مشهور تاریخی، جغرافیایی، انساب و لغت و باستان شناسی استفاده شده است.

چهار) عمده ترین منابع تحقیق
1) کتاب  «رِیگ بَید» (حدود1500 تا 4000 سال پیش از میلاد، دوران پیشدادی)
2) پنج کتابِ «اَوِستا» شامل: «گاتها و یَسناها» «وِیسپَرَد»، «وَندِیداد»، «یَشتها» و «خُرده اوستا» (630 پیش از میلاد، عهد کیانی)
3) زند و تفاسیر اوستا به زبان پهلوی، مانند: «بُندِهش»، «دینکَرد»، و «مِینُوخِرد». ( قرون نخست میلادی، عهد اشکانی و ساسانی)
4) شاهنامه ها چون: شاهنامه نثر ابوالمؤید بلخی بنام گرشاسبنامه. ( ق 2 یا 3 ق) و شاهنامه ابو علی احمد بن محمد بلخی، و  تهمورث نامه مسعودی مروزی ( اواخر ق 3) و گشتاسبنامه دقیقی بلخی (ق 4). و شاهنامه ابومنصوری که مقدمه آن بنام «مقدمه قدیم شاهنامه» شهرت و اعتبار ویژه دارد. (ق 4) و شاهنامه معروف ابوالقاسم فردوسی (نیمه دوم ق 4، غزنی)
5) پارسنامه ها و کهن ترین تواریخ نثر پارسی[1] چون: «شاهنامه نثر» ابوالمؤید بلخی – که ذکر شد- و «مقدمة قدیم شاهنامه» (ق 4 ق) و «تاریخ بلعمی» (ق 4 ق ، بخارا) و کتاب جغرافی «حدودالعالم» جوزجانی (ق 4 ق) و «تاریخ سیستان» از نویسندة نامعلوم (ق 5 ق) و «نوروزنامه» عمر خیام نیشابوری (ق 5 ق) و «تاریخ گردیزی» (زین الاخبار) از عبدالحی گردیزی (ق 5 ق)  و «تاریخ بیهقی» (ق 5 ق ، غزنی) و «مجمل التواریخ والقصص» از نویسنده نامعلوم (ق 6) و «طبقات ناصری» از منهاج سراج جوزجانی (ق 7، هند) و «روضت الصفا» از میرخواند بلخی» (ق 9) و «حبیب السیر» از خاوند میر هروی (ق10)
6) تواریخ دوره اسلامی به زبان عربی چون : «تاریخ طبری» ابن جریر طبری (ق 3 ق) و «تاریخ یعقوبی» ابن واضح یعقوبی (ق 3) و «فتوح البلدان» بلاذری و «تاریخ حمزه اصفهانی» (ق 4) و «البدء و التاریخ» ابوزید بلخی یا طاهر بن مطهر مُقدسی بُستی (ق 4) و «غُرَر السِیَر» ثَعالِبی مَرغَنی غوری (ق 4) و «مروج الذهب» مسعودی (ق 4) و «آثار الباقیة» و دیگر کتب ابوریحان بیرونی (ق 5) و «الکامل فی التاریخ» ابن اثیر (ق 6) و «تاریخ ابن خلدون» (ق 8)
7) منابع جغرافی به زبان عربی مانند: البلدان ابن فقیه، احسن التقاسیم مقدسی شامی، صورت الارض ابن حوقل، مسالک الممالک ابن خردادبه، معجم البلدان یاقوت حموی، البلدان الخلافت الشرقیه و... [2]

پانويس 
[1] علامه محمدتقی بهار گوید: تاريخ بلعمى و حدود العالم جوزجانی و تاريخ سيستان (قسمت اول) و تاريخ گرديزى در ردیف اول كتب قديم فارسى است و تاريخ بيهقى در رَسته دوم و كليله و دمنه در رَسته سوم و جوامع الحكايات عوفى و طبقات ناصرى در رَسته چهارم و مقامات حميدى در رَسته پنجم قرار دارند. بهار، مقدمه مجمل‏التواريخ ‏والقصص، ص، 8 /  براي توضيح بیشتر به تاريخ سيستان ص 7 ، مقدمه محمد تقی بهار رجوع شود.
[2]   تقی زاده نوشته است: استاد دُخُویه تمام کتب جغرافیون عرب را در یک سلسله انتشاراتی موسوم به «کتابخانه جغرافیون عرب» نشر کرده که شامل کتب ذیل است: 1- معجم البلدان یاقوت حموی 2- تقویم البلدان ابوالفداء 3- المسالک والممالک ابن خردادبه 4- البلدان یعقوبی 5- الخراج ابوالفرج بغدادی 6- الاعلاق النفیسه ابن رسته 7- البلدان همدانی (ابن فقیه) 8- المسالک والممالک اصطخری 9- صورالاقالیم اصطخری 10- التنبیه والاشراف مسعودی. (هزاره فردوسی، ص 42)

منبع

http://zabolestan.blogfa.com/post-50.aspx

۱۳۹۴ شهریور ۱۹, پنجشنبه

براي فرهنگ سازيي داشته هاي تاريخي- فرهنگي و توسعه فرهنگي ايرانويجه. تاليف و ترجمه و نشر و چاپ كتاب از اهداف بنياد فرهنگ و انتشارات ايرانويجه مي باشد.

برای فرهنگ شدن و نهادینه سازی نظريه و نقد ادبی، فلسفي، اجتماعي، فلسفه و تاريخ، از گستره هايي است كه بنياد فرهنگ و انتشارات ايرانويجه به آن اهتمام مي ورزد.

۱۳۹۴ شهریور ۱۳, جمعه



کابل

1
کابل!
دروازه ی نیست
ديواري
شیری
رستمدادي
زنده پيلي
هبوط کرده شاهی
آرامگاهی نیست
صعود کرده شاهی
بارگاهی
تَرك برداشته بلادِ ساين
سرازيرند شيارهاي كوهِ بابا
سِند را
رودی خون جاری ست
رودابه
زال را به قرار می خواند
سامناکی سام را
زابل
همزادِ من
شجره ای در کار نیست
شجاعتی
شهامت رخت بربسته
شهادت
روی کار است
بهشت
رنگ دیگری ست
حوا
هوای زمین کرده
آدم
دمی آرام می گیرد
زمین
جای امنی نیست
ممنوعه ترین میوه را اینجا می توان کشت
بار می دهد
اخراجی وجود ندارد
بارگاهی بیارای براي خود
بر گورِ مغلوبان
غالبی
کسی جلودار تو نیست
مقدسی
قداست از سر و کله ات می بارد
ارزانی­ اش مدار
نسلهای پسين نیاز دارند
مرتفع ترین تپه ها از توست
کوهها ارزانی ات
شجره نامه ات را قایم کن
وقتی پای تقدس در میان است
پایی نمی لنگد
دستی ترا به دعا بلند است
قداست
اصطلاحی ست عامیانه
خاص و عام را ترویج کن
نژادِ برتری در راه است
هیتلر زیرِ این بار خوابید
موسولینی که هیچ
موفقیت از آنِ قداست است
چیزی کم نمی آوری
اینجا مال توست
شمشیر از نیام بردار
تارومار
ساعتی نمی طلبد
بهشت در انتظار است
جهنم را بگذار
برای من است
آتیلا پاسبانی می دهد
سپاه تو بهشتی اند همه
دو شمشیره ها سردارند برای سرِ من
غازی یا شهید
برازنده ی تو اند
مرا بر دار کنید
غنیمتي ام
مرا بردارید
بازارهای برده فروشی پر رونق اند
کار و باری گرفته است
گرفتاری من رونق دیگری ست
جوانی ام را بفروشید
پیری ام را از دم شمشیر
آبی نخواهم نوشید
نیست
كابل، رودِ خشکیده
و پستانهای رودابه
رستم را بی قراری می کند
شمشیرها! مرا دریابید
بهانه ی ست برای غازی شدن ات
شهادت
حق مسلم توست
برای من
مردار شدن کافی ست
تعفنم، دوزخ را پر خواهد کرد
بهشت، شمیم رایحه ی ترا دارد
شمشيرت را خون من آبدیده می کند
بریز
این روزها لبریز از اندوهم
تاجی برای من نیست
با دو شمشیر
کابلِ دو شقه ام
بردارید هر دو شقه ام را
شقه ای برای کنیزی
شقه ای برای برده گی
غنیمتی است
تروما، تن براي نبرد
آسه­ما، برده­اي براي شط­العرب
آسه­مایی به آسمان نزدیک تر است
فرود نخواهد آمد
ترسی ندارد
هیچ
نگاه، هم نکنید
پا برجا خواهد ماند
هر اپرچونستی/اپورتونيستي
چتری ست
برای جمع آوری غنایم
گورم نکنید
کنیز گوری ندارد
کنیزکی بیش نیست
برده گی­ام بر دار است
سرنوشت اینگونه رقم خورده است
شاید
چه می دانم
جنگ، برایند جهالت است
برده، برایند جنگ
کنیز، تحفه ی ست برای جنگ
هوس اش کنید
حرم سرایی بیارایید
بریزید کنیزی ام را در آن
آرامشی­ام برای مردانی از سپاه دشمن
آرامش ام را بگیرید
تن ام را لِه کنید
در گور آرام می گیرم
شاید
گورم پرچمی ندارد
ساده
گمنام
پرچم برای توست
سرخ
سبز
سیاه
قداستی هستی برای نسلهای پسین
تحمیق، حق من است
روا دار
پرستش ات خواهم کرد
نماد دیگری از بتی
چیزی تغییر نکرده
بتی شکست
آتشکده ام با خون خشکید
خاموش ام
شکسته های پیکرم را جمع کردم
می سازم اش برای نسلهای پسین
بتی تراشیده ای حالا
می پرستم ات
شفا که هیچ
دوا هم می دهی
دردی ندارم
جسم ام بیمار نیست
ذهن ام
دوایی
نسخه ای
طبیب را بر دار کردم
سهراب ام را کشتم
تهمینه سوگوار من است
احساس پیروزی می کند
رستم
هفت خوان در خون شناور است
هفت سرِ دیو را قطع کردم
سهراب
مانع آخر است
تراژدی مرگ
خودم رقم زدم
باکی نیست.

2
پرستوها!
هوا پروازی ست
کابل
رودی ست برای عبور
دو شقه شده.


قاسم سام قاموس
كابل، 19/9/1391


۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

نگاهی به داستان دو روز قبل از مرگم

این دو اپیزود ناتمام

نگاهی به داستان دو روز قبل از مرگم
داستانی از علی عارفی
قاسم قاموس

اینجا با دو داستان ناتمام روز اول و روز دوم روبه­رو هستیم. چرا که این دو داستان ناتمام هیچ رابطه­ی موضوعی و محتوایی با هم ندارد. نویسنده شاید این دو داستان را به عنوان دو اپیزود در کنار هم قرار داده است. اما این، دو اپیزود نیست دو داستان مستقلی است که هر کدام با رعایت محتوایی و ساختاری داستان کوتاه است. به اینگونه از همان ابتدا این دو داستان ناتمام به نقد و بررسی جداگانه­ی نیاز دارد.
اما وقتی نویسنده این دو داستان را به عنوان دو اپیزود در کنار هم قرار داده است باید پاسخی منطقی برای آن د اشته باشد. چیزی که حداقل این دو داستان نگاه نویسنده را با یک چیز مشترکی پیوند داده باشد. در اینجا این نکته مشترک، شاید پانزده سال برگشت به گذشته است که در دو اپیزود از نگاه نویسنده و در دو داستان از نگاه ساختار داستان آمده است. به جز این، نکته مشترکی دیگری که این دو را باهم پیوند داده باشد وجود ندارد.  این، کار نقد را هم مشکل کرده است. چرا که وقتی به عنوان داستان سراغ آن می­روی با دو داستانی مواجه می­شوی که ناتمام است. این به کل ساختار و محتوای دو روز قبل از مرگم به عنوان داستان واحد ضربه زده است.
نویسنده اگر این موضوع را در نظر می­گرفت بی­شک داستان خوبی را برای مخاطب عرضه می­کرد. حال با این وضعیت اگر دو روز قبل از مرگم را داستانی با ساختاری یکدست و واحد در نظر بگیریم که اینگونه نیست و اگر دو داستان در نظر بگیریم این دو به تنهایی داستان کاملی نیستند.
گپ اساسی در مورد  دو روز قبل از مرگم این است که باران می­بایست این دو اپیزود را پیوند داده و با هم وصل می­کرد. اما متاسفانه که باران این توانایی را نداشته است تا این دو اپیزود را به عنوان یک داستان تکمیل و راوی را در دو اپیزود بارانی سازد.      
این دو داستان به شکل جداگانه­ هر کدام محتوای خودشان را دارند که تنها در قالب یک داستان می­توان به آن پرداخت. اما وقتی با چنین داستانی رو­به رو نیستیم چگونه می­توان دو اپیزود مستقل از هم را محتوا و ساختاری واحدی بخشید.
در اینجا با شروع و پایان خوبی روبه­ هستیم. این شروع و پایان، واقعا داستانی است. در این بین اما وسطی وجود دارد. آنچه داستان روی آن بنا شود و این شروع و پایان را کامل سازد. پس از هر زاویه­ی که نگاه کنیم مشکل اساسی همان استقلال این دو اپیزود از هم است و این به استقلال داستان ضربه زده است. اما اگر اینگونه نمی­بود و نویسنده در این زمینه سهل­انگارانه برخورد نمی­کرد، شخصیت باران این توانایی را داشت تا مدتی خواننده را درگیر خودش سازد. اما زمانی­که داستان تمام می­شود خواننده تازه درمی­یابد که سر کله­ی باران در این اپیزود از کجا پیدا شد. همین مساله است که داستان را ناتمام و خواننده را نامطمئن به قلم نویسنده می­سازد. این چیزی است که نویسنده می­بایست از پس آن برآمد. اما وقتی اینگونه نیست و به باور نویسنده این یک داستان است، این می­تواند به اعتبار نویسنده لطمه بزند. و این چیزی کوچکی نیست. شاید کار یا کارهای بعدی نویسنده بتواند این نقیصه را جبران و اعتبار او را برگرداند.  

جلسه نقد داستان عصر آدینه 10/4/1390 جلسه: (81)


علی عارفی: متولد سال 1368 ولایت غزنی می باشم. اما محل رشدم از لحاظ فزیکی و فکری شهر کابل بوده است. هم اکنون دانشجوی سال سوم ساینس می­باشم. از زمانی که فهمیده ام؛ زندگی می­کنم به داستان علاقه داشته ام. داستان هیچ وقت از زندگی­ام جدا نبوده. یا داستان­های مختلف را خوانده و یا گاهی نوشته­ام.
 هیچ نمی­دانم داستان نویسی را چه وقت شروع کرده­ام  زیرا اوایل که داستان می­نوشتم بعد از مدتی همه را پاره می­کردم. دو داستان کوتاه­ام بنام­های "زیر تاک انگور" و "خواب هم حادثه بود" در مجله­ای انگاره چاپ شده اند. داستان­های کوتاهی دیگری هم دارم که هنوز چاپ نشده اند.
سه نمایشنامه هم بنام های My broken world   , A flame in the wind Dear Wife, Dear Mother,  نوشته­ام که مقدار کارهای ویرایشی شان باقی مانده و نیز می­خواهم بخش­های از آنان را تغییر داده و به مرور زمان آنها را کامل­تر نمایم. این نمایشنامه­ها را بنا به علاقه­های مفرطم به زبان انگلیسی به این زبان نوشته­ام.


دو روز قبل از مرگم                                                       
علی عارفی                   


روز اول
روی بالکن خانه مان که با کتاره های فلزی طلایی رنگ احاطه شده است نشسته ام و به خانه های که با دیوار های کاه گلی، سیمنتی و ... دیوار شده اند نگاه می کنم. دوتا دیوار بزرگ طلایی رنگ که با شیشه های رنگ رنگی و سنگ های لشم  گران قیمت تزئین شده اند؛ هم در چشم اندازم قرار دارند. بالای سرم هم که تکه های ناهماهنگ ابرهای سرخ رنگ درحرکت اند؛ دوتا گدی پران؛ یکی ترکیب از رنگ های سیاه، سرخ و سبز و دیگری هم سفید می چرخند. ازاینکه خانه ای به این بزرگی دارم و می توانم به همه جا نگاه کنم، حس غروری در من ایجاد می شود، اما این حس خیلی دوام نمی کند و جار و جنجال کاکای کیله فروش در کوچه مان که به یخن مشتری اش چسپیده است پدرم را در می آورد.
خودم را یک طرفه کرده و نوشیدنی خنکم را که طعم شفتالو دارد سر می کشم، گیلاس را روی قلبم می گذارم،  سردی اش را که احساس می کنم حالم کمی بهترمی شود. دست کم درین بیست و دو سال عمری که کرده ام، یاد گرفته ام، چطور در بدترین شرایط خودم را راضی کنم. این طرف لم می دهم روی صندلی فلزی که  پدرم  همیشه روی آن نشسته، سیگار می کشید ، به ابری های تیره خیره می شوم، به چراغ های که با دیزاین کلاسیک طراحی شده اند و درون محوطه خانه های مدرن دور و برم آویزانند خیره می شوم، به گدی پران سرخ و سبز و سیاه که به زمین می افتد خیره می شوم و به طرز وحشتناک دلم می گیرد. می خواهم دوباره پدرم و دود سیگارش را که در عمق تاریکی شب ناپدید می شود نگاه کنم، می خواهم مادرم را با چادر سفید گلدارش  و چشم های ریزش که اندازه ای گل های روی چادرش است نگاه کنم.  گردنم را دراز می کنم و حسم را می برم روی بالکن رنگ و رورفته و آبریخته ای خاله فاطمه که تنها دو دیوار ازینجا فاصله دارد، حالا لم داده ام روی کتاره های زنگ گرفته ای  بالکن خاله فاطمه، شاید در حدود پانزده سال به عقب رفته ام، دیوار های سیمنتی و امروزی همسایه هایم به دیواری های کاه گیلی بدل می شوند. خاله فاطمه دوربین سنگین نظامی شوهرش را بدستم می دهد. حالا پدر و مادرم را در مدار های بسته ای شیشه ای به وضاحت می بینم، پدرم سیگار می کشد و مادرم به من دست تکان می دهد، پدرم سیگار می کشد و مادرم دستش را روی لبش برده و به آن بوسه می زند. پدرم آخرین پک به سیگارش می زند و آخرین دود سیگارش که شکل های دایره ای را ساخته اند در هوا گم می شوند. نمی دانم چند ساعت در گذشته گم شده ام، دانه های ریز و درشت عرق تمام بدنم را خیس نموده، یکبار پرت شده ام به امروز. صفحه های بی شکل و تیره رنگ شب، صندلی کج و معوج پدرم را پوشانیده، احساس می کنم؛  مدت پانزده سال گذشته پشت مدار های بسته  شیشه ای بوده ام.
دوباره به دیوارهای  امروزی خانه های همسایه هایم نگاه می کنم و به دیوار که بین امروز و پانزده سال گذشته قرار گرفته اند، خیره می شوم. بلند شده و خودم را می تکانم، با شمال خنک که می وزد گرد و خاک پانزده سال گذشته ای روی لباسم به هوا پراکنده شده ، ناپدید می شوند.

روز دوم
آفتاب بالا آمده و حس شعاع گرمش روی پوستم آرامشی خاصی به من میدهد. به خوابم که دو شب پیش  دیده بودم فکر می کنم و از  تعبیرش که عموی پیرم برایم گفته بود برعکس روز گذشته عصبانی نمی شوم و برعکس روز گذشته به تعبیرش باور می کنم، امروز آخرین روزی عمرم است.
برای آخرین بار خودم را در آیینه دیده و برای آخرین بار سراغ الماری کتابم را گرفته، دستی به کتاب های که در پانزده سال گذشته جمع نموده ام می کشم، مثل همیشه؛ حس خوشایندی به من دست می دهد، انگار نه انگار که یازده ساعت بعد می میرم. جعبه ای مستطیلی فلم هایم را در آورده و روی فلم که هنوز هم نو به نظر می رسد دستخط زیبای باران را می بینم نوشته است "دوستت دارم" روی این کلمه چند دقیقه ای مکث می کنم، هنوز هم که هنوز است منظورش را ازین کلمات که همیشه با آن آتشم میزد نمی دانم. آخر در زندگی باران که عشق دیگری بود، آخر باران نامرد! اگر دوستم داشتی چرا آنروزی که برای آخرین بار دیدمت دست نسیم را گرفتی و رفتی؟! فلم ها را می گذارم سرجایشان. تنها این یکی را با خود بر می دارم و دستگاه ویدویم را روشن می کنم. انگار که آنروز به یاد ماندنی را به با یک سویچ استارت بر می گردانم. صدای برخورد قطره های تند باران  روی سینه ای آب به فضای می پیچد که تنها منم و باران، منم و حومه ای شهر، منم و همه آدم های که امروز شناه نیامده اند و بلاخره منم و تنهایی.
صدا می زنم:
"باران، یک زمان غرق نشی، ماهی قرمز"
مثل اینکه عین خیالش نیست، لخت لخت نشسته روی سینه ای آب.
تمام نیرویم را جمع می کنم و می ریزم در گلویم ، با صدای بلند صدا میزنم:
"باران، باران باید بریم."
لبخند بارانی اش را تحویلم می دهد، از آن لبخند های که دل آدم را بارانی می کند، با اشاره بهش می فهمانم هرچی دوست دارد شنا کند، آخر در زندگی من که تنها همین باران وجود دارد.
صدای بلند زنگ در از گذشته به حالم می آورد، دکمه ای آف کنترل تلویزیون را فشار داده و تمام گذشته های عشقی ام را در صفحه بیست و چند انچی شیشه ای دفن می کنم.
زمانیکه به محوطه قدم می گذارم در حالیکه باران شدیدی کف موزائیکی پیش پنجره را می شوید، صدای زنگ در دوباره بلند می شود، دیگه یقین می کنم ،عزرائیل دم در منتظرم است و کارم تمام است. اما من که چیزی ندارم برای باختن. مرگ هم که آمد خوش آمد. دروازه را باز می کنم، دختری باریک اندام که دامن گلدار و شلوار آبی به تن دارد، زنگ در را میزند، دختری که اسمش باران است.
    31 مه 2011