۱۳۹۴ آبان ۱۶, شنبه

تحریف تاریخ و تاریخ نوین افغانستان و ایران


تحريف تاريخ

نوشته فاضل كياني
گزينش و وبرايش سام قاموس

خواندن تاريخ آسان است اما فهمیدن آن بسیار دشوار است. درک ارتباط رخدادهای تاريخي و تشخيص جو حاكم بر مورخ و درك تمايلات سياسي مورخان هر دوره و زمان و تأثیر آن بر سرنوشت حقايق و سر انجام فهم و درک حقايق، هنر بزرگي است. کتاب تاریخ مثل هر کتابی دیگر، نویسنده مشخص و تاریخ ویژه دارد. هر کتابی که در هر دوره­ای نوشته می­شود، نشان دهنده اوضاع همان دوره است. تا جو حاکم و تاریخِ نوشتنِ کتاب و تمایل سیاسی مورخ، شناخته و تحلیل نشود، صواب و ناصواب­بودن سخنان او نیز به طور کامل قابل تشخیص نخواهد بود. تواریخ، غالبا دو زبان متفاوت و دو روی رسمی و غیر رسمی دارد. فهمیدن زبان رسمی تاریخ و دیدن روی رسمی آن کار سختی نیست؛ اما فهمیدن مفاهیم ضمنی و فهميدن نکات ریز آن بسیار دشوار است. اگر نوشته­ها با شک و ریز بینی مطالعه شود، حقایق زیادی از لا بلای نوشته­ها  فهمیده می­شود.
بر کسی پوشیده نیست كه تواريخ سياسي غالبا در دربار شاهان و حاکمان نوشته شده‌اند که در آنها فقط نظریه­های رسمی طبقه حاکم منعکس گردیده است. متاسفانه این نکته در تاريخ بشر معمول و مرسوم است كه اغلب حاکمان، پس از اقتدار تلاش کرده­اند كه آثار گذشته را محو کرده و تاريخ را از نو و مطابق منافع و تمایلات خود بنويسند. بویژه حاکمان و مهاجمان خارجي سعي کرده­اند كه فرهنگ و تاريخ و ملیت جامعه محکوم و مغلوب را تحریف و يا به خود منتسب سازند. بدين شكل مردم مغلوب كم­كم از متن تاريخ و از متن زندگي به حاشيه رانده شده و یا به کلی محو شده­اند.
مورخان عوامل گوناگونی را برای تحریف تاریخ ذکر کرده­اند. حمزه اصفهاني (350ه.ق) مي­نويسد: «ابو مشعر منجّم [بلخی] گويد: بيشتر سنوات تاريخي مغشوش و نادرست است؛ زيرا قومي ساليان و روزگاران دراز زندگي مي‌کنند و چون تاريخ آنان را از کتابي به کتاب ديگر يا از زباني به زبان ديگر نقل مي‌کنند، کم یا بیش، غلط روي مي‌دهد.»[1]
ابن خلدون مي­نگارد: «مورخان بزرگ اسلام بطور جامع اخبار روزگار گذشته را گرد آورده و آنها را در صفحات تواريخ نگاشته و به يادگار گذاشته‏اند، ولى ريزه‏­خواران، آن اخبار را به نيرنگ­هاى باطل درآميخته و در مورد آنها يا دچار توهم شده يا به جعل پرداخته‏اند ... و بسيارى از آيندگان ايشان را پيروى كرده و همچنانكه آن اخبار را شنيده‏اند براى ما بجاى گذاشته‏اند بى‏آنكه به موجبات و علل وقايع و احوال در نگرند و اخبار ياوه و ترهات را فرو گذارند. از اين رو روش تحقيق اندك و نظر تنقيح اغلب كند و خسته است.[2] تاريخ­نويسان و مفسران و پيشوايان روايات، وقايع و حكايات را بصرف اعتماد به راوى يا ناقل خواه درست يا نادرست بى‏كم و كاست نقل كرده و مرتكب خبط­ها و لغزش‏ها شده­‏اند.»[3]
جامعه یهود تاریخ را از خروج بنی اسرایل از مصر محاسبه می­کنند. جوامع مسیحی، تاریخ را از میلاد مسیح آغاز کرده­اند. مسلمانان از هجرت پیغمبر اسلام آغاز کرده و پیش از آن را دوران جاهلیت می­خوانند. تاریخ­نویسان دوره­های غزنوی و سلجوقی و تیموری و معاصر، طوری تاریخ نوشته­اند که مخالفان­شان مسکوت مانده و یا کمرنگ دیده می­شوند. شماری از اروپائیان مغرور و خودخواه نیز در باره تاریخ جوامع شرقی، آنچه را که خودشان پس از قرن نوزده ساخته و پرداخته­اند، تاریخی و علمی می­خوانند و پیش از آن را افسانه قلمداد می­کنند. ایرانیان کنونی به تقلید از غربیان، تاریخ خود را از دوره ساسانیان آغاز کرده و پیش از آن را افسانه می­خوانند. 
اروپاییان در قرن نوزده به­منظور رهاندن خود از تاریخ صحراگردی و چادرنشینی، و به­منظور استحمار فکری دنیا و سلطه بر فرهنگ و اقتصاد و سیاست خاور میانه، به تاریخ و تمدن کهن آریا چنگ انداخته، و مساله مبهم و موهومی بنام نژاد و زبان هندو آرین را مطرح نمودند.
متأسفانه بیشتر تاریخ­نگاران معاصر در ایران و افغانستان عمدا یا سهوا سخنان غرض­آلود و بی­مدرک این­عده از غربیان را تکرار می­کنند. 

تاريخ نوین افغانستان و ایران
پس از طرح فرضیه استعماری نژاد و زبان مشترک هندوآرین و هندو اروپایی در اروپا و بعد از تشکیل انجمن تاریخ در تهران و کابل یک رستاخیز تاریخ­نویسی سیاسی به پا شد. درین غوغای سیاسی که بر بنیاد آریاسازی و ترکی­زدایی در ایران و بر پایه افغان (پشتون)سازی و پارسی­زدائی در افغانستان استوار بود، تاریخ اقوام ساکن در این دو کشور جابجا شد. به تاریخ ترکان و مغولان اتهامات مبالغه­آمیز و بی­بنیاد وارد شده و تبلیغات لجام­گسیخته بر ضد آنان صورت گرفت و خدمات عظیم ادبی و مدنی و هنری و امپراطوری و سلطنت با شکوه حداقل یک هزارساله ترکان و مغولان در آسیای میانه و غربی و شبه قاره هند نادیده گرفته شد. در اثر این آریا­بازی و آریاسازی، تمام ترکان و مغولان ایران و هند را آریا و تمام ترکان و مغولان افغانستان را تاجیک و ایرانی می­خوانند. پروسه افغان­سازی در افغانستان و ترکی­زدائی در ایران باعث گردید که فرهنگ و تاریخ آریانا و ادبیات دری کاملا به طرف غرب رانده شود و همسایه خردمند ما نیز به آن محکم چسپید و امروزه تمام سرمایه­های معنوی و وحدت بخش و هویت­ساز مملکت ما را از خود می­خوانند.
نگارنده فریاد می­کند که در قرن اخیر بخشی از تاریخ­نویسان غربی و بسیاری از مورخان دربار  حاکمان کابل و تهران، آگاهانه و هوشمندانه بسیاری از نکات زیربنایی تاریخ و جغرافیای مملکت ما را تحریف نموده­اند و در واقع چشم تاریخ این سرزمین را کور و گوش آن را بریده و خوانندگان را به بیراهه برده اند. 
در قرن بیستم در عهد رضاشاه پهلوی (1305 تا 1320ش) و ظاهرشاه درانی، دو انجمن تاریخ به ترتیب در تهران و کابل تشکیل گردید. این دو انجمن بر اساس سیاست و رویکرد جدید تاریخی، تاریخ­نویسی را بنیاد نهادند. پس از این دو انجمن تاریخ که بیش از هفت هشت دهه از عمر آن نمی­گذرد، کتاب­ها و مجله­ها و ترجمه­ها و دائرة­المعارف­های بزرگ، نظیر دائرة­المعارف آریانا در افغانستان و دائرة المعارف ها و لغتنامه­های فراوان در ایران نوشته شده و به پيمانه وسيع چاپ و منتشر شده­اند و امروزه تنها همین منابع­اند که به بیشتر مردم ذهنیت تاریخی داده­اند.
پس از سقوط سلطنت ساسانی توسط اسلام، ایران کنونی در تمام منابع قرون میانه بنام عراق عجم و پارس یاد شده است. این سرزمین مثل همسایگانش در مدت بیش از هزار و چند صد سال در زیر سلطه تازیان و ترکان و مغولان قرار داشت. پس از انقراض قاجارها آخرین بقایای مغول در تهران، رضاخان پهلوی در سال 1314 ش، سرزمین پارس را رسما بنام ایران نام نهاد،[4] و استانها و گوشه­های دیگر قلمرو خود را نیز بنامهای زابل و سیستان و خراسان و ایرانشهر و البرز و ... تغییر نام داد. از این پس تاریخ بی­صاحب و معلق شده ایرانِ شاهنامه و تاریخ زابلستان و سیستان و خراسان تاریخی و تاریخ ادبیات دری، خود بخود به ایران نوین رانده شدند. حاکمان ابدالی­تبار و هندی­مشرب کابل نیز چون قبلا نام آریانای باستان و خراسان قرون میانه را به افغانستان تغییر داده بودند، و تنها دنبال زمین و چراگاه بیشتر بودند، لذا تغیر نام پارس به ایران را که در واقع به معنی گسست فرهنگی و مرگ هویتی کشور افغانستان بود، نادیده گرفته و در برابر آن سکوت نمودند.[5]
ميرزا حسن خان پيرنيا مشيرالدوله معروف به پدر تاریخ ایران (1309 ش) و دکتر ابراهيم پور داود (1305ش) از پيشگامان تاريخ نوین ايران پهلوی شمرده مي­شوند. پس از آنها نويسندگانی چون آقايان: علّامه ميرزا محمد قزويني (1310ش) محمد تقي بهار (1314ش) دكتر سعيد نفيسي،(1331)دكتر محمد معين،(1331) دکتر احسان یارشاطر(1332) دکتر محمود افشار یزدی و  فرزندش ایرج افشار(1345) جعفر شعار(1348) محمد دبیرسیاقی(1348) جواد مشكور(1352) عبدالحسين زرين­كوب (1353) عنايت­الله رضا، ذبيح الله صفا، و... بر اساس رویکرد جدید قلم زده اند[6]
کتاب «تاریخ افغانستان» نوشته آقای کهزاد و «افغانستان در مسیر تاریخ» نوشته مرحوم غبار و «افغانستان بعد از اسلام» نوشته پوهاند حبیبی و «افغانستان در پنج قرن اخیر» اثر فرهنگ و... نوعا با رویکرد جدید نوشته شده است.
مرحوم غبار مجموع تاریخ سه و نیم هزار سالة شاهان پیشدادی و کیانی کشور و مجموع تاریخ اَوِستا و شاهنامه­ها و ادبیات دری را، تنها با نوشتن دو صفحه بطور مبهم و کلی به پایان برده است و در عوض، از دولت موهوم هخامنشی و  از حکومت یونانو باختری ده صفحه شرح داده است.[7]  
مرحوم حبیبی در کتاب «تاریخ افغانستان بعد از اسلام» شاید به دستور دربار، با انواع بازی با الفاظ تلاش کرده است که گفته­های «پُته خزانه» موهوم را تاریخی کند و یا هپتالیان را زابلی و افغانان را غوری قلمداد نماید.
متأسفانه در دایرت­المعارف آریانا (چاپ کابل) در بخش حرف کاف در ذیل واژه ... (آلت تناسلی مرد) شانزده سطر توضیح داده شده؛ اما به «کَیان» و «کیانیان» (شاهان کیانی بلخ) هیچ اشاره­ای نشده است. در حالی که بدون شک، تاریخ و داستانهای کیانیان مربوط به سرزمین ما است، و در اوستای زردشت بلخی در یک سوره مستقل که به نام «کیان یشت» است، نام 350 نفر از شخصیتهای کشوری و لشکری کیانی و جغرافیای سرزمین آنها یاد شده است. هم چنین نام و داستانهای کیانیان و کیان زادگان ستون فقرات شاهنامه­ها و ادبیات دری را تشکیل می­دهند و نیز امروزه چندین طایفه کیانی در کشور ما زندگی می­کنند. آیا این سکوت آگاهانه دایرت­المعارف آریانا و تاریخ­نویسان هم وطن بسیار معنی­دار و شک­برانگیز نیست؟!   
در تاريخ جديد، نام بسياري از اماكن و سلسله­ها و شخصيت­هاي تاريخي و كليدي جابجا گرديده است.
مثلاً: 1) جغرافیای تاریخی زابل و البرز و ایرانشهر و سیستان و خراسان را عوض کردند. تاریخ سگستان و سیستان را باهم مخلوط نمودند. به­جای قوم آریان که ریشه در رِیگ بَید و اَوِستا دارد، سکاها و تخارها و کوشانیهای تورانی­تبار را آریا خوانده و به­جای کیانیان تاریخی هخامنشیان موهوم را گذاشته­اند. یعنی تاريخ سه و نيم هزار ساله دوران میترایی و زردشتی و تاریخ شاهان پیشدادی و کَیانی بلخ و باميان و زابل و کابل و تاریخ زردشت بلخی و دیگر پیامبران باستانی حوزه بلخ و زابلستان افسانه خوانده شده و از تاريخ كشور حذف گردیدند، و به­جاي آن كوشانو هیاطله و بودا و هخامنشیان برجسته شده­اند. در حالی که در هیچ تاریخ و لغت­نامه و انساب گاهینه (قدیمه) از هخامنشیان نام برده نشده و در هیچ منبعی سکاها و تخارها آریا خوانده نشده­اند.
2) در حالی که بامیان و بلخ و سیستان بدون هیچ شکی از مراکز اصلی ظهور و پیدایش تمدن و فرهنگ و هنر بوده، اما این تمدن و فرهنگ و هنر بومي باختر و زابل زمین را به هند يا چين و یونان و ایران نسبت مي دهند، در حالی که در آن دوره خود بلخ و بامیان و زابل و کابل و سیستان و هرات را ایران می­گفتند و نام ایران بجز این شهرها به جای دیگری اطلاق نمی­شده است.
3) تاريخ ادبيات دري و شاهان بلخ و زابل و شاهنامه­هاي آنان بيگانه قلمداد مي­شوند. پيشگامان علم و تمدن و فرهنگ و ادب پارسی حوزه بلخ و زابل و کابل را به مناطق دورتر مانند سمرقند و خوارزم و خُيون و شیراز و حتي هند و كشمير و... منسوب کردند.
آثار باستانی  دوره پیشدادی و کَیانی چون ویرانه کاخها و مزگتها و آتشکده­های باستانی از دوران میترایی و زردشتی و تندیسهای گوناگون و حیرت­انگیز بامیان و کاپیسا (پروان) و بگرام و بلخ و سرخ کوتل (بغلان) و سمنگان و غوربند و سنگنوشته­های کیانی در بیستون کرمانشاه و نقش رستم در شیراز و دیگر مناطق را به هخامنشیان موهوم نسبت می­دهند، و  نیز دو تندیس ایستاده سرخ بُد و خِنگ بُد (معروف به سلسال و شهمامه) بامیان را که احتمالا نماد خورشید و ماه و یا نماد پادشاه دوره پیشدادی بامیان و همسرش بوده باشد، بدون هیچ دلیل و تحلیل به بودا و به دوران بودایی نسبت می­دهند، گرچه تاریخ آیین­بودا در بامیان جایگاه ویژه خود را دارد.
4) آثار هنری و مدنی چند هزار ساله  شهر و حوزه بامیان به دوره 150 ساله کوشانیان (قرون نخست میلادی) و به دوره حکومت 40 ساله کنیشکا محدود شده است، در حالی که کوشانیان در قرون نخست میلادی تازه وارد و صحرا گرد بودند و بیشتر زندگی صحرا نشینی و سیال­گونه داشتند، و چگونه یک ملت چادرنشین و غیر ساکن، در مدت اندک یکنیم قرن، توانسته­اند تمدن و هنر و شهرهای زیرکوهی و دیگر شهرها و بناهای شگفت­انگیز بامیان را بوجود بیارند؟ 
5) زابل را به قلات غلجايي محدود کرده و تاریخ زابلستان تاريخي مسکوت گذاشته شد.
6) نام هجيرستان تاريخي به نام اجرستان و وجیرستان و حجرستان و... تحریف و به نقطه كوچك مهاجر نشين افغان در دايه محدود شد.
7) غرجستان تاريخي را که در تمام منابع عربی و پارسی قرون میانه بنام غرجستان و غرشستان یاد شده است، غرستان مي­نويسند، و تاريخ غوريان و شاهان غوري دري زبان را مربوط به قوم افغان و زبان شان را پشتو می­نویسند ووو...
بدين شكل در قرن اخیر، ظاهراً كار تمام شد. نه فقط جغرافیا و نامهای تاریخی تغيير كرد بلكه كل تاريخ كشور آريانای­کهن و خراسان قرون میانه، زير و رو و جابجا گرديد. تاریخِ تاريخ­سازان اصلي و نامورانِ بزرگ اَوِستا و شاهنامه­ها چون قابل تطبیق بر اماکن جدید نبودند، لذا افسانه خوانده شدند.
بنابر این اگر کسی در صدد حقایق باشد، بايد تواریخ رسمی را با نقادي و بدگماني بخواند. سخن بي­مدرك و بی­تحلیل و شاهد را از هيچ كسي نپذيرد ولو نويسنده آن عنوان مولونا، دكتر و پروفسور، و يا عنوان خاورشناس و ... را داشته باشد.



[1] حمزه اصفهاني. تاريخ پيامبران و شاهان، ترجمه دكتر شعار.  ص 7 و 8.
[2  تاريخ‏ابن‏خلدون/ترجمه‏، مقدمه،ج‏1 ص:3.
[3]  تاريخ‏ابن‏خلدون/ترجمه، ‏مقدمه،ج‏1،ص 13.
[4  نک: لغتنامه دهخدا، و دایرت­المعارف بزرگ نو، ذیل ایران پهلوی/ و دایرت­المعارف اسلامی از مصاحب / و ایران بین دو انقلاب، صفحات میانی کتاب/ مير غلام محمد غبار، جغرافياي تاريخي افغان، پيشگفتار، صفحة طدكتر محمود افشار يزدي، افغان نامه، ج1 ص133 و 134.
[5] رک: پوهاند دکتور محمد حسین یمین، افغانستان تاریخی، ص 21، انتشارات کتاب، رحمت مارکیت، 1382ش، چ 2.
 [6]راجع به فهرست اسامی نویسندگان پیشگام ایرانی، به فهرست آخر «التفهیم» بیرونی ترجمه همایی چ 1306 رجوع شود.
[7] ر.ک. افغانستان در مسیر تاریخ، ص 36 تا 41.

منبع

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر