تحريف تاريخ
نوشته فاضل كياني
گزينش و وبرايش سام قاموس
خواندن تاريخ آسان است اما فهمیدن آن بسیار دشوار است. درک ارتباط
رخدادهای تاريخي و تشخيص جو حاكم بر مورخ و درك تمايلات سياسي مورخان هر دوره و
زمان و تأثیر آن بر سرنوشت حقايق و سر انجام فهم و درک حقايق، هنر بزرگي است. کتاب
تاریخ مثل هر کتابی دیگر، نویسنده مشخص و تاریخ ویژه دارد. هر کتابی که در هر دورهای نوشته میشود، نشان دهنده اوضاع
همان دوره است. تا جو حاکم و تاریخِ نوشتنِ کتاب و تمایل سیاسی
مورخ، شناخته و تحلیل نشود، صواب و ناصواببودن سخنان او نیز به طور کامل قابل
تشخیص نخواهد بود. تواریخ، غالبا دو زبان متفاوت و دو روی رسمی و غیر رسمی دارد.
فهمیدن زبان رسمی تاریخ و دیدن روی رسمی آن کار سختی نیست؛ اما فهمیدن مفاهیم ضمنی
و فهميدن نکات ریز آن بسیار دشوار است. اگر نوشتهها با شک و ریز بینی مطالعه شود،
حقایق زیادی از لا بلای نوشتهها فهمیده
میشود.
بر کسی پوشیده نیست كه تواريخ سياسي غالبا در
دربار شاهان و حاکمان نوشته شدهاند که در آنها فقط نظریههای رسمی طبقه حاکم
منعکس گردیده است. متاسفانه این نکته در تاريخ بشر معمول و مرسوم است كه اغلب
حاکمان، پس از اقتدار تلاش کردهاند كه آثار گذشته را محو کرده و تاريخ را از نو و
مطابق منافع و تمایلات خود بنويسند. بویژه حاکمان و مهاجمان خارجي سعي کردهاند كه
فرهنگ و تاريخ و ملیت جامعه محکوم و مغلوب را تحریف و يا به خود منتسب سازند. بدين
شكل مردم مغلوب كمكم از متن تاريخ و از متن زندگي به حاشيه رانده شده و یا به کلی
محو شدهاند.
مورخان عوامل گوناگونی را برای تحریف تاریخ ذکر کردهاند. حمزه
اصفهاني (350ه.ق) مينويسد: «ابو مشعر منجّم [بلخی] گويد: بيشتر سنوات تاريخي مغشوش و
نادرست است؛ زيرا قومي ساليان و روزگاران دراز زندگي ميکنند و چون تاريخ آنان را
از کتابي به کتاب ديگر يا از زباني به زبان ديگر نقل ميکنند، کم یا بیش، غلط روي
ميدهد.»[1]
ابن خلدون مينگارد: «مورخان بزرگ اسلام بطور
جامع اخبار روزگار گذشته را گرد آورده و آنها را در صفحات تواريخ نگاشته و به
يادگار گذاشتهاند، ولى ريزهخواران، آن اخبار را به نيرنگهاى باطل درآميخته و
در مورد آنها يا دچار توهم شده يا به جعل پرداختهاند ... و بسيارى از آيندگان
ايشان را پيروى كرده و همچنانكه آن اخبار را شنيدهاند براى ما بجاى گذاشتهاند
بىآنكه به موجبات و علل وقايع و احوال در نگرند و اخبار ياوه و ترهات را فرو
گذارند. از اين رو روش تحقيق اندك و نظر تنقيح اغلب كند و خسته است.[2] تاريخنويسان و مفسران و پيشوايان روايات، وقايع و حكايات
را بصرف اعتماد به راوى يا ناقل خواه درست يا نادرست بىكم و كاست نقل كرده و
مرتكب خبطها و لغزشها شدهاند.»[3]
جامعه یهود تاریخ را از خروج بنی اسرایل از مصر
محاسبه میکنند. جوامع مسیحی، تاریخ را از میلاد مسیح آغاز کردهاند. مسلمانان از
هجرت پیغمبر اسلام آغاز کرده و پیش از آن را دوران جاهلیت میخوانند. تاریخنویسان
دورههای غزنوی و سلجوقی و تیموری و معاصر، طوری تاریخ نوشتهاند که مخالفانشان
مسکوت مانده و یا کمرنگ دیده میشوند. شماری از اروپائیان مغرور و خودخواه نیز در
باره تاریخ جوامع شرقی، آنچه را که خودشان پس از قرن نوزده ساخته و پرداختهاند،
تاریخی و علمی میخوانند و پیش از آن را افسانه قلمداد میکنند. ایرانیان کنونی به
تقلید از غربیان، تاریخ خود را از دوره ساسانیان آغاز کرده و پیش از آن را
افسانه میخوانند.
اروپاییان در قرن نوزده بهمنظور رهاندن خود از
تاریخ صحراگردی و چادرنشینی، و بهمنظور استحمار فکری دنیا و سلطه بر فرهنگ و
اقتصاد و سیاست خاور میانه، به تاریخ و تمدن کهن آریا چنگ انداخته، و مساله مبهم و
موهومی بنام نژاد و زبان هندو آرین را مطرح نمودند.
متأسفانه بیشتر تاریخنگاران معاصر در ایران و افغانستان
عمدا یا سهوا سخنان غرضآلود و بیمدرک اینعده از غربیان را تکرار میکنند.
تاريخ نوین افغانستان و ایران
پس از طرح فرضیه استعماری نژاد و زبان مشترک هندوآرین و هندو اروپایی
در اروپا و بعد از تشکیل انجمن تاریخ در تهران و کابل یک رستاخیز تاریخنویسی
سیاسی به پا شد. درین غوغای سیاسی که بر بنیاد آریاسازی و ترکیزدایی در ایران و
بر پایه افغان (پشتون)سازی و پارسیزدائی در افغانستان استوار بود، تاریخ اقوام
ساکن در این دو کشور جابجا شد. به تاریخ ترکان و مغولان اتهامات مبالغهآمیز و بیبنیاد
وارد شده و تبلیغات لجامگسیخته بر ضد آنان صورت گرفت و خدمات عظیم ادبی و مدنی و
هنری و امپراطوری و سلطنت با شکوه حداقل یک هزارساله ترکان و مغولان در آسیای
میانه و غربی و شبه قاره هند نادیده گرفته شد. در اثر این آریابازی و آریاسازی،
تمام ترکان و مغولان ایران و هند را آریا و تمام ترکان و مغولان افغانستان را
تاجیک و ایرانی میخوانند. پروسه افغانسازی در افغانستان و ترکیزدائی در ایران
باعث گردید که فرهنگ و تاریخ آریانا و ادبیات دری کاملا به طرف غرب رانده شود و
همسایه خردمند ما نیز به آن محکم چسپید و امروزه تمام سرمایههای معنوی و وحدت بخش
و هویتساز مملکت ما را از خود میخوانند.
نگارنده فریاد میکند که در قرن اخیر بخشی از
تاریخنویسان غربی و بسیاری از مورخان دربار حاکمان کابل و تهران،
آگاهانه و هوشمندانه بسیاری از نکات زیربنایی تاریخ و جغرافیای مملکت ما را تحریف
نمودهاند و در واقع چشم تاریخ این سرزمین را کور و گوش آن را بریده و خوانندگان
را به بیراهه برده اند.
در قرن بیستم در عهد رضاشاه پهلوی (1305 تا 1320ش) و ظاهرشاه درانی،
دو انجمن تاریخ به ترتیب در تهران و کابل تشکیل گردید. این دو انجمن بر اساس سیاست و رویکرد جدید تاریخی، تاریخنویسی را بنیاد نهادند. پس از این دو انجمن تاریخ که بیش از هفت هشت دهه از عمر آن نمیگذرد، کتابها و مجلهها
و ترجمهها و دائرةالمعارفهای بزرگ، نظیر دائرةالمعارف آریانا در افغانستان و
دائرة المعارف ها و لغتنامههای فراوان در ایران نوشته شده و به پيمانه وسيع چاپ و
منتشر شدهاند و امروزه تنها همین منابعاند که به بیشتر مردم ذهنیت تاریخی دادهاند.
پس از سقوط سلطنت ساسانی توسط اسلام، ایران
کنونی در تمام منابع قرون میانه بنام عراق عجم و پارس یاد شده است. این سرزمین مثل
همسایگانش در مدت بیش از هزار و چند صد سال در زیر سلطه تازیان و ترکان و مغولان
قرار داشت. پس از انقراض قاجارها آخرین بقایای مغول در تهران، رضاخان پهلوی در سال
1314 ش، سرزمین پارس را رسما بنام ایران نام نهاد،[4] و استانها و گوشههای دیگر قلمرو خود
را نیز بنامهای زابل و سیستان و خراسان و ایرانشهر و البرز و ... تغییر نام داد.
از این پس تاریخ بیصاحب و معلق شده ایرانِ شاهنامه و تاریخ زابلستان و سیستان
و خراسان تاریخی و تاریخ ادبیات دری، خود بخود به ایران نوین رانده شدند. حاکمان
ابدالیتبار و هندیمشرب کابل نیز چون قبلا نام آریانای باستان و خراسان قرون
میانه را به افغانستان تغییر داده بودند، و تنها دنبال
زمین و چراگاه بیشتر بودند، لذا تغیر
نام پارس به ایران را که در واقع به معنی گسست فرهنگی و مرگ هویتی کشور افغانستان
بود، نادیده گرفته و در برابر آن سکوت نمودند.[5]
ميرزا حسن خان پيرنيا مشيرالدوله معروف به پدر تاریخ ایران (1309 ش) و دکتر ابراهيم پور داود (1305ش) از پيشگامان تاريخ
نوین ايران پهلوی شمرده ميشوند. پس از آنها نويسندگانی چون
آقايان: علّامه ميرزا محمد قزويني (1310ش) محمد تقي بهار
(1314ش) دكتر سعيد نفيسي،(1331)دكتر محمد معين،(1331) دکتر احسان یارشاطر(1332) دکتر محمود افشار یزدی
و فرزندش ایرج افشار(1345) جعفر شعار(1348)
محمد دبیرسیاقی(1348) جواد
مشكور(1352) عبدالحسين زرينكوب (1353) عنايتالله رضا،
ذبيح الله صفا، و... بر اساس رویکرد جدید قلم زده اند[6]
کتاب «تاریخ افغانستان» نوشته آقای کهزاد و
«افغانستان در مسیر تاریخ» نوشته مرحوم غبار و «افغانستان بعد از اسلام» نوشته
پوهاند حبیبی و «افغانستان در پنج قرن اخیر» اثر فرهنگ و... نوعا با رویکرد جدید
نوشته شده است.
مرحوم غبار مجموع تاریخ سه و نیم هزار سالة
شاهان پیشدادی و کیانی کشور و مجموع تاریخ اَوِستا و شاهنامهها و ادبیات دری را،
تنها با نوشتن دو صفحه بطور مبهم و کلی به پایان برده است و در عوض، از دولت موهوم
هخامنشی و از حکومت یونانو باختری ده صفحه شرح داده است.[7]
مرحوم حبیبی در کتاب «تاریخ افغانستان بعد از اسلام» شاید به دستور
دربار، با انواع بازی با الفاظ تلاش کرده است که گفتههای «پُته خزانه» موهوم را
تاریخی کند و یا هپتالیان را زابلی و افغانان را غوری قلمداد نماید.
متأسفانه در دایرتالمعارف آریانا (چاپ کابل) در
بخش حرف کاف در ذیل واژه ... (آلت تناسلی مرد) شانزده سطر توضیح داده شده؛ اما به
«کَیان» و «کیانیان» (شاهان کیانی بلخ) هیچ اشارهای نشده است. در حالی که بدون
شک، تاریخ و داستانهای کیانیان مربوط به سرزمین ما است، و در اوستای زردشت بلخی در
یک سوره مستقل که به نام «کیان یشت» است، نام 350 نفر از شخصیتهای کشوری و لشکری
کیانی و جغرافیای سرزمین آنها یاد شده است. هم چنین نام و داستانهای کیانیان و
کیان زادگان ستون فقرات شاهنامهها و ادبیات دری را تشکیل میدهند و نیز امروزه
چندین طایفه کیانی در کشور ما زندگی میکنند. آیا این سکوت آگاهانه دایرتالمعارف
آریانا و تاریخنویسان هم وطن بسیار معنیدار و شکبرانگیز
نیست؟!
در تاريخ جديد، نام بسياري از اماكن و سلسلهها
و شخصيتهاي تاريخي و كليدي جابجا گرديده است.
مثلاً: 1) جغرافیای
تاریخی زابل و البرز و ایرانشهر و سیستان و خراسان را عوض کردند. تاریخ سگستان و
سیستان را باهم مخلوط نمودند. بهجای قوم آریان که ریشه در رِیگ بَید و اَوِستا
دارد، سکاها و تخارها و کوشانیهای تورانیتبار را آریا خوانده و بهجای کیانیان تاریخی
هخامنشیان موهوم را گذاشتهاند. یعنی
تاريخ سه و نيم هزار ساله دوران میترایی و زردشتی و تاریخ شاهان پیشدادی و کَیانی
بلخ و باميان و زابل و کابل و تاریخ زردشت بلخی و دیگر پیامبران باستانی حوزه بلخ
و زابلستان افسانه خوانده شده و از تاريخ كشور حذف گردیدند، و بهجاي آن كوشانو
هیاطله و بودا و هخامنشیان برجسته شدهاند. در حالی که در هیچ تاریخ و لغتنامه و
انساب گاهینه (قدیمه) از هخامنشیان نام برده نشده و در هیچ منبعی سکاها و تخارها
آریا خوانده نشدهاند.
2) در حالی که بامیان و بلخ و سیستان بدون
هیچ شکی از مراکز اصلی ظهور و پیدایش تمدن و فرهنگ و
هنر بوده، اما این تمدن و فرهنگ و هنر بومي باختر و زابل زمین را به هند يا چين و یونان و ایران نسبت مي دهند، در حالی که در آن دوره
خود بلخ و بامیان و زابل و کابل و سیستان و هرات را ایران میگفتند و نام ایران
بجز این شهرها به جای دیگری اطلاق نمیشده است.
3) تاريخ ادبيات دري و شاهان
بلخ و زابل و شاهنامههاي آنان بيگانه قلمداد ميشوند. پيشگامان
علم و تمدن و فرهنگ و ادب پارسی حوزه بلخ و زابل و کابل را به مناطق دورتر مانند
سمرقند و خوارزم و خُيون و شیراز و حتي هند و كشمير و... منسوب کردند.
آثار باستانی دوره پیشدادی و کَیانی چون ویرانه
کاخها و مزگتها و آتشکدههای باستانی از دوران میترایی و زردشتی و تندیسهای گوناگون
و حیرتانگیز بامیان و کاپیسا (پروان) و بگرام و بلخ و سرخ کوتل (بغلان) و سمنگان
و غوربند و سنگنوشتههای کیانی در بیستون کرمانشاه و نقش رستم در شیراز و دیگر
مناطق را به هخامنشیان موهوم نسبت میدهند، و نیز دو تندیس ایستاده سرخ
بُد و خِنگ بُد (معروف به سلسال و شهمامه) بامیان را که احتمالا نماد خورشید و ماه
و یا نماد پادشاه دوره پیشدادی بامیان و همسرش بوده باشد، بدون هیچ دلیل و تحلیل
به بودا و به دوران بودایی نسبت میدهند، گرچه تاریخ آیینبودا در بامیان جایگاه
ویژه خود را دارد.
4) آثار هنری و مدنی چند هزار
ساله شهر و حوزه بامیان به دوره 150 ساله کوشانیان (قرون نخست میلادی)
و به دوره حکومت 40 ساله کنیشکا محدود شده است، در حالی که کوشانیان در قرون نخست
میلادی تازه وارد و صحرا گرد بودند و بیشتر زندگی صحرا نشینی و سیالگونه داشتند،
و چگونه یک ملت چادرنشین و غیر ساکن، در مدت اندک یکنیم قرن، توانستهاند تمدن و
هنر و شهرهای زیرکوهی و دیگر شهرها و بناهای شگفتانگیز بامیان را بوجود
بیارند؟
5) زابل را به قلات غلجايي محدود کرده و تاریخ
زابلستان تاريخي مسکوت گذاشته شد.
6) نام هجيرستان تاريخي به نام اجرستان و وجیرستان
و حجرستان و... تحریف و به نقطه كوچك مهاجر نشين افغان در دايه محدود شد.
7) غرجستان تاريخي را که در تمام منابع عربی و
پارسی قرون میانه بنام غرجستان و غرشستان یاد شده است، غرستان مينويسند، و تاريخ
غوريان و شاهان غوري دري زبان را مربوط به قوم افغان و زبان شان را پشتو مینویسند
ووو...
بدين شكل در قرن
اخیر، ظاهراً كار تمام شد. نه فقط
جغرافیا و نامهای تاریخی تغيير كرد بلكه كل تاريخ كشور آريانایکهن و خراسان قرون
میانه، زير و رو و جابجا گرديد. تاریخِ تاريخسازان اصلي و نامورانِ بزرگ اَوِستا
و شاهنامهها چون قابل تطبیق بر اماکن جدید نبودند، لذا افسانه خوانده شدند.
بنابر این اگر کسی در صدد حقایق باشد، بايد
تواریخ رسمی را با نقادي و بدگماني بخواند. سخن بيمدرك و بیتحلیل و شاهد را از
هيچ كسي نپذيرد ولو نويسنده آن عنوان مولونا، دكتر و پروفسور، و يا عنوان خاورشناس
و ... را داشته باشد.
[4 نک:
لغتنامه دهخدا، و دایرتالمعارف بزرگ نو، ذیل ایران پهلوی/ و دایرتالمعارف اسلامی
از مصاحب / و ایران بین دو انقلاب، صفحات میانی کتاب/ مير غلام محمد غبار، جغرافياي تاريخي افغان، پيشگفتار، صفحة
ط/ دكتر محمود افشار يزدي،
افغان نامه، ج1 ص133 و 134.
[5] رک: پوهاند دکتور محمد حسین یمین،
افغانستان تاریخی، ص 21، انتشارات کتاب، رحمت مارکیت، 1382ش، چ 2.
[6]راجع به فهرست اسامی نویسندگان پیشگام ایرانی، به فهرست آخر
«التفهیم» بیرونی ترجمه همایی چ 1306 رجوع شود.
منبع
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر